همه برایم تو شدند..

حال بدی دارم...نمیدانم...چرا دستانی نامرئی گلویم را فشار می دهند و من کاری از دستم بر نمی آید..اشک هایم تمام شده اند و دیگر چیزی برای خالی کردن خود ندارم!بدنم تحمل این همه نامردی را یکجا با هم نداشت...تحمل این همه بی اعتمادی...دورویی...را نداشت!چه کردی با من؟ به حالی رسیده ام که در خیابان ها که راه میروم همه را شبیه تو میبینم!همه را با تو اشتباه میگیرم..هیچ کس جرئت نزدیک شدن به من را ندارد چون مانند تو با ان ها رفتار میکنم!
نمیفهمم چرا خدای بزرگ در قرانش گفته است انسان صاحب عقل و اختیار است!اگر صاحب اختیارم چرا از من نپرسید که زندگی در این دنیا را میخواهم یا نه!نمی خواهم زندگی در دنیایی که همه ی ادم هایش شبیه هم اند..چون همه برایم شبیه تو شده اند!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مصطفی زمانی , ツفریماه آرام فر ツ ,فاطمه زهرا یعقوبی ,هستی مهربان ,"صابرخوشبین صفت" ,ف. سکوت ,سعید بیک زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

هستی مهربان (29/12/1395),سید رسول بهشتی (29/12/1395),الف . محمدی (29/12/1395), ツفریماه آرام فر ツ (2/1/1396),"صابرخوشبین صفت" (6/1/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (6/1/1396),ف. سکوت (8/1/1396),بهار قمر (13/1/1396),م.ماندگار (19/1/1396),سعید بیک زاده (7/4/1396),فاطمه زهرا یعقوبی (10/4/1396),حسین خسروجردی خسرو (7/7/1396),سروش جنتی (2/2/1397),بهار قمر (4/2/1397),مصطفی زمانی (1/3/1397),بهار قمر (13/11/1397),"صابرخوشبین صفت" (14/11/1397),بهار قمر (26/6/1398),

نقطه نظرات

نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 03:55

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام بهار خانم.دلنوشته خوبی بود.جدا از این نوشته، چند تا نوشته دیگه تونو خوندم.بنظرم شما توانایی نوشتن داستان رو دارید.
البته باید بسیار مطالعه کنید بخصوص داستان های کوتاه معاصر و شاخص رو و دائماً تمرین کنید.قاعد داستان نویسی رو هم باید خوب یاد بگیرید. یکی از تفاوت های داستان با قصه و دلنوشته وجود شخصیت یا شخصیت های قوی در داستان است که ماجرارو جلو می برند.شما هر حرفی که دارید نباید خودتون مستقیماً وارد داستان کنید بلکه باید اون رو از زبان شخصت های داستانتون نقل کنید.شما باید بی طرف باشید و آدم های داستان باید کار رو جلو ببرند و خیلی چیزهای دیگه.من نوشته ای که در رابطه با باغ مرموز بود رو براتون تا اونجائیکه امکان داشته باشه به شکل یه داستانک بازنویسی می کنم تا متوجه بشید همین نوشته چطور میتونه تبدیل به یه داستان بشه.امیدوارم در آینده از شما داستانک و داستان های کوتاه شاخصی مطالعه کنم.پس حتماً سری به نوشته باغ بزنید.درود بر شما.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.