من زشت هستم

امروز روز خوبي است خودم را آماده رفتن به بيرون از خانه مي كنم ,موهاي بلند و مجعدم را نيمي برروي شانه و نيمي ديگر برروي صورتم ريخته ام تا جاييكه جلوي يكي از چشمانم را گرفته است, درست شبيه آدم فضاييهاي يك چشم, به دختركي تپل با موهايي كوتاه كه مثل علامت پرانتز گردي چانه اش را در خود جاي داده است و همراه مادرش از دور مي آيد, نزديك مي شوم ,چهره وحشت زده ي كودك كه در سايه روشن پيوستن روز و شب به پشت مادرش پناه مي برد مرا وادار مي كند تا از تصميمي كه براي نوازشش گرفته ام منصرف شوم با نزديك شدن به آنها ,كم كم به زير چادر مادرش مي خزد و وقتي با نوك دو انگشت شست و اشاره ام مثل يك انبر موهايم را به پشت گوشم هدايت مي كنم, با لبخندي به من مي گويد كه من از آدمهاي يك چشم مي ترسم .
اما يك مشكل وجود دارد , آنهم دسته اي ديگر از موهايم است, كه از زير پالتو بخشي از پشت گردنم را قلقلك مي دهند, سوار تاكسي كه مي شوم گوشه اي از ناخنهاي بلندم موقع باز كردن در مي شكند, در دلم هر چه ناسزا است به راننده و ماشين مي گويم , فحشها از مغزم سرازير شده و در دهانم ريخته مي شوند و چانه ام سنگين مي شود ,دقيقا مثل دهان پليكاني كه دسته اي بچه ماهي با آب را بلعيده باشد , اگر بازشان كنم كلمات به بيرون مي پرند , لب بسته به كنج صندلي عقب مي پرم , كله ام مثل سر جغد به هر طرف مي چرخد به زن و مردي كه در حال مشاجره از پشت ماشين نيمه ايستاده رد مي شوند , به درختاني كه موقع حركت ماشين هر كدام جايشان را به ديگري مي دهند و به كنار دستيم كه با صفحه تبلتش ور مي رود.
اينجا خبرهايي است , بگذار ببينم به چه چيز خيره شده است ,از كنجاوي زياد آنقدر به مغزم فشار مي آورم تا مثل بالن بزرگ شده و جسمم را از صندلي بلند مي كند, اما بزودي كف سرم با طاق ماشين برخورد كرده و به صندلي بر مي گردم, يكي از چشمانم از كاسه در مي آيد و به كمك چند مويرگ عصبي و عروق چشمي هر طور هست خودش را از كله ام دور مي كنند و به صفحه تبلت مي چسبانند, كاسه چشمي كه روي صورتم خالي مانده و كمي احساس سرماي بيرون گرميش را مي گيرد , گوشهايم با شنيدن صحبتهاي آقاي راننده و كنار دستيش آنقدر دراز مي شود كه از كنار شانه ام مثل ماري خوش خط و خال بر روي زانوهايم مي خزند و از صندلي راننده بالا مي روند و بر روي شانه اش جا خوش مي كند.
راننده با پچ پچ حرفهاي 12+ مي زند و گاهي هم زبان سركشش خط قرمز 18+ را رد مي كند وكنار دستيش كه هيكل درشتش را بطرف راننده متمايل كرده است حرفهاييمي زند كه راننده تاييدش مي كند, اينها را گوشهاي خزنده ام به من خبر مي دهند.
چيزهايي دستگيرم مي شود و مي فهمم صحبت از يك معامله است , بوي چند تعارف نا متعارف مي آيد, با اينكه سر بزرگم هنوز به طرف خيابان ثابت مانده است اما نوك دماغ گوشتيم را كمي به اين طرف و آن طرف مي چرخانم چيزي به مشامم نمي رسد, فايده اي ندارد , با دهاني پر از فحش هم كه نمي شود دروغ گفت تا دماغم دراز شود و بفهمم چه بوهايي مي آيد, اما سريع راه چاره اي به فكرم مي رسد اسكناسي را كه با ناخن نيمه شكسته ام بر رويش چند خط انداخته ام را وسط زمين و هوا ميان آن دو رها مي كنم و وقتي به طرف جلو خم مي شوم راننده كمي حواسش پرت مي شود و پاهاي بلندش را روي ترمز مي كوبد و نوك دماغم به آيينه جلويي مي خورد و يكي از چشمانم كه بيكار بر روي صورتم آويزان است خودش را به آيينه مي رساند , با جيغي دلخراش فحشها را به بيرون پرتاب مي كنم : چه خبر است ... مگر كوري نمي بيني آقا!؟ . آنقدر حجم و زيادي كلمات بر روي لبانم سنگيني مي كند كه از التهاب اندازه شان دو برابر مي شوند .
راننده كه از اين رفتار متعجب شده است و سعي مي كند با ديدن چهره ام ترسش را پنهان كند ماشين را متوقف مي كند ,آنوقت دلم مي خواهد كه هر چه زود تر پياده شده و از دست اين چهره كريه فرار كنم .
بمحض باز شدن در سر بالني شكلم به پرواز در مي آيد و با دماغي بزرگ , گوشي بلند , چشماني كه در كف دستم هستند و ناخنهايي كه هر لحظه ممكن است بلايي سر چشمانم در بياورند, نمي دانم به كجا بايد بروم !؟؟.
حالا ديگر دسته موهاي پشت گوشم مثل زميني سست رانش و تمام صورتم را پوشانيده و چهره ام را شبيه به ارواح كرده اند , براستي چقدر من زشت هستم .

پ.ن : دوستان گرامي اين بخش كوتاهي از رفتارهاي نادرست در جامعه است كه اگر در وسعتي گسترده تر تعميم داده شود بسيار زشت تر خواهد بود .
از هر گونه نقد سازنده شما سپاسگذار خواهم بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,زهرابادره ,شیدا محجوب ,سلمان ارژن , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,محمد حشمتی فر ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور , زینب ارونی ,ساناز پیری ,متین یحیی زاده( م. مقدسی) ,رضوانه رضایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین خسروجردی خسرو (15/10/1393), ک جعفری (15/10/1393),شهره کبودوندپور (15/10/1393),علیرضا لطف دوست (15/10/1393), زینب ارونی (15/10/1393),آرمیتا مولوی (15/10/1393),زهرابادره (15/10/1393), ناصرباران دوست (15/10/1393),فرزانه رازي (15/10/1393),شیدا محجوب (15/10/1393),حسن ایمانی (15/10/1393),جلال صابری نژاد (15/10/1393),محمود لچی نانی (15/10/1393),ابوالحسن اکبری (15/10/1393),فاطمه مددی (15/10/1393),ساناز پیری (15/10/1393),احمد دولت آبادی (16/10/1393),اذرمهرصداقت (16/10/1393),فرزانه بارانی (16/10/1393), زینب ارونی (16/10/1393),همایون طراح (16/10/1393),اعظم رحمتی (16/10/1393),محمد ملکی (16/10/1393),محمد حشمتی فر (16/10/1393),پیام رنجبران(اکنون) (17/10/1393),بهار قمر (17/10/1393),محسن رحیمی جونقانی (17/10/1393),آتوسا کمالی (17/10/1393),سلمان ارژن (17/10/1393),حمیدرضا محدثی (18/10/1393),مرجان عبیات (18/10/1393),جعفر عباسی (22/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (22/10/1393),ستاره (24/10/1393),ستاره (25/10/1393),ستاره (27/10/1393),علی تخت کش (30/10/1393),كوروش جعفري زاده (1/11/1393),رضوانه رضایی (1/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (15/3/1394),شايسته دولتخواه (20/3/1394),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور   ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 09:12

سلام شایسته جان
توصیفات عالی و بی نظیر با پیامی بزرگ
نویسا باشی عزیزم@};- @};-


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 10:37

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام خدمت شایسته عزیزم
1.ایده داستانی شما با اینکه تکراری هست و ناب نیست و چیزی توش نیست که بر خلاف نظر خواننده پیش بره اما چون یه برشی از دخترهای امروزیه ملموس و جذابه
2.شخصیت پردازی داستان از تک گویی بیرونی یعنی شخصیت شما میتونه با ذهن سیال شخصیت های بیرونی رو هم برای من نشون بده .که خودتم میبینی من نتونستم با شخصیت راننده و بغل دستیش ارتباط برقرار کنم .یا برای منم مهم باشه تا فضولی کنم ببینم اونا دارن راجع به چه چیزی صحبت میکنن شایسته جان شخصیت محوری یا همون شخصیتی که تو توی داستان میاری تا شخصیت اصلی تو رو پر رنگ کنه اینجا کم رنگه روی شخصیت های کار کن که شخصیت اصلی شما بیشتر تو چشم خواننده بیاد
3.اگر من بخام نقطه اوج داستانتو بگم میرم سراغ بچه ای که با دیدنش خودشو پشت مادرش قایم کرد بدون اینکه نویسنده گفتاری بگه نشون داد حتی یه بچه هم از دیدن این قیافه ای که بعضی ها برای خودشون درست میکنن و شما خیلی خوب به تصویر کشیده بودید هراسان هستند
4توی داستان اگر بخواهیم کشش ایجاد کنیم باید بین شخصیت های داستانیت درگیری ایجاد بشه سوال و جواب درست بشه که این نقطه ضعف داستانت بود
5آخر داستان شما "براستی من چقدر زشت هستم "؟؟؟اینو من خواننده باید بفهمم نه اینکه شما زبونن به من بگی این باعث میشه خواننده روی داستانت فکر نکنه و همون نتیجه ای رو بگیره که خود نویسنده گفته
6.از لحاظ زبان داستانی گفتم خیلی خوب مینویسید فقط یه جای داستان میگی "لب بسته "کلمه قابل ملموسی نیست توی زبان ادبیات داستانی.
در اخر عذر میخام بابت پرگویی و این به خاطر این بود که خودتون دوست داشتید داستانتون نقد بشه امیدوارم تونسته باشم کمکی کنم
موفق و پیروز باشید
3
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:16

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام زينت عزيزم
ممنون از نقد شما و زحمتي كه كشيديد.
ايده آنقدر تكراريست كه تقريبا بخش اعظم زندگي همه ما را به خود اختصاص مي دهد درست حدس زديد چيز متقاوتي براي گفتن ندارد چون رفتار عاميانه مردم است .
به گفتمان راننده با كنار دستيش چون شخصيت اصلي داستان نبود زياد نپرداختم چرا كه وقتي اشاره به 12+ يا 18+ مي كنم , پس نمي توان وارد جزئيات شد. و نقدهاي ديگر شما هم حتما در داستانهاي بعدي توجه بيشتري خواهم داشت, نقد خوب و آگاهانه اي داشتيد . مجدد سپاس.


نام: زهرا بادره   ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 11:57

سلام خانم دولتخواه عزیزم
رفتارهای نادرستی که به دنبالش ناهنجارها دامن جامعه رامی گیرد
چقدر عالي مي شود كه هركس نسبت به رفتارهايش احساس مسئوليت كند
نگارشي عالي با پيامي عاليتر
متشكرم عزيزم @};- @};-


@زهرا بادره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:16

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام خانم بادره عزيز خواهر گراميم
ممنون از حضور و همراهي شما
در واقع يك نوع ساختار شكني در تعهد به حقوق ديگران است.


نام: متین یحیی زاده( م. مقدسی) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 12:08

سلام
اعتراف می کنم داستانو نفهمیدم :) کاش منتقدی پیدا بشه و داستانو برای خواننده ها باز کنه
ولی این تلاشتونو واسه نوشتن این داستان تحسین می کنم
چون هر نوشته ای زاییده یک فکره و فکر آدمها برام مقدس
موفق باشید. @};- @};-


@متین یحیی زاده( م. مقدسی) توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:15

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام متين جان
ممنون از حسن نظر شما و اينكه واقعا گاهي رفتارهايي را در جامعه انجام مي دهيم كه چه خواسته و يا ناخواسته مي تواند تعرض به حريم خصوصي ديگران باشد و يا ساختارشكني عميقي را در جامعه ايجاد كند كه بقول امروزيها عرف نام مي گيرد . جامعه شناسي رفتار اين يك كنش اجتماعي است كه افراد بدون آنكه بدانند بر زندگي ديگران تاثير مي گذارند كه اين تاثير گذاري كم كم به عرف اجتماعي و معرفي خصوصيات يك جامعه منجر مي شود.
ممنون از همراهي شما.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 13:26

نمایش مشخصات ناصرباران دوست درود بر شما
مشکلات متعددی این روزها گریبان جامعه و آدمهای آن را که خودمان باشیم گرفته و هر کس به طریقی کمی تا قسمتی با آن درگیر است یا خودش بخشی از مشکل عدم رعایت حقوق دیگران بی ادبی و بی نزاکتی شکستن حرمت و حریم افراد زیر پا گذاشتن قوانین به نفع خودمان و شکستن هنجارها وبی تفاوتی های بیجا دخالت های آزارنده و بیجا فضولگیها و کنجکاوی های بی حد و حصر ............
تلاش شما در نمایاندن این مشکلات به صورتی سورئال جالب و تحسین بر انگیز است شاید این نوع گفتمان موثر تر از توصیه و نصیحت مستقیم باشد .

برقرار باشید و سلامت و شاد @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:14

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي باران دوست عزيز
ممنون از حسن نظر و حضور شما , دقيقا هم هدفم همين بود اما مي توانست اين ماجراها به گونه هاي متفاوت و در جاهاي مختلف مثل ميهمانيها ، رفت و آمدهاي فاميلي, محيط كار و اماكن خصوصي يا هر جاي ديگر رخ بدهد ,‌برداشت آزاد و تعميم آن بعهده خوانند خواهد بود . سپاس از حضور شما.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 19:38

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
این داستان، توصیفی بود. توصیف های جالبی که بر جاذبه اون افزوده بود. اما خب با یک مقدار کشش مضاعف.
موضوعیت خوبی هم داشت و مشکل بزرگی از درون جامعه استخراج شده بود.
حسن ایمانی@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:14

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به آقاي ايماني بزرگوار
ممنون از حسن نظر شما و برداشت مفهومي كه داشتيد و سپاس از همراهي هميشگي شما.
در پناه خدا باشيد.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 20:25

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شایسته دولت خواه، خیلی عالی نوشتی، اما، اما من از اون قسمت که چشمش بیرون میاد و.... خوشم نیومد، بقیه تشبیه ها برام قشنگ بود، ولی این یکی بهم نچسبید، ولی کلا از اول، تا آخر، بدون غلط پیش رفتی بنظرم. آره، این نظر من بود!!.


@محمود لچی نانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:13

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به آقاي لچي ناني گرامي
همراه و ياور هميشگي ممنون كه خوانديد , از اينكه بخشي از داستان را دوست نداشتيد هم ناراحتم و هم خوشحال , ناراحت از اينكه بخاطر داستان روحتان آزرده شد و تصوير جالبي در ذهنتان نقش نبست , خوشحال از اينكه چقدر يك صفت بد مي تواند زشت باشد و هدفم از كريه بودن اين موضوع دقيقا هم همين است .


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 20:33

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی، این یه تهدید نیست، اما، اگه دفعه بعد بخاید اینجوری کامنت ها رو با انتخاب خودتون، به نمایش بگذارید، من هیچ نظری نخاهم داد. آره،


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 20:34

نمایش مشخصات محمود لچی نانی راستی، این یه تهدید نیست، اما، اگه دفعه بعد بخاید اینجوری کامنت ها رو با انتخاب خودتون، به نمایش بگذارید، من هیچ نظری نخاهم داد. آره،


@محمود لچی نانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:12

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه با سلام دوباره به آقاي لچي ناني گرامي
باور بفرماييد كه اين يك تهديد نيست بدليل مشغله موفق نمي شوم بصورت آنلاين در سايت حضور پيدا كنم باور بفرماييد نظرات همه دوستان برايم با ارزش است حتي اگر انتقاد شديد باشد.
پوزش اگر آزرده خاطر شديد فقط بايد حواستان باشد كه زود قضاوت نكنيد, دوباره سپاس.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 15 دي 1393 - 00:48

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی از اینکه هر داستانت از داستان دیگری ات بهتر است سپاسگزارم. من معیار شما را در داستان داستان قبلی تان می دانم و با آن می سنجم. البته ایراداتی هم داشت اما چندان بارز نیست و هست.


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 08:09

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي دولت آبادي گرامي
ممنون از حسن نظر و توجه شما
از اينكه دست نوشته هايم را مي خوانيد خوشحالم , لطفا “ اگر ايراداتي هست به من گوشزد كنيد .
چرا كه بنظرم فرق بين انتقاد صادقانه و مقرضانه را مي دانم و براي وقت و زحمتي هم كه براي خوانش و بيان نكات داريد از شما سپاسگذارم .


نام: محمد ملکی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 14:37

نمایش مشخصات محمد ملکی داستانه جالبی بود ، به قشنگی پر رنگ می کرد چیز هایی رو که میخواستین بگین ، نمیدونم نظرم درست هست یا نه ، اما به نظرم اگه جای بیشتری میزاشتین که خواننده تصمیم بگیره بهتر میشد ، خیلی خوب بود . موفق باشین.


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 16 دي 1393 - 16:33

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام خانم دولتخواه
من نمی تونم نقد ادبی بکنم
اما
چنین چهره های زشت برای جامعه ما به یک جنون تبدیل شده که بیمار نیز از آن بی خبره!
مرداد ماه بود اگه اشتباه نکنم که با اطرافیان به تماشای خبر نشسته بودم که خانم "مریم میرزاخانی" را نشان دادند. زنی با ظاهری ساده اما عالم. تلخی ماجرا آنجا بود که این اطرافیان زن ساده را عجیب می دیدند!


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 دي 1393 - 04:12

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) سلام خانم شایسته خانم.

برای قلم شما همیشه احترام قائلم...همیشه.

متاسفانه از داستان نتوانستم به هیچ برداشتی برسم!
به نظرم مضمون اثر در کش و قوس روایت مخدوش شده!

البته که حتمن ایراد از گیرنده های منه!!

جسارت بنده را ببخشید.

شاد زی در لحظه@};-


@پیام رنجبران(اکنون) توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 17 دي 1393 - 15:59

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقا پیام گرامی داستان تلفیقی از سورئال است در محیطی عامیانه .شرمنده بنظر باید این اتفاق در خانه یکی از فامیل شخصیت اصلی رخ میدان آنوقت با خذف پارگراف اول بیشتر خودش را نشان میداد . ممنون که خواندید همراه همیشگی.


نام: محسن رحیمی جونقانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 17 دي 1393 - 14:37

جز اسمش بقیش بد بود



شوخی کردم مثل اسمش قشنگ بود


@محسن رحیمی جونقانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 17 دي 1393 - 15:53

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام ممنون از حضور شما.سپاز از اینکه خواندید


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 دي 1393 - 22:28

نمایش مشخصات ستاره
سلام خدمت شما.
قبل از همه این گل تقدیم نگاه موشکافانتون
@};-


نام: رضوانه رضایی   ارسال در چهار شنبه 1 بهمن 1393 - 19:59

عالی بود خانم
واقعا توصیفات قابل لمس بودن مثل شکستن ناخن :)
نمادگرایی هم جزئی از کار شما بود و باعث میشد همه چیز تقریبا در لفافه باشه همه چیز عالی بود پاینده باشید.


@رضوانه رضایی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 09:47

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به رضوانه خانم گرامی .
ممنون از حسن نظر شما .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.