موج

آفتاب نيم روزي تشعشع نورش را به چهره زن مي تاباند ,كتاب ذهنش را هيپنوتیزم و تمام اصوات اطرافش را لال كرده است ,نيمكت هاي پارك پر مي شوند و خالي, اوتنها گاهي اوقات با تكان سرش موهاي چتريش را از صورتش دور مي كند, مردي كه در حال قدم زدن است به او نزديك مي شود و در مقابلش مي ايستد, ناگهان دستش را به طرف زن دراز مي كند و كتابش را مي قاپد و با دهاني باز و چهره اي تب دار بر چهره زن متمركز شده است , زن با نگاه به مرد با چشماني از حدقه بيرون زده و گونه هايي منقبض ,بسختي رشته افكارش را جمع مي كند و مي گويد :
چكار مي كنيد آقا؟ كتابم را بدهيد ,‌مرد مانند سربازان وظيفه شناس دستش را تا گوشه پيشاني بالا مي آورد و اداي احترام مي كند ‹‹ چشم فرمانده ››
زن سرش را به طرف چپ و راست شانه اش مي تازاند و آنگاه چشمهايش به لبخند پيرمردي كه از دور بر روي نيمكتي چوبي نشسته است خيره مي ماند ,‌مرد همچنان دستش بر گوشه پيشاني قفل شده است و مي گويد: شاهزاده كهكشانها , آمده ام اهلي شوم.
با شنيدن صداي خنده هاي بلندش , زن سعي مي كند كه لبخند را بر لبان خشكيده اش جاي دهد ,‌مرد مي گويد : مي داني سعدي چرا در ميدان زندگي مي كند؟ او چند سالي است آنجا نشسته است, فكر مي كني مادرش را گم كرده باشد؟ نه!!
چون زنش از قرن هفتم تا حالا او را از خانه بيرون انداخته است , بعد دستش را پايين مي آورد و كتاب زن را بدستش مي دهد و مي گويد: بخند ديگر بخند.
مگر جوكهايم بد بود ؟
جان سردار بد نبود كه؟
زن يك دستش را برروي نيمكت گذاشته و نيم خيز مي شود و كتاب در دست ديگرش همچنان مي لرزد.
سوالات در ذهنش به رخص در مي آيند,‌ مرد پاهايش در آغوش زمين جا خوش كرده و قصد دل كندن ندارند, زن نوسانات نگاهش را بر درز شكافته شده كاپشن مرد ثابت مي كند و بعد اسكناس هزار توماني از كيفش سر بيرون مي آورد.
بيا اين را بگير و برو, دست ياريش در ميان زمين و هوا مانده است ,‌مرد لبان كپك زده اش را مثل غنچه اي باز مي كند و مي گويد پول نمي خواهم.
دستش را بصورت زن نزديك مي كند و مي گويد: روي صورت شما دماغ است , خنده هاي آهسته و تصنعيش , نيشتر به روح زن وارد مي كند ,‌زن كه با تلنگر پشت نيمكت راه فرار را بسته مي بيند, ناخوداگاه دستش را بالا مي آورد تا بدنبال دماغ بگردد , مرد ورقة خالي قرصش را در دست زن مي گذارد ,‌ آنگاه مي گويد, برايم يك دعا كن.
پاهاي زن بر سر رفتن يا ماندن با هم مناقشه دارند , مرد مثل كودكي غمگين خودش در گوشه خالي نيمكت در كنار زن جاي مي دهد و دست ترك خورده از سرمايش را به زير سرش مي گذارد و با پاهاي به هم چسبيده اش, گرماي بدنش را دوچندان مي كند.
نوك موهاي جوگندمي و وز شده اش با زن فاصله زيادي ندارد, او ترغيب به رفتن مي شود, روبروي پارك, چراغ قرمز رنگ دارو خانه به او چشمك مي زند,‌وارد آنجا كه مي شود ,‌ مرد دارو فروش با ديدن بسته خالي قرص نگاهش را به پشت شيشه مي تاباند و مي گويد: بي نوا كار هميشه گيش است دارويش كه تمام بشود موج همانند ماهي به اين طرف و آن طرف پرتابش مي كند ,‌ يك ورق از قرص را به دست زن مي دهد ,‌زن سرگرم كندكاو كيف پولش است و مرد داروخانه با لبخندي مليح مي گويد: جيره هر ماهش است ,خودم پولش را داده ام .
زن به پارك برمي گردد و ورقه قرص را كنار مرد مي گذارد و مي گويد: خدا شفايتان بدهد آقا.
چشمان مرد همچنان بسته و شانه هایش سوار بر تاب به بالا و پايين مي پرند.
***********************************
با عرض سلام به حضور دوستان و همراهان گرامي.
منتظر نقدهاي ارزنده شما بزرگواران هستم. با سپاس

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,حمیدرضا محدثی ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,اذرمهرصداقت ,سلمان ارژن ,سعید طاعی ,احمد دولت آبادی ,نعیمه میرزاعلی ,محمد حشمتی فر ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,آرش پرتو ,ساناز ﭘيري ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمود لچی نانی (2/11/1393),زهرابادره (2/11/1393),آرمیتا مولوی (2/11/1393),سحر ذاکری (2/11/1393),علیرضا لطف دوست (2/11/1393),سعید طاعی (2/11/1393),سلمان ارژن (2/11/1393),شهره کبودوندپور (2/11/1393),نعیمه میرزاعلی (2/11/1393),اذرمهرصداقت (2/11/1393),كوروش جعفري زاده (2/11/1393),آرش پرتو (2/11/1393),مریم مقدسی (2/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (2/11/1393),ن.م (2/11/1393),فرزانه رازي (2/11/1393),مینا موتمنی (2/11/1393),محمد حشمتی فر (2/11/1393),شیدا محجوب (2/11/1393),سحر ذاکری (2/11/1393),احمد دولت آبادی (2/11/1393),ن.م (2/11/1393), زینب ارونی (3/11/1393),محمود لچی نانی (3/11/1393), ناصرباران دوست (3/11/1393),فاطمه مددی (3/11/1393),شايسته دولتخواه (3/11/1393),حسن ایمانی (5/11/1393),م.فرياد (5/11/1393),عباس پیرمرادی (5/11/1393),محمدمهدی گلشاهی (7/11/1393),اعظم رحمتی (8/11/1393),شايسته دولتخواه (18/11/1393),امین قربانی (8/12/1393),محمد علی ناصرالملکی (17/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/12/1393),اذرمهرصداقت (1/1/1394),رضا صادق (7/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (26/2/1394),حسین خسروجردی خسرو (15/3/1394),شايسته دولتخواه (26/9/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 08:55

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم دولت خواه عزیزم
گناهكارم
جرم من ديوانگيست
مرا دريا رانده
همي با موج هايش
كنون محبوس
آب و خاكم
اسير زندان
جسم هستم
داستان بسيار زيبايي قلم زده ايد بانوي شايسته
به تعبيري بعضي ديوانگان حرف درست مي زنند هر چند كه همه ديوانه اش خوانند
قلم تان مانا و شاداب @};- @};-


@زهرابادره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 09:41

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به خانم بادره عزیزم
ممنون که مثل همیشه به من لطف دارین .
از شعر زیبای شما سپاسگزارم . خوشحال می شوم کاستیهایش را به من متذکر شوید .


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 11:08

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانم دولتخواه عزيز @};-
داستان جذاب و زيبايي بود@};- @};- @};-
جسارتاً:اگه به جاي "تمام اصوات" ميگفتيد"تمام اشياء"، بهتر نبود؟... البته مطمئن نيستم، شايدم هميني كه هست بهتر باشه @};-
جسارت منو ببخشيد:)
در پناه حق باشيد@};-


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 11:54

سلام شایسته جان
مثل همیشه قلمتان عالی و شایسته


@شهره کبودوندپور توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 18:10

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به شهره خانم گرامی ممنون از همراهی شما .گل .گل .گل


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 12:26

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام.
موضوع خوبی بود برای نوشتن
گفتوگوی جذابی داشتن@};-


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:15

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام نمیکنم ، چون زود میخام برم ، گفتگو ، گقتگو، ...
حالا تکرار کن ، گفتگو، یه بار دیگه بگو ، گفتگو
افرین ، من میرم ، ولی تو ، تا صبح تمرین کن .تا یاد بگیری


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 20:54

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت گفتِ گو گفتِ گو گفته گو گفته گو گفته گو گفته گو گته گو گته گو گوگو گوگو
عاغا باضم بیگییم؟:-s
عاقا طعارف نکنننید ها ما عاشغ علمیم
من :D
معلم اول ابتداییم


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 21:07

نمایش مشخصات محمود لچی نانی بگو، بگو، بازم تکرار کند، من بر میگردم ها، نبینم داری تخمه میکشونی ها . تمرین کن،
،
،
،
،
،
،
،
،میگم بیچاره اونایی که بچه هاشونو دست اینا میسپارن،
تو، کارتو بکن، تمرین کن، با اینجا کاری نداشته باش


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:00

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
اِ؟
عاغا بزرگ نوشتیم دفترمون تموم شد!
:D


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:11

نمایش مشخصات محمود لچی نانی میگم، گفتگو و گفته گو و گفتهگو رو بیخیال، من دارم فکر میکنم: تو چجوری از تو کادر زدی بیرون؟؟؟!!!!
واسه خودت عجوبه ای هستی و حالیت نیست، خودت فهمیدی چیکار کردی؟؟؟!!!


@محمود لچی نانی توسط اذرمهرصداقت Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 22:15

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت په چی؟
شوما معلم نما ها فقط بلدین به غلط املایی گیر بدین
آه
بدترین چیز دراین دنیا استعدادتلف شدس


@اذرمهرصداقت توسط محمود لچی نانی Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 23:09

نمایش مشخصات محمود لچی نانی دیدی، اقای زارع، از تو پیجش ما رو انداخت بیرون!!! الانه که اینجام همون اتفاق بیفته ها!! بیا، سنگین، سنگین، بریم رد کارمون، اینجوری ابرو مند تره، ماکه رفتیم، شاید یه وقت دیگه، تو یه پیج دیگه، با هم گفتمان کردیم، پس، تا اونموقع،مواظب خودت باش


@اذرمهرصداقت توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 18:07

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آذر مهر عزیزم
ممنون از نظر شما مثل همیشه به من لطف دارین. نگران گفتگو هم نباش چون خودم هم دو تا اشتباه نوشتاری تو متنم دارم .پیییش میان دیگه . قابل توجه آقای لچی نانی. برادر اذیتشون نکنید دیگه.
سپاس از هر دو نفر شما .


نام: نعیمه میرزاعلی   ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 12:29

سلام دوست شایسته ام .
چند وقت پیش وقتی متن کوتاهی در مورد دیوانه نوشتم به بیچارگی شخصیتی که خلق کرده بودم گریستم .
دیوانه یا بیمار فرق نمی کند گاهی همین اشخاص هزاران بار از آدمهایی که ادعای سلامتی دارن انسان تر هستند .
زیبا بود وتاثیر گذار .
برایتان موفقیت روز افزون آرزومندم


@نعیمه میرزاعلی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:53

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام نیمه جان
ممنون از نظر شما . اگر به اسم داستان دقت کرده باشید و همچنین در انتهای داستان وقتی مرد داروخانه از موج صحبت میکند شخصیت داستان در پایان نه تنها یک دیوانه نیست بلکه یک مجروح جنگ است .اما با راهنمائیم های دوستان در داستانهای قبلیم این بار حق قضاوت را به عهده خواننده گذاشته ام . ممنون به خاطر همراهی شما. عزیز جان.گل. گل . گل


نام: سلمان ارژن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 12:29

نمایش مشخصات سلمان ارژن با سلام و درود
به خانم شایسته دولتخواه عزیز
موضوع جالب جذابی را انتخاب کردین
جسارتا"...
متعجبم ، سریع آن را به پایان رساندین
در شخصیت پردازی زن و مرد داستان را نصفه و نیمه رها کردین ...
شاد و سلامت باشید


@سلمان ارژن توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:40

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای ارژن بزرگوار .
درست میفرمایید. اما تصور این رخداد واقعا تا همین اندازه در دید عینی ام جای داشت واقعا دلم نیامد که از تخیل برای ادامه اش کمک بگیرم . اما اگر تصور میکنید که ادامه اش را به محل سکونت این شهروند مجروح جنگ بکشانم بهتر است چون تجربه ای از زندگی این گونه افراد ندارم باید تحقیق و مطالعه بسیار داشته باشم .حتما در مورد آن فکر میکنم .سپاس و احترام


نام: کوروش جعفری زاده   ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 13:02

سلام شايسته خانم .كار زيبايي نوشتيد .به نظر من گذاشتن هر واژه معنايي را در ذهن به تصوير مي كشد .احساس مي شود گاهي انتخاب برخي واژه ها تنها براي زيبايي و آرايش داستان بوده است و كمكي به مفهوم نمي كند ...مي تازاند ....مرد پاهايش در آغوش زمين جا خوش كرده و قصد دل كندن .....مناقشه ...و از اين قبيل واژه ها .شاد باشيد .


@کوروش جعفری زاده توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:30

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام فجری زاده بزرگوار
ممنون از حسن نظر شما .
به نظر من بعضی از واژه ها به کار روح می بخشند. سپاس از نظر و نقد شما دوست بزرگوار.


@کوروش جعفری زاده توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:31

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام فجری زاده بزرگوار
ممنون از حسن نظر شما .
به نظر من بعضی از واژه ها به کار روح می بخشند. سپاس از نظر و نقد شما دوست بزرگوار.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 14:05

مرسی از داستان خوبتان
خواندنی بود
موفق باشید@};- @};-


@مریم مقدسی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:07

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام مریم خانم عزیزم .
امیدوارم واقعا پیکره یک داستانک خوب را داشته باشد . با نقدهای ارزنده شما همیشه به من لطف می کنید.


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 14:22

نمایش مشخصات محمود لچی نانی سلام بر شایسته دولتخواه، کلا، قشنگ بود، اما، بنظر م کمی به سمت گزارش نویسی رفته بود، جملات بیشتر مثل گزارش بودند. دیگه اینکه،یه جاهایی کلمات سنگینی بکار برده بودین، مثلا: " آفتاب نیمروزی، تشعشع نورش را به چهره زن میتاباند" ، بنظرم این جمله، و کلماتش، بیشتر میتونه تو یه مقاله علمی بکار بره تا یک داستان کوتاه، ممنونم که زیاده گویی منو تحمل میکنید،


@محمود لچی نانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:13

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بر آقای لچی نانی گرامی .
شاید از نظر شما این جمله بهتر باشه نور آفتاب تو صورت زن می خورد. قضاوت با دوستانی که نظر شما را می خوانند.
اما مقاله علمی ....
باید در موردش فکر کنم.
ممنون از همراهی همیشگی شما.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 16:03

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام شایسته خانم
زیبا و خواندنی بود به خصوص دیالوگها ...
خسته نباشی @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 17:02

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آرمیتای جان
ممنون عزیز جان مثل همیشه به من لطف داری بانوی مهربانیها.


نام: مینا موتمنی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 17:50

با عرض سلام ببخشید صریح وبی پرده نقد میکنم اول غلط املایی: جوکهایم نه جکهایم _ رقص نه رخس دوم استفاده از افعال نا بجا نگاه را به شیشه می اندازند نمی تابانند توجه داشته باشید صرفا استفاده از کلمات قلمبه سلمبه متن را دارای ارزش ادبی نمی کنند .هرسخن جایی وهر نکته مکانی دارد. سوم جملات پیوستگی لازم را ندارندو انگار در خلا رها می شوند . ودر اخر به نظر حقیر اگر میخواهید نوشته های منسجم تری داشته باشید اول با قلم بنویسید , موقع تایپ متوجه ی مشکلات ان شده می توانید ان را ویرایش کنید. انشاالله پر گویی وجسارت مرا می بخشید. موفق باشید


@مینا موتمنی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 16:37

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه


@مینا موتمنی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 16:39

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام مینا خانم عزیز
از نقد سازنده شما بسیار بسیار سپاسگزارم حتما به آنها توجه خواهم نمود .لطف کردید .
با احترام


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 18:07

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
فقط می تونم بگم بسیار زیبا و خواندنی و پخته بود.
موفق باشید


@محمد حشمتی فر توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 16:59

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقا محمد گرامی
ممنون که خواندید .خوشحالم که خوشتان آمد اگر نقدی داشتید برایم بنویسید.
ممنون .


نام: رضا فرازمند   ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 20:45

سلام.عالی وبا تخیل وزیبایی خوب.لذت وبهره بردم@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 16:53

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بزرگوار .آقای فرازمند گرامی .
ممنون. با حضورتان خوشحالم میکنید.
با سپاس


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 بهمن 1393 - 22:17

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی من به این دلیل نقد نمی کنم که می بینم در نوشتن نسبت به قبل سیر سعودی یافته ای. از اینکه مطالع داری معلوم است. کمی هم داستان خارجی بیشتر کن.


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 16:47

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقای دولت آبادی ممنون . با نقدهای سازنده شما بزرگواران امیدوارم بتوانم بهتر بنویسم.باز هم سپاس.


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 20:43

سلام.زیبا وبا احساس عالی .در پناه حق@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 بهمن 1393 - 21:56

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام به خانم دولتخواه عزیز
جالب بودفقط به نظرم یکم روانترمینوشتید بهترمیشد
موفق باشید


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 11:35

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
خیلی جالب شروع کردید.
جذبه داستان از ابتدای آن پیداست.
استفاده کردم.
حسن ایمانی@};- @};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 13:58

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي ايماني گرامي
سپاس از همراهي هميشگي شما.
در صورت امكان اگر نقدي بر داستان هست لطفا برايم بنويسيد خوشحال خواهم شد.


نام: زینب ارونی   ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 14:32

با سلام
ممنونم زیاد نتونستم با شخصیت های داستانی شما ارتباط برقرار کنم
ممنونم @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 5 بهمن 1393 - 15:03

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به زينب خانم عزيز
ممنون از حضور شما و سپاس بخاطر نقدهايي كه همواره باعث پيشرفتم مي شود .
كل داستان بر محوريت دو شخصيت اصلي استوار است و ديالوگها كاملا شفا و ساده نوشته شده است اين بار طبق راهنمايي شما و ساير دوستان سعي كردم كه تعريف نكنم و نشان بدهم بسيار موشكافانه و با حساسيتي دو چندان روي اين داستان كار كردم پيشنهادم براي شما اول خواندن دوباره داستان است و دوم اينكه هر كدام از ديالوگها از جانب شخصيتها اگر نامفهوم بود لطفا و حتما برايم مشخص كنيد.
مي خواهم مطمئن شوم كه اين نظر را سطحي نداده ايد با سپاس وافر و هميشگي.


نام: حسین خسروجردی خسرو کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 09:26

نمایش مشخصات حسین خسروجردی خسرو سلام شایسته عزیز و بزرگوار.خوشم آمد.چهار بعد زمان و مکان و علیت و زبان که از ابعاد اساسی داستان است به خوبی درداستان ظاهر است...در مورد اون ورقه قرص هم اگه بهش بیشتر جان میدادی فکر میکنم بهتر بود...توصیفات خوبی داشتی.زبان بی تکلف.


@حسین خسروجردی خسرو توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 09:59

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي خسروجردي گرامي
ممنون از حضور شما و همراهيتان.


نام: زینب ارونی   ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 09:53

:-/ :-/ :-/ :-/ :-/ :-/ ::D :D :D :D :D :D :D :D :D
با سلام
اجازه بدید من یه معذرت خواهی به شما بدهکارم .اشتباه شد من داستان شما و یه دوست دیگرو خوندم چون عجله داشتم نتونستم داستان شما رو نقد کنم به خاطر همین برای دوستمون این کامنتو گذاشتم که برای شما نوشته شده و با بیدقتی صفحه رو بستم ببخشید
و اما داستان شما
شایسته عزیز
از اینکه اینقدر نقد پذیر هستی بهت تبریک میگم و اینو مطمن باش اولین کسی که تو این راه امتیازی کسب میکنه خودت هستی چون من میبینم که چقدر تو این داستانت بهتر شدی نه فقط من بلکه بقیه دوستان هم این نظرو دارند از لحاظ طرح داستانت خوب بود
شخصیت پردازی عالی چرا ؟خودت میدونی من با شخصیتهات رابطه برقرار کردم توی مکانی که قابل لمس بود .و همون چیزی که خودت روش کار کردی نشون دادی خیلی خوشم اومد ترس زن رو به من نشون دادی نگفتی زن ترسید نگفتی متعجب شد و همین شخصیت پردازی قوی باعث میشه طرح تو به چشم بیاد داستان نقطه اوج نداشت و این مهم نیست .چون پرداخت خوبی داشت .و اما اخر داستان با دیالوگ اخر زن موافق نیستم خدا شفایتان ....
وقتی میخوای حس دلسوزی رو به شخصیتت بدی نتیجه عکس میده
و اما ایراد داستان شما خانم دولتخواه ما توی زبان معیار سعی میکنیم از جملات ادبی کمتر استفاده کنیم
پاهای زن بر سر رفتن یا ماندن مناقشه دارد ...
لذت بردم عزیزم
@};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 6 بهمن 1393 - 10:07

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام زينت خانم عزيز
ممنون كه دوباره حضور پيدا كردي عزيز جان.
نقدهاي بجا و ارزنده شما و ساير دوستان هميشه برايم قابل ارزش هستند,ايمان دارم كه تمام اين انتقادات بي غرض و درست هستند و اين امر باعث مي شود يك حس خوبي در من ايجاد شود. احساس ادامه دادن به مسيري طولاني چون هر روز چيزي جديد مي آموزم . سپاس و احترام


نام: اعظم رحمتی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 13:32

نمایش مشخصات اعظم رحمتی سلام.
جالب بود و دلنشین.
ممنونم.
موفق باشید.


@اعظم رحمتی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 8 بهمن 1393 - 14:49

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام اعظم خانم عزيز
ممنون از حضور شما اميدوارم موفق باشي.


نام: امین قربانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 8 اسفند 1393 - 18:20

نمایش مشخصات امین قربانی ابتدای نوشته تصویر سازی خوبی کرده بودید.


نام: محمد علی ناصرالملکی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 12:20

نمایش مشخصات محمد علی ناصرالملکی از نوشتن شما درس می گیرم -@};- @};- @};- @};-


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 02:43

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت سلام به بانو شایسته
خانوم سال نوتون مبارکا باشه
ایشال... سال پر فروغی داشته باشید
:x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x :x
:* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)


@اذرمهرصداقت توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در شنبه 15 فروردين 1394 - 14:29

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آذر مهر عزيزم
ممنون از لطفي كه به من داشتي من هم سال نو را به شما و خانواده محترم تبريك عرض مي كنم و اميدوارم كه همواره سلامت و تندرست باشي .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.