خیال راحت...

احساس گرسنگی میکردم ، در کوپه رو باز کردم و رفتم از فروشگاه قطار یه چیزی گرفتم و صدای شیکمم رو خفه کردم !
مسواک رو برداشتم و از کوپه خارج شدم ، دم دستشویی هنوز همون دختره ایستاده بود و داشت گریه میکرد ، بی توجه به او، رفتم مسواک زدم و برگشتم به کوپه!
کلافه بودم ... به هم ریخته ... اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ، فقط دلم مسافرت میخواست همین!
توی راهرو دستامو بالای پنجره گرفتم و به صدای قطار گوش میدادم... هههه برام آرامش بخش شده بود اون صدای دلخراش هههه چه جالبه البته الان که دارم مینویسم اینو فهمیدمااا
بغض درد عجیبی به گلوم داده بود ، چراغ های بیرون به سرعت با ما خداحافظی میکردن، گاهی واقعا احساس میکردم برام دست تکان میدهند!
انگار همه خوابیده بودن، هیچ صدایی از کوپه ها نمیومد! ساعت 11 بود هوس کردم برای پرت کردن خواسم برم قدم بزنم توی واگن ها!
به انتهای واگن خودمون که رسیدم باز همون دختره اونجا بود ولی نشسته بود وسرش رو به دیوار قطار تکیه داده بود و با هر لرزش از خواب میپرید و خودشو جمع میکرد !
به آرومی جلوش نشستم و خیلی آروم گفتم خانوم؟؟ بلیط دارید شما؟؟
با چشمانی اشک آلود و قرمز بهم نگاهی کرد و گفت: شما دیگه چی میخواهید از جونم؟؟ چیکار دارین؟؟ اههههه
دلم براش میسوخت، به زور لبخند ملایمی زدم: آره خب به من ربطی نداره ولی خودتون میدونید اینجا نمیتونید استراحت کنین!
کمی مکث کرد و اشکاشو پاک کردو گفت: منظور؟؟
-: کوپه من دومیه! دربست گرفتم ، اگه خواستین میتونین برین روی یکی از تخت ها استراحت کنین چهار تا تخته من یکیش رو بیشتر نیاز ندارم! من فعلا میرم قدمی بزنم بعد میام ، و منتظر جوابش نشدم و رفتم!
ساعت 12 بود که مامور قطار باهام بحث کرد که برم توی کوپم و منم برگشتم در کوپه رو که باز کردم دیدم دراز کشیده روی تخت!
نگاهی به بیرون انداختم و نشستم لبه تخت، هییییییییی چند روزه دلم بدجوری گرفته! میخواستم باهاش حرف بزنم! با این دختره نه هاااا با عشقم با هستیه خودم همونی که چند شبه هنوز منتظر پیامشم!
وقتی آخرین پیام هارو رد وبدل میکردیم گفت میخواد فیلم ببینه قرار بود بعد فیلم پیام بده .. حالش مثل همیشه نبود! الان چند روزه که ازش بی خبرم نمیدونم این فیلم کی تموم میشه!
حتما میگین چرا من پیام نمیدم؟؟ ژیام دادم ولی جواب نداد !!
دلم مثل خشابی پراز بغض شده، دونه دونه با اشک دارم هرکدام را به سختی خنثی میکنم ولی تموم شدنی نیست!
نگاهی به دختره انداختم هنوز هق هق گریه شونه هاشو میلرزوند! خجالت میکشیدم اشکامو ببینه از کوپه زدم بیرون و کنار پنجره راهرو خودمو به دست خاطرات سپردم تا مجبور نباشم بغض هامو با گریه خنثی کنم!
نمیدونم چقدر طول کشید و چی شد که یهو سوت قطار رشته افکارمو پاره کرد و منو به خودم آورد، مامور قطار با صدایی بلند توقف برای نماز صبح را اعلام کرد:
مسافرین محترم برای نماز صبح نیم ساعت توقف داریم سریع حرکت کنین سریع!!
چی؟؟ نماز صبح؟؟؟ نگاهی به بیرون انداختم ااااا هوا کی روشن شد؟؟ کی صبح شد؟؟؟
بعد نماز سری رفتم سراغ گوشیم توی کوپه، اخجوووون پیام داده چراغ ال ای دی گوشیم روشنه سریع بازش کردمو...
هه خدا اموات این 8282 رو بیامرزه ... هرچند لحظه ای دلمون رو شاد میکنه!
با حسرتی عجیب به صفحه گوشیم خیره شدم... دیشب که از بس صفحه اشو خاموش روشن کردم ... نزدیک بود خاموش بشه...خب چیه؟؟ فکر میکردم پیام داده و نفهمیدم...
پیام ایرانسل رو پاک کردم و ازکوپه خواستم بزنم بیرون که یهو صدایی منو میخکوب کرد:
اگه مزاحمم چرا راحت بهم نمیگین؟؟
برگشتم و بهش نگاه کردم به آرومی گفتم: خب مزاحم نیستین وگرنه همونطور که دوعتتون کردم همونطور هم راحت بهتون میگفتم برین!
بلند شد نشست، گفتم استراحت کنین خیلی رو پا ایستادید !
=: آخه میبینم نمیمونین تو کوپه همش میرین بیرون!
-: من عادت دارم این ربطی به وجود شما نداره خانوم جدی میگم!
لبخند ملایمم اونو مطمئن کرد که راحتم!!
: دیشب تاحالا اصلا خوابم نبرده فقط تظاهر کردم خوابیدم، ببخشید دیدمتون گریه میکردین، چیزی شده؟؟
سرخ شدم گفتم نه نه چیزی نشده احتمالا چیزی رفته تو چشمم میرم بشورم صورتمو خوب میشه!.
=: هه اوهوم آره میدونم...
بعد از کمی مکث، با گریه آرومی ادامه داد: دیشب پدرم فهمید که دانیال از خونواده مذهبیه! آخه ما یکم آزادیم! گفت یا باید دانیال رو فراموشش کنی یا با پرهام که پسر یکی از دوستاشه ازدواج کنم!
آخه چرا نمیفهمین من دانیالمو دوسش دارم عاشقشم حاظر نیستم حتی یه لحظه بدون اون زندگی کنم ،دانیالم همینطوره!
از دیشب گوشیمو خاموش کردم مطمئنم هزار بار زنگ زده وپیام داده ولی آخه با این حالم اگه باهاش حرف میزدم جون میداد... اگه بفهمه ... واااااای خدا
به ارومی روبروش لبه تخت نشستم و گفتم خانوم؟؟
منم پسرم... منم وقتی عشقم گوشیشو خاموش میکنه ذره ذره جون میدم ، نکنین اینکارو باهاش... روشن کنین گوشیتونو باهاش حرف بزنین، مطمئن باشین درک میکنه... مطمئن باش...
اگه عاشقتون باشه که میگین هست، حتما راهی پیدا میکنه برای به هم رسیدنتون! روشن کنین و باهاش حرف بزنین بیشتر از این عذابش ندین ...
بهتونن قول میدم آرومتون کنه... میدونین دیشب تاحالا ممکنه چقدر فکرای ناجور به سراغش اومده باشه؟؟؟
=: آخه نمیتونم ناراحتیشو ببینم وقتی بفهمه...
-: یعنی فکر میکنین من بهتر از اون به حرفاتون گوش میدم؟؟؟ به درد دلاتون؟؟؟
=: دیشب که منو اونجا دیدین میخواستم خودمو از پنجره پرت کنم دلم نمیخواست زنده باشم که این روزو ببینم... واااای یه روز بدون عشقم؟؟؟؟ محاله... همه رویاهامو باهاش ساختم...
وقتی گفتین کوپتون دربسته و هیچکی نیست بهترین فرصت بود که بیام کارمو انجام بدم، اخه تو راهرو هرلحظه کسی میومد... ولی وقتی اومدم اینجا ناخودآگاه این سررسید رو باز کردم و...
ببخشید فضولی کردم ولی یکم از حرفاتونو خوندم... سررسید رو برداشت ،دوباره باز کرد! وقتی حرفاتونو خوندم دیدم میتونم باهاتون حرف بزنم!
گفتم سررسیدو بذارین کنار... اینا همش یه مشت چرت و پرته که من نوشتم!
خواستم از دستش بگیرم ولی سریع شروع کرد به خوندن نوشته هایی که دیشب کنار پنجره نوشته بودم:
سلام .. نمیدانم چی بنویسم... دلتنگتم... انتظار خیلی سخت است بانو!!!
با شنیدن این جمله قلبم فروریخت، دستامو دور سرم گرفتم و لبمو گاز گرفتم و طرف پنجره رفتم...با گریه به بیرون خیره شدم... یادمه هنگام نوشتنش چه عذابی کشیدم...
کاش پیامی میفرستادی... فقط یک سلام... یا اگر ناراحتی، یک فحش... یا حداقل اگه حوصله نوشتن نداشتی پیام خالی میفرستادی! این فیلمت چقدر طولانیه... کاش حداقل تک میزدی تا شارجت تموم نشه... یه پیام رایگان اصلا..... ای خداااااااااا
آخ که این دلتنگی چه ترک هایی بر قلبم وارد میکنه... صدای شکستنش چه زیباست... هیییییییییی
چند شب پیش دلم گرفته بود خواستم باهات درددل کنم گفتی میرم فیلم ببینم یه فیلم طنزه! میبینی تو؟؟ خیلی جالبه قشنگه هااا؟ هرشب نشون میده؟؟ گفتم نه من حوصله فیلم ندارم! پس وقتی دیدی بهم اس بده گفتی "باش" با این کلمه ات دلم گرفت..
هنوز پیدات نشده...میفهمی؟؟؟ چند وقتیه هیچ فیلمی رو نمیفهمم... نمیدونم کدوم اکشنه کدوم طنز و ... فقط برای گذران وقت گاهی خودمو مشغول میکنم...
دیگه از این شادی کاذبی که 8282 هم برام ایجاد میکنه ، بدم میاد...
وقتی....
بغض دیگه نمیذاشت نفس بکشم .. هوای کوپه برام خفه کننده بود...به سختی چند کلمه گفتم و از در رفتم بیرون:
خانوم؟؟؟ بسه ...بسه... ببندینش...
=: چرا؟؟ اخه حال منم...
میدونم... ش...ش...شما تنها نیستین... د...د ....درکتون میکنم!!!!!
رفتم بیرون و سرم رو روی شیشه پنجره راهرو گذاشتم!
آقا؟؟ آقا؟؟ ببخشید شما یه دختری ندیدین هم قد من؟؟
-: چی؟؟
وقتی چشمامو نیگاه کرد گفت: ببخشید مزاحمتون شدم... خواست بره که گفتم نه اشکال نداره چی شده؟؟
: دنبال دختری میگردم هم قد منه تقریبا، با مانتوی قهوه ای روشن و شال قرمز! وقتی نگاهمو دید ادامه داد : دختر خالمه با کسی زیاد حرف نمیزنه حتی با من.. نمیدونم چی شد دیشب یهو رفت بیرون...
-: پشت سرت .. درو باز کن اونجاس...
چند دقیقه بعد از اونجا اومد بیرون و گفت از کی اینجاست؟؟
-: دیشب
: باهاش حرفم زدین؟؟
-: یه چند کلمه چطور؟؟
: خواستم مطمئن بشم کار احمقانه ای نمیکنه!! وقتی بیدار شد بگین کارش دارم خداحافظ!
وقتی رفت درو باز کردم تعجب کردم سریع خوابیده بود دیدم داره با یه نفر حرف میزنه درو بستم و همونجا موندم!
چند دقیقه بعد با لبخندی ملایم از در اومد بیرون و گفت ممنون... داشت بال بال میزد از دیشب که گوشیمو خاموش کرده بودم... خوابش نبرده بود...آخیششششش خیالم راحت شد! حق با شما بود.... آروم شدم...
خداحافظ
-: اوهوم... با لبخندی سرد گفتم:
خداحافظ
خدا صبرت بده دانیال... میدونم چه حسی داری الان... سخته با این حال کسی رو آروم کنی!!!
آخ چه بارون قشنگی به شیشه میخوره.... اینجا توی قطار... توی کوپه ای تنها... باران نبار ... او پیشم نیست.... خواهشا هوا رو دونفره نکن!
هادی؟؟؟ حواست هست؟؟ این تویی که هیچ وقت با هیچ کس درددل نمیکردی؟؟؟ چی شده که به دنبال اونی ؟؟ ها؟؟؟
گاهی دلت بهانه هایی میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی!
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادش بزنی... اما سکوت میکنی!
گاهی پشیمانی از کرده و نکرده ات...
گاهی دلت نمیخواهد دیروز رو به خاطر بیاوری... انگیزه برای فردا نداری..
گاهی دلت میخواهد زانوهایت را تنگ در بغل بگیری، گوشه ی گوشه ترین گوشه ای که میشناسی بشینی و فقط نگاه کنی!
گاهی چقدر دلت برای یک "خیال راحت" تنگ میشود... هیییییییی



امضا 12/5/92

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,فرزانه بارانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

امیر ولا (16/5/1392),فرزانه بارانی (16/5/1392),علیرضا اکبری (16/5/1392), ساسان فرهادی (16/5/1392),هادی هادوی (16/5/1392),مرضیه دستگرد (18/5/1392),مهساعبدلی (27/6/1392),هادی هادوی (14/7/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1392 - 12:48

نمایش مشخصات فرزانه بارانی زیبا بود
حس و حالی داشت این نوشته به رنگ واقعیت
حالا اصلا چه اهمیتی داره واقعیت یا دروغ!
مثل داستان من که کلی پیام امد زیرش که واقعی بود؟؟!!
گاهی دلم می خواد اینقدر ctrl+Z بزنم و برم عقب ببینم کجا حواسم به دلم نبوده همونجا دودستی دلم را بردارم و بندازمش تو کوله پشتیم و خیال خودم را راحت کنم .اینطوری مطمیینم دیگه با بی خبری و انتظار طفلک دلم دق مرگ نمیشه.
موفق باشید.


@فرزانه بارانی توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1392 - 17:46

نمایش مشخصات هادی هادوی اينجا سرزمين واژگان واژگون است: جايي كه گنج ، جنگ ميشود... درمان ، نامرد ميشود... قهقه ، هق هق ميشود... اما دزد، همان دزد است و درد همان درد....
ممنون دوست عزیز از نظرتون امیدوارم همیشه موفق باشید!


نام: sabah alali   ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1392 - 19:22

بسیار زیبا مرا به قعر داستانتان بردید ممنونم


@sabah alali توسط هادی هادوی Members  ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1392 - 21:56

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز ممنون از نظرتون
موفق باشید!


نام: sabah alali   ارسال در چهار شنبه 16 مرداد 1392 - 19:35

بسیار زیبا مرا به قعر داستانتان بردید ممنونم


نام: مرضیه دستگرد کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 مرداد 1392 - 19:02

نمایش مشخصات مرضیه دستگرد جالب بود موفق باشید@};- @};-


@مرضیه دستگرد توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 18 مرداد 1392 - 19:49

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز ممنون از لطفتون!


نام: امیرولا   ارسال در شنبه 19 مرداد 1392 - 17:12

سلام اقاهادی گرامی.داستانت رو خوندم.عاشقانه ای که در مسافرت قطاراتفاق افتاد.ازقلمت خوشم امد.موفق باشی رفیق


@امیرولا توسط هادی هادوی Members  ارسال در شنبه 19 مرداد 1392 - 00:00

نمایش مشخصات هادی هادوی ممنون دوست عزیز شرمندم میکنین
موفق باشی دوست عزیز!


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 مرداد 1392 - 11:06

خیلی قشنگ بود خسته نباشید @};-


@مریم مقدسی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 20 مرداد 1392 - 20:56

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز ممنون از لطفتون!
بازم منتظرتونماا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.