وقتی حوصله ندارم...

وووووویییییی داره میسوزههههههه... پامو میگم... داره میسوزه.....
از دیروز هوا گرفته بود... ابری و سرد... بدون حتی یه لکه بارون... عجب روزگاریه هاااا ابرها هم دیگه بخیل شدن ... دل من که از 3شنبه همین جوریه... وقتی چشمام نتونستند اشکی ببارانند ابرها دیگه جای خود دارن...
امروز شنبه اس.. ساعت 4 و43دقیقه...
ساعت 11 که کلاسم تموم شد، انگار از زندان آزاد شدم ... یه امروزو حالم بد جور گرفته بود داغون بودم نمیخواستم برم کلاس ، این علی گوربگور شده مث کنه بهمون چسبید که بریم کلاس.... خدا بگم چیکارش کنه..
راستی صبح لباسامو که پوشیدم کتابمو هم برداشتم و امدم بیرون چند قدم که از خوابگاه دور شدم یهو دیدم علی میگه هووووووی با توام... کری؟؟
-: ها چیه؟؟ چی شده؟؟؟؟
: فهمیدی چی گفتم؟؟ وقتی چهره بهم ریخته مو دید گفت معلومه ک نفهمیدی !!!
میگم بگیر اینو بپوش مگه دیوونه شدی با یه تیشرت اومدی بیرون؟؟؟ میخوای قندیل ببندی؟؟
تا اینو گفت یهو انگار تازه متوجه شدم هوا سرده... سریع کاپشنو ازش گرفتم و پوشیدم و رفتیم کلاس...
دیدین وقتی خیلی عجله داری نفر جلوییت اصلا عجله نداره... یا وقتی حوصله نداشته باشی همه بهت گیر میدن؟؟ همیشه همینجوریه هااا. حالا حکایت ما شده!!!
هی استاد میگه آقای هادوی؟؟ فهمیدی چی گفتم؟؟ گفتم بله استاد فهمیدم...
=: خوبه پس بیا اینجا، از درسهای گذشته تا الان یه عکس هوایی برا بچه ها بگیرو توضیح بده ببینم... بدو وقت نداریم... بعد هم رفت روی صندلی نشست...
در حالی که زیرلب زمزمه میکردم، غلط کردم ... خوردم!!! بلند شدمو نگاهی به علی انداختم که داشت میخندید و شروع کردم تو دلم فحش ها رو طومار کردن که همش تقصیر توه گیر دادی بیام... کاش میتونستم خفه اش میکردم... مسخره ام میکنی ها؟؟ دارم برات....
رفتم همه رو نوشتم رو تخته و توضیح دادم، تموم که شد، استاد رو به بچه ها گفت کسی سوال نداره؟؟ ازش بپرسین!!
نامرد علی هی سوال میکرد... جوابش می دادم. بعد استاد گفت برو بشین حواست هم به کلاس باشه... نگاهی بهش کردم و تو دلم گفتم زبونت درد میگرفت اگه یه آفرین میگفتی؟؟... آی چه زورش اومد قشنگ توضیح دادم...هه هه فکر کردی!!!
نگاهی موزیانه به علی انداختم که داشت بهم میخندید گفتم دارم برات ... نوبت تو هم میشه...
تا آخر کلاس هی استاد بهم گیر میداد و سوال میکرد اعصابمو کلا بهم ریخته بود... هیچ روزی اینقدر از کسی سوال نکرده بودااااا حالا امروز کلیک کرده بود رو مااااا
بعد کلاس ها اومدم خونه کتابامو گذاشتم و دوچرخه رو برداشتم وداشتم از تو حیاط میرفتم بیرون که سرم به شدت خورد به شاخه درخت... ولی اصلا هیچ دردی حس نکردم... به آرامی دستی به سرم کشیدم و رفتم بیرون از خونه...
سوار دوچرخه شدم و رفتم طرف بیرون شهر و کویر... نیم ساعتی از جاده کویر رفته بودم، نگاهی به ساعت انداختم واوووو یه رب به 2 شده!!!!
ای داد بی داد.. امروز استاد باشگاه رو دست من سپرده بوداااا
به آرامی برگشتم گفتم تا آخر کلاس خودمو میرسونم.. حوصله ندارم برم!!!
دیدم گله ای گوسفند از کنار جاده داره رد میشه... صاحب گله برای اینکه بهم بخنده سگش رو طرفم فرستاد تا بترسم و سریع رکاب بزنم و فرار کنم... ولی من بی توجه به صدای پارس سگ فقط به دهانش خیره شده بودم که داشت کنارم میدوید وبه آرامی رکاب میزدم.. گفتم برو حیوون حوصله ندارماااا برو دنبال کارت.. یهو دیدم مچ پامو گاز گرفت... ولی من بدون احساس هیچ سوزشی از دوچرخه پیاده شدم کمی بهش خیره ماندم که هنوز پایم در دهانش بود... مشتمو گره کردم و محکم کوبیدم وسط سرش... صدای عوز عوزی کرد و همونجا دراز افتاد... دیگه تکون هم نمیخورد... یهو دیدم از دماغش خون میاد... به آرامی فکشو باز کردم و پامو آزاد کردم بعد سوار دوچرخه شدم و در حالی که به چشم و دهان چوپان که یه مترو نیم باز شده بود از تعجب، نگاه کردم و رد شدم...
نمیدونست وقتی حوصله ندارم هیچی احساس نمیکنم... اصلا آدم دیگه ای میشم... تو راه یو دیدم چرا مچ پام یخ میکنه... نگاه کردم دیدم داره خون میاد!!!
راهمو کج کردم و رفتم بیمارستان!!!
حالا که اومدم خونه پام عجیب داره میسوزه و خودمم از تعجب شاخ در آوردم که چطور سگه اینطوری شد!!!
وووووی داره میسوزههههههه الانم خودمو مشغول داستان کردم که سوزشش رو فراموش کنم....
-: هادی؟؟؟
-: ها؟؟ چیه؟؟
-: دوچرخه کو؟؟؟
-: وااااااااای علیییی؟؟؟ فراموش کردم بیارمش.... روبرو بیمارستانه... واااای
-: دیییییوووونه تو آخرش منو دیوونه میکنی با این فراموشیت... پس چطور اومدی؟؟
-: با تاکسی... بلند شدم که برم بیارم علی گفت: کجا؟؟؟؟ بشین بابا با این پات.. خودم میرم... کلیدش رو بده...
-: چی؟؟؟ کلید؟؟؟ واااااااااااای اصن یادم رفته قفلش کنم... جان من بدوووو بدو...
-: با گفتن یه جمله سریع درو بست و دوید رفت:
خاک تو سرت کنن با این هوشت....
خب چیکار کنم؟؟ دلم واسش تنگ شده.. حوصله هیچ کسو ندارم...
ولی من هنوز تو کف اون مشتم موندم... بابا ما هم واسه خودمون هرکولیماااا نکنه سگه جون نداشته؟؟؟ نمیدونم والااا!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (11/10/1391),شهریار شفا (12/10/1391),محسن نيرومند (13/10/1391),فرحناز خطیر (15/10/1391),سنامحمودی (29/10/1391),علیرضا اکبری (10/11/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 دي 1391 - 07:46

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام زیبا وجالب بود.


@ابوالحسن اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 11 دي 1391 - 12:51

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری...
ممنون که بهم لطف دارید...
موفق باشید!


نام: شهریار شفا کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1391 - 13:14

نمایش مشخصات شهریار شفا زیبا


@شهریار شفا توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 13 دي 1391 - 13:29

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
مرسی از پیامتون


نام: سنا محمودی   ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 19:26

سلام خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد شماهم داستان های من رو بخونید و نظر بدید


@سنا محمودی توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 12:55

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون از نظرتون
چشم در اولین فرصت


نام: سنا محمودی   ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 18:26

دوباره سلام
امیدوارم حالتان خوب باشد
من به کمک شما نیاز دارم یک داستان خیلی کوتاه نوشتم که زیادم جالب نیست ولی شاید بشه بهترش کرد جمله هاش اشکال داره یه چیزی در مورد جمله های خوب و کامل و بامعنی بگید که به من کمک بکنه
ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.