چشمهایش

شعرت را خواندم.این چه اسمی بود برای شعرت گذاشته بودی دختر ؟'ترس هایت را هم دوست دارم'.از اسمش خنده ام گرفت اما با شناختی که از تو دارم تعجب نکردم.شعرت عالی بود.اما شعر قبلی ات خیلی به دلم نشست.'برای کشتن من لازم نیست خنجرت را در قلبم فرو کنی یا گلوله ای در مغزم خالی همین که نگاهت را از من بگیری من می میرم.'آه که چقدر این شعرت را دوست دارم و هر روز هزار بار تکرار می کنم.
چند روز پیش خواب چشمانت رادیدم . صبح که از خواب بیدار شدم فکر کردم مرده ام .نتوانستم از جایم بلند شوم . چشم به سقف دوخته بودم و آخرین نگاهت را مرور می کردم . اگر گوشی ام زنگ نمی زد شاید روزها توی تخت دراز می کشیدم و با تکرار خاطره آخرین نگاهت می مردم.آن قدر به حمید فحش دادم که بیچاره حرفش را نگفت و قطع کرد .تازه فهمیدم که می خواست بگوید که شرکایم دست به یکی کرده اند تا جنس هارا به قیمت بیشتری بفروشند و به من نگویند . گور بابای هر چی جنس و پوله بذار کلاه بذارن سرم . من تو کلاهی که چشمان تو سرم گذاشته اند غرقم.
چرا نمی آیی ؟ خیال تو برایم از نفس کشیدن هم ضروری شده است.به خاطر پرونده مالی شرکت هنوز ممنوع الخروجم .'دوست دارم قلب تو مرا ممنوع الخروج کند از خودش'.
می بینی مرا هم شاعر کردی.باز هم برایت نامه می نویسم . همیشه دوستت دارم . خدانگهدار
دختر نامه را از دست مادرش گرفت . آن را بویید . اشک در چشمان مادرش حلقه زد .
دختر بلند شد و دستانش را در هوا تکان داد . نوک انگشتانش به دیوار برخورد کرد . دیوار را گرفت و با قدم های آرام و با احتیاط به طرف پنجره رفت . به سختی دستگیره پنجره را کشید و باز کرد . باد قصد موهایش را کرده بود . صدای کلاغی از دور می آمد . اشک گونه های دختر را گرم کرد .'کاش چشمانم را فتح نمی کردند
سلولهای لعنتی سرطان.'
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الف.اندیشه ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (4/10/1394),سحر ذاکری (4/10/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (4/10/1394), ناصرباران دوست (4/10/1394), ک جعفری (4/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (4/10/1394),حسن رحیمی مقدم (4/10/1394),رضا فرازمند (4/10/1394),ابوالحسن اکبری (4/10/1394),زهرابادره (4/10/1394),مهشید سلیمی نبی (4/10/1394),علیرضافنائی (4/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (5/10/1394),پیام رنجبران(اکنون) (5/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (5/10/1394),داوود فرخ زاديان (5/10/1394),سجاد سیارفر (5/10/1394),همایون به آیین (5/10/1394),آرمیتا مولوی (5/10/1394),سمانه طبري (5/10/1394),مسعود رضایی (7/10/1394),مهشید سلیمی نبی (9/10/1394),بابک قهرمانی (12/10/1394),زهرا بانو (13/10/1394),لعیا زارعی (2/1/1396),لعیا زارعی (4/1/1396),لعیا زارعی (17/5/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 11:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی با سلام و عرض ادب :)
چه تلخ بود این داستان
از بس تو فکر چشای این بدبخت بود ... طرف کور شده :D
اولش فک میکردم یه نفر داره با خودش حرف میزنه ... کم کم ک اومد جلو فهمیدم ک داشته نامه مینوشته ...یه خورده ک اومد جلو تر ..فهمیدم یکی داره نامه میخونه ...آخرش هم ک خود مخاطب نامه نامه رو نمیخونده ..بلکه می شنیده غافلگیری داستان هم خیلی خوب بود ...کلا حرف نداشت
لذت بردم از خوندنش ...فقط یه چیزی ... اون قسمتی ک نوشته اید (گور بابابی هرچی جنس و پوله بزار کلاه سرم .... ) محاوره شده ... به نظرم بهتر بود ک ریتم نوشته حفظ میشد همچنان با فعل و نگارش رسمی نوشته میشد
نظر منه ...البته ک نویسنده حق داره ک هرجور دوست داره بنویسه .. :)

دم قلمتون گرم گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 17:22

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام نرجس عزیز
از اینکه داستان را خواندید سپاسگزارم مچکرم از تعریفتان .درسته اون جمله محاوره ای است .
از اینکه داستان نظرتان را جلب کرده خوشحالم .
موفق باشید


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 19:55

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

داستانی زیبا

ومتمایل به عاشقانه

کمی غافلگیرانه

دست مریزاد@};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط لعیا زارعی Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 20:27

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای فرارمند ممنون از خوانش شما
سپاسگزارم از حسن نظرتان


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 23:01

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم زارعي عزيز
داستان غم انگيزي را به زيبايي نوشته ايد عالي بود
موفق و مويد باشيد @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط لعیا زارعی Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 01:13

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام خانم بادره عزیزبانوی مهربان احوالتان خوب است ؟
خیلی ممنونم که داستان را خواندیدی و نظر مثبتی داشتید.
موفقیتتان آرزوی قلبی من است.
من خیلی وقت است سایت نمی آمدم اما مواقعی که گذرم به اینجا می افتاد مهربانی شما را در نظراتتان به دوستان متوجه می شدم.خیلی از شما سپاسگزارم که مهربانیتان را در فضای سایت می پراکنید.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 00:13

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام بر بانو زارعی@};-
قلم تان مستدام.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط لعیا زارعی Members  ارسال در جمعه 4 دي 1394 - 01:16

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای مسافر شب حمید جعفری عزیز
خیلی ممنونم از خوانش شما
موفق و پیروز باشید


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 06:55

سلام ودرود .خیلی خوب بود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط لعیا زارعی Members  ارسال در شنبه 5 دي 1394 - 13:23

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای اکبری ممنون از اینکه داستان را خواندید و نظر مثبتی داشتید . از شما سپاسگزارم


نام: بابک قهرمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 17:16

نمایش مشخصات بابک قهرمانی درود بر شما...

تلخ و بسیار گیرا...قلمتون عالی بود...

خسته نباشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.