مقصر دل دیوانه ماست...

در این شهر... هر چه تنها تر باشی.. پیروز تری...
نصف روز رفته بودم بیرون، حالا خسته کوفته داشتم برمیگشتم خونه، هر چی جیب هامو میگردم کلیدام نیست... زنگ زدم مصطفی!
-: کجایی؟
: خونه ام... هادی داری میایی سر راهت تخم مرغ و نون هم بگیر بیا، باز یادت نره کشنه بمونیماااا؟؟
-: چه غلطی کردم زنگ زدم!! اه چرا حالا تخم مرغ؟ نمیشه چیز دیگه بخوریم؟؟
: چرا میشه!! 3 تا بختیاری بگیر... واسه خودتم هر چی خواستی!!
-: گفتی چند تا تخم مرغ بگیرم؟؟
: هه هه 8 تا...
-: باشه خداحافظ!
تو مغازه کلوچه گرفتم و خوردم بعد چیزایی که میخوستن هم گرفتم و اومدم! اه بدم میاد از تخم مرغ وووووییییییی حالم از بوش بهم میخوره ویییییی
: کیه؟؟
-: پدر ژپتوووو باز کن دیگه یخ زدم مگه کوری؟؟ دستم داشت ترک بر میداشت از سرما.. آخه یکی بگه مگه مرض داری بدون لباس گرم میری بیرون ها!! وووووی چوب شدم از سرمااااا!
در اتاق رو باز کردم رفتم تو وهمه رو گذاشتم رو اپن!!
یهو دیدم دانیال هم اومده، گفتم سلاااااااااااااام دانیه خودم چه خبر؟؟ دستی به پشت شونه اش زدم گفتم چطوری دانی؟؟
تیریپ برداشت و گفت: ممنون مخلصتیم!!
-: آقایی!
-=: چاکرتم!
-: نوکرتم!
-=: غلامتم!
-: خاک پاتم!!
-=: چرک سر آستینتم!!
-: سوسک تو آشپز خونتم!
-=: کدوم؟؟ از اون سوسک سیاها یا قرمزا؟؟
همه خندیدن بهم... هه هه ای نامرد.. زدم پشت کمرش و نشستم روبروش روی مبل، گفتم کجایی تو بابا؟ نیستی؟؟
-=: هستیم باباااا شما کفشتو بلند کن مارو میبینی!!!
-: جدی؟؟ ای بابا میبینم گاهی یه چیزایی به کفشم میچسبه هااا اه اه...
دوباره همه خندیدن..
-=: هه هه خیلی نامردی...هه هه... داشتیم؟؟؟؟
-: هه هه خودت شروع کردی!!
تلویزیون داشت خودشو میترکوند هیچکی گوشش نمیداد، نمیدونم چرا ما هر وقت همدیگه رو میبینیم تا همدیگه رو ضایع نکنیم ول کن نیستیم!!
==: هادی؟؟ فیلم طنز نداری؟؟
-: چرا دارم!
==: دمت گرم بیا بذار، تلویزیون هیچی نداره!!
خواستم فیلم رو بذارم که که مصطفی گفت: صبر کن اول شام بخوریم بعد بذار!! حسین پاشو کار خودته!! پاشو درست کن!!
سفره انداختن و شروع کردن، هی میگفتن بیا جلو!! میگفتم گشنم نیس! میدونستن بدم میادااا ولی جلو دانیال هی گیر میدادن... دانیال هم فکر میکرد من نشستم کنار که غذا کم نیاد!
گفت: پاشو بیا دیگه یه بار اومدیم پیشتونااا ( ای خداااااااا به چه زبونی بفهمونم از تخم مرغ بدم میاااااااااااااد؟؟؟)
-: باشه بابا اومدم مث کنه می چسبید به آدم!! نشستم یه ذره تخم مرغ بر میداشتم با نصف نون!! حالا نصف نون هم که نه، ولی خیلی نون برمیداشتم که مزه تخم مرغ تو دهانم نیاد!!
بگذریم! وسطای فیلم بودیم، همه داشتن میخندیدن که دیدم بازم دانیال تو فکره و فقط با بی حوصلگی لبخند میزنه!!
یکم رفتم عقب تر پیشش گفتم مگه نمیبینی؟؟
-=: حوصله فیلم ندارم!!
-: میخوای بریم بیرون؟؟
-=: نمیدونم!! نه بیخیال فیلمتونو ببینین!!
-: من اینو دیدم تکراریه واسم ، با چشمکی گفتم بریم؟؟ بعد از دیدن لبخند ملایمش، یهو داد زدم بچه ها کسی بیرون نمیاد بریم؟؟
==: یواااااش چته زهره ام رفت!!
+: هه هه... نه بابا تو این سرمااا سگو با نانچیکو بزنی بیرون نمیره!!
==: مگه مغزمو خر گاز گرفته؟؟
-: تو دیگه حرف نزن.. خیلی وقته مغزتو گاز گرفته!! بگم؟؟
بچه ها گفتن: بگو... بگو... هادی!!
خواستی زن بگیری، شوهر کردی؟؟!! غذا که از هر نوعش بلدی و خودت میپذی!! لباسهاتم که میگی خودم میشورم!! اون دفه اومدم خونتون هم دیدم که داشتی خونه رو خودت جارو میکردی! خرید بیرون هم که هر دفه میبینم مث کارگر افغانی یه ماشین بار رو دوشت میکشی میبری خونه... والا من خجالت میکشم برات کلمه زن ذلیل رو به کار ببرم!! آخه زن ذلیلی هم حدی داره!! واقعا مغرتو خر گاز گرفته که رفتی زن گرفتی؟؟ خب با مجردیت چه فرقی کردی ؟؟؟ همین کارا رو اون موقع هم میکردی که!!
==: ای گل گفتی هادی!! خدا خیرت بده ما که دیگه از ترس این جور چیزا نمیریم زن بگیریم!!
همه داشتن میخندیدن... حتی حسین هم میخندید ولی هیچی نتونست بگه!!!
بلند شدم و گفتم دانی پاشو لباستو بپوش بریم! کلید درو برداشتم و رفتیم بیرون!
تا نزدیک پارک قدم زنان رفتیم، چیزهای خنده داری تعریف میکردم روحیه اشو عوض کنم... یه خورده رو فرم اومد!
کنار مغازه ای چند تا دختری ایستاده بودن که در مورد یه دستبندی اظهار نظر میکردن یهو دیدم دانی پرید وسطشون گفت این بهتره ... خیلی قشنگه... وای وای این قدر خنده ام گرفت.. دختره هم ترسید هم خجالت کشید و گفت ممنونم.. دوستاش کلی بهش خندیدن!!! روحمونو شاد کرد هه هه
زدم پشت شونه اش و گفتم: ها؟؟ چیه؟؟؟ چشم مهسا خانومو دور دیدی؟؟ ها؟؟؟
-=: برو بابا اون که اینجا نیس.. تازه دلم از دستش خوووونه...
-: برو تو هم باباااااا دیوونه...
میخواستم ازش بپرسم چی شده، ولی گفتم اگه خواسته باشه خودش میگه!!
-=: هادی؟؟
-: (دیدی گفتم؟؟) جانم؟؟
-=: از دستش خیلی دلخورم.. خیلیییییییی! یه کارایی میکنه که اشکمو درآورده!!
من فقط خندیدم به آرامی و نگاهش کردم!
-=: آدم هر کی ازش سوال کنه جوابشو میده، خب این طبیعیه دیگه! منم همینطور!!
اگه دختری باشه خیلی سرد برخورد میکنم که بفهمه هیچ کس مثل خودش واسم مهم نیست!!
الان 4 روزه که باهام قهره!! چون هفته پیش بود که داشتیم بیرون میرفتیم یهو یه دختری اومد طرفمون و ازمن آدرسی پرسید منم خیلی سرد و مختصر جوابشو دادم... تعجب کردم چرا از مهسا نپرسید... بعد اون باهام قهر کرده و حرف نمیزنه .. میگه چرا جوابشو دادی!!!
-: خب روت حساسه دیگه، این که طبیعیه! باید میگفتی از این بپرس.. یا میگفتی بلد نیستم!!
-=: حساس چیه؟؟ خب منم روش حساسم، چرا منو نمیبینه؟؟ روبروی من به پسرا تیکه میندازه!! میاد تعریف میکنه که با دوستاش رفته بودن بازارو چطور با پسره کل انداخته بودن!! یا اینکه تو سایت میبینم چند تا پسرن که خیلی گرم میگیره باهاشون...
-=: هادی؟ بخدا جیگرم آتیش میگیره.. نمیتونم تحمل کنم.. خب چرا حساس بودن منو نمیبینه؟؟ میدونم دوسم داره چندین بار بهم ثابت کرده... یکیش همین چند وقت پیش که کم آورده بودم، گفتم: دیگه باهام حرف نزن و میخواستم تمومش کنم دیدم دستشو تیغ زده بود، اگه خونوادش بهش نمیرسیدن تموم کرده بود...
وقتی بهش میگم نکن این کارارو اعصابم بهم میریزه میگه: ما تو سایت فقط داداشیم همین!! ما که قرار نیست با هم دوست بشیم!! هی میگه نگران نباش عزیزم...
میگم پس اگه اشکال نداره منم میرم چند تا آبجی پیدا میکنم تو هم نگران نباش!! ها؟؟ میبینی باز قهر کرد و حالا بیا درستش کن!! فقط خودشو میبینه!! من چیکار کنم ها؟؟ تو باشی چیکار میکنی؟؟
-: تو هم دست کمی از اون نداری... مگه چند دقیقه پیش اینکارو نکردی؟؟
-=: نه نه من تازه شروع کردم به این کار... میخوام بهش بفهمونم وقتی من میسوزم چه حسی دارم... میخوام ببینم هی میگه نباید نگران باشی، خودش میتونه نگران نباشه؟؟ یهو دیدم چند ثانیه مکث کرد و گفت: هیییییییی تو که جای من نیستی ببینی چی میکشم... تا این حسو نداشته باشی نمیتونی منو درک کنی!!
خندیدم و در حالی که قدم میزدیم دستمو روی دوشش انداختم و گفتم: پس بدون که درکت میکنم!! ولی این راهی که تو انتخاب کردی اشتباس!!
-=: جدی؟؟؟ یعنی ؟؟؟؟ پس میگی چیکار کنیم؟؟ اصن تو چیکار میکنی وقتی اینطور میشه؟؟
-: ببین دانیال جان اگه همون کاری که اونا میکنن ما هم انجام بدیم، خب ما هم مثل اونا شدیم دیگه!! همون طور که اونا با این کارشون از دلمون زده میشن تو هم با این کارت از دلش زده میشی!! باور کن راست میگم... دیگه تمام محبتمون رو نمیتونیم به عشقمون برسونیم!! تا یکم دلتنگ شدیم میریم با یکی دیگه حرف میزنیم! تا یکم منتظرش موندیم با یکی دیگه درد دل میکنیم...شاید روبروش این کارو نکینیم ولی...
دانیال جان؟؟؟ یه رابطه از اونجایی خراب میشه که تو ناراحتش کنی و یکی دیگه آرومش...
هییییییییییییی
کم کم واسمون عادی میشه.... اون وقت بجای اینکه اون، منظور از کارت رو بفهمه باهات لج میکنه و ....
ولی اگه کاری کنی که بفهمه داره اشتباه میکنه خودش دست از کارش بر میداره!!
-=: هادی؟؟ من بهش گفتم اگه کارت اشتباس پس چرا هی انجام میدی؟؟ اگه هم درسته و کار خوبیه؟؟ پس چرا به من گیر میدی؟؟ ولی گوشش بدهکار نیست!!
اصن خودت چیکار میکنی؟؟ وقتی این حس به سراغت میاد چه حالی بهت دست میده؟؟ من که میرم تلافی میکنم!!
دستمو مشت کردم و زدم رو قلبم، گفتم .. میریزم این تو!!
-=: چه تحملی داری تووووو! من که نمیتونم باباااااا!
-: نه بابااااا امام علی(ع) با اون عظمتش غم هاشو می ریخت توی چاه، من که دیگه جای خود دارم...
وقتی خیلی سنگین شد، میرم کنار جوی آب و... گاهی هم قلم و کاغذ تو دستام گیر میوفته و میریزمشون رو کاغذ!!!... هم میریزم.. هم می بارم... اینجوری دیگه با حرفامم اذیتش نمیکنم!! همیشه سعی کردم به پروپاش نپیچم... طوری برخورد کنم که اصلا واسم مهم نیست، با هر کی دلش میخواد حرف بزنه... میگه: باید عادت کنی به این چیزاااا! اون که نمیتونه بفهمه چی میکشیم!!
همین که با منه واسم یه دنیا ارزش داره!!! همین که خودم میفهمم چه دردی داره، باعث میشه که خودم این کارو نکنم!!
بیخیال ... خلاصه باید کمکش کنی بفهمه داره چیکار میکنه... نه اینکه تو هم مث اون بشی... دستمو به سینش زدم و گفتم عاشقش باش تا بتونی تحمل کنی!!
اونا با این کارشون دارن بین ما و خودشون فاصله میندازن ولی خودشون نمیدونن!! تو این کارو نکن!!
++: شیر کاکائو دااااااغ بدو بدو شیر کاکائو دااااااغ... این صدار و که شنیدیم گفتم بریم یکم گرم شیم... رفتیم تو و یه شیر کاکائو زدیم به بدن!
ساعت 11 شده بود.. دیدم حالش خیلی بهتر شده... گفتم: دانی بریم خونه دیگه؟؟
-=: اره... بهتره برگردیم... یه ساعت راهه هااا پایه ای پیاده بریم؟؟
-: از خدامه... تو راه برگشت دیگه از خاطره های خوشی که داشتیم تعریف میکردیم و میخندیدیم!!
روبروی در خونه که رسیدیم خواستم کلید بندازم دستشو گذاشت رو دوشم، گفت هادی؟؟
-: جوووون؟
-=: ممممم ممنون که اومدیم بیرون !
با یه چشمکی آروم و لبخندی ملایم شونه به شونه هم تو آغوش هم.. وارد شدیم!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ایمان صفائیان (14/10/1391),هادی هادوی (14/10/1391),عباس عابد (15/10/1391),لیلا فام (رها نفس) (15/10/1391),سنامحمودی (29/10/1391),محمد رضا حکمی شلمزاری (10/11/1391),علیرضا اکبری (10/11/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),

نقطه نظرات

نام: عباس عابد   ارسال در جمعه 15 دي 1391 - 12:47

سلام
جسارتا":
آقای هادوی، اگر من نوشته بودم این قسمت را حذف می کردم تا داستان تکمیل شود.
ةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةةة
خوشحال شدم که آرومش کردم...
عشق من؟؟؟ حتما داری میخونی!! پس بدان، که سرم را شاید بتوانند دیگران گرم کنند، اما وقتى تو نیستى،هیچکس نیست دلم را گرم کند!
خیلی از یخ کردن های ما از سرما نیست!!! لحن بعضی ها زمستونیه.......!!
ای خدااااا میترسم... کاش یکی ترس منو از بین میبرد!!!!
وحشت از عشق که نه، ترسم از فاصله هاست!
وحشت از غصه که نه ، ترسم از خاطمه هاست!
ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست!
صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست!
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست!
گله از دست کسی نیست... مقصر دل دیوانه ماست!


@عباس عابد توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 15 دي 1391 - 15:55

نمایش مشخصات هادی هادوی حق با شماست...
خودمم چند بار خواستم حذف کنم ولی چون دیگه دیدم تایید شده دستش نذاشتم..
ممنون آقای عابد


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 21:56

نمایش مشخصات بهار زرافشان آقای هادوی اول داستان شخصیت ها زیاد بود و خواننده رو گیج میکرد.
مخصوصا اینکه از هر شخصیت فقط یک اسم برده بودید!
درضمن زیادی طولانی بود و هیچ نقطه اوجی نداشت!
روی یه محور ثابت حرکت میکرد...

ولی بخاطر وقتی که گذاشتید و نوشتیدش میگم، خسته نباشید!!!! @};-


@بهار زرافشان توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 21 بهمن 1391 - 22:27

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم زرافشان
حق باش ماست شاید شخصیت ها کمی زیاد بود ولی اونقدر نبود که خواننده رو گیج کنه وقتی تمرکز داشته!
من عقیده ام اینه وقتی انسان یه متنی رو میخواد بخونه یا چیزی رو گوش بده باید تمرکز کنه رو همون چیز... این منو وادار میکنه چیزهایی بنویسم بر همین اساس!!
ولی به هر حال خوشحال شدم از دقتی که به داستانم داشتین
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.