بهترین زندگی دنیا مال منه!!!

درسته اه در بساط ندارم....درسته پول ندارم که خرج خودمو دربیارم....درسته کار نیست و به زور دارم دنبال کار میگردم و یه کارگر ساده بیش تر نیستم ..درسته زنم بچه دار نمیشه و هزار تا مشکل داره..و ارزوی بابا شدن به دلم میمونه...درسته که هزار تا مشکل ریز و درشت دارم...ولی تک به تکشونو دوست دارم...چون مشکلات هست که زندگی ادمو میسازه....خدا جوووون عاشقتم...ممنون که منو دوست داری...و کمکم کردی که حداقل بتونم شکمم خودمو زنمو سیر کنم.....ممنون که حداقل میتونم سال به سال برای زنم یه لباس بخرم...خدایا به همینشم راضی هستم....و عاشق زندگیم هستم...خدایا اینجوری ذوقش بیشتره...این جوری وقتی برای زنم یه گل مریم میخرم زنم ازم تشکر میکنه و از ته دل خوشحال میشه...خدایا نا امید نمیشم و هدف دارم تو زندگیم و با عشق دنبال هدفم هستم...خدایا قربونت برم....تو بهترین زندگی رو بهم هدیه دادی چون خونمون پر از شادیه...خونمون...پر از لبخندو مهربونی هست...خونمو ن بوی تو رو میده خدا....چون تو این خونه سه نفر زندگی میکنه که به جز زنمو خودم تو هم کنارمون شادمون میکنی و باهامون زندگی میکنی...ما هیچ وقت تنها نبودیم...خدایا ممنون....چون بهترین زندگی رو بهم دادی با همه سختی هاش ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد علی زکی خانی ,سام امیری ,بهار قمر ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار قمر (20/12/1392),شايان قاسمي بختياري (21/12/1392),سام امیری (21/12/1392),علیرضا فنائی اصفهانی (21/12/1392),پرویزطبسی (23/12/1392),فرهاد فراهانی (23/12/1392),رسول فاطمی نژاد (23/12/1392),هادی رادقره ویسی (24/12/1392),میثم زارع (26/12/1392),آریامنتقد (27/12/1392),سام امیری (8/1/1393),امیررضا قدیمی (20/1/1393),هستی مهربان (26/3/1393),محمد اکبری (2/4/1393),بهار قمر (28/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/12/1393),بهار قمر (3/3/1394),م.ماندگار (4/4/1394),بهار قمر (14/1/1397),سروش جنتی (2/2/1397),

نقطه نظرات

نام: سام امیری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1392 - 23:16

نمایش مشخصات سام امیری بهار من الان به این داستانت احتیاج داشتم همین الان و الان. من چن دقیقه پیش غرق مشکل و غم بودم خدا یادم رفته بود ممنون که یادم انداختی@};- @};- @};-


نام: محسن کریمی   ارسال در یکشنبه 25 اسفند 1392 - 15:36

سلام بهارجون، داستانتو خوندم و خیلی دوست داشتم، پر از امید بودو دلگرم کننده، ادامه بده...


نام: امیررضا قدیمی   ارسال در چهار شنبه 20 فروردين 1393 - 12:05

مناجات نامه ی خواجه عبدالله انصاری رو خوندین شما؟
ببخشید رک می گم؛ این داستان نیست یه مناجات ساده ست به زبان عامیانه و حرفهایی بین یه بنده و خدای خودش
راز و نیاز و شکر خدا؛ همین!


@امیررضا قدیمی توسط بهار قمر Members  ارسال در پنجشنبه 21 فروردين 1393 - 11:06

نمایش مشخصات بهار قمر بله ان رو خواندم ولی...من اینجا فقط داستان نمینویسم...و یادتون باشه شاید گفتن داستانک ولی ما اجازه ی نوشتن هر چیزی را داریم...و محدودیتی نداریم..



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.