تيكال

انعكاس صداي داس كه در جنگل مي پيچيد ترسي عجيب در دل احمد جرقه مي زد , نعره جدا شدن شاخه ها و افتادنشان برروي شاخه هاي زيرين بنظرش وهم آلود ميآمد, مه همه جاي جنگل را پوشانده بود و صداي پيچيدن باد در لابه لاي درختان, شروع فصل زمستان سال گذشته را به او ياد آوري مي كرد, با اينكه كار طاقت فرسايي بود اما چاره اي نداشت گوسفندان گرسنه بودند و بهترين غذا براي دامها تا رساندنشان به مرتع همان برگ درختان بود .
صداي چكيدن قطرات كوچك باران كه نم نم برروي برگ درختان مي نشست و غبار از چهره آنها مي شست, با صداي جدا شدن برگها از شاخه ها كه به كمك گوسفندان موقع غذا خوردنشان شنيده مي شد, حس جاري بودن زندگي و اطمينان را به دلش باز مي گرداند , چهارده سال بيشتر نداشت و غم فراق پدر را بدوش مي كشيد , از شش ماه گذشته تمام مسئوليت خانه و مراقبت از مادري كه قرار بود خواهر يا برادري را برايش بدنيا بياورد, را هم بعهده داشت.
بخاطر مادرش نتوانسته بود بموقع همراه ساير كوچ نشينان به دامنه كوه و مراتع مهاجرت كند , بايد قبل از بارش برف و يخبندان آنجا را ترك مي كرد و مادر را نيز كه وقت زيادي به زايمان نداشت به جايي امن مي رساند.
او نزديك غروب گوسفندان را به جايگاه مخصوصشان برد و با دوشيدن شيرشان و سرو سامان دادن به آنها خودش را به كلبه رسانيد , به سراغ مادرش رفت, وارد كلبه كه شد دلشوره عجيبي به جانش افتاد حسي كه تا به آن روز كمتر به سراغش آمده بود , سكوت همه جا را احاطه كرده بود, خبري از او نبود همه جاي كلبه را جستجو كرد , اطراف را هم همينطور بعد به هر جايي كه فكرش مي رسيد سرك كشيد, هوا كم كم تاريك مي شد و شب چادر سياه رنگش را در آسمان مي گستراند.
او مادرش را تيكال ( چشم قهوه اي ) صدا مي زد نامي كه پدرش به او داده بود , هر چه بيشتر مي جست كمتر مي يافت خسته به كلبه باز گشت مدام خودش را سرزنش مي كرد, و مي گفت: اگر تيكال در مه گم شده باشد يا اينكه حيواني درنده او را دريده باشد , خدايا! اينجا هم كه كسي نيست تا كمكم كند.
در دوردستها بر روي تپه اي بلند هنوز خانواده اي زندگي مي كردند , اين را احمد از دود آتشي كه هر روز هنگام غروب روشن مي شد , ديده بود , اما تا آنجا راهي بسيار طولاني در پيش بود.
هيزمها را در بخاري اندخت , گوسفندان ساكت شده بودند و اين سكوت نگرانيش را دوچندان كرده بود, چندين بار از كلبه بيرون رفت و دوباره مادرش را صدا زد وقتي تلاشش بي نتيجه ماند به درون كلبه باز گشت, از خستگي كار روزانه و كنار بخاري بخواب فرو رفت , نزديك سحر با صداي بره هاي گرسنه از خواب پريد,‌ دوباره همه جا را جستجو كرد , ناگهان فكري به ذهنش رسيد !!
چشمه! , چرا قبلا به فكرش نرسيده بود, فانوس را برداشت و به طرف آنجا راهي شد , چشمه وسط دره اي عميق كه دو طرف آن را كوهها پوشانده بودند قرار داشت , به آنجا رسيد ,‌ با صداي بلند فرياد مي زد:
تيكال, تيكال جان كجايي؟ كسي آنجا نيست؟
وقتي انعكاس صدايش را مي شنيد قلبش مي لرزيد , ناگهان صدايي شنيد چيزي شبيه به فرياد يك گربه يا حيواني زخمي , ‌خوب گوش فرا داد , صداي شرشر آب رودخانه مانع تشخيص صدا مي شد, هر چه نزديك تر مي رفت , صداي ناله يا شايد هم صداي گريه واضح تر مي شد ,نزديك چشمه رسيد، از تعجب خشكش زده بود , پاهايش قادر به حركت نبودند , ترس بر تمام جانش غلبه كرده بود و وحشت زده نگاهش با نگاه زني طلاقي پيدا كرد كه به تخته سنگي تكيه داده بود و از دور به او خيره مانده بود.
با هر سختي بود خودش را به او رسانيد, تيكالش بود كه نوزادي را به دور چادرش پيچيده و در آغوش گرفته بود , با پاهايي كه همانند دو تكه اسفنج در آب رود شناور بودند , فانوس را كنار گذاشت كودك هنوز مي گريست .
احمد شروع به گريستن كرد ترس و دستپاچگي به تمام وجودش رخنه كرده بود , خداي من نكند تيكال را هم به مانند پدر از دست بدهم !! دوان دوان خودش را به او رسانيد , نوزاد را از آغوش او گرفت و به دور تن پوش پشميش پيچيد و پاههاي سرد و منقبض شده او را از آب بيرون كشيد و او را به طرف خشكي برد , به كمك نفت و شعله فانوس آتشي روشن كرد تا جان يخ كرده تيكال را گرم نگه دارد هرچه او را صدا مي زد هيچ پاسخي از او نمي شنيد , هوا كم كم روشن شده بود چهره مادرش با وضوح بهتري ديده مي شد او با چشماني باز و دستاني خشك شده و پاهاي ورم كرده و كبود و نگاهي خيره براي هميشه خاموش مانده بود , احمد او را در آغوش گرفت تا گرم نگهش دارد , بعد از گذشت زماني كوتاه و بي تحرك او به واقعيتي مصيبت وار پي برده بود و يقين پيدا كرد كه او هم مثل پدر تنهايش گذاشته است .
صداي گريه نوزاد او را به خودش آورد, با روشني هوا بهتر مي توانست چهره ي او و تيكال را ببيند , به ياد بره ها افتاد كه دوري تيكال و گرسنگي برايشان غير قابل تحمل بود.
مجبور شد مادرش را رها كند و كلبه برگردد , جايگاهي كه روزي محفل گرم دوران خوش زندگي در كنار پدر و مادرش بود, شير يكي از گوسفندان را دوشيد و مقداري از آن را به هر سختي بود در دهان نوزاد ريخت, , غم مادر ديوانه اش كرده بود , دوباره كودك را با خودش برداشت و با بيلي كه داشت به طرف چشمه راهي شد، وقت آن رسيده بود كه جان بي جان مادر را به خاك بسپارد , كودك در آغوشش به خواب رفته بود در راه رسيدن به مادر با خودش سخت مي گريست ,‌ قلبش پر از درد و غم شده بود ,‌نمي دانست كه بعد از اين چگونه بايد زندگي كند ,‌در آن كوهستان سرد كه رد هيچ رهگذري هم در آن موقع سال در آنجا پيدا نبود بدور از سايرين ,‌تنها و بي پناه ,‌ گريه امانش نمي داد قطرات اشكش بر روز گونه هاي گلگون نوزاد مي ريخت ,‌احمد دوباره نگاهش كرد چشمان به خواب رفته اش كه مثل خط افقي بر روي صورتش نمايان بود.
مادرش همچنان آرام كنار بستر آتش آرميده بود آتشي كه از تب و تاب افتاده و به تلي از خاكستر تبدلي شده بود ,كار كندن قبر تا ظهر طول كشيد و او موفق شد جان مادر را در كنار چشمه جوشان بخاك بسپارد, نوزاد را در آغوش گرفت و از مادرش خداحافظي كرد.
زماني طولاني در كنار جاده نشست ,‌عصر فرا رسيده بود و نوزاد دوباره شروع به گريه كرد .
ناگهان صداي پايي شنيد كه بسيار به او نزديك بود سرش را كه برگرداند مردي سوار ,كه دو كره اسب از پيش دوان مي آمدند را ديد, به طرف مرد دويد و گفت : سلام آقا, مرد چهره خسته و گل آلود احمد را كه ديد دلش به رحم آمد و از اسب پياده شد , احمد گريه كنان شرح ماجرا را گفت.
مرد نوزاد را از او گرفت و گفت :پدرت را مي شناختم من از اهالي بيشه سرا هستم براي بردن اسبها آمده بودم , بسيار خوب نوزاد را به من بسپار و تو نزد گوسفندانت بمان من او را به بيشه سرا, محل اقامت كوچ نشينان مي رسانم و او را تحويل يكي از زنان قوم مي دهم , فردا مردان را براي كمك به تو راهي خواهم كرد.
فرداي آن روز احمد به شوق رسيدن به تنها يادگار پدر و مادرش , گامهايش را تند تر بر مي داشت.‌

دوستان گرامي مشتاقانه منتظر نقدهاي سازنده شما خواهم بود. با سپاس

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (23/10/1393),شهره کبودوندپور (23/10/1393),آرمیتا مولوی (23/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (23/10/1393),آرش پرتو (23/10/1393),سحر ذاکری (23/10/1393),عباس پیرمرادی (23/10/1393),علیرضا لطف دوست (23/10/1393), ک جعفری (23/10/1393),شیدا محجوب (23/10/1393),مریم پورهادی (23/10/1393),فرزانه رازي (23/10/1393), زینب ارونی (23/10/1393),محمود لچی نانی (23/10/1393),شهره کبودوندپور (23/10/1393),اذرمهرصداقت (23/10/1393),محمدرضا زارع (24/10/1393), ناصرباران دوست (24/10/1393),نعیمه میرزاعلی (24/10/1393),احمد دولت آبادی (24/10/1393),ستاره (24/10/1393),جلال صابری نژاد (25/10/1393),ستاره (25/10/1393),سلمان ارژن (25/10/1393),جعفر عباسی (25/10/1393),ستاره (25/10/1393),ستاره (25/10/1393),زهرابادره (25/10/1393),ستاره (27/10/1393),كوروش جعفري زاده (1/11/1393),شهره کبودوندپور (1/11/1393),محمد علی ناصرالملکی (17/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (15/3/1394),شايسته دولتخواه (31/3/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 08:12

سلام
خیلی زیبا و هوشمندانه نوشته شده بود خانم دولتخواه
قلمتان پرتوان


@شهره کبودوندپور توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 09:06

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به شهره خانم عزيز
ممنون از لطف شما خوشحالم كه دوست داشتيد.


نام: زهرابادره   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 08:33

سلام خانم دولتخواه عزيزم
بانوي شايسته مهربان
داستان زيباست و با قلمي به مراتب زيبا نگارش يافته است
اما كاش در بين داستان مي گنجانديد كه چرا تيكال در آن وضعيت بحراني به طرف چشمه رفت ؟ و جايي نرفت كه به او كمك شود ؟
غير از اينها داستان خيلي عالي و احساسي ست
براي قلم تان موفقيت و پيروزي آرزومندم
شاد باشيد @};- @};-


@زهرابادره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 08:55

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام خانم بادره خواهر هميشه همراهم
ممنون از لطف شما اين يك داستان واقعي است و هيچ كس متوجه اين علت نشد,معمولا بهترين دليل آوردن آب از چشمه مي تواند باشد, ولي چون تيكال واقعا ظرفي با خود بهمراه نداشت به همين خاطر نخواستم از تصورم براي تكميل داستان استفاده كنم كما اينكه كاملا حق باشماست و اين موضوع داستان را كامل مي كرد.ممنون از شما بزرگوار.


نام: آرش پرتو   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 09:13

سلام.
خوب بود


@آرش پرتو توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 10:59

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام اقاي پرتو گرامي
ممنون از نظر شما لطف كرديد كه خوانديد. سپاس فراوان


نام: المیرایادمند   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 10:28

باسلام.داستانی سرشار از احساس و غم انگیز شمارا خواندم.و البته تحسین برانگیز......تا حدودی با نظر خانم بادره موافقم.وبه علاوه نوعی شتابزدگی در نگارش داستان به چشم می خورد...غیر از اینها شدید لذت بردم..موفق باشید@};- @};-


@المیرایادمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 10:58

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام الميراخانم عزيز
ممنون از نظر شما , اين داستان بسيار دامنه دار تر و گسترده تر از سه قسمت بود اما مجبور شدم خلاصه شده بنويسم . از توجه شما بسيار بسيار سپاس باز هم اگر نكته نظر ديگري به ذهنتان مي رسد برايم بنويسيد بديده منت حتما توجه خواهم كرد.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 11:17

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما...خوبین خانوم جان؟ :)
دستتون هم درد نکنه...خیلیم خوب...
اونجا لایک نداره...مجبورم اینجا لایک بدم...

شاد باشین...

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 14:15

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به فرزانه خانم دوست داشتني و باصفاي ما.
خوبم عزيزجان. ممنون كه خواندي
و اميدوارم شاد باشي.


نام: ساناز پیری   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 12:04

سلام بانو شايسته ي عزيز و محترم
داستانتون خيلي جالب به تصوير كشيده بود غمي كه بايد در نوشته حس ميشد
جسمي بي جان كه از سرما خشكيده
يا جسم خسته ي فرزندش كه بايد بار عميق نبود مادرش را تحمل ميكرد
بله همه در عين زيبايي خواننده رو در غم فرو ميبره و اينكه شخصيت اصلي داستان در ادامه به كجا ميبره اين تلخي رو كهباهاش روبرو شده
غمي نهفته مرا تا جاده اي بي انتها مي كشاند
ولي من هنوز زنده ام ونفس ميكشم با تمام وجود
ممنون خانم شايسته, جز تمجيد حرفي براي تقديم كردن ندارم
اسمان قلب زيباتون تا هميشه نوراني  @};- @};- @};-


@ساناز پیری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 14:14

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام ساناز عزيزم
ممنون از همراهيتون خوشحالم كه خوانديد بخاطر طولاني شدن داستان مجبور شدم بسياري از قسمتها را حذف كنم اميدوارم زياد لطمه اي به داستان نزده باشه اما قصد دارم براي آينده كاملترش كنم . دوباره سپاس


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 20:07

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت داستان سبزی بود@};-


@اذرمهرصداقت توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 20:40

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام خانم آذر مهر عزیز .
ممنون از حسن نظر شما .


@اذرمهرصداقت توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:08

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه آذر مهر خانم عزيزم
سلام ,‌خوبين ؟ ممنون كه حضور داشتيد , وجودتان هميشه سبز.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 21:55

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شایسته دولتخواه، ببخشید، اول فکر کردم اشتباه اومدم، اینجا مجلس زنونه س،! آخه هیچ مردی کامنت نگاشته، بگذریم، داستان قشنگ بود، ولی بنظرم ریتمش خیلی یکنواخت بود، کشمکش، تو داستان پر رنگ نبود، نقطه اوجی دیده نمیشد، بنظرم داستان، هیچ کششی رو برای ادامه دادن، به خواننده وارد نمیکرد.
خوب، دارم میگم، این نظر من بود، حالا اگه از حرف من ناراحت شدید، هر چی دوست دارین تو دلتون بگین، یا اگه میخایین همینجا بنویسین، هیچ اشکالی نداره،


@محمود لچی نانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:06

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به دوست بزرگوار آقاي لچي ناني
ممنون كه خوانديد و نقد كرديد.
اگر زحمتي نيست لطفا برايم بنويسيد نقطه اوج داستان را در چه مي ديديد كه من جا انداخته ام ,اگر يك جمله كوتاه در داستان برايم بنويسيد كه كشش خوبي ايجاد مي كند ممنون خواهم شد, باور كنيد كه اگر مي دانستم بهتر مي نوشتم اما اميدوارم به كمك شما بتوانم اين داستان را اصلاح كنم و دوباره بنويسم .
براي انتخاب مخاطب جنسيت مهم نيست شخصيتها مهم هستند كه شما و ساير دوستان خوبم افتخار داديد و در كنارم هستيد . با احترام و سپاس بيكران.


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 22:46

نمایش مشخصات ستاره
سلام

خیلی زیبا بود و بحث برانگیز
به شخصه نوع نوشته ها و جمله بندیها را می پسندم
خواننده را غرق در فضاسازی می کند
اما کسیکه به ماوقع اشنایی داشته باشد ناخداگاه سوالاتی برذهنش چیره می شود.
که دراینجا نویسنده آنها را به زبانی خودمانی( فاکتور گرفته)
یک نوزاد هنگام به دنیا آمدن همراه خود جفت دارد
که باید انرا ازو جداکرد( همان ناف) مادریکه حین زایمان فوت کرده چگونه می تواند؟!

راوی شخصیت داستان را نوجوانی ذکر کرده
اما با حذف برخی مشکلات احتمالی (بعد از فوت مادر و ماندن یک نوزاد دردستش و چندین ساعت تلاش برای کندن قبر و خاکسپاری مادر بدون غسل)
او را موفق و به نحوی توانمند جلوه داد.
یا خواسته دست حق را همراه او بنمایاند.

تدوین خوبی داشتید تا داستان به نتیجه ملموس دست پیدا کند.

موفق بمانید عزیزم @};-





@ستاره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:06

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام ستاره خانم عزيزم
در بستر داستان ذكر كرده ام كه نوزاد را بدور چادرش پيچيده و در آغوش دارد, اين ذكر يك واقعيت است كه بايد از نزديك لمس شود به جدا كردن بند ناف اشاره كرده ايد اين يعني به رخ كشيدن مشقت و تنهايي مادر يعني اتفاقاتي كه در شرايط سخت و ناگزير ممكن است براي هر كسي رخ بدهد و مجبور بشود كارهايي انجام دهد كه بسيار دشوار است هيچ كس نمي داند كه چرا و چگونه اين اتفاق رخ داده است و چون روايتي عيني است و ماجرا و اتفاقات مادر قبل از فوت و چرايي و چگونگي فوت او را هيچ كس ندانست, همه چيز در همين جمله خلاصه مي شود .
نوجوان يك شخصيتي است كه بغير از گوسفندان , كوهستان , مادر , و كلبه به هيچ امكانات رفاهي اشراف ندارد اين پديده را بايد با عينيت ديد و براي كساني كه در شرايط مطلوب و عادي زندگي مي كنند بدور از حقيقت است , به شما كاملا حق مي دهم كه چنين تصوير ذهني نداشته باشيد.
واقعيت تلخي اين است چون زندگي اين عزيزان را در سه استان مختلف از نزديك لمس كرده و ديده ام بسيار گفته ها دارم كه در اينجا امكان نوشتنش نيست كه گاها آنها حتي درست موفق به انجام كارهاي اوليه و شخصي خود نيز نمي شوند و اگر وارد جزئيات بشوم بايد صفحه ها برايتان بنويسم.
سپاس بيكران بخاطر حضور و خواندن داستان و احترام وافر.


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 23:06

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام و درود@};-

برای تبدیل یک حکایت سینه به سینه گشته ی بختیاری به یک داستان قابل قبول زحمت زیادی را کشیده اید.@};-
@};-
طرح داستان از ویژگی های بکری برخوردار است که آن را خوب نمایانده اید. اما ذکر برخی جزییات لازم نیست.
همچنین نقطه اوج داستان بدلیل برخی دستکاری های نویسنده به خوبی مشخص نیست. پایان تراژدیک داستان را بهتر می توانستید در سطرهای آخر جای دهید و کش دادن داستان پس از مرگ مادر و نجات کودک زیاد ضروری بنظر نمی رسد، زیرا اتفاقات پس از مرگ مادر مانند دفن او، نحوه مراقبت از کودک و... زیاد برای خواننده جالب نخواهند بود. می توانستید بدون آوردن دیالوگی در پایان تمامی اتفاقات پس از وقوع حادثه را در چند جمله بیان کنید.

این جمله هم بنظر من ایراد دارد"فردای آن روز احمد به شوق ...." . فردی که چنین دردناک مادرش را از دست داده است توامان با شوق نخواهد بود. بهتر بود تأثر حاصل از مرگ مادر را نیز بنحوی در این جمله می گنجاندید.
"فردای آن روز در حالی که شوق دیدار یادگار پدر ومادرش از درون مصیبت دیده اش زبانه می کشید ......"

چندیست که به داستان های تاریخی روی آورده اید.امیدوارم که در این جاده تاریخی سربلند باشید خانم دولتخواه @};- @};-

*آرزوی من این است*


@عباس پیرمرادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:05

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي پير مرادي عزيز
ممنون از نقد زيباتون .
عشاير ايران زمينمان در استانهاي مختلفي زندگي مي كنند , ايل بختياري فقط يكي از آنهاست ,‌ آنها در كوههاي لرستان , كردستان , گيلان , خلخال , اردبيل , مازندران, شيراز , و بسياري جاهاي ديگر ساكن هستند، بايد عرض كنم كه اين واقعه در يكي ديگر از استانهاي كشورمان رخ داده است اسم تيكال مربوط به قوم بختياريست اما اين يك شيوه زيركانه بود براي اينكه جايگاه و منطقه اتفاق را از ذهن مخاطب دور كنم و خوشحالم كه توانسته ام تصويري بسازم كه شباهتهاي زيادي بين شيوه زندگي عشاير بوجود آورده است ، آنها هم اكنون هم به كار و زندگي مشغولند و اين يك داستان تاريخي نيست كاملا رئال است . كتابها و سي دي هاي زيادي در خصوص اقوام و عشاير كشورمان وجود دارد با مطالعه آنها به واقعيت هاي شگفت انگيزي پي خواهيد برد , زندگي مشاهده عيني فرايندهاي روزمره آنها شايد كار سختي باشد اما امر محالي نيست فقط كمي علاقه و كنجكاوي مي خواهد , باور كنيد در اين صورت تجربيات خوبي بدست خواهيد آورد. سپاس مجدددر مورد ساير نقدهايتان , چشم حتما در داستهانهاي بعدي رعايت خواهم كرد و بسيار سازنده بودند به نكات خوبي اشاره كرديد


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 01:14

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شایسته عزیز
اغازو پایان داستانتو دوست داشتم .شخصیت پردازی خوبی داشتی اما داستان شما بیشتر به خالت قصه بود یعنی گفتاری بود داستانت نشون نداده بودی
یکی بود یکی نبود .....
توی داستان باید برای من تصویر سازی کنی تا اینکه تعریف کنی
موفق باشی گلم @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:04

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به دوست خوبم زينب جان
اين يك داستان واقعي در زماني نچندان دور اتفاق افتاده است , پنج يا شش سال گذشته , شخصيت داستان كاملا واقعي است ,اقوام عشاير و كوچ نشينان هنوز هم بخش فعال و زحمتكشي بسياري از استانهاي كشور عزيزمان ايران را به خود اختصاص داده و از مزاياي دامداري آنها برخوردار هستيم.
يكي بود يكي نبود الزاما شروع داستان نيست و امري سليقه اي است و كه در فرهنگ عامه براي آنكه قصه گو شونده را مجاب كند كه براي گوش دادن به داستانش او را همراهي كند با اين كلمه شروع مي نمايد و عموما در زمان كهن از آن بسيار استفاده مي شد هر چند الان هم هست اما اگر بيان نشود لطمه اي به آغاز داستان نمي زند ,‌ تا جايي كه قادر بوده ام سعي كردم كه تصوير سازي درستي در داستان ايجاد كنم , اما از اينكه نتوانسته ام آن حس را در فقط شما ايجاد كنم ، پوزش مي طلبم .
ممنون از اينكه وقت گذاشتيد و خوانديد، انتقاد هاي شما برايم بسيار سازنده هستند. سپاس


نام: ایوب   ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 02:31

دمت گرم،واقعا قشنگ بود


@ایوب توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:04

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به آقاي ايوب گرامي
ممنون از حسن نظر شما وخوشحالم كه دوست داشتيد.


نام: محمدرضا زارع کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 04:25

نمایش مشخصات محمدرضا زارع سلام@};-
لطيف، روون، دلنشين... رودخونهء احساس بود داستان قشنگتون@};- @};- @};-
جام قلبتون لبريز@};-


@محمدرضا زارع توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 08:03

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به آقاي زارع بزرگوار
ممنون از همراهي شما,‌اميدوارم به اندازه ذره اي توانسته باشم از مشقات كوچ نشينان و عشاير يا كساني كه هنوز هم با گذشت اين همه سال بدور از هر امكاناتي در دل كوهها زندگي مي كنند را به تصوير بكشم.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 09:09

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شایسته خانم
بسیار خوب بود .تصویر سازی عالی بود
موفق باشید @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 16:54

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آرمیتای عزیز
ممنون که خواندی مثل همیشه به من لطف داری.


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 11:50

نمایش مشخصات زینب ارونی سلامی دوباره شایسته جان شما متوجه منظور من نشدی بزار برات مثال بزنم اصلا این ربطی به یکی بود یا یکی نبود نداشت
اول داستانو ببین "انعکاس صدای داسس که در جنگل میپیچید ترسی عجیب در دل احمد جوانه میزد "
چرا میگی ترس چرا ترس رو نشون نمیدی ؟
حالا اینو نگاه کن
انعکاس صدای داس در جنگل پیچید احمد هراسان سرش را بابا گرفت و به اطراف نگاه کرد
در جمله دوم گزارشی نشده تو ترسو با حرکت شخصیت به من نشون دادی و نگاه ببین وقتی خواننده تو این حرکت رو برای خودش تصور میکنه بهتر میتونه با شخصیت تو ارتباط برقرار کنه
و این جمله ها تو داستانهای تو دیده میشه یه بارم به شما گفتم خلاقیت توی داستان نویسنده رو به مراتب بالاتر میبره
وقتی داری از مشکلات احمد میگی تعریف نکن نشون بده احمد*******ر را دوشید دلش میخواست با ..بقیه به مراتع برود به مادر نگاهی انداخت و لبخندی زد
من اینجا میفهمم به خاطر مادرش نمیتونه بره
شایسته جان توی داستان تصویر سازی کن
نشون بده
این مرد فضول است (تعریف کردن در داستان )
مرد چشمانش را ریز کرد و به زیر میز نگاهی انداخت (نشون دادن در داستان )
سعی کن از تکنیک دوم توی داستان استفاده کنی
موفق باشی
متاسفانه این مشکلو همه ما داریم الان میخام همینم به اقای لچی نانی بگم :D :D :D
خودمم گاهی قلم از دستم در میره و این مشکلو دارم به خاطر همینو داستانهای خارجی قویتر هستند
چون نشون میدهند


@ زینب ارونی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 16:51

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام زینب جان ممنون از نقد دوباره شما . حتما روی نکاتی که گفتی کار کار میکنم و در داستانهای بعدی به کار می بندم .


@ زینب ارونی توسط ستاره Members  ارسال در پنجشنبه 25 دي 1393 - 13:06

نمایش مشخصات ستاره
سلام خانم ارونی

خوبید عزیزم؟
ببخشید که درباب نظرتون نظر خودم رو ارسال می کنم
زندگی امروز ما دنیای تخیلات شده است
این تا حدودی خوب است
اما نمی بایست تمام حس ها را به تصویر کشید
به تصویر نکشیدن نشان از ناتوانی نیست
بلکه وارد نشدن در مرزی است که باید محترم شمرده شود.
البته منظور من درخصوص نظرتان راجع به داستان آقای لچی نانی بود
دلیلش را در این میبینم که اگر حس در خیال به واقعیت تبدیل شود
واقعیت درکجا عرصه بروز پیدا نماید؟
و یا همانطور که مستحضر هستیم
تمایل به مزدوج شدن بسیار کم شده است واین همان غرق شدن درخیالات حس برانگیزیست که رمان نویسان باقلم قوی بدان پرداختند و انتخاب حضور در موقعیت های واقعی را از بسیاری صلب نمودند.
شاید نا آگاهانه که بعید می دانم چنین باشد.

ممنونم از شما بانوی عزیز.



@};- @};- @};- @};-



نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 18:47

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب
دردی که در کلمات ودر سرتاسر داستان جاری بود را کاملا حس کردم ادبیات داستان زیبا بودو دلنشین !

برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 20:01

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای باران دوست گرامی
ممنون از همراهی شما بزرگوار


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 دي 1393 - 22:13

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام داستان با ادبیاتی بسیار خوب اما مونوتون و یکنواخت و کمی غیر واقعی بنظر می آمد. خوب بود در مورد کوچ نشینان تحقیقا ت بیشتری می نمودی تا واقعی تر بنظر آید.


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 25 دي 1393 - 08:25

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای دولت آبادی گرامی
ممنون از نقد زیبای شما .زندگی عشایر را از نزدیک تجربه کرده ام در فرصتی دیگر و داستانی دیگر به بخش وسیعی ار آن می پردازم.سپاس از نقد شما.


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 دي 1393 - 14:05

نمایش مشخصات سلمان ارژن باسلام و درود
خیلی روان و زیبا بود
لذت زیادی بردم دوسشم داشتم ...
با یک بار خوانش فکر کردم ادامه دار است ؟
.....
از نقدهای دوستان هم نباید سر سری گذشت ، خیلی خیلی استفاده کردم ...
شاد و سر فراز باشید
@};- @};- @};-


@سلمان ارژن توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 26 دي 1393 - 19:03

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای ارژن بزرگوار
ممنون از همراهی و حسن نظر شما .


نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 28 دي 1393 - 22:11

سلام.یک شاعر ویک نویسنده زبر دست .دست مریزاد.بهره بردم.من مدت زیادی در خدمت افراد کوچ نشین بوده ام .نحوه ی زندگی انها به همین نحوی است که در داستان آوده اید.روی خط مرگ وزندگی زندگی میکنند.یعنی زندگی انها همه جنگ است با مرگ.خبر از رفاه وامکانات نیست.ولی البته همدیگر را بسیار کمک میکنند.دست مریزاد زیبا وقابل درک@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 29 دي 1393 - 11:50

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بزرگوار جناب آقاي فرازمند
سپاس از حضور و همراهيتان من زندگي سه قوم عشاير (لر ,‌ كرد, و تالش) را از نزديك ديده ام . اميدوارم بتوانم در آينده داستانهاي ديگري از زندگي و مشقتهاي آنها دوباره اينجا بنويسم .بااحترام


نام: انجمن داستانی رهتاب   ارسال در سه شنبه 30 دي 1393 - 21:08

سلام

انجمن داستانی رهتاب ، یک انجمن مجازی است که در فضای واتساپ فعالیت می کند .اعضاء این انجمن از سراسر ایران دور هم جمع شده اند. در این انجمن به نقد و برسی داستان کوتاه اعضاء می پردازیم و هر چند روز نوبت داستان کوتاه یک نفر از اعضاء خواهد بود . در این انجمن همۀ مطالب پیرامون هنر داستان نویسی است و اعضاء حق به اشتراک گذاشتن مطالب غیر مرتبط را ندارند .

اگر مایل به پیوستن به این انجمن هستید ، برای توضیحات بیشتر به وبلاگ انجمن سر بزنید .


@انجمن داستانی رهتاب توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 08:27

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه با سلام و عرض ادب
با كمال ميل و سپاس از اطلاع رساني شما بزرگوار


نام: کوروش جعفری زاده   ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 07:48

سلام .کارتون خیلی عالی و زیبا بود .اما به نظر من از عنصر تصادف در داستان زیاد استفاده شده است بطوری که گاهی اتفاقات غیر واقعی و تصنعی به نظر می رسد.موفق باشید .


@کوروش جعفری زاده توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 11:15

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي جعفر زاده گرامي ممنون از حسن نظر و نقد شما
, بعضي از چيزها را بايد از نزديك ديد و در واقعيتهاي اطراف كنجكاوي كرد , اگر روزي بنويسم كه مردي جنازه مادرش را با چادري بر كولش بسته بود و با آن فرسنگها راه را طي كرد تا به گورستاني برساند كه مسجدي كوچك كنار آن گورستان است و مرد به تنهايي شب را تا صبح در كنار مادر پيرش به سر مي برد تا بعد از روشن شدن هوا جنازه اش را بخاك بسپارد و آن مسجد سردخانه كه هيچ اصلا برق هم ندارد و آب هم ندارد و مرد بايد بكمك دو سه آفتابه پلاستيكي از رودخانه آب بيارود تا مادر را غسل دهد برايتان كاملا غير واقعي كه هيچ دروغ محض بنظر مي رسد اما اين يك اتفاق واقعي است ، گاهي بد نيست كمي ايرانگردي و سفر به دورترين نقاط و ديدن نديده ها و نشنيده ها, همه چيز قرار نيست در يك آپارتمان يا يك بازار شلوغ رخ بدهد باور بفرماييد.
با احترام.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.