خبر بد...

-: الو؟؟؟ جانم؟ بفرمایید
: سلام هادی خوبی؟
-:مرسی ممنون الهه خانوم.... شما خوبین؟؟؟ چیزی شده؟؟؟
: کجایی؟؟
-: توخیابونم چطور؟؟ چرا صدات میلرزه؟؟ ... یه چیزی بگو دیگه جون به لب شدم!!!
: هیچی هرجا هستی سریع خودتو برسون خونه مادربزرگ... میخواد ببینتت!
-: واااااااای باشه باشه اومدم...
نمیدونم چطور خودمو رسوندم از پله ها دویدم بالا تا رسیدم تو اتاق همه داشتن گریه میکردند!
خشکم زد... به همشون نگاهی انداختم همه رو کنار زدم ...
واااااااییی زانوانم سست شد.... نشستم رو زانو... دستمو گرفتم روی صورتم...
بازدیر رسیده بودم... دیگه پارچه رو از روی صورتش کنار نزدم...
همیشه دیر میرسیدم آخه چرااااااا مشتامو گره کردمو پشت سرم گرفتم و تو دلم فریاد زدم چراااااااااااااا
دلم واسش یه ذره شده بود.. واسه یه کلمه حرف زدنش... شوخی هاش...واااییی انگار سالهاست ازش دور بودم... چندین سال باهم زندگی کردیم ولی لحظه ای که باید باشم کنارش نبودم... چشمام پر از اشک شد... بلند شدم و برگشتم طرفشون... با صدایی که از ته چاه میومد و همراه با بغضی سنگین بود گفتم: چرا زودتر خبرم نکردین؟؟؟؟ به سختی نفسی تازه کردم و گفتم: هاااااا؟؟؟؟
همه ساکت بودن .. داداشم اومد جلو و با کلماتی آروم و شمرده گفت: اصن... نمیدونیم چی شد... هیچ کدوم حواسمون نبود... یهو دیدم داره اسمتو صدا میزنه...که بهت زنگ زدیم و ... وقتی گوشیرو قط کردیم اونم تموم کرد...
قانع نشدم... این چندمین بار بود که داشتم همین جملات رو میشنیدم... همیشه بهونه ای بود برای دیر رسیدنم... اون مادر بزرگمم همینطوری شد...
عروسی داداشام و آبجیام هم همینارو بهم گفتن... تو این خونه معلومه من زیادی ام...
نگاهی به همه انداختمو اومدم تو ایوون... دستامو رو نرده گذاشتم و به سختی خودمو کنترل میکردم... انگار این اشکها میخوان از جونم کنده بشن و بیان پایین!
دستی روی دوشم خورد... هادی؟؟؟ منتظر جواب من نشد و ادامه داد: الهام هنوز خبر نداره...
-: چی؟؟؟؟؟؟ در حالی که بهش نگاه میکردم اشکامو پاک کردم و گفتم چرا به اون دیگه خبر ندادین؟؟؟؟ اونو چطور یادتون رفت؟؟ مگه نمیدونین که ....
سرمو به آسمون گرفتم و گفتم : ای خدااااااا
: چون هیچکس نمیتونه بهش خبر بده ... میدونی که تحملش خیلی کمه... کار خودته... برو بیارش...
-: چی؟؟؟ من؟؟؟ نه نه نه بگو حسین بره من نمیرم... من فعلا میخوام باهاش حرف بزنم... دیر خبرم کردین حالا هم میخوایین کنار جنازشم نباشم؟؟؟ نه نه نه خودتون برین تازه، خودت میدونی هیچ وقت خبر بد به کسی نمیدم...
دستشو گذاشت رو دوشم و گفت هادی؟؟؟ حسینو نیگاه کن... همینجوری اکه کسی بهش نگاه کنه سکته میکنه!!
حامدم که حواس درست و حسابی نداره ... بقیه هم که کارو خرابتر میکنن...
تو با الهام یکم گرمی و میتونی آرومش کنی... نذار جنازه زیاد رو زمین بمونه...
خواستم باز قبول نکنم که برگشتم و دیدم همه دارن خیره بهم نیگاه میکنن و منتظرن قبول کنم... موقعی نبود که بخوام کل کل کنم...
سرمو تکون دادم و گفتم باشه... در حالی که از کنار داداشم رد میشدم سرمو طرفش چرخوندم و گفتم : خیلی نامردین... می برین و میدوزین؟؟
چند قدمی که ازش دور شدم گفت: جنازه رو تا فردا عصر نگه میداریم... خودتونو برسونین...
سرمو تکون دادم و از پله ها به آرامی اومدم پایین... پیاده راه افتادم به طرف خونه خودمون...
رفتم یه دوش آب سرد گرفتم یکم آروم بشم... تو حموم گریه هامو کردم... لباسامو پوشیدمو از خونه زدم بیرون ...
الهام تو یه شهر دیگه درس میخونه که تقریبا 5 ساعت فاصله زمانی داره!!
همش به این فکر میکردم که چیکار کنم؟؟؟ چطور بهش بگم؟؟

-: الو؟؟ سلام دختر خاله چطوری؟؟؟ چه خبرا؟؟؟ مهمون نمیخوای؟؟
=: سلااااام نه بابا تو این گرونی کی مهمون میخواد... حرف میزنیااااا
-: من نمیدونم مجبوری بخوای!! من توراهمااا، دارم میاااام...
=: ااااا؟ بیا اینجا خودت برو بگرد به من چه!! آقارو باش!! به زور خودشو میهمون میکنه!! حالا کی میرسی؟؟
-: اولا به شما فکر نکنم ربطی داشته باشه!! ثانیا، تازه راه افتادم احتمالا ساعت 6!
=: اوکی حالا که چتر انداختی دیگه چیکارت کنم رسیدی خبرم کنیاااااا...
-: آی کیو بخاطر تو دارم میام خبرت نکنم؟؟
=: باش...
-: خب بسه دیگه اینقدر حرف نزن خداحافظ.... سریع گوشی رو قط کردم، میدونستم بدش میاد... هه هه الان داره جیز و ویز میکنه... هی زنگ میزد و منم رد میزدم...
یه اس ام اسی اومد نوشته بود: تو بیا اینجا... دارم برات...
پوزخندی زدم و گوشی رو گذاشتم تو جیبم ... ای خداااا کمکم کن از پسش بربیام...
****
-: سلااااام چطوری خوبی؟؟
=: سلااام مرسی ممنون تو خوبی؟ چه عجب؟؟
-: من که همیشه بهت سر میزنم... راسی کلاس ملاس که نداری؟؟
=: نه تا پس فردا هیچی ندارم ...
-: خدارو شکر... خــــــــــب حوصله داری بریم بگردیم؟؟
=: بــــعـــله دلم گرفته بود بدجوری!! خوب شد اومدی!!
-: خب چه خبرا؟؟ خوش میگذره؟؟ چیکارا میکنی؟؟
=: هیییییی بدک نیس اگه این کلاسها بگذارن خوشیم...
-: ای ای ای همه که ازکلاس مینالند !!!!
=: نه!!! من فقط از کلاس صادقی خوشم نمیاد، اه اه اه با اون فیس و افاده اش... هی داد میزنه... مرتیکه بد اخلاق فکر کرده...
-: هه هه هه خب... خب... چه خبره هرچی میخوی میگی ....دفه قبل هم در موردش میگفتی، هر چی هست استادته و باید احترامش و بگیری...
راسی الهام؟؟ اینجا پارکی چیزی نیس؟؟
=: چرا اتفاقا یه پارک قشنگی هست، فقط یکم دوره هاااا
-: باشه بابا بریم ما که بیکاریم!!
***
منتظر سفارشم بودم... داشت بهم نیگاه میکرد و لبخند میزد... ای خداااا چطور خنده هاشو ازش بگیرم؟؟ خیلی دوسش داشت...
داداش؟؟ خیلی نامردی... من اینکاره نیستم...
": آقا حواستون کجاس؟ سفارشتون!!
-: ااا ببله بله ببخشید مرسی ممنون.. فالوده ها رو برداشتم و اومدم روبروش نشستم و شروع کردیم از هر دری حرف زدن... تمام سعیمو میکردم که فقط بخندونمش...
جاتون خالی رفتیم سفینه سوار شدیم... سرش گیج میرفت وقتی اومدیم پایین ... اینقدر اذیتش کردم...
رفتیم کشتی صبا سوار شیم اول میترسید با اصرار بردمش ... جلوی کشتی نشستیم... اول هیچی نمیگفت وقتی اوج گرفت داشت جیغ میزد . از ترس اینقدر به لباسام چنگ مینداخت... سرشو تو بغلم گرفتم .. اینقدر داشتم میخندیدم که نزدیک بود دلـدرد بگیرم وای وای جاتون خالی ... هی میگفت زهر مار بذار بریم پایین میکشمت داد میزد نگه دار تورو خدا نگه دار.. چون مادرت نگه دار غلط کردم خداااااا هی با مشت بهم میزد و میگفت کوفت .. زهرمار ... هادی؟؟ جون من بگو نگه داره، الان قلبم وامیسه بگو نگه داره ... رنگش مث گچ شده بود.. هه هه هه
وقتی اومدیم پایین بازومو تو بغلش گرفته بود و ول نمیکرد... گفتم بابا تموم شد ول کن زشته همه دارن نیگاه میکننااا رفتیم یه نیمکتی نشستیم تا یکم حالش جا اومد... وای وای چقدر خندیدم... دیگه حال نداشتم...
: هادی؟؟؟ خیلی گشنمه...
-: باشه بریم .. فست فود یا رستوران؟؟
=: بریم پیتزایی، خیلی حوس کردم!!
-: هه هه مگه باباتم من؟؟ باشه بریم...
بعد شام گفت هادی؟؟ بریم اون بالا؟؟ اونجا ببین... خیلی قشنگه همه شهر پیداست ...
واقعا جای قشنگی بود... تمام شهر مثل آسمون پر ستاره بود.. روی نیمکتی نشستیم و شروع کرد حرف زدن... حرفاش که تموم شد خیلی آروم گفتم: الهاام؟؟
=: هومممم؟
-: دلم برا مامان بزرگ تنگ شده... تو کی رفتی پیشش؟
=: من؟؟؟ همین 2 ماه پیش وقتی خواستم بیام...
-: خیلی حالش وخیمه... تازگیا اینطور شده...
=: چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این که داشت بهتر میشد.. بردینش دکتر؟؟ اصن تو چرا اومدی اینجا؟؟؟ چرا پیشش نموندی؟؟ پاشو بریم پیشش پاشووووو..
دستشو گرفتم و گفتم کجااااا این موقع شب... ساعتو نیگاه کن...2 نصفه شبه هاااا... دستشو کشیدمو روی نیمکت نشوندمش....
=: هادی؟؟؟ چته خب؟؟ پاشو بریم دیگه تا برم وسایلمو جم کنم 4 میشه، ساعت 10 هم کنارشیم... پاشو دیگه... می خوام پیشش باشم ... پاشو اگه نمیایی خودم میرم...
باز دستشو گرفتم و گفتم الهام جان؟؟؟ بشین کارت دارم... اشک تو چشام حلقه بست.. بریده بریده گفتم این حرفایی که زدم ... مال چند روز پیشه...
=: مم مم م م م م منظورت چیه؟؟؟ هاا ها هادی درست بگو ببینم چی شده؟؟ دستشو اطراف صورتم گرفت و گفت: جون الهام راستشو بگو چی شده؟؟؟؟ چشاش پر اشک شده بود... هادی؟؟ یه چیزی بگودیگه... قضیه چیه؟؟؟ اتفاقی براش افتاده؟؟
-: چیزی نیست بابا فقط اومدم دنبالت فردا باهم بریم خونه همین... مامانت میگفت تنهایی خوب نیست بیاد...
=: خب چرا باید بیام؟؟ چرا اصلا فردا؟؟ همین امشب میریم دیگه .. هی اصرار میکرد و منم هی میخواستم بهش بگم ولی نمیتونستم... یهو از دهنم پرید، گفتم: الهام ؟؟ مامان جون تموم کرد... همین امروز صبح...
خشکش زد... سرشو تکون میداد و می گفت: دروغ میگی... هادی بگو داری سربه سرم میذاری... تو که میدونی چقدر بهش وابسته ام.. اذیتم نکن دیگه...
وقتی اشکهای منو دید...همه چیو فهمید... دیگه فقط نگاهم میکرد و هیچی نمیگفت... جملاتی نامفهوم به زبون می آورد که نمی فهمیدم...
ادامه دادم: منم واسه همین اومدم هم خبرشو بهت بدم هم ببرمت خونه... جنازه رو تا فردا عصر نگه میدارن تا برسیم به تشییع...
دیگه معلوم بود صدامو نمیشنوه.. فقط بی صدا گریه میکرد... گاهی کسی از کنارمون رد میشد سر تکون میداد و با نفرت بهم نگاه میکرد... تعجب میکردم ازشون...
دستمو گذاشتم رو شونه اش و یهو اومد تو آغوشم و گریه شدیدش شروع شد... هی گریه میکرد و از لحظات آخری که باهاش بود تعریف میکرد و منم نوازشش میکردم... هی باهاش حرف میزدم و آرومش میکردم.. خدارو شکر اینقدر امشب خندیده بود که خسته بود... نیم ساعتی بود که داشت گریه میکرد... هی منم سعی میکردم آرامشش بدم... یواش یواش دیدم دیگه صداش در نمیاد... و فقط هق هق میکنه...
پاهام دیگه بی حس شده بود... نگاهی به ساعت انداختم 3 شده... اوه...
الهام؟؟ الهام جان؟؟ پاشو بریم خونه... به خودش اومد و گفت : چرا زودتر خبرم نکردین؟؟ خیلی نامردین... چرا حالا که دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد خبرم کردین؟؟ ها؟؟ نمیخوام بیام... با همتون قهرم تو هم پاشو برو پاشو... حالا دیگه چ کاری از دستم بر میاد بریم ها؟؟؟؟
-:اااااا چرا من دیگه؟؟؟ مگه چیگار کردم؟؟ منم بعد از فوتش بهم خبر دادن... منم دیر رسیدم...
الهام جان؟؟ نمیخوای بریم جنازشو تشییع کنیم؟؟ خیلی به گردن ما 2 تا حق داره هاااا...
بلندش کردم و شروع کردیم قدم زدن... تا اذان صبح داشتیم قدم میزدیم و از خاطراتش برای هم میگفتیم ... از آجیل هایی که براش میخرید و به ما نمیداد....و...
تو ماشین سرشو گذاشت رو شونه امو خابش برد تا رسیدیم...

نمیدونم.. بالاخره تونستم خبرو درست بدم یا اینکه خراب کاری کردم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (27/11/1391),مسعود رضایی (27/11/1391),نسرین انتظاری (27/11/1391),بهار زرافشان (27/11/1391),علیرضا اکبری (27/11/1391),امیر فروردین (27/11/1391),نسرین انتظاری (28/11/1391),سحر کیان (2/12/1391),سارا طهماسبی (3/12/1391),حمیدرضا هرندی (7/12/1391),بهار زرافشان (4/2/1392),سنامحمودی (25/4/1392),مهساعبدلی (27/6/1392),

نقطه نظرات

نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 بهمن 1391 - 13:43

نمایش مشخصات علیرضا اکبری سلام هادی اقا
موضوع بسیار خوب بود ولی میشد از تفریح های آن کم کرد و به اصل موضوع رسید .
موفق باشید.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 14:05

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست خوب من
ممنون از نظرتون
درسته که میشه از تفریحاتش کم کرد...
ولی اگه بار اولتون باشه ک بخوایین خبر بدی به کسی بدین ک میدونین خیلی حساسه... شاید باورتون بشه ک ....
ولی از یه نظر هم میشد ک تفریحات رو نام نبرد و فقط ب اصل موضوع پرداخت... شاید منظور شما مین بوده!!!
خیلی ممنونم ازتون..
موفق باشید


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 بهمن 1391 - 15:36

نمایش مشخصات بهار زرافشان آقای هادوی داستانتون خوب بود اما فکر نمیکنید رابطه بین دخترخاله پسرخاله رو خیییییییلی صمیمی بیان کرده بودید؟؟؟؟


@بهار زرافشان توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 14:08

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانوم زرافشان
ممنون ک بازم منو مورد لطفتون قرار دادین!!
حق با شماست ک زیاد صمیمیش کردم...
ولی وقتی دختر خاله و پسر خاله کنار هم بزرگ بشن( مثل داستان ک تو خونه مادر بزرگ با هم بزرگ شده بودن) ناخودآگاه صمیمی میشن...
ولی سعی میکنم چنین اشتباهاتی رو تکرار نکنم...
خوشحال شدم از نظرتون
موفق باشید


نام: نسرین انتظاری کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 11:20

نمایش مشخصات نسرین انتظاری


@نسرین انتظاری توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 28 بهمن 1391 - 14:08

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون


نام: فرامرزی   ارسال در سه شنبه 1 اسفند 1391 - 18:57

خیلی ملموس بود
داستان جان داشت@};-


@فرامرزی توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 1 اسفند 1391 - 21:30

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون از نظر لطفتون
موفق باشید!!


نام: حمیدرضا هرندی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 اسفند 1391 - 12:31

نمایش مشخصات حمیدرضا هرندی زیبا بود
ممنون


@حمیدرضا هرندی توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 8 اسفند 1391 - 07:47

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای هرندی
ممنون از نظر لطفتون!!!
موفق باشید!!!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.