حتی از بعضی ادم ها ادمترند ......

هنوز یکمی مونده تامن جهان رو سبزببینم...خیلی هیجان انگیزم نمیدونم امسالهم میشه مثل سال های قبل همه جا سبز بشه....وقتی تو خیابونا راه میرم با وجود ماشین های فراوون که با اختراع ماشین دیگه گل و گیاه هان به سبزی سالیان قبل نشد ولی بالاخره اون گل یاس و مریم و بنفشه بوشونو به من میرسونن و اونموقع هست که دیگه برام ماشینی وجود نداره و حس میکنم دیگه ماشین نیست و به راه خودم ادامه میدم...و به گفتگو میان یاس و بنفشه و مریم میپردازم..واونا در باره لباس جدیدشون برام حرف میزننو خاطره های خوب و بد سال های گذشتهرو برام تعریف میکنن و خیلی دوست دارم ازشون بپرسم عطرشون چه مارکی هست و از کجاخریدن؟؟؟؟؟خلاصه اونا رو دعوتشون میکنم به خونم و تو اب میزارم بمونن و خیلی ازشون نگهداری میکنم چون تایه فکر بد و ناراحت کننده بیاد تو ذهنشون سری سرشونو میبرن پایین و رنگشون عوض میشه و خیلی زشت میشن و حتی در شرایط خیلی بد دیگه گلبرگ های سرشون هم میریزه واون موقع هستکه سطل اشغال دعوتش میکنه که بره خونشون یعنی توی سطل وگل بیچارههم مجبوره که بره پیششوباهاش زندگی کنه برای مدتی کوتاهی و بعدازاونهم برای همیشه ازبینمیره....چون سطل اشغال مثل قبرستونه...چیزایی و کسایی که پریشون حال هستن باید برن اونجا....ولی کاشکی این گل های خوشگل هیچ وقت نمی مردن...کاشکی...چون تنها کسایی که روی این کره ی گرد دوست خوبی هستن برای ادم های روی زمین همین گل هاهستند...اونا از همه انسانها شعورو فهم بیشتری دارند...باور کنید دارم راست میگم...میدونی چرا؟چون وقتی درد و دل میکنی باهاش نمیره به بقیه بگه...چون وقتی ناراحتی و گریه میکنی اونم پژمرده میشه...چون وقتی که خوشحالی اونم خوشحاله...هیچ وقت نمیاد غم و غصشو بهت بگه که تو رو نا راحت کنه ... اره از بیش تر انسان های روی زمین انسان تر هست...ولی سرگذشت تلخ و بدی داره...ولی ادم حسابش نمیکنن...اخر زندگیش بی نتیجه هست..من نمیدونم ولی ارزو میکنم اونا هم برای خودشون بهشت و جهنم اخرت رو داشته باشن...شماهم دعا کنید شاید براورده بشه...شایدم خدای مهربونمون یه جایگاهی برای اونا گذاشته...من نمیدونم ولی ارزومیکنم که باشه...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

بهار قمر ,شهاب گوهری ,امیررضا قدیمی ,محمد علی زکی خانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آریامنتقد (8/1/1393),بهار قمر (8/1/1393),بهار قمر (8/1/1393),لیلا کوت آبادی (8/1/1393),امیررضا قدیمی (8/1/1393),سام امیری (8/1/1393),ابوالحسن اکبری (9/1/1393),آریامنتقد (9/1/1393),بهرخ نادری (10/1/1393),فرامک سلیمانی دشتکی (10/1/1393),محمد علی زکی خانی (10/1/1393),ماهان لایقی (12/1/1393),مهران اعزازی (13/1/1393),امیررضا قدیمی (16/1/1393),بنفشه تقوی (16/1/1393),امیر رزمجو (17/1/1393),هادی رادقره ویسی (29/1/1393),علی خدادادیان (16/2/1393),محمد اکبری (2/4/1393),رضا مقدم (21/5/1393),اذرمهرصداقت (31/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (18/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/7/1393),بهار قمر (25/7/1393),بهار قمر (28/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/12/1393),بهار قمر (3/3/1394),م.ماندگار (4/4/1394),فاطمه زهرا یعقوبی (10/4/1396),بهار قمر (14/11/1397),

نقطه نظرات

نام: لیلا کوت آبادی   ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 15:04

بهار من
ساده نوشتی و نیاز داشت چند بار داستانکت رو بازنویسی کنی
داستان از دل ماشین ها به یکبار می ‍ره سمت گل و گیاه و مریم و بعد می ره سمت مارک عطر نباید به یکباره اینکار رو بکنی باید قبل ورود به هر فضایی فضا سازی کنی
اما تخیل خوبی داری و میتونی بهتر از اینا بنویسی
بازم بنویس و منو دعوت کن تا داستانات رو بخونم
موفق باشی


@لیلا کوت آبادی توسط سا مان تا   ارسال در شنبه 9 فروردين 1393 - 09:30

حالا ما چه کار کنیم که "بدون دعوت" اومدیم داستان ایشون رو بخونیم؟؟؟

خانم نویسنده می شه لطفا یه دعوت عمومی بفرستین بقیه هم بتونن بیان بخونن؟؟؟

راستی ازین قرتی بازی ها که بگذریم؛ سال نوی شما فرخنده باد.


نام: شهاب   ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 18:23

سلام بهار جان. نوشتت قشنگه وبه دل ميشينه.معلومه دل صاف وپاکي داري واين خيلي خوبه.امابراي داستان نوشتن يه سري عناصرداستان هم بايدرعايت بشوندکه جاشون اينجا خالي بود. يه سرچ معمولي هم درموردعناصر داستان بکني مطمئنم مطالب خوبي پيداميکني.توکه داري زحمت نوشتنو مي کشي.پس چه بهترکه بارعايت عناصرداستان باشه که زحمتت بيشتربچشم بياد.داستان من فعلا حذف شدوگرنه ازت دعوت مي کردم نقدش کني.موفق باشي


نام: امیررضا قدیمی   ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 22:07

سلام
ببین یه جورایی مثل خاطره شده!!!
نمی دونم البته شاید من اینطور حس می کنم، ولی این نوشته ها به نظر من مجله ای هستن بیشتر تا داستانی!!!
بازم البته به نظر من !!!


@امیررضا قدیمی توسط بهار قمر Members  ارسال در شنبه 9 فروردين 1393 - 11:35

نمایش مشخصات بهار قمر بله نظر شما صحیح هست...ممنون که نظر دادید


نام: سام امیری کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 فروردين 1393 - 22:26

نمایش مشخصات سام امیری موافقم...فکر نکنم جهنمی داشته باشن اگه باشه


@سام امیری توسط بهار قمر Members  ارسال در شنبه 9 فروردين 1393 - 11:33

نمایش مشخصات بهار قمر ...


نام: محمد علی زکی خانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 فروردين 1393 - 17:11

با احساس نوشتید وخیلی زیبا...


نام: مهران اعزازی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 فروردين 1393 - 18:06

نمایش مشخصات مهران اعزازی قصه نبود اما وقتی که میخوندمش ناخودآگاه لبخندی رو لب هام نشست و این یعنی اینکه آنچه که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند!

دعوتی به داستان " وقتی باران می بارد!"


نام: محمد   ارسال در دوشنبه 2 تير 1393 - 11:42

میگما چقده خوب نوشتی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.