توفیق...

به به سلااام آقا هادی خوبی؟؟ چه خبرا؟؟ چه عجب پیدات شد؟؟
با خنده ای تلخ گفتم ببخشید دیگه یکم سرم شلوغ بود امشب دیگه ایشالا هستم تا صبح!
-: اون که آره حتما باید باشی این شب ها حضورتون باید پررنگ بشه هااا گفته باشم، و بعد هم دستی به شانه ام زد و رفت!
یه گوشه ای نشستم و سرمو پایین انداختم .. نمیدونم از کی خجالت میکشیدم از خودم؟؟؟ از مردم؟؟ از خدا؟؟؟ نمیدونم فقط میدونم خجالت میکشم!
دقایقی بعد سنگینی سایه ای رو روی خودم حس کردم سرمو به ارومی بالا اوردم و حاج حسین رو با ابروانی در هم رفته بالای سر خودم دیدم!
-: ههه سلام حاج حسین خوبی؟ چیه چی شده؟؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟؟ اشتباهی کردم؟؟
: چی نشده!! اولا سلام دوما تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا عقب نشستی؟ بعد این همه وقت که پیدات شده آخر جلسه نشستی؟؟؟ پاشو ببینم پاشو و بدو دستاشو اطراف بازوانم گرفت و گفت پاشو بابا دلمو برای صدات تنگ شده... بدو جلو الان میکرفن رو میذارم پیشت ... امشب با توه هاااا بببینم چیکار میکنی!!!
***
صدای ناله و گریه تو فضای مسجد پیچیده بود.. هر بندی از دعا رو میخوندم... مثل قدیما... هرکدام رو با آهنگ خاص و متفاوت... ولی برام بی معنیه...
یادش بخییییر یه زمانی کلید دار این مسجد بودم!! ادعیه و قرآن خوندن با خودم بود .. هرروز بیشتر از روز قبل بخاطر قشنگی لحن و صوتم تشویق میشدم...
هیییییییییی هادی؟؟ با خودت چیکار کردی؟؟ ؟؟ تو همون هادی هستی؟؟؟
خدایا؟؟ نکنه این همه مدت چون شنیدن صدام برات نفرت انگیز شده ، سریع جوابمو میدادی تا دیگه صدات نکنم؟؟ خدا؟؟ یعنی اینقدر پیشت بی ارزش شدم؟؟
خدا جون؟؟ بگم غلط کردم کافیه؟؟؟ میدونم پرروام ولی میخوام همین طور مفتی مفتی منو ببخشی!! تو که میدونی من هیچی ندارم هرچی دارم از توه... معذرت میخوام... فقط... فقط یه کم توفیق میخوام... یه ذره...
از وقتی وارد شدم همه مثل قبل تحویلم گرفتن، مثل قبل برام ابجوش آوردن و مثل قبل هم دارم میخونم.. همه چی مثل قبله... همونجا نشستم... همه چی محیاست... همه چی مثل قدیماست... ولی پس چرا هیچ حسی بهم نمیده این دعا؟؟؟ ای خداااااا ازت خجالت میکشم...
"الغوث...الغوث...الغوث خلصنا من النار یارب!!"
چه جمله آشنایی!! انگار یه جایی شنیدم!!!!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,فرزانه بارانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (7/5/1392),فرزانه بارانی (7/5/1392),بهناز کشاورز (7/5/1392),فرزانه بارانی (7/5/1392),علیرضا اکبری (7/5/1392),فرزانه بارانی (7/5/1392),هادی هادوی (8/5/1392),ابوالحسن اکبری (8/5/1392),تکتم سراجی کرمانی (10/5/1392),تکتم سراجی کرمانی (11/5/1392),محمد کاشانی (26/5/1392),مهساعبدلی (30/6/1392),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 10:06

خوب بود خسته نباشيد @};-


@مریم مقدسی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 13:48

نمایش مشخصات هادی هادوی ُلام دوست عزیز
ممنون که وقت گذاشتید برای خوندنش
موفق باشید


نام: معلم   ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 12:48

عالی بود


@معلم توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 13:50

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز خوبین؟
ممنون از نظرتون
موفق باشید


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 14:51

نمایش مشخصات فرزانه بارانی عشق همیشه زیباست
چه در بیابان و کنار دریا
با گیتار و نی
چه در مسجد
با نوای الغوث و العفو
نهایت همه ی این دلبستگی ها
خدایی است
که چون در قلبت جای بگیرد
آرامش مهمان همیشگی روحت خواهد بود


@فرزانه بارانی توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 15:40

نمایش مشخصات هادی هادوی سلتم فرزانه خانوم خوبین خواهر؟
ممنون که داستان هامو دنبال میکنین!
واقعا خیلی خوشحالم کردین .. همین که باعث شد لبخندی عمیق بر لبام بشینه ازتون خیلی ممنونم
موفق باشید!


نام: علیرضا اکبری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 7 مرداد 1392 - 17:48

نمایش مشخصات علیرضا اکبری هادی آقا سلام
لذت بردم مرابردی توی فضای مسجد و شبهای قدر
داستان خوبی بود و ترسیم لحظات ان هم عالی بود.
موفق باشید.


@علیرضا اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 15:38

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام علیرضا جان خوبی داداش؟
ممنون که خوندید همین که نظر میذارین بهترین تشکر برای داستانهاس چه من چه دسوتان دیگه!
موفق باشید عزیز


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 22:00

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب هادوی خیلی عالی داستان حال وهوای این شب ها راداشته .انشالله که توفیق بازگشت به طرف خدا برای همه ما میسربشه .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط هادی هادوی Members  ارسال در سه شنبه 8 مرداد 1392 - 03:24

نمایش مشخصات هادی هادوی به به سلام آقای اکبری عزیز
خسته نباشید ممنون که بهم سر زدید
ایشالا برای همه ما اتفاق بوفته اول برا خودم!
موفق باشید!


نام: تکتم سراجی کرمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 مرداد 1392 - 15:58

نمایش مشخصات تکتم سراجی کرمانی ای بابا!
چی بگم! قشنگ بود!
داستان معنوی روز بیست و سوم رمضان خوندم:)


@تکتم سراجی کرمانی توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 10 مرداد 1392 - 18:55

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون که خوندید
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.