اعتراف

- اعتراف کن لعنتی زود باش اعتراف کن چه غلطی می کردی ؟داشتی خرابکاری می کردی ؟فکر می کنی می تونی از دست من جون سالم بدر ببری؟
با شلاق هر چه توان داشت ضربه ی محکمی به پاهای زن زد . صدای فریاد زن در میان فریادهای دیگر گم شد.
- حرف نمی زنی هان ؟ دوستاتو لو نمی دی ؟ به حرفت می یارم .
عرق از سر و روی مرد جاری بود. عصبانیت تمام وجودش را فراگرفته بود.سیگاری روشن کرد و سعی کرد آرام باشد.چند پک به سیگار زد .
- می دونی چرا پروندتو دادن دست من ؟من ایستگاه آخرم یا حرف می زنی یا می میری.کدوم رو انتخاب می کنی؟
زن همچنان سکوت کرده بود و سکوت او مرد را بیشتر عصبانی می کرد.سیگار را روی زمین انداخت و دستانش را برای زدن مشتی محکم آماده کرد.
- زود باش حرف بزن آشغال.
مشت محکمی را بر شقیقه زن زد و تعادل صندلی که دستان زن را به آن بسته بودند به هم خورد و زن با صندلی روی زمین افتاد.خون از پیشانی زن جاری شد.
مرد با دستان قدرتمندش صندلی را بلند کرد و دوباره سیلی محکمی به صورت زن زد.فرصت فریاد را از زن گرفت و سیلی بعدی را جای همان سیلی قبلی زد.
دستمالی که با آن چشمان زن را بسته بودند شل شد . مرد یک دستش را برای زدن ضربه بعدی آماده کرد و با دست دیگر دستمال را از جلوی چشمان او کنار کشید اما قبل از آنکه سیلی بعدی روی صورت زن بنشیند نگاه زن او را در جا میخکوب کرد.
قلب مرد بی قرار شد و وجودش زیر نگاه زن خشکید.آب دهانش را قورت داد و بی اختیار روی صندلی افتاد .
- تو ... تو ... تویی؟
زن با صورتی کبود و خونی به مرد که زیر نگاه او اسیر شده بود نگاه می کرد.مرد جرات پیدا کرد به چشمان زن نگاه کند . با کلافگی بلند شد و تند تند قدم زد.
- لعنتی ها ... لعنتی ها...
فریاد زد : لعنتی ها چرا چیزی به من نگفتین؟کثافتها چرا اسم واقعی شو تو پرونده ننوشتین ؟
دستانش را روی میز گذاشت . خم شد و به چشمان زن چشم دوخت . سرش را هی تکان داد .
- منو ببخش ... منو ببخش ...من نمی دونستم تویی . اشک در چشمانش حلقه زد و با یک پلک زدنی روی گونه اش جاری شد .
- تو رو خدا منو ببخش ... جبران می کنم از این جا می برمت بیرون به خدا من نمی دونستم تویی.
دوباره با کلافگی شروع به قدم زدن کرد. زن لب به سخن گشود.
- من و تو هیچ وقت هم فکر نبودیم .
- به خدا من به خاطر تو هر کاری می کردم می خواستم...
- الان ما رودرروی همیم و تو ایستگاه آخری . هیچ وقت نتونستم دوست داشته باشم .
مرد ایستاد و با یاس به چشمان زن نگریست.هیچ دروغی در چشمان زن نبود .اسلحه را برداشت و آماده شلیک کرد .
-ولی من همیشه دوست داشتم.
اسلحه را روی شقیقه اش گذاشت و شلیک کرد.
جسم قدرتمند مرد در برابر چشمان زن روی زمین افتاد .
زن فریاد زد و فریادش در میان فریادهای دیگر گم شد.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 7 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد اکبری هشترودی ,سعید طاعی ,سلمان ارژن ,پیام رنجبران(اکنون) , ناصرباران دوست , ک جعفری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

لعیا زارعی (5/8/1393),سعید داودی (5/8/1393),زهرابادره (5/8/1393),جلال صابری نژاد (5/8/1393),المیرایادمند (5/8/1393),آرمیتا مولوی (5/8/1393),عباس عابد (5/8/1393),محمد اکبری هشترودی (5/8/1393),سعید طاعی (5/8/1393),مهساعبدلی (5/8/1393),سلمان ارژن (5/8/1393), ک جعفری (5/8/1393),مهشید سلیمی نبی (5/8/1393),سجاد سیارفر (5/8/1393),پیام رنجبران(اکنون) (5/8/1393),افسون (5/8/1393),هستی مهربان (5/8/1393),بهزاد صادق وند (6/8/1393), ناصرباران دوست (6/8/1393),محمد اکبری هشترودی (6/8/1393),لعیا زارعی (7/8/1393),فاطمه ستاره (10/8/1393),اکرم اشرف گنجویی (11/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (13/8/1393),لعیا زارعی (20/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/11/1393),لعیا زارعی (12/1/1394),ف. سکوت (20/1/1394),لعیا زارعی (18/12/1394),لعیا زارعی (4/1/1396),لعیا زارعی (19/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.