باید به دیدن علی بروم

پیام مشاور را می خوانم . حرفهایش برایم مسخره است . اصلا کدام مشاوری برای بیمارش پیام می فرستد؟چرا دست از سرم برنمی دارد؟چندجلسه ای که برایم حرف زد هیچ کدام از حرفهایش را باور نداشتم.چگونه می تواند دردی را که روحم را می آزارد بفهمد؟تصمیم گرفته ام دیگر پیشش نروم . تصمیم گرفته ام ..
چه قدر خوابم می آید ..
فردا باید .. کار را تمام ...
********

- آه خدای من! بازم یه روز دیگه
خورشید تا وسط اتاق آمده است . به سختی از تختخواب جدا می شوم . پاهایم نای راه رفتن ندارد . گویا بار سنگینی روی شانه هایم است.دستم را روی قلبم می گذارم.هنوز می زند.هنوز زنده ام.
کی از حرکت خواهی ایستاد؟کی پایان می دهی این زندگی را؟برای چه کسی می زنی؟او که اینجا نیست.
توی آینه دستشویی به صورتم نگاه می کنم.موهای پریشان ، چشمهای پف کرده ، صورت لاغر.چه قدر فرسوده شده ام.
دلم به حال آینه می سوزد که مجبور است هر روز این چهره غمگین و نزار را نشان دهد.
آبی به صورتم می زنم.دوست دارم امروز موهایم را شانه کنم . صبحانه کامل بخورم . لباس بنفش نه .. نه .. لباس سفیدم را خواهم پوشید . همان لباسی که در آخرین دیدار با او ، پوشیده بودم.
به اتاق برمی گردم . حوصله هیچ کدام از این کارها را ندارم.
تلفن زنگ می زند."لطفا پیام بگذارید ."
- الو ... الو ... سلام خانم فخاریان . امروز وقت مشاوره دارید.خانم دکتر گفت جلسه امروز مهمه و حتما باید باشین.ایشون گفتن یادآوری کنم.خداحافظ
پوزخندی می زنم.به سقف اتاق چشم می دوزم و دوست دارم ساعتها همین طور بمانم.مگسی روی لامپ نشسته و حتما دستهایش را به هم می سابد.صدای زن همسایه را می شنوم که پسر کوچکش را نصیحت می کند.باد می وزد و پرده را در هوا می تکاند.گوشه های چشمم گرم می شود.دیگر نمی توانم مگس را ببینم . پلک می زنم و صدای افتادن قطره اشک را ، از گوشه چشمم به روی بالش می شنوم.
باید بالشم را عوض کنم . کثیف شده و شوره اشکهایم گلهایش را پژمرده کرده است.اما نه نیازی نیست من که دیگر به بالش نیاز نخواهم داشت.
آب دهانم را فرو می برم و بدون آنکه برگردم ، دستم را روی میز کنار تخت می کشم .هر کدام که به دستم آمد با آن کار را تمام می کنم.دستم را که روی میز می کشم چند تا از بسته های قرص روی زمین می افتد . اما نگران نیستم هر چه قدر هم که بیفتد ، آن قدر زیاد هستند که باز تعدادی از آنها روی میز خواهند ماند.
پروپرانول ... نه اصلا انصاف نیست با این کار را تمام کنم . پروپرانول را دوست دارم چون می داند کجای روحم درد می کند و دقیقا همان جا را تسکین می دهد.می خندم.قرص که روی روح تاثیری ندارد . این ، فقط قلب بی قرارم را آرام می کند.
کلرودیازپوکساید .نه ... این هم نه ... با این دلتنگی هایم را فراموش کرده ام.
سرم را برمی گردانم و بسته های قرص پخش شده روی میز را می بینم . با هیچ کدام از اینها نمی توانم کارم را تمام کنم . دوست ندارم التیام دهنده دردهایم در این همه سال قاتلم باشند.
بلند می شوم و یکی از بسته های قرص را برمی دارم و به طرف آشپزخانه می روم . لیوان آب را پر می کنم و روبروی دیواری که عکس ها را زده ام می نشینم . به عکس ها خیره می شوم.
توی یکی از عکس ها پدرم لبخند می زند . مادرم لبخند می زند و مرا در آغوش گرفته است . عکس زیر آن من و برادرم هستیم . وقتی بچه بودیم و حواسمان نبود پدر این عکس را گرفت .
عکس بعدی من و او هستیم . من لباس سفید پوشیده ام و او کت و شلوار سرمه ای.دستهایم را گرفته است دستهایش را محکم گرفته ام.آن روز فکر نمی کردم روزی دستهایش از دستم رها شود.چه قدر تو عکس ها خوشبختم.
به بسته قرص نگاه می کنم . پوزخندی می زنم . قرصی در می آورم و توی دهان می گذارم.آب را تا آخرش می نوشم .
باید از راه دیگری کار را تمام کنم. تصمیمم را گرفته ام . اصلا از تصمیمم برنخواهم گشت .
تلفن زنگ می زند ."لطفا پیام بگذارید."
- الو ... الو ...آبجی ... اگه خونه ای گوشی رو بردار . آبجی اونجایی؟آبجی مژده بده .علی ... علی رو پیدا کردن ... علی رو از روی اسمش که توی قرآن جیبیش نوشته شده بوده پیدا کردن ... الو آبجی .. می شنوی ....
چیزی نمی شنوم . قلبم بی قرار می شود . دستانم می لرزد . دستم را به طرف گردنم می برم . پلاکی که روی آن اسم علی نوشته شده را بیرون می آورم.اشک در چشمانم حلقه می زند.
- اینو می دمش به تو یادگاری
-مگه نباید همیشه پیشت باشه؟
پلک می زنم . اشکهایم جاری می شود.
- دوست دارم گمنام باشم . این آرزومه.
صدای گریه ام بلندتر می شود .
- اگه گمنام باشم اون وقت با هر شهید گمنام به یاد من می افتی.
- این حرفها چیه می زنی علی . ان شاالله که سالم برگردی.
لیوان از دستم رها می شود و روی زمین می افتد .پلاک را از گردنم درمی آورم.هر چه سعی می کنم نمی توانم اسمش را واضح ببینم . اشکها امان نمی دهند .
به سختی بلند می شوم.عکس علی را از دیوار برمی دارم.لبخند می زند . لبخند می زنم . قطره ای اشک روی عکس می افتد . با دست پاک می کنم.به چشمانش نگاه می کنم . چه قدر چشمهایش را دوست دارم.
نفس عمیقی می کشم."علی ... تو امروز منو برگردوندی.اگه امروز کارو تموم می کردم هرگز تو رو نمی دیدم.توی اون دنیا هم نمی ذاشتن ببینمت."
*******
صدای اذان می آید . موهایم را شانه می کنم.وضو می گیرم . لباس سفیدم را می پوشم .
باید به دیدن علی بروم.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

پیام رنجبران(اکنون) ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (26/1/1395),لعیا زارعی (26/1/1395),زهرابادره (آنا) (27/1/1395),محبت امیرنژاد (27/1/1395),الف.اندیشه (27/1/1395),رضا فرازمند (27/1/1395),محمد علی ناصرالملکی (28/1/1395),احمد دولت ابادی (28/1/1395), ناصرباران دوست (28/1/1395),مهدی چالی ها (28/1/1395),پیام رنجبران(اکنون) (29/1/1395),داوود فرخ زاديان (29/1/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (20/6/1395),لعیا زارعی (3/12/1395),لعیا زارعی (4/1/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 فروردين 1395 - 23:46

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــلام
و عرض ادب به لعیا خانوم زارعی عزیز
داستان جالبی بود .. و محتوا ی بسیار خوبی داشت
ولی به نظرم یه چیز توی داستان مشکل ایجاد میکرد .. این که گاهی متن داستان به سمت ادبی جلو میرفت و ناگهان محاوره میشد .. مخصوصا خط اول قسمت دوم (آه خدای من ! بازم یه روز دیگه )
ظرافت های و توصیفات زیبایی توی داستان بود اون قسمتش ک اشک هاش باعث پژمرده شدن گل های بالش شده بود رو خیلی دوست داشتم
یه ویرایش کوچولو هم بعضی قسمت هاش لازم داره ... مثلا ..خورشید تا وسط اتاق امده .. یا کوتاه کردن بعضی از جمله ها ..ک تکرار شدن ...
فضا سازی های خیلی خوبی داستان داشت ... به نظرم داستان از خط اول کشش ایجاد میکرد ..این ک نقش اصلی داستان چرا پیش روان پزشک میرفته... ادم رو کنجکاو میکنه برای خوندن
خوشحالم ک یه داستان خوب خوندم ..ممنونم
دم قلمتون گرم


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در پنجشنبه 26 فروردين 1395 - 00:00

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام نرجس سروستانی عزیز
خیلی خوشحالم که داستانم را خواندید و با نظرات گرانقدرت مایه سرافرازی من شدید.
درسته بعضی جاها ایراد داشت.و ویرایش نیاز داره.ممنونم که با دقت خواندید.فقط توضیحی که می خواستم بگم این بود که جمله محاوره ای هارو با خط ابتدای جمله مشخص کردم اینها جمله هایی هستش که شخصیت داستان به زبان می یاره.اما جاهایی که ادبی نوشتم حرفهاشو ،اونا درواقع تو ذهنش هستن.
باز هم سپاسگزارم.با گوشزد ایرادها درواقع راه مرا هموار می کنید.
همیشه موفق و سربلند باشید


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 27 فروردين 1395 - 10:11

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر خانم زارعي عزيز
داستان خيلي زيبايي بود . توصيفات عالي و در خور تعمق داشت و همچنين داستان را مهيج و تعليق داركرده بود .
من لذت بردم خسته نباشيد
برايتان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره (آنا) توسط لعیا زارعی Members  ارسال در جمعه 27 فروردين 1395 - 12:32

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام خانم بادره عزیز
خیلی ممنونم که داستان را خواندید و نظر مثبتی داشتید.
من هم برای شما آرزوی بهترین ها را دارم.


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در شنبه 28 فروردين 1395 - 09:47

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی سلام ،

دو راهی رفتن و ماندن .
با برگشتنت ماندن را انتخاب کردم . میخواستم بروم چون طاقت دوری ات را نداشتم . حالا که برگشتی دلیلی برای رفتن ندارم .
زیبا بود . دست شما دردنکنه.

@};- @};- @};-


@محمد علی ناصرالملکی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در شنبه 28 فروردين 1395 - 13:00

نمایش مشخصات لعیا زارعی سلام آقای ناصر ملکی
خیلی ممنونم از خوانش شما.
تمام داستان را تو چند جمله بیان کردید.
سپاس از حضورتان


نام: مهشیدسلیمی نبی   ارسال در یکشنبه 29 فروردين 1395 - 02:41

داستانتون خیلی خیلی خیلی دوست داشتم خیلی به چنین داستانی نیاز داشتم برام یادآوری بود که گنجینه های زندگی ام خاک ام است ...ممنون بوس بوس


@مهشیدسلیمی نبی توسط لعیا زارعی Members  ارسال در دوشنبه 30 فروردين 1395 - 12:35

نمایش مشخصات لعیا زارعی خانم مهشید سلیمی عزیز سلام
خیلی خوشحالم که داستان به دلتان نشسته است.سرافرازمان کردید و کلی انرژی مثبت دادید.
امیدوارم روزگار به کامتان همیشه شیرین باشد.


نام: مهشیدسلیمی نبی   ارسال در یکشنبه 29 فروردين 1395 - 02:41

داستانتون خیلی خیلی خیلی دوست داشتم خیلی به چنین داستانی نیاز داشتم برام یادآوری بود که گنجینه های زندگی ام خاک ام است ...ممنون بوس بوس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.