مرگ میخواهم

مرگ..
خسته ام دیگر از این تقدیرم....از این سرنوشتی که خدا ان را به شیطان داده است بنویسد...خسته ام...نمیدانم چه کنم تا این روزگار بگذرد ...البته میگذرد اما نه انچنان که میخواهم...بلکه جانم از بدنم جدا میشود تا این روزگار سیه بگذرد ....اه....صدای چیست...بله صدای تیک تیک ساعت است ...اما چرا تنها صدایی از ان میاید ؟چرا عقربه هایش با چرخشش مرا خوشحال نمیکند...اه...حتما این دنیای فانی و پست عقربه هایش را گرفته است تا یکدفعه من خوشحال نشوم...و باعث ناراحتی اش بشوم...ای دنیا....چه از جان بی جان من میخواهی...چه...هر چی خواستی گرفتی...دگر چیزی نمانده...ای دنیا چرا نمیگزاری ساعت بگذرد تا من هم لحظه شماری کنم ساعت مرگم را....و چرا تنها دل خوشی ام که لحظه شماری برای مردن است را از من گرفتی...چرا؟؟...حیف که جانی در بدنم نیست تا بشینم و التماست را بکنم ....که دست از سرم برداری...حیف...اما با همین زبانی که دارم....و ناتوانی هایم را بیان میکند..التماست میکنم...بگذآر زمان مرگم برسد....خواهش میکنم...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

محمد علی زکی خانی ,مریم مقدسی ,بهار قمر ,آرمیتا مولوی ,کبرا قامتی ,پیام رنجبران(اکنون) ,حسین خسروجردی خسرو ,حسین روحانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (26/5/1393),آرمیتا مولوی (27/5/1393),عبدالرزاق نعمتی (27/5/1393), ناصرباران دوست (27/5/1393),اعظم رمضانی (27/5/1393),معصومه عبداللهی (27/5/1393),شیدا محجوب (27/5/1393),بهار قمر (27/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (27/5/1393),کبرا قامتی (27/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (27/5/1393),بهناز باران خواه (27/5/1393),علی ببری (28/5/1393),سهیل اروندی (28/5/1393),کبرا قامتی (28/5/1393),سجاد ربانی (31/5/1393),محمد علی زکی خانی (31/5/1393),اذرمهرصداقت (31/5/1393),پیام رنجبران(اکنون) (31/5/1393),محسن نيرومند (1/6/1393),محمد اکبری هشترودی (2/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (18/6/1393),حسین خسروجردی خسرو (20/7/1393),اذرمهرصداقت (24/7/1393),مصطفی نادری (30/7/1393),جعفر حسین زاده (10/8/1393),حسین خسروجردی خسرو (21/8/1393),بهار قمر (21/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (9/12/1393),زهرابادره (26/2/1394),زهرابادره (26/2/1394),سید علی الحسینی (30/2/1394),حسین روحانی (2/3/1394),م.ماندگار (4/4/1394),بهار قمر (16/5/1394),سروش جنتی (2/2/1397),بهار قمر (14/11/1397),

نقطه نظرات

نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مرداد 1393 - 08:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
شکسته آینه دل ، جلا نمیگیرد
رسیده جان به لب اما خدا نمیگیرد
بمان تو از حرکت ای پرنده جانم
برس تو مرگ که کار دعا نمیگیرد

ولی چرا خب؟!


@ ناصرباران دوست توسط بهار قمر Members  ارسال در دوشنبه 27 مرداد 1393 - 14:50

نمایش مشخصات بهار قمر سلام...این فقط جملاتی است که گاهی از دلتنگی یا غمگینی به ذهنم میرسد و من ترجیح میدم بنویسمشون...فقط همین


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مرداد 1393 - 16:13

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) من رانده زمیخانه ام از من بگریزید
دردی کش دیوانه ام از من بگریزید
در دست قضا جان بلب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید
آن شمع مزارم که ره انجمنم نیست
مهجور ز پروانه ام از من بگریزید
بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ی ویرانه ام از من بگریزید
دیوانه زنجیر هوسهای محالم
افسونی افسانه ام از من بگریزید
آن سیل جنونم که به جان آمده از کو
بنیان کن کاشانه ام از من بگریزید
ز آن روز که دل مرد و عطش مرد و هوس مرد
من از همه بیگانه ام از من بگریزید

شعر: شهر آشوب
پیشکش برای احساس شما.
*
درود و عرض ادب خانم بهار خانم قمر.
@};-


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 27 مرداد 1393 - 17:06

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
گرچه تلخ و غمگین بود اما قلمتان توانا
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشید@};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 28 مرداد 1393 - 12:12

امیدوارم که دلت هیچ وقت غمگین و افسرده نباشه @};- @};-


نام: عبدالرزاق نعمتی   ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 17:05

سلام
متن احساسی خوبی بود
ولی جسارتا چیزی از عناصر داستان نداشت...

د من در تعجبم از این نوع نوشته با سن شما همخوانی ندارد....زیاد سخت نگیر...همین احساست را می تونی در قالب داستان و گفتگویی دو نفر هم پیاده کنی....

در کل از نوع نوشته و قلم شما خوشم امد....

موفق باشید

منتظر داستان بعدی هستم


@عبدالرزاق نعمتی توسط بهار قمر Members  ارسال در شنبه 1 شهريور 1393 - 20:16

نمایش مشخصات بهار قمر سلام اقای نعمتی...درسته برای سن من این چیزا بده و نباید فکر کرد بهش...ولی من گه گاهی سعی میکنم بهش فکر کنم ..چون دوست ندارم همیشه زندگیم تکراری باشد هر چند که خوب هم باشد...ولی دوست دارم خودمو توی هر شرایطی قرار بدم..
واقعا ممنون که داستانمو خوندید


نام: سارا   ارسال در جمعه 31 مرداد 1393 - 19:15

سلام ...
نسبت به قبلا داستانات خیلی بهتر شده.
یه کم از این سبک بیا بیرون وبه معنای واقعی داستانک بنویس.می تونی از سبک هایی مثل واقع گرایی استفاده کنی...
ولی این نوشته طرز فکرت رو نسبت به این دنیا نشون میده ورهایی از این دنیا ورفتن به جایی که اسوده باشی.
منتطر داستان ها ی بهتر تو هستیم@};- ;) =


@سارا توسط بهار قمر Members  ارسال در شنبه 1 شهريور 1393 - 20:13

نمایش مشخصات بهار قمر سلام سارا جان...ممنون که نظر دادی و وقت گذآشتی داستانکمو خوندی.....ولی اینو بدون بعضی مواقع ادما مخصوصا تو سن و سال من دلشون میگیره و بی نهایت پره از اطرافیان و از این دنیای خاکی ...پس باید یه جوری خالیش کنه ...منم و منم این داستانو وقتی نوشتم که حالم بد بود و دلم گرفته بود و ناخوداگاه به مرگ فکر میکردم...و این چیزی طبیعی هست برای من...و این حس گه گاهی رخ میده..بازم ممنون که نظر دادی ..


نام: محسن نيرومند کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 شهريور 1393 - 21:53

نمایش مشخصات محسن نيرومند سلام
ممنون که داستان مرا خواندید.
اما در مورد داستان شما :
۱نوشته شما را نمی توان داستانک گفت بیشتر شبیه دل نوشته یا یک قطعه ادبی است.
۲ در بند اول نوشته شما گفته بودید از این سرنوشتی که خدا آن را به شیطان داده است بنویسد. با توجه به موضوع (مرگ) بهتر بود بجای شیطان می نوشتید عزراییل.
۳ امروزی بنویسید مثلا بجای کلمه دگر بنویسید دیگر مطمعن باشید خوانندگان با نوشته های شما بهتر ارتباط برقرار میکنند.
و....
بدرود


نام: محمد اکبری هشترودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 شهريور 1393 - 22:53

نمایش مشخصات محمد اکبری هشترودی سلام و درود
خواندمتان...
همیشه نویسا و مانا باشید


نام: جعفر خسین زاده   ارسال در شنبه 10 آبان 1393 - 19:11

سلام .
آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند شود آیا گوشه ی چشمی به ما کنند
میتونم ازشماخواهش بکنم پایان داستان "چوپان" بنده را پیش بینی بکنید؟
دلم میخواد بدانم داستان چقدر لو رفته.
ممنونم از اینکه زحمت میکشین ونظر میدهید .
پیشاپیش ممنون و متشکر و قدردانم
داستانتان را خواندم زیبا بود
دست مریزاد


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 ارديبهشت 1394 - 21:27

نمایش مشخصات زهرابادره سلام عزيزم
زندگي شيرين است اي شيرين نظر
گرچه تلخي باشدش در هر نظر
اميدوارم كه برخلاف نوشته تون زندگي بر شما شيرين چون عسل گردد انشالله
شاد شاد باشيد
@};- @};- @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 خرداد 1394 - 00:48

نمایش مشخصات حسین روحانی سلام
از این چیزا ننویس.آدما وقتی یه چیزیو تکرار کن به مرور همونطوری میشن.چیزای خوب با خودت تکرار کن



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.