رویای شیرین من...

دوباره باد دستانش را بر صورتم کشیدو مرا صدا زد...برای بازی با اوو دوستانم...و من بی اختیار بلند شدم و با میل و علاقه ایی بسیار زیاد برای بازی به حیاط رفتم در حال خارج شدن از خانه بودم که صدایی پر از مهربانی مرا صدا زد:هستی ...دخترکم کجا با این عجله...؟اول کمی دستپاچه شدم و سپس با همان صدای بچگانه ی خود که بی اختیار بر دل مادر مینشست گفتم...باد از خواب بیدارم کرد و مرا به بازی با دوستانم دعوت کرد...مادر خنده ای شیرین و دل نشین کرد و گفت:باد نگفت بهت که اول باید صبحانه ات رو بخوری .من هم که انگار خیلی گرسنه بودم سریع به طرف میز رفتم و صبحانه ایی بسیار خوشمزه در کنار مادرم خوردم..و بعد بر گونه ی که مهربانی درونش موج میزد بوسه ایی ماندگار زدم و مادرم در عوض لبخندی به من هدیه داد...به طرف حیاط رفتم دمپایی هایی که مادرم برایم خریده بود را با ذوق به پا کردم و کمی ایستادم باد دستانش را بر موهای من کشید ...و من دستانم را باز کردم و سرم را بالا گرفتم و در رویای خودم غرق شدم.. رویای شیرین . رویایی که پر از ارامش بود ..و سپس به سمت با غچه رفتم و باد را صدا کردم و بهش تذکر دادم که زیاد بر گل های باغچهمان نوزد و انها را نوازش نکند ...و سپس بوسه ایی کوچک بر تک تکشان زدم...و انها را با بوسه ام غافلگیر کردم...سپس به دور خود چرخیدم و اواز زیبای شاپرک را برایشان خواندم و سپس به طرف درخت یاسمان رفتم و او به من شکوفه هایش را هدیه داد و من خوب بویشان کردم و از همهشان خداحافظی کردم و از باد هم خداحافظی کردم ..و شاخه ایی گل با اجازه ی خاک کندم و به طرف خانه رفتم و ان را به مادرم هدیه دادم...وقتی شاخه گل را دید ان قدر خوشحال شده بود که از چشمانش اشکی سرازی شد ..و مرا بغل کرد ..و در گوشم زمزمه کرد این را حتما به پدرت میگویم....و نگاهی دلسوزانه به عکس پدرم که به دیوار جلا داده بود کرد و اشک هایش را پاک کرد و اهسته در دلش گفت ای کاش بودی و دختر مهربانت را میدیدی....انگاه من که از چیزی خبر نداشتم به طرف اتاقم رفتم و تا ظهر انجا پشت پنجره نشستم و منتظر ورود پدر شدم...روزها و سالها همین کار را میکردم ..اما کسی در را با دستان مهربانش نمیزد....اما او میاید...او به من قول داده است ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.2 از 5 (مجموع 11 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

بهار قمر ,محمد علی زکی خانی ,سميه اخوان طباطبايي ,بهرخ نادری ,مریم موسوی ,مهرانه محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهار قمر (10/1/1393), ناصرباران دوست (11/1/1393),میثم زارع (11/1/1393),بهرخ نادری (11/1/1393),بهار قمر (11/1/1393),آریامنتقد (11/1/1393),سميه اخوان طباطبايي (11/1/1393),سیدجوادحسینی (11/1/1393),مهرانه محمدی (11/1/1393),ماهان لایقی (12/1/1393),سعید سلیمانی (12/1/1393),حمیدرضا حبیبی (12/1/1393),مهران اعزازی (13/1/1393),علیرضا طباطبایی (13/1/1393),محمد علی زکی خانی (14/1/1393),فرانک شایان (14/1/1393),مریم موسوی (14/1/1393),امیر مسعود میرباقری (15/1/1393),مریم موسوی (15/1/1393),حسین جمالی (15/1/1393),امیررضا قدیمی (16/1/1393),بنفشه تقوی (16/1/1393),امیر رزمجو (17/1/1393),محمد علی زکی خانی (18/1/1393),عاطفه باقریه (25/1/1393),هادی رادقره ویسی (29/1/1393),مریم موسوی (30/1/1393),امین حبیبی (5/2/1393),رضا (وارتان)پورکریمان (16/3/1393),بهار قمر (16/3/1393),هستی مهربان (2/4/1393),محمد اکبری (2/4/1393),هادی رادقره ویسی (18/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/5/1393),بهار قمر (20/5/1393),شیدا محجوب (20/5/1393),رضا مقدم (21/5/1393),مریم مقدسی (28/5/1393),عبدالرزاق نعمتی (31/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (18/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (21/8/1393),بهار قمر (28/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/12/1393),سید علی الحسینی (30/2/1394),م.ماندگار (4/4/1394),بهار قمر (16/5/1394),فاطمه زهرا یعقوبی (10/4/1396),بهار قمر (16/11/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 08:07

سلام زیبا بود.عیدتان مبارک باد.@};- @};- @};-


نام: بهرخ نادری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 11:31

نمایش مشخصات بهرخ نادری سلام
داستنتان را خواندم فوق العاده بود
احساستان را می ستایم


نام: آریامنتقد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 13:57

نمایش مشخصات آریامنتقد مافوق تکراری!


@آریامنتقد توسط مهران اعزازی Members  ارسال در چهار شنبه 13 فروردين 1393 - 18:00

نمایش مشخصات مهران اعزازی کجاش تکراری بود؟! این کاری که میکنی نقد نیست!


نام: سميه اخوان طباطبايي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 15:38

نمایش مشخصات سميه اخوان طباطبايي سلام
زیبا بود . موفق باشید
@};-


نام: سیدجوادحسینی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 18:56

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی با توجه به سنتون داستان زیبایی بود موفق باشین @};-


نام: ماهان لایقی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 فروردين 1393 - 13:20

نمایش مشخصات ماهان لایقی شما خوب مینویسید ولی برای مخاطب های خودتان با گرایش های خاصی که من آن گرایش ها را ندارم .
به هر حال موفق باشید !


نام: سعید سلیمانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 فروردين 1393 - 17:02

نمایش مشخصات سعید سلیمانی درود...
ساده نویسی, توصیف دقیق! از اینجا شروع کنید...
پیروز باشید...


نام: مهران اعزازی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 فروردين 1393 - 18:02

نمایش مشخصات مهران اعزازی بعضی وقتا نوشتن صرفا یعنی آوردن احساست روی کاغذ! این قصه از جنس این داستان هاست


نام: امیر مسعود میرباقری کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 فروردين 1393 - 08:54

نمایش مشخصات امیر مسعود میرباقری به نام او که در این نزدیکیست
سلام.بسیار ممنونم از نوشته ای رو که زحمت کشیدید و مارو هم در خوندنش شریک کردید.صحیح نمی دونم که با خش خش سینه هایی که شاید قریب به مضمون نقد های فرمالیستی باشن خاطر شما رو مکدر کنم.زیبا بود.داستان کوتاه نبود ولیکن گاهی نوشتنِ یعنی،یاداوری دوباره و شگرف آفرینی احساسات که شما زیبا انجام داده بودید.به امید کارهای بهتر و روز افزونی فن نوشتاری شما.التماس دعا.یا علی.


نام: بنفشه تقوی کاربر عضو  ارسال در جمعه 15 فروردين 1393 - 01:52

نمایش مشخصات بنفشه تقوی سلام
از آنجایی که سیزده سال داری می خواهم چند توصیه برایت بکنم و نقد این نوشته.
اولا نوشته شما خارج از فضای داستانی ،متن جالبی است و در نوع خودش احساسات زیادی را حمل می کند.زبان روانی دارد و قلم دلنشینی دارد این ذوق شما را در نوشتن نشان می دهد
اما در وادی داستان:این اثر شما تعریف ساده ی داستانی را دارد پس یک داستان محسوب می شود بنا بر این باید:برای هر احساس شخصیتش دلیلی داشته باشد و کمابیش نقطه عطف و چالش برانگیزی زینت بخش آن گردد.مثلا من با خودم می گویم من هم بچه بودم چرا باد مرا بیدار نکرده بود؟چرا حرف های گنده گنده نمی زدم؟چرا گل ها را بوس نمی کردم و از خاک اجازه نمی گرفتم؟اینجاست که داستان باید بگوید که این دختر یک چیز منحصربه فردی دارد که شما نداری و ......
امید که بدردت بخورد.


نام: ساراقمر   ارسال در چهار شنبه 27 فروردين 1393 - 20:24

خیلی داستان زیبا واحساسی بود که معمولا مورد علاقه ی افرادی خاص می باشد ومانند ان داستان های عشقیه مسخره نیست که بیشتر هم سن وسال های ما طرفدارش هستند. ..
اما بهتراست که بر روی نگارش نوشته هات بیشتر تمرکزکنی...
به امید داستان هایی فوق العاده@};- :) ;)


@ساراقمر توسط بهار قمر Members  ارسال در چهار شنبه 27 فروردين 1393 - 20:32

نمایش مشخصات بهار قمر سلام ممنون ازنظرت....رسیدگی میشه;) :)


نام: dalkaf   ارسال در چهار شنبه 31 ارديبهشت 1393 - 07:56

درود
.......
مجموعه داستان اُ منفی ...


نام: هستی مهربان   ارسال در دوشنبه 2 تير 1393 - 11:23

افرین بهار جان من هم مثل تو از سن کم عاشق نویسندگی بودم ومینوشتم تا انجا که ممکن بود وسر زنگ انشا همه میخواستند اول من بخوانم امیدوارم به راهت ادامه دهی والبته مطالعه کنی تا هروز بهتر شوی کاری که من نکردم البته ماهی رو هروقت از اب بگیری تازست موفق باشی عزیزم


نام: محمد   ارسال در دوشنبه 2 تير 1393 - 11:41

زیبا بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.