خلسه...

ساعت 2 بود ... کلاسم تموم شده بود خواستم برم بیرون که بچه ها پشت پنجره جمع شده بودن هی میگفتن اوه اوه چطور تو این بارون بریم خونه؟!!
شدت بارون خیلی زیاد بود... صدای قطرات باران خیلی دلنشین بود کمی بهم آرامش میداد... نگاهم به حیاط بود ولی ذهنم درگیر بود... بی توجه به حرفای بچه ها که میگفتن کمی بمانیم شدتش کمتر بشه بعد بریم، وسایلمو جمع کردم و از کلاس زدم بیرون، کمی پشت در خروجی موندم و بعد به آرامی باز کردم . قدم به حیاط گذاشتم، تا وسط حیاط اومدم، یهو کسی صدام زد... برگشتم، وحید بود... از پشت پنجره داشت صدام میزد... هااااااااادیییییییی؟؟؟؟؟ صبر کن باهم بریم...
تا نصفه راه میتونستیم باهم باشیم، خودشو سریع بهم رسوند و گفت حدس میزدم تو این هوا فقط توی دیوونه میری بیرون...
-: پس تو چی؟؟
: اگه عجله نداشتم مث بچه ها می موندم تا آرومتر بشه... ووی ووی خیس شدم، بدو بدو سریع بریم،
کمی که ازم فاصله گرفت برگشت و گفت بدو دیگه ، چرا اینقدر آروم میایی؟..
کمی قدم هامو تند کردم و خودمو بهش رسوندم گفتم ببین من با ماشین نمیاماااا ، میخوام پیاده برم!!!
: چی؟؟؟؟؟ دیووه شدی؟؟؟
وقتی بهش نگاه کردم و خنده منو دید ادامه داد: برو بابا من نیستم، ازم جدا شد و رفت طرف ایستگاه!!
نگاهی به ساعت انداختم و لبخندی زدم، نیم ساعت باید منتظر میشد!! چند متری آن طرف ایستادم و درحالی که می خندیدم بهش خیره بودم!!!
بعد چند دقیقه راه افتادم ، 100 متری ازش دور شدم، صداش بلند شد: هااااااادی؟؟ وایسا بابا نظرم عوض شد، خندیدم و به راهم ادامه دادم...
: چته چرا میخندی؟؟؟ دلم نیومد تنهات بذارم... بهش نگاه کردم با خنده و گفتم خیلی رو داریاااااا هه هه
: هه هه راستی تو سردت نمیشه؟؟ با این ژاکت؟؟ چیز دیگه که زیرش نپوشیدی؟؟؟
نگاهی بهش انداختم : 2 تا ژاکت گرم با یه کاپشن پشمی خیلی گرم پوشیده بود کلاهش رو هم انداخته بود رو سرش بسته بود دستکش هم دستش بود هی میگفت وووی ووی یخ زدم...
خندیدم و گفتم تو هم دیگه شورشو در آوردیااا این کاپشنو تنهایی اگه رو بالانسبت الاغ بندازی کپک میزنه تو چطور توش زنده ای؟؟؟
به شونه ام ضربه ای آروم زد و گفت : برو بابا تو خودت مشکل داری... نکنه یه کارایی میکنی گرم میشی؟؟!!! هه هه هه هه
-: هه هه بی ادب خجالت بکش!!!
سر خیابون از هم جدا شدیم و من راه افتادم طرف خونه!! شدت بارون کمی کمتر شده بود! کنار دکه ایستادم و مجله ای خریدم و رفتم خونه!!
در اتاق رو بستم رفتم لباسامو عوض کردم و اومدم تو آشپز خونه، علی هم در حالی که با حوله سرش رو خشک میکرد، پشت سرم ایستاد و گفت آخیششششش هیچی تو این هوا حموم گرم نمیشه، حال کردم...
-: سلاااااااام بالاخره اومدی؟؟ مردم از گشنگی، ناهار چی بخوریم؟؟
-: نمیدونم؟!!... زیاد گرسنه ام نبود ولی چون منتظرم مونده بود گفتم هرچی درست کردی پایه ام، و از آشپز خونه اومدم بیرون و زدم شبکه آی فیلم!! ای باباااا بازم که مختاره!!! 450 بار اینو دیدیم ... یواش یواش دیگه داریم از نویسنده اش بهتر میفهمیم چی میشه و چی میگن...
از تو آشپر خانه اومد بیرون و گفت نیم ساعتی هس که برنج آماده اس، صبر کن کنسرو باز کنم الان میام... پاشو سفره رو بنداز... اومدم!!!
****
تو ایوون ایستادم و با قاشق داشتم کافی میت رو به هم میزدم، درحال تماشای درختان حیاط بودم... ساعت 6 بود... تو این هوای ابری دیگه غروب هم پیدا نیست هییییییییی لیوان رو به لبام نزدیک کردم و به آرامی تمومش کردم... به دیوار تکیه دادم و نشستم... زانو هامو تو بغلم گرفته بودم و به بارانی که به باغچه میخورد خیره شدده بودم!!! ... شدتش کمتر شده بود... خیلی کم...
چند دقیقه ای همونجا نشسته بودم و تو فکر بودم که علی درو باز کرد و گفت ای بابا هادی؟؟؟ نمیخوای یاد بگیری چطور کفش میپوشن؟؟ چند بار بگم روش نباید بایستی؟!! داغون میشه... پاشو کفشمو بده میخوام برم وسایلمو جم کنم بیام...
***
لباسامو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون تو حیاط بودم که علی از تو تراس صدام زدم هادی؟؟؟ کجا؟؟
در حالی که پالتو ام رو کمی به خودم می چسباندم، بهش نگاه کردم و لبخندی زدم، چیزی نگفتم... شکر تو لیوانش رو کمی بهم زد و چشمکی زد و گفت زود برگردیاااا!!! راسی! اگه رفتی طرفای مغازه محسن جزوه هامو ازش بگیر زنگ زدم میگه نمیتونه بیاره....یادت نره هااااا امتحانشو دارم!!!!
با لبخندی سرم را کمی خم کردم و اومدم بیرون و در خونه رو پشت سرم بستم!
کلاه پالتو ام رو روی سرم انداختم و هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و به آرامی قدم زنان راه افتادم!
وقتی به خودم اومدم که موزیک گوشیم قط شده بود نگاش کردم ، وااااووو یه ساعتی هس دارم راه میرم!!
رفتم تو مغازه گفتم آقا ببخشید پارک آبشار کجاس؟؟
لبخندی زد و گفت همین خیابون رو تا آخر میری بعد میری خیابون دست چپی یه 50 متر بری میرسی!!
-: میانبر نداره؟؟
=: داره ولی گیج میشی همینی رو که گفتم بری راحت تری!!!
-: مرسی ممنون
=: خواهش میکنم آقا فکر کنم چیزی رفته تو چشماتون... قرمزه هااا
-: با خنده ای گفتم نه بخاطر بارونه!!! فهمید دروغ گفتم!!!
صاحب مغازه به در بسته نگاهی کرد و آهی کشید... مشتری که اونجا ایستاده بود گفت چی شده؟؟
صاحب مغازه گفت: این یارو هر وقت بارون میاد میاد اینجا از من همین آدرس رو می پرسه و همین مکالمه رو داریم و بعد تشکر میکنه و میره!!
مشتری: حتما دیوونه اس... همه جا میره؟؟
=: نه بهش نمیخوره... چند بار نگاه کردم دیدم فقط همینجا میپرسه و میره!!! بیخیال چی می خواستین؟؟
به راهم ادامه دادم تا رسیدم به پارک، از اونجا دیگه حالم دست خودم نبود... دیگه هیچی از آهنگ نمیفهمیدم اصلا صداشو نمیشنیدم... چشمام از حلقه های اشک پر شده بود...
نگاهم به نیمکت خورد... همون نیمکت... به پشت دست کمی چشمامو مالش دادم و به درخت روبروی نیمکت تکیه دادم، اشکهام دیگه بی دلیل سرازیر شد... بی دلیل که نه... چی بگم... همون حرفا ... همون خاطرات....دیگه هیچی نفهمیدم... فقط لحظه های خنده ...آغوش کشیدن... و...
یهو کسی صدام زد... هادی؟؟؟ هادی؟؟؟ پاشو بابا ... پاشو دیوونه...دیر وقته ... پاشو میگم... به ساعت نگاه کردم .واوووو 2 و نیم بود... پاشو مث موش آبکشیده خیس خیس شدی... چشات کور میشه اینقدر گریه میکنی دیوونه...
وقتی گوشیت رو جواب ندادی حدس زدم اینجایی... نگاهی به جلو انداختم.... آرامگاه حامدِ... اونطرف... آرامگاه حسینِ... ای بابا... نمیدونم چرا وقتی نگاهم به اون نیمکت میخوره دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه سر از اینجا در میارم... بار اولمم نیستاااا....
دستشو زیر بغلم گرفت و کمکم کرد بلند شم... توراه نگاهم افتاد به صفحه گوشی... گفتم اوه کی اینقدر بهم زنگ زده؟؟ 37 تا میس کال... درحالی که منو تو بغلش میفشرد گفت من بدبختم بودم که ج ندادی.. نمیخواد نگاه کنی...
به سختی تونستم چند کلمه بگم..." شرمنده ... روی نور بوده..."
-: بی خیال بابا دیگه عادت دارم به این قضیه... با لبخندی سرد جوابش دادم...
توراه هی بهم تشر میزد که هادی؟؟ تو چه مرگته؟؟ باد که میاد.. از پشت پنجره خیره به درخت میشی وتکون نمیخوری... برف که میاد میری تو مزرعه ها و کویر... بارون هم که میاد باید بیام اینجا جمت کنم... هادی؟؟ چرا اینکارارو میکنی؟؟
با یه حس خاصی گفتم : علی؟؟ وقتی... وقتی باد اون درخت رو به اطراف تکونش میده یاد پریشونی موهاش میوفتم و دیوونه میشم... میخ کوبم میکنه... نمیدونی چه حس زیبایی دارم اون وقت...
برف که میاد... بیخیال ولش کن حوصله ندارم بگم ... همش تقصیر توه که میایی سراغم ولم کن بذار یا تو کویر بمیرم یا تواین قبرستون...
: نمیخوای فراموش کنی؟؟ گذشته ها گذشته... همش میگی لذت میبرم آخه این چه لذتیه؟؟
-: هه هه هه علی؟؟ معتاد ها که میخوان مواد رو ترک کنن بیشتر از این زجر میکشن... من که قراره خودمو... نفسمو... قلبمو فراموش کنم... نمیخوای یکم اذیت بشم؟؟
کم کم روی پای خودم ایستادمو دستمو از روی شونه اش برداشتم و گفتم تو برو من میام خونه...
: کجا دیگه؟؟؟ دیر وقته هااااا ساعت 3!!!
یه آهی کشید و مث همیشه میدونست حریفم نمیشه... تنهام گذاشت و خودش رفت... چند قدم که رفت گفتم علی؟؟؟؟ برگشت گفتم: این دفه چشمات رو نشسته بودیاااا
: تو حرف نزن! خودت قول داده بودی دیگه نری قبرستون.. پس چرا؟؟؟
سرمو کمی تکون دادم و گفتم دست خودم نیست و به پشت سرم به قبرستون نگاه کردم و گفتم خودمم نمیدونم چطور میرسم اینجا..... هر دفه که صدای چیک چیک ناودون حیاط به گوشم میخوره هوس پارک میکنم از اونجا هم یهو سر از اینجا در میارم...نمیدونم چمه... اصن میرم تو خلسه...!!!
هیچکی نمیدونه برا چی گریه میکنم... خدارو شکر که حاظر جوابم برای سوالا، سریع جوابشونو میدم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

آسیه مهرابی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا اکبری (17/9/1391),محسن نيرومند (20/9/1391),آسیه مهرابی (21/9/1391),هادی هادوی (21/9/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),

نقطه نظرات

نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 17 آذر 1391 - 22:49

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام آقای هادوی
بسیار عالی بود لذت بردم
سرافراز باشید.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1391 - 18:49

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری
ممنون که باز منو مورد لطف قرار دادید..
همچنین


نام: آسیه مهرابی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1391 - 13:59

نمایش مشخصات آسیه مهرابی داستان خوبی بود ...فقط کاش غلط املایی کمتر داشت تا حواس خواننده پرت نمیشد .موفق باشید @};-


@آسیه مهرابی توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 21 آذر 1391 - 18:50

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم مهرابی
ممنون از لطفتون
والا چند بار چک کردم حتما از دیدم ‍‍‍‍مخفی شدن دفعه بعد تمام سعیمو میکنم...
موفق باشید


@آسیه مهرابی توسط مریم   ارسال در جمعه 15 دي 1391 - 11:08

=))



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.