شرایط...



چند روز تعطیل بودیم و تازه اومده بودیم... همه تو خوابگاه جمع شده بودیم که یهو علی اومد تو، گفت هادی؟؟؟؟

-: ها چیه؟؟ اومد جلو و زد تو سرم گفت خاک تو سرت...

-: ااااا چته خب؟؟ برا چی؟؟؟

: فقط خاک تو سرت، اصن حیف خاک، متولد چندی؟؟ چند سالته؟؟....

-: هه هه چه مرگته خب؟؟ برا چی میپرسی؟

: بهرامی رو میشناسی؟؟ ... بابا همون پسره کوچولو لاغره ...

-: ؟؟؟ کی؟؟؟ آهاااااان خب خب؟؟

: میدونی متولد چنده؟؟

-: به من چه ربطی داره؟؟؟

: متولد 74!!! داره شیرینی پخش میکنه...5 سال ازت کوچکتره رفته زن گرفته ... خاک تو سرت هادی دوباره زد تو سرم و گفت موهات سفید شد یکی بهت نگفت بابا ...

-: هه هه... نه اینکه الان تو کودکستان باز کردی و همه بهت میگن بابا بزرگ اینو بخر اونو بخر... من اگه موهام سفید شده تو که موهات داره میریزه! پدر بزرگم از تو کوچکتره!!

بلند شدم رفتم تو سالن ببینم واقعیت داره یا نه، دیدم بـــعـــــــله.... یه شیرینی برداشتم و دیدم چقدر هم خوشحالی میکنه... میپره این طرف ، اون طرف...

اومدم تو اتاق در حالی که انگشتمو لیس میزدم گفتم علی؟؟؟ ممممممم چه خوشمزه بود واقعا خاک تو سرمون ... ما دیگه باید بریم بمیریم...

=: زن گرفتن هم بچه بازی شده هاااا...

-=: آره بابا نمیبینی چقدر دختر زیاده.. چند برابر پسران!! یکی بگیری یگی هم جایزه بهت میدن... مث ایرانسل شده... ( اینو وحید گفت و همه خندیدیم) هه هه هه هه

-: آره والااااا

یهو رضا کتری رو آورد وسط اتاق و گفت هر کی کافی میت میخوره بیاد وسط... انگار قحط زدگی اومده، سریع حمله ور شدیم لیوان بزرگتره رو برداشتیم وحید گفت نامردا دوباره من تو این فنجون کوچولو بخورم ؟؟؟

: چشت کور زودتر بیا خب... هه هه

جاتون خالی همه نشسته بودیم دور هم و میگیفتیم و میخندیدیم که آروم به علی که کنارم بود، گفتم: علی؟؟ رفتی خاستگاری؟؟ چی شد بالاخره؟؟

: آره بابا، دختره عالی بود!!

داد زدم بچه ها علی هم پرید صلوات برفس الااااااا هـــــــم ....

همه خندیدن و شروع کردن تیکه انداختن .. علی هم بین سرو صدا گفت نه بابا ...وایسا وایساااا یه دقیقه بعد نگاهی بهم انداخت و مشتی بهم زد بعد گفت: فقط از طرف من حل بود... میموند اون، که تاقچه بالا گذاشت منم ردش کردم...

-:منظورت چیه؟؟

: هیچی دختره عالی بود... خیلی هم خوشگل بود .... همونی بود که می خواستم... ولی گفت که خواهر بزرگتر داره و ما فعلا اینو شوهر نمیدیم تا اون بره ...

-: خب؟؟ بعد؟؟

: هیچی طرف از فامیلای دورمون بود ، چند روز بعد بهمون زنگ زده بود و به مامانم رسونده بودن که ما همین طوری گفتیم که ببینیم شما چیکار میکنید...ما راضی هستیم و...

-: خب؟؟؟ بعدش چی شد؟؟

: من قبول نکردم گفتم نمیخوامش...

اول همه با تعجب بهش نگاه میکردیم بعد پوکیدیم از خنده...هه هه هه ووووووی خداااااا مممممن نمیخوامش..... قبول نکردم... وای وای..

خنده مون که کمی آروم شد گفتیم خب مگه مرض داشتی که اینو گفتی؟؟ مگه نمیگی همونی بود که میخواستی؟؟؟ خب میرفتی کارو تموم میکردی دیگه...

: خوشم نیومد طاقچه بالا گذاشت... مگه من مسخرشم؟؟

همه بهش میگفتن دیوووونه... خاک تو سرت... واقعا عقل تو کلت نیس....

بلند شدم و گفتم علی دمت گرم... ایییییییول... خوشم اومد منم بودم همین کارو میکردم یعنی چی این کارا؟؟ اگه میشناسین پسره رو، این حرفا چیه دیگه؟؟؟

بچه ها همه شروع کردن به طعنه زدن به هردومون... برید هردوتون دیوونه اید...

ولی باز دوباره شروع کردن به تعریف قضیه و خندیدن...نمیخوامش... هه هه هه

وحید گفت: بچه ها؟؟ شما شرایطتون واسه ازدواج چیه؟؟ من که دلم آب شده برم زن بگیرم خونوادم میگن زوده هنوز...

-=: خب راست میگن دیگه... تازه 19 سالته... دلم آب شده یعنی چی؟؟ مگه بستنیه؟؟ هه هه بچه علی که به دنیا اومد تو میتونی به فکر ازدواج بیوفتی... بچه بازیا چیه؟؟ اه اههههههه

=: نوموغاام من ژن میغاااااام.... همه خندیدن و گفتن دیدی بچه ای؟؟؟ دهنت هنوز بو شیر میده کوچولوووووو...

=: یعنی من از بهرامی کمترم؟؟؟!

همه با پوزخند بهش نگاه کردیم و گفتیم دیگه ما هیچی نمیتونیم بگیم.. حق داری برو بگیر.. هه هه هه هه هه

خندمون که کمی آروم شد وحید به رضا که روبروش بود گفت: راستی رضا؟؟ تو شرایط همسر آینده ات چیه؟؟ تاحالا رفتی خاستگاری؟؟

-=: من؟؟ واسم مهم نیست چطور باشه...فقط نمیخوام اذیتم کنه... دختر آرومی باشه ... بعد نفسی عمیقی کشید و گفت : هیییییی عشقم که پرید... دیگه واسم هیچی مهم نیست... فقط زندگیمو به آرومی بگذرونم...

-: اوکی!!! علی توچی؟؟ علی نگاهی به همه انداخت و اومد روی اُپن نشست گفت: خوشچیل موشچیل باشه... تیپش هم اسپرت ولی چادری باشه... مانتویی خوشم نمیاد... از نظر اخلاق هم... ممممممم شوخ طبع باشه... زود رنج نباشه... هردومون همدیگه رو درک کنیم... راستی سنش هم یکی دو سال از من کوچکتر باشه... ممممممم دیگه چیزی یادم نمیاد....

=: هادی؟؟ تو چی؟؟

-: خودت بگو وحید؟!!

=: من؟؟ من دوست دارم عاشق هم باشیم... خوشگل باشه... چند سال کوچتر از خودم باشه...

یهو همه گفتن: چه خبرته دیگه؟؟؟ مگه میخوای بچه بزرگ کنی؟؟ هه هه هه

=: نخندید دیگه بذارین بگم!! بعد انگار رفت تو حس گفت: وووویی دوست دارم هر وقت از بیرون میام خونه بیاد تو بغلم و بوسم کنه... همه گفتن اوه اوه خیلی خوب بابا وارد جزئیات نشو بقیه اشو فهمیدیم نمیخواد بگییییییی!!!

(تو پرانتز بگم : وحید یکم مامانیه!! همیشه میگه میخوام برم خونه تو بغل مامامنم.. اههههه حالمونو بهم میزنه....)

منم سریع بلند شدم و گفتم میرم لیوان ها رو بشورم... علی گفت: حالا وایسا نمیخواد جو بگیرتت، وقتی باید بشوری نمیشوری.. بدو نوبت توه... شرایطت چیه؟؟

-: چیزی یادم نمیاد...

: بگو چرت نگو دیگه اههههه... همه گفتیم نوبت توه...

خواستم برم تو آشپز خونه که علی پاشو آورد جلو گفت تو همیشه نوبت خودت که میرسه از بحث فرار میکنی این بار بیخیال نمیشیم... باید بگی... اینارو هم بده خودم میشورم... برگشتم طرف بچه ها... گفتم حقیقتش... همینایی که علی گفت رو منم مد نظرم بود... به علاوه اینکه به من و هرچی دارم قانع باشه...

-: خب تو که خونوادت 100 تا از اینا رو ردیف کرده بود پس چرا قبول نکردی؟؟

-: چیکار داری خب؟؟

: زود باش دیگه هادی همشو بگو اههههه لوس بازی در نیار...

-: باشه بابا میگم... درسته که دوست دارم تیپش اسپرت باشه.. چادری باشه.. و بقیه چیزایی که گفتم... ولی شرط دیگه هم دارم اینکه نامحرم بیحجاب اونو نبینه...

: خب نابغه این شرطو که همه قبول داریم...

-: نه دیگه منظورمو نگرفتی!!! ظرف هارو گذاشتم روی اُپن ، ادامه دادم: پسر خاله.. پسر عمه.. و خلاصه کل پسرهای فامیل جز نامحرم هاس... دوست ندارم حتی اونا هم بیحجاب ببیننش.. اوکی؟؟؟؟ خونوادم از اینا پیدا میکردن منم خوشم نمیومد...

-=: خب مگه میتونی اینجوری هم پیدا کنی؟؟ الان دیگه این چیزا که واسه همه عادیه!!

-: نفسی کشیدم و به همشون نگاه کردم گفتم : حسین، مصطفی، سهراب پیدا کردن پس منم میتونم... بعد گفتم مرخصم؟؟؟ چشمکی به علی زدم و سینی رو برداشتم و رفتم طرف آشپز خونه...علی اومد کنارم گفت : خودت سراغ داری؟؟

خندیدم و گفتم نمیدونم... به پهلوم زد و گفت ای شیطووووون.این یارو چی؟؟؟ همینی که میگفتی باهاش حرف زدی!! ای ای ای اسمش چی بووووود؟؟

-: هه هه هه نمیدونم بجان خودم نمیدونم علی!! ازش نپرسیدم روم نمیشه...

یهو علی داد زد بچه ها هادی هم داره میپره یوهوووووووو یه شام افتادیم....

برگشتم و در حالی که میخندیدم گفتم علی؟؟ ببند دهنتوووو نذار لو بدم که تو هم ....

: بچه ها شوخی کردم خواستم بخندیم...ولی کسی دیگه گوش نمیداد ... وحید هم شروع کرد به بشکن زدن و شعر خوندن هه هه با خنده به علی گفتم واسه من حرف در میاری؟؟؟؟ هاااا؟؟؟ دارم برات!!!

در حالی که می خندید گفت: یر به یر شدیم هادی خان هه هه هه

اسکاج رو پرت کردم طرفش و دنبالش کردم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا قائدامینی (7/10/1391),علیرضا اکبری (7/10/1391),شهریار شفا (8/10/1391),ابوالحسن اکبری (8/10/1391),ایمان صفائیان (9/10/1391),حسین نوروزیان (16/10/1391),سنامحمودی (30/10/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),

نقطه نظرات

نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 دي 1391 - 15:51

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام هادی خان
داستانت تقریبا شبیه یک خاطره خوب و عالی بود .جمله بندیهایت رفتار و کنش افراد داخل داستان بسیار عالی بود ولی به نظر بنده شما در داستان خیلی شلوغ میکنی یعنی گوینده هاوافراد داستانت زیاد است و ادم را وامیدارد تا وقتی داستان شمار ا بخواند خیلی خیلی تمرکز داشته باشد راستش من دو تا سه بار داستان را ازنیمه رها و از ابتدا شروع کردم . در کل بنده به شما و داستان های شما علاقه زیادی دارم . شیوه نگارش شما بسیار عالی است . اما کاشکی میشد کمی ذهن مخاطب راوارد داستان کرد نه اینکه ذهن مخاطب به دنبال افرادی باشد که در قبل و بعد از ان چی گفته .
باسپاس از شما


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:10

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقاي اكبري عزيز... شما هميشه مرا مورد لطف خود قرار ميدهيد و بنده رو واقعا شرمنده ميكنيد...
در مورد داستان... حقيقتش اگه اين داستان رو كمي شخصيت هاشو زياد كردم بخاطر اينكه ميخواستم يه ژيامي رو بدم ولي روم نميشد خيلي عادي بگم... ولي در كل هميشه سعي ميكنم بهترين شويه نگارش رو به كارببندم... شيوه هايي كه از خود شما اساتيد بنده فرا گرفتم...
با سپاس فراوان


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 دي 1391 - 19:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام خوب بود .


@ابوالحسن اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 10 دي 1391 - 12:57

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری
مرسی ممنون دوست عزیز
خوشحالم کردید...


نام: هیلا   ارسال در چهار شنبه 20 دي 1391 - 00:40

بیشتر دخترونه بود رفتارشون


@هیلا توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 21 دي 1391 - 14:33

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز:
خب!! اینم یه نظریه دیگه...
مرسی ممنون موفق باشی


نام: سنا محمودی   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 13:46

سلوم
ایول عالی بود ولی داستانک نبود
راستی توروخدا کمکم کن من اشتراک یکماهه گرفتم ولی نمیشه که داستان ارسال کنم آخه می نویسه تا 3 روز دیگه نمی تونم شما می دونید دلیلش چیه؟واسه شماهم اینجوری بود؟


@سنا محمودی توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 18:06

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام ممنون از نظرتون
نمیدونم بهشون خبر بده به مدیر سایت
والا مال من ک اینطور نبود!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.