قصاب یا قاتل؟

خانم دکتر با یه فشار کوچیک اون ماسماسکُ کشید رو شکمش و پرسید: اینجاتم درد میکنه؟؟ وای اره خانم دکتر خیلی ..چیز خاصی متوجه شدین؟؟ الان یه هفتس این درد ول کنم نیس..
دکتر وسط حرفش پرید و با بی حوصلگی گفت: نه خانوم شما حامله ایی مبارک باشه.
یهو خشکش زد ولی چند ثانیه نگذشت که لبخند زد و چشاشو درشت کرد و گفت:واقعا؟؟؟؟ وای اصن باورم نمیشه الهی قربونش برم اگه میدونستم این باعث دردم شده که انقدر بی تابی نمیکردم..دستتون درد نکنه خانوم دکتر حالا پسره یا دختر؟؟
_خانوم حدودا یک ماهت بیشتر نیس نمیشه که تشخیص داد..ایشالله 3-4 ماهگی بیاید برای تعیین جنسیت
_باشه ممنونم خیلی لطف کردین.
خندش از توی چشماش معلوم بود..با خودش گفت: الان باید برم قصابی و به علی خبر بدم ... از خوشحالی پس نیوفته یه وقت داره بابا میشه...
یه تاکسی گرفت..اونقدر خوشحال بود دلش میخواست به راننده تاکسی بگه ...تو آیینه راننده موهاشو درست کرد ...تپش قلب گرفته بود...داشت میرفت طرف علی که نشسته بود و دو زانو شو گذاشته بود رو زمین ..گردن گوسفند بیچاره رو گرفته بود ومیبرید... گوسفند داشت جون میداد..خون پخش شده بود رو لباس علی ولی براش مهم نبود عادت کرده بود..کنارش یه بره کوچولو هم بود که داشت این صحنه رو نگاه میکرد و شاید گیج شده بود که چه جوری صاحبشون بعد این همه نگه داری و غذا دادن بهشون داره سلاخیشون میکنه...
زن علی هم عادی بود براش و به شوهرش افتخار میکرد که قاتله...
علی سرشو بالا اورد و با دستای خونی داشت موهاشو میزد کنار که دید زنش جلوش وایساده و یه لبخند عاشقانه تحویلش میده....
_خسته نباشی آقا علی الهی بمیرم خیلی خسته شدی حتما
_ خدا نکنه به به سارا خانوم چی شده این وقت روز اومدی اینجا؟
_خبرای خوب دارم برات بریم داخل دست و صورتت رو بشور تا بهت بگم
_من الان خیلی کار دارم کلی سفارش دارم زود بگو دیگه
و.....

3 ماه بعد

_خفه شو نه تو رو میخوام نه اون بچه ی تو شکمتو
یهو خون تو صورت علی پخش شد ...مثه وقتایی که مادر بره کوچولو رو جلو چشمشون سر میبرید...ولی این دفعه یه جنین و با یه ادم کشت...
حس کرد خیلی راحت تر از گوسفندا هم تونست بکشتشون...احساس بدی نداشت اینم یکی مثه همه قتل هاش.. رفت و دستاشو شست....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,آرش شهنواز ,پیام رنجبران(اکنون) ,محمد اکبری هشترودی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (15/11/1397),بهار قمر (15/11/1397),متین یحیی زاده (16/11/1397),آرش شهنواز (16/11/1397),محمد اکبری هشترودی (16/11/1397),بهار قمر (16/11/1397),علیرضاهزاره (19/11/1397),حمید دولتی (21/11/1397),پیام رنجبران(اکنون) (24/12/1397),نیلوفر روشن (12/1/1398),آرش شهنواز (20/1/1398),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 بهمن 1397 - 00:36

سلام
انتها خیلی یهویی شد. دوست داشتم می فهمیدم یهو چی شد که قصاب عصبانی شده
دست شما درد نکنه خوب بود.


@متین یحیی زاده توسط بهار قمر Members  ارسال در دوشنبه 15 بهمن 1397 - 00:58

نمایش مشخصات بهار قمر سلام ممنون از وقتی که گذاشتین و داستان منو خوندین..راستش اخه این که چی شد مهم نبود و اصل داستان مربوط به عادی شدن این رفتار در این مرد بود درواقع مخالفت با گوشت خواری و ازار حیوانات.این که زن و بچه خودشم راحت کشت چون این ادم قاتل بود فرقی نداره قاتل انسان باشی یا حیوانات


@بهار قمر توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در سه شنبه 16 بهمن 1397 - 14:55

ببخشید بی دعوت اومدم داستانتون.
موفق باشید


نام: آرش شهنواز   ارسال در سه شنبه 16 بهمن 1397 - 07:23

همشهری نه خسته@};-


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 بهمن 1397 - 11:39

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام وقت عالی متعالی

داستان شما رو خوندم... ممنون که مینویسید و به اشتراک میگذارید...

اول اینکه اشاره کنم شاعر گفته
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
شايد بهانه ايست که قربانيت کنند

دوم اینکه مگر می شود بدون گوشت هم زندگی کرد؟ مگر میشود بدون قورمه سبزی و قیمه مامان پز دمی آسود... خانم نمیشه که...

گذر از شوخی

اینکه باید بدانیم در داستان ما چیزی داریم به اسم پیرنگ... پیرنگ همان روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطهٔ علیّت هست... یعنی خیلی ساده اینکه منطق داستان به هم نریزه و روایت ما برای مخاطب مخاطی پذیر باشه
یه نفر رو وقتی توی داستان عاشق میکنی باید بر اساس یه علتی باشه
وقتی یه نفر رو میکشی یه علتی داشته باشه
هر چند این علت ها سورئال و نمیدونم جادویی و از اینها

شما حتی داستانهای سورئال را هم که میخوانی همه اتفاقها را باید روند منطقی میبینی

همین است که خانم مقدسی می پرسد چرا یهویی تمام می شود و قصاب عصبانی می شود؟

مثلا شما که نمیتوانید بدون دلیل قصابها را قاتل بنامید و بگویید کشتن******* و ************ باعث می شود آنها تبدیل به قاتل و ادم کش شوند... این یک شغل است و اگر هر قصابی تبدیل به قاتل شود که هیچ جا سنگ روی سنگ بند نمی شود...

اما شما میتوانید شخصیت پردازی کنید... مثلا با یک روند اتفاقها سیر تبدیل شدن یک قصاب که حالا به نوعی با خون و ساطور سروکار دارد به قاتل را بیان کنید

به هر حال...

امید که گفته های من ناراحت نکند شمارا... فقط نظر شخصی و درونی ست... شاید هم اشتباه باشد

خوش باشید و همیشه نویسا باشید


@محمد اکبری هشترودی توسط بهار قمر Members  ارسال در سه شنبه 16 بهمن 1397 - 14:28

نمایش مشخصات بهار قمر سلام خیلی خیلی ممنون هستم که داستانک منو خوندید و با نقدتون نوازشش کردید.درسته برای مخاطبان باید دلیلی میاوردم که قانعشون کند...راستش خیلی بحث دارم راجب این موضوع شاید به خاطر پریشانی من باعث شده داستانک غیر منطقی به نظر بیاد...حالا گذشته از این توضیحی بدم خدمتتون راجب هدف و منطوری که پشت داستان بوده که متاسفانه نتونستم بیان کنم مثل اینکه.
نخوردن گوشت هیچ چیز از زندگی انسان ها کم نمیکنه ولی چرا باید انسان این روزها غذای اصلی اش گوشت باشه؟ایا خوردن گوشت حیوانی که با ترس و لرز دست و پا میزده زیر دست انسان، حرام نیست؟حتما باید انسان ها جوری ثابت کنن که از جانوران دبرترن؟
به قول صادق جان هدایت :انسان نقش برادر بزرگتر رو برای حیوانات دارد نه حق ستمگری بر اونا رو
چرا انسان ها اصرار دارن همه چیز خوار باشن؟در صورتی که هیچ کدوم از اندام ها و ...انسان شبیه به گوشت خواران نیست و...
بحث راجب این موضوع خیلی خیلی وسیع هست و من دوست ندارم خستتون کنم.
و اما داستان راجب این هست که شخصی که خیلی راحت میتواند حیوانی را بکشد به مرور زمان به این درجه پستی میرسد که حتی انسان ها رو هم بکشد.
البته این نطر شخصی بنده هست و اصلا قصد بی احترامی به هیچ کدوم از اعضای محترم سایت ندارم.
در هر صورت خیلی ممنون که زمانتون رو در اختیار بنده گذاشتین.
موفق باشید


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 بهمن 1397 - 12:55

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی برای مخاطب باور پذیر باشه...

و اینکه یادم رفته بود سایت کلمات گ ا و و گ و سفند رو ************ میکنه


نام: علیرضاهزاره کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 بهمن 1397 - 11:06

نمایش مشخصات علیرضاهزاره با سلام
داستان رو بسیار عالی شروع کردید و حس خوبی را برای انگیزه دادن به خواننده برای شروع داشت و اینکه خواننده رو پای داستان نگه داره
ولی از اواسط ترکیب رو بهم ریختید و آخر خوبی نداشت
ولی در کل خوبه
درآینده امیدوارم کتاب های زیادی از شما بخوانیم
باتشکر
علیرضاهزاره


نام: حمید   ارسال در یکشنبه 21 بهمن 1397 - 16:32

سلام موضوع داستان جالبه دست مریزاد فقط یکهو به نتیجه داستان رسیدید اگه کمی داستان ادامه داشت عالی میشد ولی باز خوبه افرین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.