میم مثل مادر، پ مثل مادر

به نام خدا
" میم مثل مادر
پ مثل مادر "
رضا احمدی شغل پدرت چیه: آقا اجازخ پدر ما کارمند بانکه.
افشین اکبری شغل پدر؟ آقا بابای من تو شرکت کار میکنه.
علی محمدی شغل پدر؟ آقا اجازه پدر من مریض شده، سرش درد میکنه سر کار نمیره.
تمام بدنش درد میکرد. رنگ پوستش به زردی میزد و رگهای ساعدش به وضوح پیدا بود.بوی نامطبوعی از اتاق کوچکی که درب پوسیده و چوبی اش رنگ پریده بود به مشام میرسید.علی معصومانه در آغوش مادرش پنهان شده بود و با همان لحن کودکانه اش گفت: مامان؟ بابا کی مریضیش خوب میشه؟
مریم با چشمانی گدافتاده و سرخ، بغض گلویش را فروخورد و گفت: زود خوب میشه پسرم. نگران نباش.
علی را روی تشک سفید گوشه ی پذیرایی پهن بود خواباند و سمت اتاق رفت. با عصبانیتی که در چشمانش موج میزد رو به محمد کرد و گفت: به تو هم میگن مرد؟ بیا این ایینه رو بگیر نگاه کن ببین محمد قهرمانه من به چه روزی افتاده؟ محمد؟ تا کی به علی بگم بابات معتاد نیست و فقط مریض شده؟
علی با سروصدای مادرش بیدارشده بود و پشت دری اتاق حرف ها را میشنید " محمد؟ اگه فردا علی برای مدرسش پول تو جیبی خواست جوابشو چی بدم؟
محمد با صدایی لرزان و بی رمق در حالیکه کاپشن مشکی و چرمی خود را روی دوش انداخته بود گفت: برو بیرون میخوام تنها باشم.
مریم سمت یخچال رفت. درب یخچال را باز کرد اما چیزی از موادغذایی نمانده بود.ارام زیر لب گفت: نه دیگه فایده نداره. باید خودم دست به کار بشم.
در حالی که با پشت دست اشکهای روی صورتش را پاک میکرد گفت: زندگی خرج داره... زندگی مرد میخواد.
فردای آن شب چادرش را سرکرد وراهی خیابانهای شلوغ شهر شد. روی کاغذی که روی دیئار بوداین گونه نوشته شده بود: استخدام نظافتچی خانم و آقا با حقوق مکفی. به ادرس نوشته شده روی اطلاعیه رفت. دفتر کوچکی در جنوب شهر. با دیدن مرد پشت میز دلش آشوب شده بود. تا به حال در زندگی اش بدون محمد به هیچ اداره و یا دفتری آن هم در این نقطه از شهر نرفته بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
آقا برای کار اومدم.
مرد میانسالی که پشت میز نشسته بود سر تا پای زن جوان، خوش سیما و محجوب به حیا را برانداز کرد و گفت: شما؟ مطمنی که واسه کار اومدی خانم؟
بله آقا چه اشکالی داره؟
نه خواهش میکنم اشکالی که نداره. از فردا میتونی کارت رو شروع کنی. شناسنامه یادت نره واسه ضمانت لازمه.
صبح شده بود. خطهایی که از انتظار روی کاغذ میکشید نشان میداد که دو هفته از کار کردنش در خانه های مردم میگذشت.صبح ها علی را تا مدرسه همراهی میکرد و بعد از آن در خانه های مردم، روی راه پله های کثیف؛ پنجره های غبارگرفته دنبال لقمه ای نان بود. شب سه شنبه خسته تر از شب های دیگر به خانه رسید. محمد سیلی محکمی به صورت مریم زد و با تندخویی گفت:
هیچ معلومه... هیچ معلومه کدوم قبرستونی بودی؟ هوا تاریک شده الان میای خونه؟ بچت رو ببین. گرسنشه غذا میخواد . از منم میترسه. خوشم باشه.. صبح زود میری، شب دیر میای...
مریم که اشک چشمانش را میشست علی را در آغوش گرفت و سمت اتاق رفت. صورت کوچک علی را در دستانش گرفت و گفت: الهی مامان به قربونت بره نترس علی. نترس من کنارتم. من واسه تو هر کاری میکنم.
علی گفت: مامان؟ بابا معتاد شده؟
قبل از این که مریم حرف بزند زنگ خانه به صدا درآمد. یادش آمد که صبح نزد حاج آقا موسوی، شیخ مسجد محل رفته و از او خواسته بود تا با محمد صحبت کند. سریع سمت درب رفت. سلام حاج آقا. خیلی خوش اومدین. بفرمایین.
یالله.
بفرمایین حاج آقا اون بالا بشینید الان محمد هم میاد خدمتتون.
خاک برسرم محمد الان چه وقته پای این کصافت کاریا نشستنه؟ پاشو تو رو خدا بیشتر از این آبرومو نبر. پاشو حاج آقا موسوی اومده.
محمد به سختی در چهار چوب درب ایستاد و با صدایی شبیه فریاد گفت: چیه؟ اومدی این جا چی بگی؟ برو تا کار دستت ندادم.
حاج آقا موسوی نفس عمیقی کشید و با مهربانی گفت: آقا محمد چرا با خودتو زن و بچت این کارارو میکنی؟ تو که تا چنئ وقت پیش شرایطت خوب بود. چی کم داشتی؟
محمد پوزخندی زد و گفت: چی کم داشتم؟ منم دوسداشتم زنم مثل زن خیلیا بنز سوار بشه. دوسداشتم بچم مثل بچه ی خیلیا مدرسه غیرانتفاعی بره. منم دوسداشتم زن و بچم شبا سیر بخوابن. اما کو پول؟ کی به من کار داد؟ کی دستمو گرفت؟ الانم پاشو... پاشو برو تا قاطی نکردم.
حاج آقا موسوی کمی حرف زد و رفت. مریم تا درب او را همراهی کرد و ارام گفت: فایده نداره حاج آقا...خیلیا نصیحتش کردن اما نشد.
حاج آقا موسوی آخرین جمله اش را گفت و رفت: محمد روحش بیماره. احتیاج به یه شوک داره تا قدر داشته هاش رو بدونه.
صبح روز بعد مریم مثل روزهای قبل بعد از چند ساعت کار، از خانه ای خارج شد تا برای حساب کتاب به دفتر آقای خاکپور برود. محمد امروز تعقیبش کرده بود. میخواست سر از کارهای مشکوک مریم در بیاورد،وقتی دید همسرش مریم از خانه ای خارج شد برافروخته شد و زیر لب گفت: آفرین مریم. چقدر زود خسته شدی. گفته بودی پای این زندگی و اون عشق وامیستی اما واینستادی که هیچی... امروز فهمیدم پاکیتم از دست دادی و خیانت کردی. خدا میدونه چه غلطی میکردی تو این خونه.
مریم به دفتر نظافتی آقای خاکپور رسید. مریم خانم چرا عجله دارین؟ بفرما بشین باهات حرف دارم.
مریم که رنگ صورتش پریده بود خود را جمع و جور تر کرد و در حالی که سر به زیر داشت گفت: بفرمایید آقای خاکپور.
آقای خاکپور بعد از چند ثانیه سکوت در حالی که برای گفتن حرفهایش تردید داشت با کلماتی مقطع گفت: راستش مریم خانم... من یه چیزی میخواستم بهتون بگم. ناراحت نشیا.
مریم صورتش از شرم سرخ شده بود که گفت: بفرمایید آقای خاکپور من دیرم شده باید برم.
آخه چطوری بگم. راستش امر خیره. من میدونم تو زندگی خوبی نداری و به پول نیاز داری . همسر منم چند سال پیش عمرشو داد به...
حرفهایش تمام نشده بود که مریم در حالی که چند قطره اشک به آرامی از پهنای صورتش میفلتید و از دفتر خارج می شد گفت: خجالت بکشید آقای محترم. من شوهرم رو با دنیا عوض نمیکنم...
در راهرو دفتر محمد را دید. محمد حرف ها را شنیده بودو وزنه ای به سنگینی دنیا روی دوشش حس میکرد.محمد ارام در حالی که به دیوار تکیه داشت روی دیوار لغزید و زمین نشست. مریم کنار محمد نشست، در حالی که با گوشه چادرش اشکهای خود را پاک میکرد دست چپش را روی زانوی لرزان محمد گذاشت و گفت: شنیدی محمد؟ شنیدی این آشغال چی گفت؟ وقتی تو پشتم نباشی... محمد وقتی تو پدر علی و مرد زندگی من نباشی وضع همینه محمد...
این را گفت و دوان دوان سمت مدرسه علی رفت. در راه به فروشگاهی رفت و برای علی ماشین کنترلی خرید. علی تعطیل شده و منتظر مادرش ایستاده بود.
علی جان؟ مامان من اینجام بیا بریم. سلام پسرم. خسته نباشی. بیا ببین بابا محمدت برات ماشین کنترلی خریده که همیشه دوسداشتی.
مامان؟ یعنی بابا منو دوسداره؟
مریم به سختی سعی میکرد بغضش را خفه کند. لبخندی زد و گفت: معلومه که خیلی دوستت داره.
بعد از چنددقیقه به خانه رسیدند. مریم کلید انداخت که درب باز کند ناگهان علی پرسید: مامان؟ امروز دوباره معلممون پرسید بابات خوب نشده هنوز؟
مریم نگاهی به آسمان کرد و در حالی که لبهایش میلرزید گفت: خوب میشه قربونت برم. مطمن باش که خوب میشه.
وارد خانه شدند. مریم حرف هایی را که می شنید باور داشت. قهرمان روزهای دیرین زندگی اش را باور داشت " من باید ترک کنم. من ترک میکنم."
مریم اشک ها و لبخندهایش در هم آمیخته شده بود. روبه علی کرد و گفت: علی؟ دیدی گفتم بابات خوب میشه؟ از فردا به معلمت بگو بابام خوب شده.
بله بینندگان عزیز متنی که خونده شد قسمتهایی از کتاب" میم مثل مادر پ مثل مادر " به قلم نویسنده موفق کشورمون آقای علی محمدی بود. آقای محمدی بعنوان آخرین سوال این که: شما رمز موفقیت خودتون رو در چی میدونی؟
علی لبخندی روی صورت نشاند و گفت: مرسی. من همه ی زندگیم رو مدیون صبر و ایستادگی های مادرم و البته سر درد ها و مریضی پدرم هستم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ریحانه معزی ,مهساعبدلی ,مریم مقدسی ,بنفشه ایرانی ,فرانک شایان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

وحید مداحی (13/11/1392),عاطفه آشیانی (13/11/1392),بنفشه ایرانی (13/11/1392),فاطمه زهرا چمنی (13/11/1392),فرانک شایان (13/11/1392),پرویزطبسی (13/11/1392),محمد علی زکی خانی (13/11/1392),پ صداقت (14/11/1392),مهران اعزازی (14/11/1392),ذوالفقار مخدومی (14/11/1392),مهرناز علیزاده حشکوایی (15/11/1392),هادی رادقره ویسی (15/11/1392),مریم مقدسی (17/11/1392),پیمان ذ.حسینی (17/11/1392),آرتا سین (18/11/1392),ریحانه معزی (28/11/1392),پروانه صانعی (30/11/1392),حمیدرضا حسینی (18/10/1393),حمیدرضا حسینی (21/12/1397),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی   ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 11:11

سلام
نقد داستان :
ابتدای نوشته که معلم اسم بچه ها رو صدا میکنه و به اسم علی میرسه اگه قرار بود که به اینجا که رسید زندگی تعریف شه یه خورده بد رفتید سراغش
اما داستان که ادامه پیدا میکنه داستان اوج خوبی میگیره تا اونجا که از بیندگان صحبت میشه که دوباره


نام: مریم مقدسی   ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 11:13

دوباره خراب میشه با تو جه به اینکه داستانه باید می نوشتید خوانندگان
به هر حال خوب بود خسته نباشید @};- @};-


نام: نسرین   ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 17:25

داستان جالبی بود ممنونم


@نسرین توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 14:39

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی سلام. ممنون نسرین جان از نظرتون.


نام: فرانک شایان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 19:57

زیبا بود نویسنده
ولی همون جایی که تو اوج تاثیری بودم که از داستانت گرفته بودم چرا یک هو از خنده رو ده برم کردی ولی اینم یه جور تفوته دیگه
موفق تر باشی


@فرانک شایان توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 14:38

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی فرانک جان بنظرم وقتی مخاطب با خوندنه داستان یه لبخنده کوچیک میزنه یا تاثیر میگیره از داستان یا آخره داستان یه ذره به فکر فرو میره این خیلی خوبه. من احساساته آدما رو خیلی خوب درک میکنم و شاید باورت نشه خودمم هر بار داستانم رو میخونم اونجا خندم میگیره چون این الفاظ و دیالوگها شاید برای هممون آشنا باشه و باهاش خاطرات زیادی داشته باشیم. ممنوووووون


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 13 بهمن 1392 - 20:03

نمایش مشخصات پرویزطبسی با عرض سلام داستان خوبی بود و همچنین واقعی
موفق باشید


@پرویزطبسی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در دوشنبه 14 بهمن 1392 - 20:04

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی سلام ممنون از لطفتون که وقت گذاشتین برای داستانم. پاینده باشید. مرسییییی.


@پرویزطبسی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 14:36

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی سلام آقای طبسی جان ممنون از وقتی که گذاشتین. متشکر.


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 بهمن 1392 - 21:28

نمایش مشخصات ریحانه معزی آقای حسینی داستان زیبایی بود و واقعیت دردناک بعضی از خانواده ها که مافقط از آنها مینویسیم یا میخوانیم و حس کردنش بسیار شخته. جسارتا غلط املایی زیاد داشتید.بیشتر دقت نمایید و اینکه اگه واقعا وقت دیگران براتون ارزش داره پیامهای همه رو پاسخ بدید نه تشکر کلی
موفق باشید


@ریحانه معزی توسط حمیدرضا حسینی Members  ارسال در پنجشنبه 17 بهمن 1392 - 14:35

نمایش مشخصات حمیدرضا حسینی با سلام خدمت خانم معزی گرامی. ممنون از نظرتون. استفاده میکنم از نظرات و نقدهای مفیدتون. من از درد نوشتن رو خیلی دوسدارم. بنظرم اگه بعضی وقتا نگاهمون قشنگ باشه و بتونیم دردهارو لمس کنیم اونوقت زندگی خیلی قشنگتر میشه. با کمکهاتون بهتر میشه داستانام. مرسی.


نام: ریحانه معزی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 20 بهمن 1392 - 11:55

نمایش مشخصات ریحانه معزی منم با شماهم عقیده هستم.اگه نسبت به همنوعانمون کاری از دستمون برنمیاد لااقل میتونیم نسبت بهشون بی تفاوت هم نباشیم.خوشحال میشم داستانهای من روهم مطالعه کنید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.