جنگل تاریک

جنگل تاریک، بوی دم کرده اجساد زندگانی را می داد که نمی دانستند چرا مرگ روحشان را با شبنم لطیف جنگل شستشو داده و به ارواح سرگردانی سپرده است. آن شب تنها صدای حیوانات به گوش نمی رسید. گاهی در میان هیاهوی حیوانات شب زی، امواج صداها در میان درختان طنینی ایجاد می کرد که گوش های کوزت آرزو می کردند کاش مانند چشم، پرده ای آنها را می پوشاند و از هجوم ناگهانی بعضی صداها جلوگیری می کرد. پاهای کوچکش با هر گامی که بر می داشت، خاکی را می کوبید که زمانی زندگان پای بر آن نهاده بودند و اکنون بعضی از آنها تبدیل به همان خاک گشته و میل داشتند زنده دیگری را نیز به آغوش خود کشند. نسیم سردی صورتش را نوازش می داد، گرمای وجودش را به تاراج می برد و در ازایش، صداها را وحشتناک تر از آنچه که بودند به گودال گوش او می رساند. سطلی که قرار بود در آن آب زلال رود جای گیرد، خود را به پای کوزت می کوبید و التماس می کرد برگردد.

سیاهی جنگل اشباح را در معرض دید کوزت قرار می دادند و همین که او متوجه حضورشان می شد و نگاهشان می کرد، ناپدید می شدند. کوزت سعی می کرد به خود بقبولاند که جنگل جای امنی است، چیزی برای ترسیدن نیست. اما واژه ترس، بدون به زبان آمدن لرز بر اندامش می انداخت. ترس، سه حرف با حرف سومی که کشیده می شود و زبان برای بیانش صدایی فرو رونده ایجاد می کند که بند بند وجود کوزت را آن "س" طی کرد و مانند پیش لرزه ای بدنش را به رعشه ای خفیف انداخت. کوزت لرزیدنش را گردن باد انداخت. سطل را در دستانش به بازی در آورد، دسته اش را مخکم گرفته بود و با اینکه می دانست چشم هایی او را زیر نظردارند، شروع به لی لی کردن کرد تا خود را قوی تر از آنچه که به نظر می رسید نشان دهد. چشمم به راه بود، به آن نقطه ای که خطوط بین خاک و علف های سیاه در دوردست ها به هم می رسیدند و در سیاهی محو می شدند اما در حاشیه دیدش، چیزهایی حرکت می کردند و او می دانست خطری در کمین است. آنقدر به آن نقطه روبرو خیره ماند تا سایه ها و اشباح در دیدش محو شدند و تنها نقطه روبرو ماند. اما، جرات این را نداشت که پشت سرش را ببیند. حس می کرد چیزی یا چیزهایی از پشت سر تعقیبش می کنند، گاهی باد از پشت می وزید و بوی تعفنی با خود می آورد، بوی دهانی گرسنه ی کوزت، بوی دم کرده مردگانی که از گرمای کوزت امید زنده شدن در دل های تاریکشان خروشان شده بود. لی لی کردن سرعت رفتنش را زیاد کرده بود و بالاخره به چشمه رسید. برق امواج آب روان و صدای خروش آب به او آرامشی می داد که سردی و خیسی آنجا را برایش قابل تحمل می کرد. سطل را پر کرد و بلند شد. راهی که آمده بود را در پیش داشت، راهی که در آن اشباح نتوانسته بودند او را به دام اندازند، اما این بار شاید نقشه ای مخوف تر برایش ترتیب داده بودند. نقطه ای را برای خیره ماندن انتخاب کرد، اما آنقدر تاریک بود که شک کرد آن نقطه خودش یک شبح باشد. نمی خواست به سمت چیزی برود که چند ثانیه بعد به او خیانت کند. قدم برداشت اما شک داشت، همان لحظه گرمی مطبوعی روی دستانش حس کرد، وزن سطل پر آب کم شد و او حضور کسی را در کنارش حس کرد. ترسید، حتی خود واژه ترس هم ترسید. در کنار او شبحی بزرگ و غول پیکر و سیاه حضور داشت که در بالای تنش، می شد سری را تشخیص داد. اما این سر، سری عجیب بود. سری بود که از انحنایش از سمتی به آدم می خورد ولی از سمت دیگر نه. ناگهان نوری از جانب سر درخشید، نوری که صورت شبح را نشان داد، کوزت متوجه شد که او شبح نیست، بلکه مردی است با چشم های رنگی که دستش را به کنار گوشش برده و از کف دستش نور می تابد. ناگهان مرد گفت: چند دیقه دیگه باهات تماس می گیرم.....تو روحت....باشه عزیزم.... الان یه کاری دارم بعد باهات تماس می گیرم. خدافظ.

مرد رو به کوزت لبخند زد و گفت: خوبی؟ چه خبر؟ راسی... سلام بابایی. چه دختر نازی. بذار من سطل رو برات ببرم.

کوزت از این مرد حس خوبی گرفت و سطل را رها کرد تا او حملش کند. حضور او همه اشباح را دور کرد.

مرد: این موقع شب اونم تنهایی چرا توی جنگلی؟

کوزت: باید برای آقا و خانم هاویشام آب میاوردم، اونا منو فرستادن تو جنگل.

مرد: آقا و خانم هاویشام؟ اسمشون برام آشناست؟ لعنت بهشون...این موقع شب بچه رو تنهایی فرستادن تو جنگل؟ عجب آدمایی...

کوزت: من کوزتم. اسم شما چیه؟

مرد: چجوری بگم برات قابل فهم باشه...آها...به زبون شما اسم من ژان والژان هست. اما تو کشور سوئد جان دالجان بهم می گن، توی عربستان مجان دهیقجان بهم میگن و توی کشور خودم مجتبی دهقان. خونه مجتبی صدام می کنن و یکی از دوستام مُجی. میدونی...

ناگهان گوشی ژان یا همان جان یا همان مجی زنگ می زند و او سطل را روی زمین می گذارد و در سیاهی مشغول حرف زدن می شود: سلام محمد. باشه حتما زود خودمو می رسونم. من ده دیقه دیگه اونجام. توی چاهی یا غاری؟ صدات می‌پیچه. الان تو راهم. باشه...باشه...میدونی؟ ...نه اینو نگو بهش. جملت پر از اشتباهات دستوریه. نکنه میخوای همه رو منحرف کنی... راسی،برنامه بیرون رفتن کنسله؟ ...چی؟ میخواد با عصا منو دو شقه کنه؟ بهش بگو برو بدبخت، تو رو ول کنن توی کوه گم میشی چه برسه بخوای سفر کنی. یه دنیایی آدم باید همرات باشن تا شاید زنده بمونی....عزیزمی....خدافظ

مرد برگشت و در حالی که نگاهش به آن صفحه نورانی بود گفت: دیگه چه خبر؟ خوبی؟

کوزت: مرسی. خوبم. مچکرم که دارین باهام میاین. راسی این صفحه نورانی چیه؟

مرد سرش را از صفحه نورانی بر میدارد و می گوید: چی؟ آها...این...گروه مافیا هست. شخصیت کارتونی یکی از بچه ها رو گذاشتم...بیا ببین. و گوشی را به سمت کوزت می گیرد و می گوید: شبیه میمون با کت و شلوار نیست؟ خیلی بو گندو و احمقه.....ههههههه. و خنده ی ریز و استارت موتور ژیان مانندی می زند...جون مجی شبیه اون یارو نیست؟

کوزت: اون یارو که میگین کیه؟ آقا من اصلا سر در نمیارم چی میگین

مرد: بذا ببینم تو زبون شما اسمش چی میشه. چن لحظه صب کن...مثه شناسایی کردن مافیا میمونه که اغلب اشتباه در میاد. یه لحظه بذار تمرکز کنم. تو زبون امریکای لاتین میشه آئورلی ساعوندای و زبون اَنگُلوساکسونی میشه اوره ساعتی. و بلند می گوید: تو زبون فرانسوی شما نمیدونم چی میشه. معنیش میشه کسی که مدام گرسنشه و دستشوییش میاد و موجود ناجوریه. بیخیالش

کوزت میگه: چه جالب. امیدوارم تو کشور شما دسترسی به آب خیلی ساده تر از اینجا باشه. این فردی که شما معنی اسمشو گفتین اگه اینجا باشه حتما خیلی اذیت میشه برای دستشویی رفتن.

مرد: نه بابا. یه کارایی میکنه که برات بگم فکر میکنی معجزه هست، البته نقطه‌ی مثابل معجزه ...تو سنت کمه. الان نباید بدونی بابایی.

کوزت: راسی شما چجوری سر از این جنگل در آوردین؟

مرد: جنگل؟ اِااا...اینجا جنگله؟ نمیدونم ...پیش بچه ها بودم و داشتم برنامه می چیدم که گوشیم زنگ زد و بعد از اینکه قطع کردم دیدم تو داری یه سطل بزرگ حمل میکنی و خواستم کمکت کنم. میدونی؟

کوزت: فرانسوی زبون سختیه. جالبه که بلدینش.

مرد: من که فرانسوی بلد نیستم.... کلن از زبون های خارجی تنها یک کتاب خوندم. اونم اسمشو یادم نمیاد. از محمد گرفتمش. بی‌زبون کلی اصرار کرده بهش پس بدم و هر بار هم بهش میگم 20 صفحه دیگش مونده...و دوباره خنده ریز و استارت موتور گونه ای زد که این بار موتورش جام کرد و گفت: میگم اینجا فرانسه ست؟

کوزت: آره

مرد: شوخی میکنی؟ عجب...اینجا سنتور هم می زنین؟

کوزت: سنتور چیه؟

مرد: نمیدونی سنتور چیه؟ بذار آدرس آموزشگاه رو بهت بدم. بیا خودم بهت یاد میدم... وااااای من باید ده دیقه دیگه شیراز باشم....

کوزت: متوجهم. مرسی که منو تا اینجا همراهی کردین.

و خانه خانواده هاویشام از دور مشخص بود.

کوزت: ممنونم. از اینجا به بعد خودم سطل رو می برم.

مرد: کدوم سطل؟

کوزت: ای وای سطل کو؟

و گوشی مرد زنگ خورد و او پاسخ داد: الو سلام ناصری. خوبی؟ چه خبر؟ فرانسه هسم میخوای برات نون و شراب بیارم؟
در حالی که داشت با تلفن صحبت می کرد و دور میشد، جاده ای در برابرش مانند هیولایی دهن باز کرد و او را در زمان بلعید و ناپدید شد. کوزت دوباره به سیاهی جنگل نگاه کرد. یا باید در سیاهی جنگل پا می گذاشت یا بدون سطل برگشتنش، مساوی خوابیدن در سرما بود. او نمی دانست چه کار کند.

ناگهان صدای مرد آمد که گفت: ما اینجا یه نفر واسه مافیا کم داریم. میای؟ نگران نباش همه خودی‌ان.

کوزت لبخندی زد و گفت : شما سطلمو توی راه جا گذاشتی.

مرد: واااای. ببخشید. الان میرم میارم.

مرد گوشی را دم دهانش گرفت و گفت : ناصری جان بعدا باهات تماس می گیرم.

و رفت تا سطل را بیاورد.

کوزت بدون سطل برگشت و ماجرا را برای خانم و آقای هاویشام تعریف کرد. آنها او را از خانه بیرون کردند. اما مجی در حینی که داشت با گوشی صحبت می کرد خود را در کوهی یافت . چند گوسفند دید و خواست از آنها عکس بگیرد اما آنها فرار کردند. دنبالشان کرد و در غاری یکی از آنها را پشت درختی گیر انداخت. از او عکس گرفت و گفت: یِس.هوهو. و خنده ریز و موتور گونه ای سرداد. در آن حین کسی او را دیده بود و گفت. تو کی هستی؟ گفت : بیخیال، یه یارو. اینجاها سنتوری چیزی دارین؟

شخص گفت چی چی تور چیه؟
مجی اطراف را نگاه کرد و روی دو تکه سنگ شکل سنتور را کشید و در قالب ده دستور ساده و ابتدایی موسیقی روی سنگ سنتور و شیوه‌ی استفاده از آن را نشان داد و گفت : این سنتوره و اینا دستورات سنتور هسن.
دیگری گفت : چی؟... تورات؟

اما گوشی مجی زنگ خورد و در جاده‌ای نورانی دور شد







شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد طحانی سعدی (27/10/1399),افشین رضایی (7/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.