گردش...

از وقتی تلفن رو قطع کرده بودم فقط داشتم میخندیدم... خودمم نمیدونستم برا چی دارم میخندیدم.... الان حدود چند ماهی میشه ..
صورتش کمی قهوه ای شد... کم کم سیاه شد و آتش گرفت خنده ام کمی آرامتر شد... به سوختن عکس توی دستم نگاه کردم، آنقدر به شعله اش خیره شدم که وقتی دستم سوخت فهمیدم همش سوخته...آخخخخخ ووووییییی انگشتممممم با دست دیگرم مالشش دادم و بعد کمی تکان دادم تو هوا خنک بشه... هنوز گیج بودم...
-: حواست کجاست دیوونه؟؟ سجاد بود.... روی تخته سنگی پشت سرم نشسته بود...
دیروز توعکاسی یارو گفت آقا؟؟ شما چقدر اینو چاپ میکنید؟؟ مگه کارت عروسیه؟؟... با لبخندی ملایم جوابش رو دادم و با زمزمه ای زیر لب بیرون اومدم:
"کاش کارت عروسی بود..."
هزاران بار سوزانده بودم ولی باز دلم راضی نمیشد... اول خیره میشدم به لبخندش بعد هم به آتیش گرفتن و شعله ها...
-: هادی؟؟؟؟ با تو ام.... میگم حالت خوبه؟؟؟
: آره ...آره خوبم... گاهی این کوه نوردی رو قبول میکنم واسه روحیه ام خیلی خوبه...
اولین نفر بالای کوه رسیدم، اینجارو از بالا دیدم ... خیلی قشنگ بود... خععععیلیییی...
دره ای آرام و ساکت با چشمه ای پرآب و درختانی بلند و گلهایی زیبا که اطراف چشمه را به شگفتی تزیین کرده بودن... بوی عطر پونه فضای دره رو خیلی خوشبو کرده بود...
از کوه که اومدم پایین زیبایی این چشمه و اطرافش منو بیشتر مجذوب خود کرد... نگاهی به بالا انداختم ... هنوز هیشکی نیومده بود...باز تنها شدم و دوباره اون لحظات یادم اومد...
بلند بلند میخندیدم..... میخواستم با صدای خنده صدای ترک برداشتن و شکستن قلبم رو نشنوم... هه هه هه چه خوش خیال بودم نه؟؟؟
اومد کنارم نشست.... تازه فهمیدم سجاد اومده...
-: تو کی اومدی؟؟
: دیوونه شدی هادی؟؟ اونوقت تا حالا پس با کی حرف میزدی؟؟ منو بگو دیگه فکر میکردم میفهمی چی میگی هی ازت سوال میکردم...
-: کی؟؟؟؟ من؟؟؟ جواب میدادم؟؟؟ برو بابا گرفتی مارو؟؟ صورتم قرمز شد... اصلا یادم نمیومد چی بهش گفتم.. نکنه حرفی زدم که...؟؟!!! نه بابا ... این تازه اومده..
=: یوهوووووووو وای وای از نفس افتادم.... پسر چقدر اینجا ترسناک بود؟؟!!!! خیلی سنگ هاش سست بود.. پاتو میذاشتی کلی سنگ میریخت... یکم حواست نبود تا پایین گوله میشدی.... هادی راستی تو مشکل روانی داری؟؟؟ این چه جور اومدنیه؟؟؟ چرا میدویدی؟؟ بخدا اینقدر ترسیدم هی میگفتم نکنه پاش لیز بخوره و ...
-:هه هه هه (رضا بود.. تازه رسید پایین...)نترس بابا بادمجون بم آفت نداره... من حال میکنم با سرعت میام پایین.. یه حس خیلی قشنگی بهم دست میده...
=: من ترس از مردنت ندارم، بمیری کی میتونه این وسط لاش کشی کنه تا شهر ببره؟؟؟ تو حال داری سجاد؟؟ من که ندارم... هه هه خودموهم به زور آوردم ..هه هه
-: هه هه از دست تو... اونم مشکلی نیس... کسی با مردنم ناراحت نمیشه.... همینجا خاکم کنی بهتره... میگم یه جای پرتیه کسی نمیاد... وگر نه بیان سر قبرم باتوق درست کنن و همدیگه رو ببینن واسه من چه فایده ای داره؟؟؟ این زمونه که کسی قران و نذرو نیازو صلوات واسه مرده هاشون نمیفرستن که به درد مرده بخوره...
: میشه این بحث مرده رو ول کنیم و ببینیم الان باید چه کنیم؟؟ هادی؟؟؟ میخوای همینجا واسیم؟؟
-: آره دیگه جا به این خوبی کجا میخوای بری؟؟
: قبلا هم اینجا اومدی درسته؟؟
-: آره.. چند باری اومدم... ولی از این راه نیومده بودم... جلوتر ریواس هایی داره که تو عمرت ندیدی... خععیلی بزرگ و آبداره...
رضا در حالی که دستاشو به هم میمالید گفت اییییول بعد ناهار میریم ریواس چینی... یوهووووووووو
ساعت 11 شده بود، از ساعت 8 تا الان یه لحظه هم جایی اتراق نکرده بودیم... خودمم دیگه خسته شده بودم... گفتم کوله پشتی هارو باز کنین منم میرم چوب جمع کنم....بعد سریع بلند شدم...
نگاهی به اطراف انداختم... واقعا جای قشنگی بود......کاش شما هم بودین...
***
لیوان آبجوش توی دستم بود وبه نسیمی که به شاخه ها میخورد، نگاه میکردم و به صدای دلنشین آب گوش میدادم، سجاد هم طبق معمول دوربینش رو دست گرفته بود و هی عکس میگرفت...
: بچه ها من میرم ببینم میتونم کبک پیدا کنم!!
راستی نگفتم، تفنگش رو هم آورده بود...
-: برو ببینم میتونی واسمون ناهار جور کنی!! و از ما دور شد!
نگاهم به دست رضا خورد، هنوز جاش مونده بود...
صدای آهنگ از توی گوشیش پخش شد... هادی؟؟ هنوز بهش فکر میکنی؟؟
-: میتونم فکر نکنم؟؟ حرفی میزنیاااا تو چطور تموم کردی؟؟
نگاهی آروم بهم انداخت و گفت:هییییی چی بگم هادی جون؟؟مجبورش کردن با یکی ازدواج کنه که همه مخالف بودن، حتی خونوادش...!!!
=: التماسشون میکردم ... میدونستن ما عاشق همیم... فکر کنم سر لج بازی خونواده ها اینکارو کردن... اون موقع باهم یکم بحث داشتیم... تو دعواشون مادوتا نابود شدیم...
نفسی تازه کرد و ادامه داد: سال دومی که اینجا بودم یهو بهم زنگ زد و گفت آخر هفته عروسیشه... نابود شدم وقتی شنیدم... هیچی نگفتم و فقط گذاشتم گریه اشو کنه... بلند شدم رفتم تهران اگه بتونم جلوگیری کنم از این وصلت ولی .... نشد که نشد...
-: آره یادمه... یادمه توسور و سات عروسیش خودت خیلی کمک میکردی... دیوونه خب چرا اصلن رفتی؟؟ وقتی دیدی نمیتونی جلوشونو بگیری چرا موندی؟؟ برمیگشتی اینجا خب...
=: حرفا میزنی هادی... تو بودی چه میکردی؟؟ ها؟؟؟
-: هه هیییییییی خنده تلخی کردم و گفتم : شاید بدتر از تو... خوش به حالت... حد اقل تو عروسیش بودی... من بدبخت که حسرتشو به گور میبرم...
=: خودم خواسم برگردم اینجا ولی با حرفش همونجا موندم... میگفت اگه بری خودمو میکشم... نمیذارم منو ببرن تو حجله...
با سر بهش فهماندم که ادامه بده!
=: شب عروسیش... کل فامیل بودن .. همه میدونستن که ما همدیگه رو میخواستیم... شوکه شده بودن که چرا این اتفاق افتاده... خلاف میلم کلی باهاش حرف زدم که دست از خودکشی برداره... بهش امید میدادم... حرفایی میزدم که کم کم ازم بدش بیاد...
-: یادمه شب عروسیش برگشتی اینجا درسته؟؟
=: آره... دستشو تو دستش گذاشتم و براش کلی آرزوی خوشبختی کردم تو دلم اندازه رودخانه گریه میکردم ولی تو چهره ام لبخند بود... همون شب دیگه نتونستم تحمل کنم و سریع اومدم اینجا...
-: واسه همین زدی تو شیشه اتاق؟؟
=: اوهوم...
یادش بخیر اون شب خوابم نمیبرد... توی دل منم غوغا بود... تو ایوون ایستاده بودم... همچین زد تو شیشه که زهر ترک شدیم... پوستش از انگشت شستش تا ساق جر خورده بود و تیکه تیکه شده بود.... ولی اصلا خودش احساس نمیکرد مث شیر آب از دستش خون میومد ولی همونجا نشسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود و به شدت داشت از چشماش اشک میومد... الان که نگام به دستش خورد تمام اون لحظات برام مرور شد... به بدبختی بردمش پانسمان کرد و بخیه... مگه میومد؟؟؟
نگاهی بهم انداخت و گفت: هادی راسیتو چیکار کردی؟؟ هنوز باهمین؟؟ الان دیگه خیلی وقت شده درسته؟؟ خبری ازش داری؟؟
-: آره قبل از تو بود 4 سالی میشه...
=: تو دیوونه ای همه رو ریختی تو خودت... نگا موهات کن.. سفید شده... خدارو شکر گاهی رنگ میکنی یادمه قبلا چقدر شر بودی همه گیرت بودن.. هه هه خدارو شکر این یارو آدمت کرد... هه هه
-: هه هه ای ای ای هییییییی آره.... آدمم کرد.... خوردم کرد... نابودم کرد... دیگه بلایی نبود سرم نیاره... بعد کلی وقت که باهم بودیم یهو مث عشق تو، رفت با یکی دیگه ازدواج کرد... دیگه داشتم نابود میشدم... یه هفته بعدش فهمیدم... دوستش خبرم کرد...خودش نمیتونست خبرم بده البته به گفته خودش... منم که اینجا بودم با هم خیلی فاصله داشتیم... نمیتونستم زیاد ببینمش...
هه هه 20 روز زندگی کرد بعد طلاق گرفت... بهش گفته بود که یکی دیگه رو دوست داره و ... تو دلم عروسی بود اینقدر خوشحال بودم که منو اینقدر دوست داره... رفتم خونه و یه 6-7 ماهی کشید تا خونوادمو راضی کردم که برن خاستگاریش... آخه میگفتن مطلقه اس و به درد تو نمیخوره ... بعد ساکت شدم...
=: خب ؟؟ چی شد آخرش؟؟
-: هیییییی هیچی وقتی داشتیم میرفتیم خاستگاریش یهو دیدم گوشیشو یه مرد ج داد... گفت من نامزدشم.... خشکم زد...مث دیوونه ها با صدای بلند میخندیدم... چند روز بعد خودش زنگ زد و گفت که داره با یکی دیگه عروسی میکنه و دیگه نمیفهمیدم چی داره میگه... عروسیش نرفتم... چون نمیدونستم چه وقته... البته خونوادگی بود... عکسای عروسیش رو هم بعدا واسم ایمیل کرد... هنوز دارمشون.. گاهی که زیاد دلم میگیره نگاه میکنم و آتیش دلم شعله ور میشه...
=: چرا با اون رفت؟؟
-: دلایلش رو 6 ماه بعد از ازدواج بهم گفت...... دلایل لعنتی اش رو... که هیچ کدومش قانع کننده نبود... هنوز نامه هاشو دارم که چطور با گریه بهم التماس میکرد که تنهاش نذارم... صدای گریه هاش هنوز توی گوشمه.... خودمو کشتم بفهمم چرا با من ازدواج نکرد ولی نفهمیدم...هر روز براش آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم... هر اتفاقی واسش میوفته فکر میکنه من نفرینش کردم واسم پیام حلالیت میفرسته...
=: الان 4سال گذشته... هنوز بهش فکر میکنی؟؟ الان اگه طلاق بگیره میری بگیریش؟؟
-: نه!!!!
=: چرا؟؟؟؟؟
-: بیخیال!!!
=: ولی من اگه پروانه طلاق بگیره میرم میگیرمش... با سر میرم...
-: ببند دهنتو... بذار زندگیشونو کنن.... نکنه داری دعا میکنی طلاق بگیرن؟؟؟ ها؟؟
=: دعا که نه ولی بدم نمیاد طلاق بگیرن...
-: خفه شو رضا... اگه دوسش داری ولش کن خب...
=: هادی ؟؟ دارم به اصرار خونوادم با یکی ازدواج میکنم که دوسش ندارم... قراره یکی رو بغل کنم شبا کنار کسی بخوابم که دوسش ندارم...با این دختر میرم زیر یه سقف ولی همش به یاد کسی دیگه ام... این درسته؟؟ این انصافه؟؟؟ آره؟؟؟؟ فقط برا گذراندن زندگی و خلاص شدن از دست خونواده ام دارم اینکارو میکنم... وگرنه عمرا دیگه ازدواج میکردم!!!
کمی آروم شد و گفت راستی تو چی؟؟ یادمه خودتو به آبو آتیش زدی که فراموشش کنی... با هرکسی دوست شدی ولی نتونستی عشق اونو از دلت خارج کنی... این جدیده چی شد؟؟ یادمه میگفتی این یکی دیگه خوبه!! اونم رفت؟؟؟
-: در حالی که لیوان رو میذاشتم کنار گفتم آره بابا همه اومدن شکستن و رفتن این یکی دیگه جارو کرد همه چیزو... اگه میبینی دیگه مث چند سال پيش تو خودم نیستم واسه اینه که تو دلم هیچی نیست.. خالیه خالیه...
=: آره راست میگی... یادمه قبلا گردش هیچ جا نمیرفتی...
-:حالا شدم مثل مسجد بین راهی... هر کسی میاد میشکند... هم نمازش را ... هم دلم را... و میرود...
یهو سجاد گفت : هادی؟؟ همینطور که هستی وایسا... بذاز کتری دستت باشه میخوام طبیعی بگیرم... آهان خوبه خوبه.. اییییول چی شد...
یه چند تا دیگه عکس باهم گرفتیم ، گفتم سجاد؟؟؟ کبک ها رو کجا گذاشتی؟؟؟ سنگین بودن نتونستی بیاری؟؟
: نه بابا کبک چیه؟؟ بز کوهی زدم... سنگین بود رهاش کردم همونجا...
-: آره بابا منم باورم شد... حتما هم با همین تفنگ بادیت زدی ها؟؟؟ هه هه هه
بعد ناهار نی ام رو دست گرفتم و رفتم کنار چشمه... شروع کردم به نواختن... همراه با زدن نی چشمه ای دیگر به طرف چشمه جریان پیدا کرد...
تو دلم میگفتم خوش بحال سجاد... به عشقش رسید... ببین چقدر شاده شاده!!! به لبخندش نگاه کردم و گفتم خوشبخت بشی دوست من!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

شهریار شفا (22/9/1391),حسن منصوری (22/9/1391),سروش جنتی (22/9/1391),راضیه مهدی زاده (25/9/1391),علیرضا اکبری (1/10/1391),سنامحمودی (30/10/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.