شانس...

-: چی هست؟؟
: هه هه ... لبوو...
نه نه نهههههه شوخی کردمممممممممممممممم
به سختی جان دادم...
فکر میکردم دخترا اسپری دنبال خود دارن... پس چرا چاقو داشت...؟؟؟؟
اینم از شانس ما اههههههههه...
آخه فقط یه شوخی کردممممممم، قلبم بود... لهش نکنننننننن....نههههههههههههه...
نه دیگه گریه و فریاد فایده نداره... صدایم رو نمی شنود...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پاشا موسوی نژاد (30/8/1391),حمیدرضا هرندی (1/9/1391), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/9/1391),امیدباویر (3/9/1391),علیرضا اکبری (17/9/1391),سنامحمودی (2/11/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),هادی هادوی (19/11/1391),مهساعبدلی (29/6/1392),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 آذر 1391 - 17:58

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی جالب بود
ممنون


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 1 آذر 1391 - 23:22

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
مرسی ممنون که افتخار دادین و پیام گذاشتین


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 15:55

نمایش مشخصات بهار زرافشان این جور داستانها خواننده رو وادار به فکر کردن میکنه!

تمام قشنگیش به همینه...

عالی بود.


@بهار زرافشان توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 17:35

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم زرافشان
ممنون از نظر لطفتون...
ممنون ک وقت گذاشتید و دست نوشتمو خوندید
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.