ادم های خوب


لبخند کم جانی میزند تا شایداندکی روحیه را به قلب زخمی مادرش تزریق کند ...
- مامانی بهت قول میدم... قول میدم که تا فردا جورش کنم...
مادر چشمانش را مهربانانه رویه هم میگذرد و دوباره همچون چراغی فروزان که روشنیش صدها دل را نورانی میکند باز میکند
- برو مادر... من بهت اعتماد دارم...
و دخترک چه التماس گونه دستان مادر را فشار می دهد انگار میخواهد بگوید :
توروخدا طاقت بیار... همین امشب رو طاقت بیار... فقط امشب...
و مادر چقدر خوب این درد را حس میکند درد دردانه اش را ... عزیزش را تنها دخترش را...
........
پایش را ازان ارامشگاه که با وجود مادرش مومن گاهی شده برای خوشی هایش بیرون میگذارد ... چه کسی گفته این مکان مقدس نفرین شده است ... نه وقتی تنها ارامشت تنها مآمنت در این مکان سر بر بالشت بگذارد ... نه وقتی تنها عزیزت اینجا به ارامش برسد نه وقتی که مطمئن باشی پناهت اینجا از شر ان حمله های قلبی وقت و بی وقت در امان است و بجز خودت کسانی هستند برای کمک... نه... ان وقت است که این مکان کهبه گفته این دوپایان نفرین شده ، مقدس میشود ... مقدس تر از کعبه...
....
زانو میزند... سرش را ارام ارام بر دوپای مادر بزرگ میگذارد ... سجده میکند... چقدر انسان میتواند ناتوان باشد که وقتی شیطان بخاطرش سر بر سجده نگذاشت و رانده شد ... خودش باید برای همجنسش سجده کند تا رانده نشود ...
- توروخدا ... مامانم اگه تا پس فردا عمل نشه میمیره... مادرجون کمکمون کنین ... توروخدا رویه نَوَتونو زمین نندازین... اخه شما چرا اینقدر بیرحمین...
گریه میکند... گریه ای از جنس درد ... هق هقی از جنس یک پرده نازک بر سر احساس ... احساسی از جنس شکست... شکست غرور ... بخاطر تنها حامی زندگیش
- برو بیرون... مادرت و تو از همون وقتی برای من مردین که پسرم رو جون به لب کردین... برو من به ادم مفت خور پول مفت نمیدم...
یعنی میشود ادم اینقدر بی احساس باشد... میشود ادم حتی به هم خون خودش هم رحم نکند... میشود سجده ی یک دخترک 18 ساله را دید به رحم نیامد... شیطان میدانست و سجده نکرد ... این موجود دوپا از جنس سنگ است و پرستیدنش ... پرستیدن بتی سنگی...
....
درمانده وارد ان ساختمان 20 طبقه میشود ... خانه ی کلنگی او و مادرش کجا و این بهشت کجا...
با هزار بدبختی و اه ناله و التماس خودش را توی دفتر مدیر جا میدهد... اما میگن ادم های پولدار از همه بی رحم ترند...
- امیر توروخدا ... مامان داره میمیره... زن عموت داره می میره... تورو خدا تورو به هرچی میپرستی... به خدا هرکاری بگی میکنم... هرچی بخوای انجام میدم... فقط نجاتش بده من فقط اونو دارم... امیر...
قهقهه های شیطانی امیر تنش را میلرزاند ...
- زن عمو کیه ... وقتی عمو مرد شماهم مردین ... برو به جهنم دختره ی خیره سر ...
و میخواهد بی اعتنا برگردد که سما دستش را میگیرد...
- امیر توروخدا .... هرکاری بگی میکنم...
و چقدر این وسوسه ها کثیفن وسوسه داشتن یک دختر زیبا ... وسوسه داشتن یک هوس زودگذر...
- هرکاری...؟
تن سما میلرزد.... دستش از روی دست امیر می لغزد... اشک هایش بی مهابا میریزند... خدایا حس کرد هوس را حس کرد حس کرد قصد کثیف پسرعمویش را ...
کیفش را محکم میگیرد ... و رویه شانه اش می اندازد ... امکان ندارد... دیگر بخاطر مادرش گریه نمیکند ، بخاطر دردهایش گریه نمیکند... بخاطر این موجود دوپا گریه میکند ... بخاطر این احساس کثیف گریه میکند... و تنها کلمه ای که به ذهنش میرسد ...کلمه ... لجن است...
درمانده وارد بیمارستان میشود ... تا همین چند لحظه پیش هم امید داشت اما با نه گفتن صاحب کارش... امیدش ته کشید...
به طرف اتاق دکتر میرود تا اخرین التماسهایش را بکند ... چه کسی میداند شاید دل این دکتر به رحم بیاید شاید مجبور نشود به انجام راه حل اخر...
............
دستش کشیده میشود ... برمیگردد ان پرستار مهربان است
- برو مادرتو حاضر کن ... تا ساعت 3 عمل میشه...
دهنش باز میماند و اولین عکس العملش قطره ابی زلال از جویباره چشمانش است
یعنی میشود دله این انسان های بی رحم به رحم امده باشد ... یعنی کورسوی امیدی میشود به این موجود دوپا داشت ...
- چی... کی... چطور...
- چطورش رو ماهم نمیدونیم خانومی فقط این که پول جور شده یه ادم خیر پرداختش کرده...
.........
دستان مادرش را میفشرد ... دستشان جدا میشود ... در بسته میشود چشمانش رو تابلو ثابت میماند ... لبخند میزند...
- یعنی ادمه خوبم هست
و سجده میکند... تا شکر کند... و با لحنی شادمانه در دل خود میخندد و زمزمه میکند پس ادم خوب هم هست ...؟

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

محمد عباسی ,سنامحمودی ,محدثه یعقوبی ,میثم جمشیدزهی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

چیا سرابی (13/10/1392),مرضیه اردستانی (13/10/1392),نسیم (14/10/1392), مهسا صفیعی (14/10/1392),محمد طحانی سعدی (14/10/1392),محمد عباسی (14/10/1392),علی خرمی فرد (14/10/1392),سنامحمودی (4/11/1392),حسين مهديان (5/1/1393),جعفر روئین (18/3/1393),معصومه عبداللهی (29/5/1393),معصومه دهنوی (31/5/1393),جعفر حسین زاده (27/7/1393),فاطمه گتویی (3/10/1393),سیداحمدحکیمی (2/3/1394),احمد دولت ابادی (31/1/1395),محدثه یعقوبی (9/6/1396),serajmehr (9/7/1396),میثم جمشیدزهی (19/6/1398),

نقطه نظرات

نام: محمد عباسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 14 دي 1392 - 18:24

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.