گوک کُل بخش پنجم


این داستان واقعی است

gok،kol
بخش پنجم
خلاصه ی چهاربخش :
خواهر زاده ام که تقریبا مانند دخترم بامن بزرگ شده وهمه ی زیروبم اخلاق هم رو می دونیم و چیزی پنهان ازهم نداشتیم سال 95 با جوانی که بهم علاقمند شدند با اطلاع وهم بی اطلاع من باهم ازدواج کردند منکه فقط می خواستم مطمئن شوم که پایش را کجا دارد می گذارد بشیوه های گوناگون دست بسر شدم تا اینکه روز جمعه ای بمن اطلاع دادند روز شنبه فلان ساعت فلان تالار ... منکه رفتن به این عروسی را برخلاف خواسته ام (که آرزو داشتم در عروسیش باشم ، می دانستم )جواب رد دادم
از همان ماه اول خواهرزاده هی پیام داد که اشتباه کردم منو ببخش و طبق معمول جوابش رو ندادم ؛خواهرم که زن بسیار ساده ایست و ناتوان در مدیریت این دختر صدمه های سنگینی خورد تا اینکه از ماه سوم پیامهای گلایه آمیز خواهر زاده ام شروع شد که در آن از کتک خوردن و دعوای روزانه با شوهر ومادر شوهر و... حدود پنج ماه که مرتب جواب می دادم : خودت رفتی باید بسازی یک روز گفت اگر جوابمو ندی من خودمو می کشم من با وضع حاملگی هر روز کتک و ... نصیبم شده مخصوصا که بچه دختره و مادر داماد دختر نمی خواد ، کتک زدن برای سقط جنین تشدید شده؛ متاسفانه ایشان با دوستی هم مشورت داشته که بعدا فهمیدم به توصیه آن خانوم حامله شده تا زندگیش به اصطلاح محکمتر شود.
بعد از مدتی بچه با مشکل در تمام پا بدنیا آمد و از روز سوم تولد مرتب گچ گرفتگی و عمل روی جاهای مختلف پای کودک (که من اورا (گوک کل) صدا کردم) انجام شد دوسال و نیم پس از تولد گوک کل یک روزپیامی به سامانه (سنا)ی خواهر زاده ام آمد و ما با ناراحتی سه تایی رهسپار اسلامشهر شدیم ومتوجه شدیم که همسرش با مراجعه بیکی از فروشگاههای ایرانسل و سوء استفاده از مدرکهایی که درخانه جا مانده بوده ، یک سیمکارت خریده و با استفاده از یک گوشی پیامهایی که در بردارنده ی پیامهای دادگاه پسند( بنفع داماد،) از زبان خواهر زاده ام بخودش فرستاده ما تقاضای استعلام برای شناسایی نوع گوشی و مکان ارسال پیام و هم شماره ثبت شده گوشی را کردیم
واینک ادامه ی داستان :
وقتی بدفتر دادگاه مراجعه کردیم ،مدیر دفتر گفت فکر کنم عدم صلاحیت خورده جون مزاحمت در صلاحیت دادیاری نیست باید بروید (کیفری یک ) ضمنا یک برگه ی کلفت را نشانمان داد و گفت این هم جواب استعلام !خواهش کردیم یک نسخه بما بدهند گفتند برید به همون شعبه ای که پرونده رو فرستادیم البته الان پرونده پیش دادستانه
بازحمت از پله ها بالا رفتیم دفتر دادستان را پیدا کردیم باید نوبتمان می شد قبل ازنوبت خانومی چادری که ترو فرز به مراجعه کنندکان سر می زد و مشکلشون رو می پرسید ؛اگر جواب با ایشان بود که جواب می داد آنهایی هم که اشتباه آمده بودند راهنمایی می شدند در غیر اینصورت نوبت برای دیدن معاون می داد نوبت ما شد آقای معاون جوانی بلند بالا و خوشرو بود که پشت میزش ننشسته بود و سر پا با مهربانی جواب همه را می داد بدون پیشداوری و یا تحقیر خانواده ی گناهکاران ؛جواب ماراهم داد و گفت :پرونده ی شما در دادیاری رد صلاحیت شده و مربوط بکیفریست چند روز دیگه پیامکش میاد که بکدوم شعبه رفته ،راستش ما مار گزیده هستیم دوسال پیش که شکایتی داشتیم تا آمدیم بجنبیم بازپرس ردش کرد و مدتها طول کشید که بجریان بیندازیم وطبیعی بود با این سابقه اینطور نتیجه بگیریم، دائم نگران نتیجه دادگاه هستیم از ایشان هم خواهش می کنیم که یک رونوشت از استعلام بما بدهند که ایشان می گوید :باید شکایت کنید و به این پرونده استناد کنید تا ما آنرا برای شعبه ی مربوطه بفرستیم و ادامه می دهدمتاسفانه نمی تونیم همینطوری رونوشت بدیم این مورد درخواست شما محرمانست ، دستمان جایی بند نیست باید صبر کنیم ببینیم دوباره دعوتنامه می اید یانه معمولا درین دادگاهها شاکی پرونده یا همان داماد به دو دلیل شرکت نمی کند اول در حضور قاضی با این پیشینه کوتاه خانوادگی حاضر شدن و صحبت های پرت و پلا گفتن دشوار است و دوم روبرو شدن با (گوک،کل) پیش چشم مردم موجب سر افکندگی می شود با توجه با این دو دلیل به خواهر زاده می گویم مطمئن باش اگر جلسه بذارن اینها طبق معمولِ دادگاههای قبل نخواهند آمد گناه یا جرمی از طرف تو رخ نداده اما تجربه یاد داده سر بیگناه بالای دارهم ممکن است برود با این داوری سعی میکنم ترازوی عدالت را بطرف او بچرخانم و خیالش را راحت کنم می گویم : خیالت راحت بارِ این آقا و مادرش کَجِه و به منزل نخواهد رسید ؛ بخانه میرسیم بوی غذا و دیدن گوک کل که هنوز سینه خیز راه می رود وبا خوشحالی بطرف ما می آید فضای پر نشاطی را بوجود می آورد .
پس از چند روز پیامک آمد که پرونده بشعبه .... ارجاع داده شده است تصمیم می گیریم به شعبه ی مربوطه برای آگاهی از نوبت رسیدگی و ... مراجعه کنیم همینکار راهم می کنیم با مدیر دفتر که بعدا متوجه شدیم آدم منطقی است صحبت می کنیم شماره پرونده را می گیرد و نگاه می کند واز روی مونیتوری که جلویش است، می خواند و در حالیکه بما نگاه نمی کند می گوید رای بنفع شما صادر شده بزودی وارد سامانه می شود سرش را بالا می آورد و می گوید اگر می خواهید برید با قاضی صحبت کنید ماهم برای بدست آوردن اطمینان خاطر بیشتر وارد می شویم قاضی تنهاست با کوهی از پرونده دورو برش که دارد یکی از ستونهارا می کاود اوهم با خوشرویی بسئوال ما گوش می سپارد و نگاه می کند و می گوید رای صادر شده بروید جواب می آید بیرون می آییم اما مار گزیدگی شدید بود مجبور شدیم یکبار دیگر از مدیر بپرسیم او باز با همان جدیت اما بدون اخم گفت برید خیالتان راحت (البته این ناباوری و مار گزیدگی را در ادامه داستان خواهید فهمید)
بخانه برگشتیم فردای آنروز خواهر زاده به تمام اپراتورها مراجعه کرد و اعلام کرد که خرید سیمکارت بنام ایشان را مسدود کنند و پس چند روز حکم دادگاه کیفری در سامانه ابلاغ شد: رابطه همسری مزاحمت نیست بویژه که یکبار بیشتر اتفاق نیفتاده است ،برای متهم قرار منع تعقیب صادر می شود بعد از یکماه هم جواب اعتراض شاکی از تجدید نظر آمد که اعتراض نامبرده مردود و ناوارد اعلام شده بود.
داستان واقعی زندگی (GOK KOL)ازینجا ببعد
آغاز می شود ....



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) , ک جعفری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (25/3/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (25/3/1399), ک جعفری (26/3/1399),بهروزعامری (11/4/1399),نوریه هاشمی (13/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 13 تير 1399 - 12:00

خیلی خیلی عالی بود تمام قسمت های این داستان خیلی لذت بردم قلم تون نویسا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.