گیسو(13) قسمت آخر









حرفاش به تنم زلزله میندازه گاهی بشکل دیو میشه گاهی بشکل فرشته و بیشتر وقتها شلم شوربایی از هردو پاهام تیرهای بدی میکشه احساس میکنم نگاه سگش که به منه لحظه ای خوردنی و گاهی مثل سگ هاره بطرفش میرم شکل هاربودنش کم میشه بیشتر خوردنی بنظرم میاد اگه بهش دست بزنم دیگه هار نیست همیشه یک غذای روح یک ابر مسکن هست که همه ی دَردارو مخصوصا این تیرکشیدن وحشتناکواز کار میندازه از پشت پنجره خونه ی روبرو چهره ی ابری زنی رو میبینم که بنظرم گیسو میاد یا شایدم اون زنی که منو از در خونه دور کردباشه باید جلوتر برم دقیقتر نیگا کنم ازینجا نمیتونم تشخیص بدم یه لحظه چهره ی اون زن عصبی محو میشه و صورت خندان گیسورو میبینم دلم انگار می خواد خودش باشه خودش ، آره انگار خودشه گیسو داره لبخند می زنه خودِ خودشه زبونم سفت میشه دیگه گلوم خشک نیست هیکلم راست میشه سینمو میدم جلو و دردای استخونم غیب میشه با صدایی محکم میگم بالاخره چوبخط چقدّه تا بعد فکرامو بکنم جواب قطعی بدم باید چوبخطّمو ازش بگیرم چوبخطو از جیبش در میاره میگیره طرفم تندی ازش میگیرم صدو پنجارو بهش میدم وانمیستم بقیشو بگیرم با سرعت دور میشم چهره گیسو انگارکه دنبالم بوده باهام راه میفته مواظبمه نمی دونم چه مدت طول میکشه اما خیلی زود به خونه میرسم ، در باز میشه انگار می دونست من پشت درم دخترکم که هنوز نمی دونم چی صداش کنم میدووه به پیشوازم میگه: بابا ببین یه عروسک نوهمین امروز مامانم برام خرید ، بغل میکنم میبوسمش میپرسه دیگه مارو تنها نمی ذاری میگم نه بابا جون هرگز بوی غذا بوی نم آبپاشی کف حیاط بوی گیسو اینها همه باهم و چیزای نو دیگه نمیذاره استخونام تیر بکشه میرم تو اتاق که یه دفعه صدای در زدن میشنوم کار یه دستای کم جونه و یه صدای دورگه کم جون که میگه درو واکن انگار منم ،گیسو با عصبانیت میره درو وا میکنه دخترکم عروسک زیر بغل از کنارش سرک میکشه یک آن با نفرتیکه یعنی برا همیشه برو گم شو بچه رو مثل قرقی میزنه زیر بغلش و در تند می بنده با خنده ای قاطی با عصبانیت بم نگاه میکنه یعنی تمام ! یعنی دیگه برو، وسط حیاطه که دوباره در زده میشه یه صدای نیمه جون میگه منم تورو خدا درو واکن قول میدم دوباره دنبال چیزی نرم گیسو بمن نگاه میکنه ببینه من واقعا کجام وقتی با لبخند بهش نگاه میکنم با سرعت بطرف در میره انگار پشیمون میشه بر می گرده در هال رو هم می بنده ،بهش میگم ببین ،بهم کامل و با اطمینان نگاه میکنه و میگه هیچی نگو دارم میبینمت میگم فقط میترسم برم بیرون تهوع یقمو بگیره میگه تهوع خودش وجود نداره ریشه داره باید ریششو خُشکوند شاید این کتاب کمکمون کنه میره اون کتاب کلفت داخل جاکتابی گلدوزی شده رو میاره میگه خوندن این کتاب یکی از راهاشه من خوندم اگه خواستی دوباره باهم می خونیم میگم آره روش درمان تهوع میگه نه روش درمان ریشه تهوع .


خراسان 28 مرداد 1398





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (20/7/1398),بهروزعامری (20/7/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (20/7/1398),طراوت چراغی (21/7/1398),

نقطه نظرات

نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 مهر 1398 - 15:53

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) سلام و درود جناب عامری بزرگوار
سعادت همراهی با اثر "گیسو" جنابعالی را نداشتیم. وقت اندک است و ذهن ها هشیار و بیدار.
امیدوارم ارزش قلمتان شناخته و تحسین شود.
موفق باشید
به امید قاصدک


نام: نوید کیهانی فرد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 مهر 1398 - 15:11

درود بر شما
انتشار رایگان نوشته های شما در دایرکتوری هنرات
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.