اون شب بارونی... (قسمت دوم)


برگه کاغذ رو نیگاه کرد، گفت نه.. امکا ن نداره .. خودم روش نوشتم ... یعنی چی؟؟
چند لحظه ای فقط گریه میکرد، بعد آرام دستی به صورتش کشید و با نفس عمیقی گفت:
اون شب دیگه کلافه شده بودم از بس بهم گیر میدادن!! خونوادمو میگم... میگفت قراره یاسین اینا فردا شب بیان خاستگاری... بابام خبر نداشت که هنوز با توام... میگفت تو دیگه چه مرگته؟؟ چرا رک و راست بهم نمیگی؟؟ مامانم خبر داشت ولی لو نمیداد! میگفت بذا سر موقعش!
اون شب وقتی کلی باهاش دعوا کردم، همه چیو فهمید... دعوام کرد ورفتم تو اتاقم!
مامانم اومد تو، باهم حرف زدیم ... میدونست غیر تو هیچ کسو دوست ندارم واسه همین گفت: "خب بذا بیان خاستگاری ردشون کن، چرا میترسی ها؟؟ الانم پاشو برا راضی کردن دل باباتم که شده برو هرچی میگه گوشش بده بعدا همه چیو درست میکنیم قول میدم عزیزم..."
حرفای مامانم آرومم کرد و به پدرم گوش دادم میخواست همون شب رابطمونو تموم کنیم! بابام گوشی خونه رو آورد و گفت بهش زنگ بزن و یه جا قرار بذار... امشب باید همه چی تموم بشه!
وقتی باهات قرار گذاشتم دویدم تو اتاقم.. کلی گریه کردم.. بعد لباسامو پوشیدم و صورتم رو شستم و یه تیکه از برگ دفتر خاطراتمو بریدم و روش با مداد نوشتم هادی؟؟ حرفای امشبمو باو نکن! و سریع اومدم بیرون...
وقتی داشتم باهات حرف میزدم، بابام داشت هردومونو نیگاه میکرد منم دلم قرص بود یادداشتمو میخونی و هیچ اتفاقی نمی افته، واسه همین بدون ترس و نگرانی تمام حرفامو زدم و رفتم! ولی...
اون شب وقتی رفتم توی خونه به محض اینکه تونستم گوشیمو برداشتم و زنگ زدم... (هق هق گریه اش دوباره شروع شد...) از اون شب تا الان که پیشتم، خطت خاموش بود... از هرکدوم از دوستاتم سراغتو گرفتم نمیدونستن میگفتن خطت خاموشه! حتی علی هم نمیدونست!
آدرس خونه ات رو هم که هیچ وقت بهم ندادی... نمیدونم چرا!!!
اخه چرا هادی؟؟؟ چرا خاموش کردی؟؟ مگه قول ندادی درهیچ شرایطی خاموش نکنی ها؟؟؟ مگه به هم قول ندادیم اگه خدایی نکرده اشتباهی کردیم، راهی برای برگشتمون بذاریم ها؟؟؟ پس چی شد؟؟ تنها راه ارتباطی ما همین موبایل بود!!
از اون شب دیگه کارم هر شب گریه بود و گوش دادن به صدای " تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش است"... با هر بار گوش دادن بهش شدت گریه ام بیشتر میشد...
هــــــــــــــــــی...
دم عید بود که دیگه تحمل دوریتو نداشتم واسه همین رفتم هرچی قرص داشتیم خوردم و خوابیدم ...
توی بیمارستان بیدار شدم صدای مامانم توی گوشم بود، با گریه بالا سرم دعا میخوند و التماس خدارو میکرد!
یه سال صبر کرده بودم ... مامانم همش آرومم میکرد که تو میایی... هی میگفت برمیگرده غصه نخور... خودمو با درس مشغول میکردم ولی زیاد طول نکشید...
تا اینکه یک سال گذشت و برنگشتی!
بعد از اینکه مامانم از مکه اومد، همش نشونی های پسری رو میداد و میگفت با مامانش رفتیم حج، خونواده خوبین و تو هم که نمیتونی تا اخر عمر به پای کسی بشینی که رهات کرده و رفته... بذا روراست بهت بگم، پریسا؟؟ هادی اگه عاشقت بود نمیرفت!!!
داد وبیداد کردم و باهاش قهر کردم... نمیتونستم اینو قبول کنم ... نمیتونستم مثل بقیه از تو یه بت نامرد بسازم... نمیخواستم تو یهو بیایی و منو اینجوری ببینی! هنوز به اومدنت امید داشتم!
گیر دادن های خونوادم بیش از حد شده بود و اون خاستگار سمج هم ول کن نبود... چندین بار ردش کردم ولی بازم میومد... وقتی با پسره حرف زدم بهش گفتم عاشق یکی دیگه ام و ازش دل نمیکنم پس الکی خودتو درگیر من نکن! ولی اون گفت: من ازت خوشم اومده و بهت دل بستم، دیگه هیچی واسم مهم نیست!
دیگه خسته شده بودم تحمل نداشتم اینقدر خونوادم بهم گیر بدن، مخصوصا مادرم... این شد که به ازدواج اجباری تن دادم!
بعد یکی دوماه یه چیزایی از پسره فهمیدم که باورم نمیشد...مهرمو بخشیدم و جدا شدیم! غیر از دایی ام ،به هیچ کس دیگه نگفتم مشکلش چیه...
ولی من دیگه فنا شده بودم... یه برچسب مطلقه خورده بود رو پیشونیم... ههههههه
نفرت هام شروع شده بود! از مادرم که این کارو باهام کرده بود و از بابامم بخاطر از دست دادن تو... از تو هم بخاطر تنهایی ام!! تمام آرزوهای اینده ام نابود شد... اخخخ هادی یادته چقدر از آینده واست میگفتم؟؟؟ اینکه میخوام چه کاره بشم؟؟؟ اینکه چه زوج موفقی بشیم؟؟؟
شدت گریه اش بیشتر شد.. یکم نوازشش کردم...
: دیگه بعد از اون  حوصله درس ومشق نداشتم و رهاش کردم...
این شد که باهاشون قهر کردم و اومدم تو این شهر... یادمه همیشه بهم میگفتی وقتی با هم عروسی کنیم میارمت اینجا خونه واست میخرم و تورو بانوی خونه خودم میکنم!
خونوادم خیلی بهم زنگ میزدن ولی من قبول نمیکردم برم پیششون! ازشون متنفرم!
ازاون به بعد دیگه با خاطراتت خوشم و زندگی میکنم...امید داشتم پیدات کنم ولی خب... الان تقریبا یه ساله ولی پیدات نشده بود... تا اینکه قلبم وایساد وقتی اسممو صدا زدی...
هنوز حسم نسبت به تو عوض نشده میفهمی؟؟؟
بهم خیره شد و اشکاشو پاک کرد با لبخند زوری که میزد گفت خب عزیزم؟؟ الان چیکار میکنی؟؟ با کی ازدواج کردی؟؟ کجا زندگی میکنی؟؟
قلبم از درد میخواست منفجر بشه... دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
ههههه ازدواج؟؟؟ حتی فکرشم عذابم میده... آخه دختر؟؟ این چه حرفیه بهم زده بودی؟؟ من تو خوابمم نمیتونم یکی بهتر از تو پیدا کنم!!! بزنم لهت کنم؟؟ ها؟؟؟
با تعجب بهم نگاه کرد و یهو هردومون خندیدیم و به هم خیره شدیم!
-: الان تو یه مدرسه دارم تدریس میکنم ، بععععله دیگه حاجیت شغل داره!
هه.... دیگه بهونه برای رد کردنم نداری! چی فکر کردی؟ خونه هم واست میخرم ههههههه
تا الان، با اینکه پول داشتم خونه نخریدم! چون قول داده بودم برای تو بخرم نه خودم!
لبخند ملایمی زد و گفت : معذرت میخوام هادی ... من نمیخواستم اینجوری بشه! کاش اون شب اینکارو نمیکردم!
-: فدا سرت "عشقم"!!! تا اینو گفتم با لبخند و تعجب بهم نیگاه کرد ادامه دادم:
چیه فکر کردی عشقم نیستی؟؟؟ این اتفاقات اصلا برام مهم نیست... تو هنوزم عشق خودمی و هیچ وقت از دلم نرفتی! الان اگه خودتم پرتم کنی رهات نمیکنم دیگه هیچ وقت ازت جدا نمیشم پریسا... هیییییچ وقت، مهم نیست چه اتفاقاتی افتاده... تو چراغ خونه منی!
دوساله شب ها با قرص میخوابم هـــــــــی....آخجووووون دیگه تنهایی هام تموم شد اخیششششششش
همه وجودمو به پات میریزم تا یه چشمه از اون خانومیت رو بهم ببخشی، هوم؟؟؟ چی میگی؟؟؟
با خنده ای که کرد، آرامش خاصی به دلم داد... آخیییششششش
به آرومی نشست کنارم و سرش رو روی شونم گذاشت!
برگه کاغذی رو که از تو کیفش زده بود بیرون کشیدم بیرون و خوندم:
هادی عزیزم؟؟ این حرف را فقط به تو می شود گفت... تو میفهمی...
من... جوان مرده ام... خیلی جوان...
میمیری وقتی دلخوشی نداشته باشی...
میمیری وقتی آرزو نداشته باشی...
وقتی یک روز از خواب دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا رو تار میبینی...
وقتی رویاها چهار خانه میشوند... انگار زندگی را از پشت پنجره میبینی...
میمیری وقتی نیکوتین میشود صبحانه و ناهار و شامت... بیا تو هم بکش... تو میفهمی...
بعد تشخیص پزشکی مینویسد، تحلیل رفتگی عضلات به جای آفتاب...
به جای آبی آسمان...
به جای کمی اغوش باز...
به جای صحبت از پرنده... برایت ویتامین تجویز میکنند و آرام بخش...
تازگیها کشف کردم مث من زیاد هستند آنهایی که از روشنی جایی که نشسته اند، ظلمات را میبینند...
تو میفهمی... ما دیوانه نیستیم... ما فقط جوان مرده ایم...
ببخش منو هادی عزیزم... اشتباه کردم فقط برگرد که دیگه طاقت ندارم...
                                         امضا: عشق شکسته تو، پریسا 20/5/92

بعد خوندنش، اشکمو پاک کردم و مثل همیشه برگه رو کمی بوکشیدم، به زور لبخندی از ته دل زدم و سرشو بوسیدم!
-: راستی پریسا؟؟ الان تو این مدت تو کجا زندگی میکنی؟؟ خرج زندگیتو چیکار میکنی؟؟
لبخندش خشک شد . سرش رو پایین انداخت!
پس از اصرار، یه جمله ای رو بریده بریده گفت که رعشه بر اندامم افتاد... چهار ستون بدنم لرزید... صدای خورد شدن استخوان هامو به وضوح شنیدم... نابود شدم... و سرمو محکم با دستام گرفتم و با نعره ای بلند شدم نههههههههههه ...سرمو محکم به درخت کوبیدم، چشام سیاهی رفت...
"اوممممم ف..فعلا... چند روزی برای مسکن، رحمم رو اجاره دادم...مهلتم که تموم بشه صاحب خونه پرتم میکنه بیرون... معذرت میخوام ....هیچی نداشتم هادی..."


لیوان رو گذاشتم روی میز، دست بردم توی کیفم و هزینشو زیر لیون گذاشتم و از کافی شاپ زدم بیرون، از پله ها که میومدم پایین یهو کنترلمو از دست دادم و نزدیک بود تمام پله ها رو یکی کنم و نقش  پیاده رو بشم، یکم که حالم خوب شد آروم اومدم بیرون!
ای خدا من باهاش چیکار کردم؟؟؟؟؟


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هادی هادوی (22/6/1392),کیمیا مرادی (22/6/1392),حوریا شیری (22/6/1392),سحر کمالی (22/6/1392),سنامحمودی (22/6/1392),علیرضا زمانی (22/6/1392),احسان رضايي (23/6/1392),موژان تقوی (23/6/1392),فرزانه بارانی (24/6/1392),مریم مقدسی (24/6/1392),مهساعبدلی (26/6/1392),بنفشه ایرانی (10/11/1392),عبدالرزاق نعمتی (12/6/1393),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 شهريور 1392 - 10:57

قشنگ بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط هادی هادوی Members  ارسال در دوشنبه 25 شهريور 1392 - 11:47

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون از نظر لطفتون!
موفق باشید!


نام: مهساعبدلی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 26 شهريور 1392 - 23:02

ادم فکرمیکنه واقعیه
عالی بود


@مهساعبدلی توسط هادی هادوی Members  ارسال در پنجشنبه 28 شهريور 1392 - 20:48

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز و گرامی
ممنون از نظر لطفتون
یکم واقعیتو با کمی تخیل و بقیه چیزارو ریختم تو قابلمه همین شد که خوندین!
ممنون از حضور سبزتون
موفق باشید!


نام: بنفشه ایرانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 بهمن 1392 - 14:39

اومممممم!
امیدوارم تخیلش بیشتر از واقعیتش باشه؛


@بنفشه ایرانی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 16:38

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون از اومدنتون اوممممممم
موفق باشید


@بنفشه ایرانی توسط هادی هادوی Members  ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 16:41

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام دوست عزیز
ممنون از اومدنتون اوممممممم
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.