شعور یک احمق

تا دلت بخواهد احمق بود.اما در نگاه اول نمی شد فهمید .آنقدر لباسهای اتو کشیده و مارکدار می پوشید که حماقتش دیده نمی شد.
می نشست تو صندلی نرم و دستانش را طوری روی میز بزرگ روبرویش قرار می داد که آدم فکر می کرد دنیا را فتح کرده و باخیال راحت نشسته است.اما کافی بود فقط یک سوال بپرسی .آن وقت بود که به عمق حماقتش پی می بردی.
اوایل می گفت مدرک مهندسی ام را تو فلان کشور گرفتم .همه طوری باهاش برخورد می کردیم که گویا واقعا با یک مهندس حرف می زنیم.اما از وقتی فهمیدیم لیسانسش را با پول گرفته حالمان گرفته شد من خودم چند روز افسرده شدم و تنها سوالی که مرا تا این اندازه افسرده کرده بود این بود'چطور من با مدرک دکتری دارم برای یک بی شعور کار می کنم؟'.
یک روز با دوستم مریم قرار گذاشتیم حسابی حالش را بگیریم تا اینقدر برای ما ژست آدمهای با سواد و باشعور را درنیاورد.این بود که صبح من پرونده ای دستم گرفتم و به اتاقش رفتم به مریم هم گفتم چند دقیقه بعد از من بیاید تا نقشه مان را عملی کنیم.
پرونده را روبرویش گذاشتم و با احترام گفتم'آقای مهندس می شه لطفا این عکسهارو ببینید.چند طراحی جدیده که تازه به دستم رسیده گفتم شاید بهتر باشه تو پروژه جدید ازشون ایده بگیریم.'پوشه را باز کرد و چند تا از عکسها را برداشت.عینکش را جابه جا کرد و دقیق نگاه کرد . 'به به چه طراحی های منحصر به فردی واقعا عالیه 'دوباره چند تا عکس دیگه برداشت و دور و نزدیک کرد .'آفرین خیلی جالب و قشنگن رنگ های زیبایی هم دارن'با گفتن این جمله به سختی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
در اتاق زده شد . مریم به موقع آمده بود .معذرت خواهی کرد از اینکه مزاحم شده است . 'ببخشید آقای مهندس مزاحم شدم راستش می خواستم از دوستم سوالی بکنم که همکارا گفتن اینجاست 'مریم به من نگاهی کرد و با دیدن اعتماد به نفس من جرات پیدا کرد که نقشه را ادامه دهد.
'ببخشید خانم شریفی مثل اینکه چند تا عکس اشتباهی تو پرونده گذاشته شده.یعنی من صبح متوجه نشدم با عکسهای دیگه قاطی شده.'
'از کدوم عکسها حرف می زنید خانم اکبری عکسهای پوشه زرد؟'
'بله راستش پسرم چند روز پیش با اسباب بازی خانه سازی شکلهایی رو درست کرده بود و با دوربین من عکس انداخته بود منم با اون یکی عکسها ظاهر کرده بودم و یادم رفته بود که اونهارو بردارم . ببخشید واقعا شرمنده شدم '.
مهندس سرخ شده بود . کمی ترسیده بودم و حتم دارم مریم هم ترسیده بود.بایک حرکت پرونده را پرتاب کرد و با فریاد گفت'اخراجید'
نمی دانم کجای نقشه مان ایراد داشت که کارمان را از دست دادیم .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ح شریفی ,م.ماندگار ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,شهره کبودوندپور ,پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (9/10/1394),زهرا بانو (9/10/1394),م.ماندگار (9/10/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (9/10/1394), ک جعفری (9/10/1394),رضا فرازمند (9/10/1394),ح شریفی (9/10/1394),همایون به آیین (9/10/1394),حمید جعفری (مسافر شب) (9/10/1394),ابوالحسن اکبری (10/10/1394),داوود فرخ زاديان (10/10/1394),سجاد سیارفر (11/10/1394),بابک قهرمانی (12/10/1394),شهره کبودوندپور (13/10/1394),علی جوریان.دلداده.نویسنده11جلدکتاب (15/10/1394),الف.اندیشه (26/10/1394),

نقطه نظرات

نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 14:28

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام
خیلی جالب بود
متاسفانه قدرت دست اون بالاییاس :D
سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط لعیا زارعی Members  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 17:14

نمایش مشخصات لعیا زارعی م.ماندگار عزیز
سپاس از حضورتان
از اینکه نظر مثبتی داشتید ممنونم.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 15:29

نمایش مشخصات ح شریفی سلاو عرض ادب برخانم زارعی
متأسفانه بنده " پ " در مملکت ما بیشتر رایج است تا استعداد و نبوغ . شما به خوبی به آن اشاره کردید
داستان شما را دوست داشتم اما شبیه به خاطره شده بود و این به داستان شما لطمه می زند .
به شما خسته نباشید عرض می کنم
موفق و موید باشید


@ح شریفی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 17:08

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای شریفی عزیز از اینکه داستان را خواندید سپاسگزارم
ایرادهای بنده را ببخشید .
ممنون از حضورتان


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 19:21

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خانم زارعی گرامی

با احمق ها کار کردن هنر می خواهد

وگرنه افراد باشعور ........


از قدیم گفته اند

زبان سرخ - سر سبز می دهد بر باد

البته من چون سالهاست با خانم ها کارمی کنم

روش وترفند خانم ها را بلدم

وقتی دانشجوی پزشکی بودم یک استاد داشتیم خیلی پیر

والبته خرف وبی سواد-هر وقت از او سوالی میشد

چند سوال از داروهای قدیمی درآستین داشت و با سوال پیچ کردن دانشجوها - ورزیدنتها پاک آبروی انها می برد.

از داستان زیبای شما لذت بردم@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط لعیا زارعی Members  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 20:09

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای فرازمند
ممنون از این که داستان را خواندید.
درس خواندن خیلی سخته استرس هایی که یک دانشجو تحمل می کنه از هزار تا کار یدی بدتره.
درسته . بعضی احمق ها که حماقت خودشون رو قبول کرده اند خودشان را مسلح می کنند.
باز سپاسگزارم از حضورتان


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 19:55

نمایش مشخصات الف.اندیشه درود بر شما

داستان جالبی بود.

موفق باشید.@};-


@الف.اندیشه توسط لعیا زارعی Members  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 20:12

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام خانم اندیشه عزیز
از اینکه داستان را خواندید سپاسگزارم.
ممنونم از اینکه نظر خوبی داشتید
همیشه موفق و سربلند باشید.


نام: sazlantar   ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 22:26

ای بابا چطور من کپی کنم این داستان رو؟؟


@sazlantar توسط لعیا زارعی Members  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 12:00

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام
ممنون از حضورتان.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 دي 1394 - 01:01

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) درود بر شما@};-
قلم خوبی دارید.
روزهاتون بهاری@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط لعیا زارعی Members  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 11:56

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام جعفری عزیز
ممنون از حسن نظرتات.
موفق باشید


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 08:04

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط لعیا زارعی Members  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 11:54

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای اکبری
ممنون از حضورتان


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 16:40

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)



سلام.

داستان باحالی است.دقیقن به عمق فاجعه پی بردم.احمق بالفطره ای بود مدیر ولی جای کار داشت.این مدلی ها پتانسیل ماه ها احمق بازی و تفریحات سالم را دارند.ما یک کلکسیون برای مواقع بیکاری و بی حوصلگی از این عزیزان مهیا کرده ایم.برنامه ای نداشته باشیم، اینها را تماشا می کنیم.حیف بوده.سوژه ی خوبی بوده.ماجرا را زود لو داده اند خانمها.با اینها باید جدی برخورد کرد.وقتی حرف می زنند سرتان را بالا پایین کنید که یعنی حسابی دارید به حرفهایشان گوش می دهید.بعد جلوی روی طرف به بغل دستیان با شگفتی بگویید: خدایی عجب حرفی زد این آدم.آفرین.تاییدشان کنید.به چشمانشان زل بزنید طوری که احساس کنند تا بحال شانس این را نداشته اید که حرفهای مشابه ای بجز از زبان اینها بشنوید.بعد سوالهایتان یکی در میان باشد.یکی درست یکی غلط. در همین مابین به چشمانشان نگاه کنید وقتی هنگ می کنند زیباترین و جذاب ترین صحنه هایی است که در طبیعت وجود دارد و می توانید ،ببینید.من خیلی مردمک چشمهایشان را دوست دارم :D
در ضمن حماقت ذاتی است.بی کرانه است.آن مدیر اگر سه مدرک تحصیلی معتبر هم بگیرد حال و روزش همین است.اتفاقن نوع متعالی حماقت در قشر تحصیل دوست بیشتر است.و اشتباه ترین کار سعی برای تغییر دادن حماقت است.بیشتر می بایست مسیر حرکتشان به سمت کمالِ حماقت را هموار کرد.
فقط اینکه مراقب این عارضه باشید:
اگر ديرزماني در مغاكي خيره شوي ، آن مغاك هم در تو خيره خواهد شد (نیچه)
سپاس.داستان خوبی بود.کنش و ماجرا داشت.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط لعیا زارعی Members  ارسال در پنجشنبه 10 دي 1394 - 18:29

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای رنجبران
خیلی سپاسگزارم از اینکه داستان را خواندید و نقد کردید . از وقتی که برای راهنمایی این حقیر گذاشتید بی نهایت ممنونم.
قلم من هنوز ناتوانتر از آن است که داستانی زیبا به نگارش دربیاورد اما چه کنیم که دردها قلم ها را بی قرار می کنند و این باعث تعجیل در نوشتن می شود.
بازم سپاسگزارم از حضورتان


نام: بابک قهرمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 11 دي 1394 - 02:02

نمایش مشخصات بابک قهرمانی طنز تلخ قشنگی داشت!

خسته نباشید


@بابک قهرمانی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در شنبه 12 دي 1394 - 15:35

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای قهرمانی
ممنون از نظر مثبتتان
سپاس از حضودتان


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 دي 1394 - 09:18

سلام بر شما خانم زارعی
جانا سخن از زبان ما می گویی :(
اینجا در محل کار ما هر روز این داستان تکرار می شود :)
جهان سوم است دیگر;)
نویسا باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط لعیا زارعی Members  ارسال در دوشنبه 14 دي 1394 - 18:13

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام شهره کبودوند عزیز
از اینکه داستان را خواندید سپاسگزارم .
کاش پول و رابطه ها همه حرف را نمی زدند جا برای تخصص هم بود.
از اینکه حضور داشتید از شما ممنونم و آرزوی سعادت و پیروزی شما را دارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.