خاطره های چسبنده...

-: خانوم پرستار؟؟ خانوم پرستار؟؟ چی شده؟؟ کجاست؟؟
: اوناهاش...پرستار در حالی که به طرف حیاط اشاره میکرد با کشیدن آهی گفت: از وقتی یکم بهتر شده رفته اونجا نشسته ، هی میخنده و گریه میکنه!! با هیچکی هم حرف نمیزنه... کسی رو غیر از شما به خاطر نمیاره... حافظه اش کلی از بین رفته... تو خواب، همش هذیون میگه ... ببینید میتونید به حرفشون بکشید...
با تکان دادن سر از پرستار جدا شد و به طرفش رفت:
-: سلااااام... دوست عزیز خودم... خوبی هادی جووون؟؟؟
وقتی سکوتش رو دید، باز ادامه داد: وقتی شنیدم بهتر شدی خیلی خوشحال شدم... و بعد از مکثی کوتاه در حالی که از روبروش بلند میشد و کنارش مینشست گفت... ایشالا به زودی میبریمت خونه... خوب استراحت میکنی... خوب خوب میشی!! میدونی چقدر برنامه ریزی کردیم بریم گردش؟؟؟!
هنوز ازش جوابی نمیشنید... دستش را روی دوشش انداخت و گفت هادی جونم؟؟؟ الهی قربونت برم!! همه چی خوب میشه... قول میدم مثل قبل تو خوابگاه کنار هم با خوشی بگذرونیم...
اوه اوه راستی!! میدونی چقدر باید درس بخونیم؟؟؟؟؟ تو هم حسابی عقب افتادیاااا ولی نگران نباش... از تمام کلاس ها جزوه برداری کردم ... با هم کار میکنیم درست میشه!
=: دست از سرم برداریییید!! همتوووون!! اینو در حالی که هادی دست مجتبی رو از روی دوشش کنار میزد گفت!! و با حالتی قهر ادامه داد... دیگه به حرف هیچ کدومتون گوش نمیدم... برید گمشییییییید!!
مجتبی که چشماش پر از اشک شده بود و نمیتونست بهترین دوستش رو اینطور ببینه! با حالتی ملتمسانه و بغض آلود گفت:
هادی؟؟ تورو خدا بس کن دیگه... بخدا منم بریدم.... منم تحمل ندارم... هادی؟؟ بهم بگو چی شد؟؟؟ مگه حواست نبود؟؟ میگن خودت پریدی جلو ماشین! ها؟؟ آخه چرا؟؟ مگه ما در مورد خودکشی حرفامونو نزدیم؟؟ چی شده هادی؟؟؟ بگو و این روزه سکوتت رو بشکن...!!
=: نمیخوام با هیچکی حرف بزنم... نمیخواام! تو هم بلند شو برووووو همتون دروغ میگین! تو فیلما .. تو روزنامه ها! همتون میگفتین اگه به سر ضربه بخوره حافظه پاک میشه... ولی دروغ میگین درووووغ میگین... هنوز تا میخوابم، خوابشو میبینم... دروغگو هاااا!!
خداااااااااا بسه دیگه طاقت دوریشو ندارم... بسه دیگه!!!
و در حالی که صداشو پایین می آورد گفت: بکش و راحتم کن...
مجتبی در حالی که دستاشو دوباره روی دوش هادی می انداخت کمی نوازشش کرد و گفت: قول میدم درست بشه .. قووول... همه چی درست میشه...
و هردوشون شروع کردن به گریه کردن...!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

امیر مسعود میرباقری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (24/10/1391),نادر ال علی (24/10/1391),امیر مسعود میرباقری (24/10/1391),فرحناز خطیر (24/10/1391),شهریار شفا (25/10/1391),غریبه (26/10/1391),سنامحمودی (29/10/1391),علیرضا اکبری (10/11/1391),بهار زرافشان (19/11/1391),مهساعبدلی (27/6/1392),مهساعبدلی (2/8/1392),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 دي 1391 - 09:07

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام سوژه ی زیبا وجالبی بود .احسن .


@ابوالحسن اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 24 دي 1391 - 11:18

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای اکبری عزیز:
ممنون از لطفتون
خوشحال میشم بازم بهم سر بزنید...


نام: نادر ال علی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 دي 1391 - 19:20

سلام بعد این همه وقت امدم سر زدم
خوب بود خیلی خوب ولی به نظرم چند بار باید نگارشش کنی


@نادر ال علی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 25 دي 1391 - 13:37

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز.. بله خیلی وقته دیگه حضورتون رو کمرنگ کرده بودین...
خوشحال شدم دستنوشتمو خوندید..و از نظرتون ممنون چشم حتما کار بعدیمو با نگارش بهتری میذارم..
تا اونجایی که در توانم باشه...
موفق باشید


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 دي 1391 - 21:19

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
از مهم ترین و زیابترین عناصر داستان که همه ی داستان های معروف اون رو دارن دیالوگ پردازیه.به عقیده ی من شما این کار رو به جد عالی انجام دادید.ولی ای کاش روی جملات آخرتون تجدید نظر کنید.پایان بندی قوی نبود.با این حال فکر می کنم چند تا نمود از پایان اگر در میانه باشه می تونید تعلیق بی نظیری براش بنویسید.با این حال هر کاری همیشه جای ادامه و تصحیح داره.خوشحال میشم به من هم سری بزنید.یا حق.


@امیر مسعود میرباقری توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 25 دي 1391 - 13:41

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای میر باقری عزیز:
خوشحال شدم بهم سر زدید از لطفتون واقعا ممنونم
من نه شروع بلد بودم نه پایان دادن.. به لطف شما دوستان یه ذره شروع کردن رو یاد آموختم امیدوارم با نقد هاتون بازم مرا نوازش بدین تتا بتونم کمی پایان دادن رو هم فرا بگیرم...
خیلی خیلی ممنون دوست عزیز. موفق باشید
بازم بهم سر بزنید خوشحال میشم...


نام: سنا محمودی   ارسال در جمعه 29 دي 1391 - 19:18

سلام خیلی عالی بود آفرین ولی ای کاش موضوع حافظه رو یه کمی گسترده ترش می کدین ولی خوب بود
شماهم داستان هام رو بخونید و نظر بدید و انتقاد کنید


@سنا محمودی توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 30 دي 1391 - 12:56

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
کم کم دارم سعیمو میکنم که تو داستانام گزیده گویی کنم..
ممنون از نظرتون!


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 بهمن 1391 - 21:36

نمایش مشخصات بهار زرافشان شاید میتونستی آخرشو تاثیرگذارتر تموم کنی!!!!


@بهار زرافشان توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 21 بهمن 1391 - 22:16

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم زرافشان
بله حق با شماست
شاید میتونستم بهترش کنم
نظرتونو رو در داستان های بعدی به کار میگیرم!!
بهترش کنم
ممنونم ازتون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.