اون شب بارونی... (1)

سلام دوستان این یه داستان طولانی وغمناکه که در دو بخش میذارم!
ممنون از وقتی که میذارین!

لیوان رو گذاشتم روی میز، دست بردم توی کیفم و هزینشو زیر لیون گذاشتم و از کافی شاپ زدم بیرون، از پله ها که میومدم پایین یهو کنترلمو از دست دادم و نزدیک بود تمام پله ها رو یکی کنم و نقش پیاده رو بشم، یکم که حالم خوب شد آروم اومدم بیرون و نزدیک مغازه کمی مکث کردم!
-: آقا؟ یه آدامس و یه شانی بدین مهم نیست چی باشه فقط یکم سریع، بعد هم رومو طرف خیابون کردم و منتظر شدم!
یهو صدایی منو میخکوب کرد، " آقا میشه اینو بذارین؟؟ به اندازه این پول، کمش کنین ببخشید تورو خدا"
واااااای چی؟؟؟ سریع برگشتم، داشت دور میشد... دنبالش راه افتادم، نه امکان نداره این غیر ممکنه!! این اصلا تو این شهر چیکار میکنه ؟؟ راه رفتنش ک مثل خودشه واییی خدایا یعنی دارم اشتباه میبینم باز؟؟
زیر لب هی زمزمه میکردم و دنبالش میرفتم وقتی وارد فضای سبز شد سریع خودمو بهش رسوندم:
-: پریسا؟؟ خودتی؟؟ تا شنید مکثی کرد و دوباره راه افتاد دویدم وبهش رسیدم:
-: پریسا اگه خودتی مرگ هادی وایسا و اینقدر عذابم نده!!
سرشو بالا آورد و طرفم برگشت چشاش پر از اشک بود، یهو اسممو صدا کرد و بغضش ترکید: ه..ه...ه...ا...د...یییییییییی پرید تو بغلم و منم محکم اغوشش گرفتم اخخخخخ بالاخره نفسم آزاد شد هــــــــــی... نتونستم جلو اشکمو بگیرم، خدارو شکر شب بود وگرنه الان ارشاد گرفته بودمون!
یکم گذاشتم گریه کنه بعد یهوجدا شد و گفت خیلی پستی هادی خیلی نامردی هیچ وقت نمیبخشمت هیچ وقت...
شوکه شده بودم، یعنی چی؟؟ تو منو نمیبخشی؟؟؟ بیا اینجا ببینم، دستمو گذاشتم دور کمرش و آوردمش روی صندلی، دور میز شطرنج، خودمم روبروش نشستم و گفتم پریسا؟؟؟ هنوز داشت گریه میکرد!
-: چرا اینجوری حرف میزنی باهام؟؟ مگه من چیکار کردم؟ این منم که باید این حرفو بزنم، حالت خوبه؟؟ تو اصلا اینجا چیکار میکنی؟؟ هنوز حرف نمیزد، کمی که بهش خیره شدم چروک صورتش توی چشمم اومد... با صدایی خفه گفتم : پریسا؟؟ چرا اینقدر پیر شدی؟؟ دستمو نزدیک صورتش گرفتم که پوست صورتشو لمس کنم ولی انگشتامو جمع کردم و دستمو گذاشتم روی میز!
-: پریسا گریه نکن تو که میدونی نمیتونم اشکاتو ببینم !
: نمیتونی؟؟ کجا بودی که شبانه روز ببینی چطور از دوریت خون گریه میکنم وضجّه میزنم ؟؟ ها؟؟ این قول و قسم هایی بود که داده بودی؟؟ آره؟؟ چطور دلت اومد این بلا رو سرم بیاری؟؟ ها؟؟ چرا فرار کردی؟؟ فکر من بدبخت رو نکردی؟؟ فکر نکردی چه بلایی سرم میاد بدون تو؟؟
بلند شدم و اومدم کنارش زانوهامو به زمین رسوندم، دستمو روی زانوش گذاشتم، تو چشمای اشک آلودش زل زدم!
-: آخه نامرد؟؟ بی معرفت؟؟ چرا داری بعد دوسال این حرفارو بهم میزنی؟؟ هر کی ندونه، تو که میدونی برای بدست آوردنت جونمو کف دستم میذاشتم... حالا اینا حق منه؟؟ تو میدونی این مدت چی کشیدم؟؟ ها؟؟ یادت رفته اون شبو؟؟ از اون شب دیگه متنفر شدم از بارون و شبهای بارونی!!
بغض نذاشت حرف بیشتری بزنم و دستامو روی صورتم گرفتم و بلند شدم پشتمو بهش کردم و کمی صورتم رو پاک کردم!
: اگه راست میگی، پس چرا اون شب بعد خوندن یادداشتم ، منو رها کردی؟؟ چرا از خونه فراری شدی ؟ ها؟؟ چرا من باید اینقدر دنبالت میگشتم؟؟ چرا خط هاتو خاموش کردی؟ چرا به دوستات خبر ندادی کجایی؟ ها؟ لعنتی چرا حرف نمیزنی؟؟؟
دیگه نمیتونست زیاد حرف بزنه و همش گریه میکرد... بین هق هق گریه اش بریده بریده میگفت ... د لعنتی حرف بزن... تومنو کشتی هادی... نابودم کردی... ازت متنفرم... من اینجوری بودم؟؟ اره؟؟
داشتم کباب میشدم.. آخه .. پریسا؟؟ منو نیگاه کن .. به آرومی رفتم روبروش نشستم و گفتم: پریسا یه دقیقه منو نیگاه کن...
-: ازت بدم میاد ... حالم ازت به هم میخوره...
چند دقیقه ای هیچ کدوم حرف نمیزدیم و فقط صدای گریه می اومد...
نشستم کنارش وخودم شروع کردم:
-: همه میدونستند عاشقتم... مطمئن بودن که هیچ جوری ازت دست نمیکشم!
حتی با این حال، هر روز از نزدیکانت بهم سر میزدند و بهم میگفتن که رهات کنم .. آخه مگه مشکل من چی بود پریسا؟؟ ها؟؟ ای خدااااا
چند لحظه ای گریه نذاشت حرف بزنم!
-: هــــــــــــــــــــی... یاسین اومده بود پیشم.. کنار همون رود خونه قرار گذاشت و کلی باهام حرف زد.. میگفت تمام خونواده تو و خونواده خودشون با ازدواجتون راضی اند فقط تنها مشکل، منم!
گفت: بکش کنار تا بتونم باهاش زندگی کنم! میگفت از بچگی باهات بزرگ شده از بچگی تورو دوست داشته! یادته؟؟ هر وقت اسمشو می آوردم میگفتی هادی تورور خدا اسمشو نیار که حالم ازش بهم میخوره ... هــــــــــــــــــــی
بهش گفتم.. پریسا با گوشت و خونم اجین شده... چرا نمیفهمی؟؟ به زور که نمیتونی یه زندگیه ایده عال داشته باشی...
این اتفاقات زیاد واسم می افتاد و تو هم همش میگفتی صبر کن یه مدت همه چی درست میشه!
تا اینکه اون شب بارونی بهم زنگ زدی یادته؟؟؟ با کلی ذوق و شوق اومدم سر قرار، هه... توراه دم گل فروشی، یارو بهم میخندید ههههه میگفت دیونه شدی تو این هوا؟؟؟
چتر نیاوردم که زیر بارون دستاتو بگیرم و یه خاطره خوب بسازم باهات!
با عجله اومدی و گفتی هادی؟؟؟ چرا با این لباس اومدی؟؟ مریض میشیااا؟؟!! یه چیزی میپوشیدی خب!!!
-: نه بابا اینجوری بهتره... نترس مریض نمیشم هههه
یه برگه کاغذ گذاشتی کف دستم و گفتی هادی جون؟؟ ببین من زیاد وقت ندارم...
با تعجب بهت خیره شدم :
: میدونم تو این مدتی که باهات بودم خیلی بهم خوش گذشت یعنی بهترین روزای عمرم بود ولی من نمیتونم به امید و ارزو امیدوار باشم... تو الان هیچی نداری... نه خونه... نه ماشین... نه شغل...
: خب عزیزم دارم درس میخونم سال دیگه میتونم برم سر کار... بعدش هم خدا بزرگه درست میشه...
-: چی درست میشه؟؟ واقع بین باش!! یه نیگاه به خودت بنداز... من نمیتونم باهات بمونم... من کلی آرزو واسه آینده ام دارم وقبول کن نمیتونی منو خوشبخت کنی...
این مدت که باهات بودم میخواستم شر یاسین رو کم کنم ولی دیگه نیازی نیست!
لطفا دیگه هم بهم زنگ نزن و دنبال منم نباش... آرزو میکنم یه دختر بهتر ازمن پیدا کنی و خوشبخت بشی!
التماست کردم نرووو... یهو منو به باد فحش و ناسزا کشیدی... اصن مونده بودم یعنی چی؟؟ چرا اینجوری شدی یهو... با گریه بهت میگفتم آخه نامرد چرا اینکارو باهام میکنی؟؟
هه... از همه بدتر این بود که داشتی همه این حرفا رو با خونسردی کامل میگفتی!! حتی یه ذره هم لرزش تو صدات نبود... فهمیدم هیچ وقت بهم احساسی نداشتی و منو بازی دادی... اون شب هادی مرد... هزاران باااار...
این افکارو از اون شب تا الان هر ثانیه مرور کردم تا به خودم ثابت کنم شوخی کردی ولی نشد... حرفاتو با آرامش و خونسردیه کامل زدی و خیلی راحت رفتی !
وقتی رفتی زانوهام سست شد... افتادم زمین هیچ صدایی نمی شنیدم ... آخخخ لعنتی داشتم جون میدادم ولی اشکی بیرون نمی اومد... بغض و شوک تمام بدنم رو مثل تب لرز گرفته بود و میلرزیدم...
نمیدونم چقدر وقت همونطور مونده بودم که یهو یاد کاغذی افتادم که بهم داده بودی دور برمو گشتم بالاخره پیداش کردم خیسه خیس شده بود به آرومی بازش کردم، هیچی توش نبود... هرچی فکر کردم منظورتو نفهمیدم ولی دیگه مهم نبود.. حرفاتو زده بودی! به عنوان آخرین یادگاری هنوز دارمش ایناها نیگاش کن!
دست بردم گردنبندمو باز کردم و نشونش دادم!
اون شب رفتم خونه و تمام وسایلمو جمع کردم و رفتم... خط هامو خاموش کردم و روی نامه هات چسبوندم... واومدم اینجا وخودمو تو این شهر گم وگور کردم... حتی به دوستام هم زنگ نزدم... ازت متنفر شده بودم... از همه، خیلــــــی... باهام بازی کرده بودی پریسا...

ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ثمین سعدوندی (15/6/1392),فرزانه بارانی (15/6/1392),محیا بختیاری (15/6/1392),کیمیا مرادی (15/6/1392),موژان تقوی (15/6/1392),علي طرهاني نژاد (15/6/1392),کیمیا مرادی (16/6/1392),فرزانه بارانی (18/6/1392),جعفر عباسی (19/6/1392),مهساعبدلی (26/6/1392),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 13:50

منتظر ادامه داستانتون هستم جناب هادوی
پیروز باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط هادی هادوی Members  ارسال در جمعه 15 شهريور 1392 - 18:28

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
چشم حتما در اولین فرصت!
یکم ویرایش داشت تموم شه درخدمتتونم!
موفق باشین!



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.