بهار قمر

چه بلایی سرم اومد؟همه چی داشت خوب پیش میرفت تا تو اومدی...جوری با اومدنت توی یه لجن زار گیر کردم که تا همین لحظه نتونستم خودمو نجات بدم..اون موقع ها که امید به نجات داشتم پیش روانشناسی میرفتم که میگفت:کسی رو مقصر ندون و مقصر خودم هستم ولی من نمیتونم تو رو مقصر ندونم...این حرفا چرته..تو دلیلش بودی من چیزیم نبود...حالم خوب بود!باور نداری برو بپرس...
یه دختر شاد و پر از اهداف بزرگ...پر از استعداد....با لب خندون و .......حالا چی؟
چی ازم مونده به جز شکست های متوالی توی زندگیم؟ به جز یه چهره ی پژمرده!
نا حقه که بگم تلاش نکردم از این منجلاب نجات پیدا کنم...ولی جوری منو گیر انداختی و خودتم ولم کردی که هر چی دست و پا زدم هیچ فایده ایی نداشت...هر چی کمک خواستم کسی کمکم نکرد....
نمیبخشمت....
.
.
.
اخه چه جور میتونم نبخشمت؟مگه میتونم دیگه دوستت نداشته باشم؟
درسته کاری کردی که دیگه کسی جرأت نداره به من نزدیک شه...دکترم میگه قرصامو نخورم مجبوره بستریم کنه...ولی من
.
.
.
هنوزم دوستت دارم


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (9/6/1398),طراوت چراغی (9/6/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.