هدیه

خیلی خوشحالم...خیلی..انقدر که ذره ذره وجودم از خوشحالی فراوان نمیتوانن خودشان را کنترل کنند...و ممکن است در هر لحظه دل من بیچاره را پاره کنند و بیرون بزنند و خوشحالی من را با دیگران تقسیم کنند...همه چی خوب هست...حتی بدترین چیزها در زندگیم را دوست دارم و میپذیرم...با تمام وجود...امید دارم به اینده ایی روشن برای خودم....امید دارم ...این امید خیلی با ارزش است..چون که خدا ان را به من هدیه داده است...و در روی کارت پستال روی امید نوشته است...بدون این هدیه زندگیت را از دست میدی...و با این هدیه...دوباره زندگی خواهی کرد...دوباره متولد خواهی شد..من هم گفتم...خداوندا..ممنونم..ممنون.که بزرگترین و با ارزش ترین شب تولدم را تو به من دادی...ممنون....و از همان ثانیه.و دقیقه و ساعت در همه حال از ان کادوی تمام نشدنی استفاده میکردم..و الان خوشحالم چون امید دارم..امید مشکلاتم را حل کرده...البته به کمک کسی دیگر..کسی در پشت پرده...کسی که عظمتش جهان را فرا گرفته است...کسی که بدون او ما دیگر ما نبودیم...کسی که اگر بخواهد میتواند در همین لحظه...تمام جهان را بهبودی ببخشد یا تمام جهان را نابود کند...حالا فکر کنم دگر فهمیده اید که ان شخص کیست!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,بهار قمر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (6/12/1392),مریم مقدسی (6/12/1392),پرویزطبسی (6/12/1392),مریم مقدسی (6/12/1392),بهار قمر (6/12/1392),شايان قاسمي بختياري (6/12/1392),جعفر عباسی (7/12/1392),محمددولت آبادی (7/12/1392),میثم زارع (21/12/1392),بهار قمر (25/12/1392),هادی رادقره ویسی (23/1/1393),حسین خسروجردی خسرو (18/6/1393),بهار قمر (28/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/12/1393),بهار قمر (3/3/1394),م.ماندگار (4/4/1394),بهار قمر (14/11/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 اسفند 1392 - 11:40

آری بهاره جان
همه او را می شناسند
حتی آنهایی که او را انکار می کنند
می دانند که دروغ می گویند به خویش
مگر می شود این همه عظمت را
یک موجود ناچیز که حتی نمی تواند گندمی را خلق کند ببیند و انکارش کند
دلم می گیرد
از این همه نامهربانی دلم می گیرد


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 اسفند 1392 - 13:17

نمایش مشخصات پرویزطبسی داستان زیبا بود ولی من نفهمیدم چی بود


نام: محمددولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 اسفند 1392 - 18:58

نمایش مشخصات محمددولت آبادی سلام . من تازه وارد این سایت شدم . ممنون می شم اگه از داستان کوتاه من معجزه ی باران دیدن کنید و نظرتون رو برام بفرستید.
یک دنیا سپاسگذارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.