آه آناستازیا دخترم (0)




مادر بزرگم که مادرِ مادر بزرگ توهم بود،شبها قصه تعریف می کرد که شاهزاده خانوم در بند از وزیر خردمند می پرسد :
وزیر چگونه رها شوم؟
وزیر خردمند می گوید :
نخست اینکه برو و نایست ؛ دوم سر راه هر دری بسته بود بازکن و هر در باز را ببند هر موجود بسته ای را آزادو موجود رها را به زنجیر بکش
گرسنه را سیر و به سیر توجه نکن
اینست راه گشایش هنر و ادبیات امروز ما ؛ همه بندها را را باید باز کرد مخصوصا هر گره ای که هنر و ادبیات بسته است.
ادامه دارد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

بهروزعامری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (10/10/1398),بهروزعامری (10/10/1398),بهروزعامری (10/10/1398),هادی هادوی (12/10/1398),

نقطه نظرات

نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 دي 1398 - 16:53

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقای عامری عزیز
جالب بود و نکته مثبت داستان اینه که همیشه حرکت داشته باشیم و هیچوقت منفعل نباشیم
ولی این نباشد که هر حرکتی رو مثبت بدونیم
مثل اون قسمت که هر موجود آزاد را به زنجیر بکشیم و ...
حرکت داشتن خوبه ولی باید ببینیم به چه قیمتی!!!
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط بهروزعامری Members  ارسال در سه شنبه 24 دي 1398 - 14:18

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درود
خوشحالم از حضور دوستان قدیمی
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.