نیمه شب


امشب باز همسرم نصفه شب بیدارم کرد و با وحشت پرسید: چرا پسرمون گریه میکنه؟ و من ترسیدم بهش بگویم پارسال هم پسرمان هم خودش توی تصادف کشته شدند!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ناصرباران دوست ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف . محمدی (30/9/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (30/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/9/1395),محمد علی ناصرالملکی (30/9/1395),ترنم سرخسی (30/9/1395),روح انگیز ثبوتی (1/10/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (1/10/1395),حسین شعیبی (3/10/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395), ناصرباران دوست (6/10/1395),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.