جنگل خمار

اسد روي دبه آبي كه با خودش به همراه دارد نشسته است, محمود ‌آنقدر حالش بد است كه از ماشين پياده نمي شود ، بساط آتش كه براه مي افتد دود سفيد رنگش كلاغهاي جنگلي را به وجد مي آورد و برايمان در گوشه اي از آسمان ابري بال تكان مي دهند.
زمين خيس و برگهاي پاييزي باران خورده ي روي آن من را بياد تنباكوهايي مي اندازد كه براي قليانهاي قليان سراي مش رحيم جاق مي كردم.
آتش كه جان مي گيرد اسد به سراغ محمود مي رود و او را از ماشين به بيرون مي آورد, خليل جيره هر كدام از ما را آماده كرده و سرنگها را به دستمان مي دهد , اسد به دقت دوست قديميش محمود را زير نظر دارد .
‌خليل مي گويد : ‹‹حواستان باشد افراط نكيند تا شهر يكساعت فاصله داريم , هركدامتان حالش بد بشود , من نيستم›› ‌ بغير از صداي سوختن و شكستن شاخه ها در آتش , شرشر آب رودخانه هم هست تا سكوت جنگل را بهم بزند.
خليل كلافه از بي رگي, دستانش مي لرزد محمود به دادش مي رسد و كمكش مي كند .
با خودم فكر مي كنم ,گاهي سكوت چيز خوبي است ,‌ تا آدمها خودشان را پيدا كند و در نگفته هاي خود غوطه ور بشوند , ذهنشان را به پرواز در بياورند,به گذشته هايي تلخ و شيرين و آينده اي نا معلوم سفر كنند , ‌مدتي با اين سكوت شيرين سپري مي شود .
امان از دست اين محمود , شروع به ضرب زدن بر تنه دبه كرد ,‌اسد از جايش بلند شده و شروع به جنب و جوش مي كند , خودش را به اين طرف و آن طرف پرت مي كند و دستانش را همانند بال كلاغها در هوا بالا و پايين مي كند ,‌خليل همچنان سرجايش نشسته است , احوالمان رو به بهبود مي رود و عصرمان زيباتر مي شود.
وقتي چشممان به ماشين كه يكي از درهايش را محمود موقع پياده شدن باز گذاشته بود, مي افتد ,‌ با تعجب نگاهمان روي دو پاي آويزان كنار در متمركز مي ماند ,خودمان را سريع به ماشين مي رسانيم , شلواري مندرس با پاهايي گل و لاي گرفته كه كفش يا كتاني بودنش همه را به شك مي اندازد.
با نزديك شدن به ماشين ,مردي كه نيمي از هيكلش را برروي صندلي انداخته, نمايان مي شود .
محمود فرياد مي زند : ديوانه از ماشين من پياده شو, اما او حال چندان خوشي ندارد ,‌ محمود چوب دستش را از زير صندلي بيرون مي كشيد و چند ضربه اي به پيكر بيجان او مي زند ,‌ خليل مي گويد : صبر كنيد, اميد استخواني پسر كتك خور كلاس است , نزن محمود او چند وقتي است كه از خانه فراري شده و به جنگل پناه آورده است .
خليل خودش را به داخل ماشين خم كرده و چند ضربه به صورت اميد مي زند , پلكهاي اميد مي لرزد ,‌خليل مي گويد : خدا را شكر زنده است بايد به كنار آتش بريمش , يالا بچه ها كمك كنيد , بوي تعفن و كثيفي سر تا پاي وجودش را گرفته است , محمود نوك دماغش را با آستين لباس مي گيرد و سعي مي كند تا چيزي به روي خودش نياورد .
او را بر روي زمين كنار آتش مي نشانيم و اسد كمي آب در دهانش مي ريزد, بعد پاهايش را به طرف آتش گذاشته و قصد مي كند تا كفشهايش را در بياورد, اما كفشها در نمي آيند , ‌اسد لنگه شلوارش را با هر سختي كه هست بالا مي زند , خداي من چه تصوير چندش آوري همگي حالمان بد مي شود , پاهاي اميد بيشتر از آن چيزي كه تصور مي شد ورم كرده است با زخمهاي عميق و عفونتي كه از شيار آنها به بيرون مي ريزد .
اسد مي گويد: دوسالي است كه شيشه مصرف مي كند ,آنوقت ته مانده چيزي كه با خود دارد را به او مي دهد , بعد از نيم ساعتي كه همه يمان را به بهت و حيرت وا داشته است , اميد كم كم دستانش را تكان مي دهد,‌ در تمام اين مدت خليل پشت سر او ايستاده و شانه هاي اميد را به خودش تكيه داده تا به زمين نيفتد ,نگاه اميد به خليل كه مي افتد لبخند تلخي بر لبانش مي نشيند و مي گويد: مرا به بيمارستان ببريد , خسته شده ام از اين افيون ديو صفت.
هر كدام از ما در كمال بهت و حيرت در تصور خود آينده اميد را براي خود رقم مي زنيم , خليل شجاعانه مي گويد: دوساعتي صبر مي كنيم تا حال و هوايي بهتر پيدا كنيم آنوقت همگي با هم به بيمارستان خواهيم رفت , آتش تب و تاب خودش را از دست داده و سرخي رخش رو به خاكستر مي گرايد و هر كداممان به اميد فرداهايي شايد بهتر به انتظار نشسته ايم تا زمان بگذرد و تصميمان را عملي كنيم .

دوستان گرامي با درود بيكران و احترامي دوباره
همانند گذشته منتظر نقدهاي سازنده يتان خواهم بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,میثم فکوری ,الف.اندیشه ,زهرابادره ,حسین شعیبی ,محمد حشمتی فر ,آرمیتا مولوی , ناصرباران دوست ,ف. سکوت ,مریم مقدسی ,عطیه امیری , ک جعفری ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

م.ماندگار (21/5/1394),آرش پرتو (21/5/1394),فرزانه رازي (21/5/1394),میثم فکوری (22/5/1394),الف.اندیشه (22/5/1394),آرمیتا مولوی (22/5/1394),زهرابادره (22/5/1394),شهره کبودوندپور (22/5/1394),محمد حشمتی فر (22/5/1394),حسین شعیبی (22/5/1394),آرمیتا مولوی (22/5/1394),مريم شيرازي (22/5/1394), ناصرباران دوست (22/5/1394),ف. سکوت (22/5/1394),سید علی الحسینی (22/5/1394),آرش پرتو (22/5/1394),احمد دولت آبادی (22/5/1394),کریم پورکرم (23/5/1394),حسین روحانی (23/5/1394),مریم مقدسی (23/5/1394),اذرمهرصداقت (23/5/1394),شايسته دولتخواه (23/5/1394),عطیه امیری (23/5/1394),شيدا سهرابى (24/5/1394), ک جعفری (24/5/1394),رضا فرازمند (26/5/1394),م.فرياد (27/5/1394),رضا فرازمند (19/6/1394),بهروزعامری (25/6/1394),شايسته دولتخواه (1/7/1394),بهروزعامری (1/7/1394),شايسته دولتخواه (14/7/1396),

نقطه نظرات

نام: آرش پرتو کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 مرداد 1394 - 21:25

سلام بر خانم دولتخواه!

یه دفعه ای می آین...یه دفعه ای هم می رید;)


در مجموع خوبه که برگشتین!:(


@آرش پرتو توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 14:44

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود آقای پرتو گرامی
سپاس از توجه شما ، حق با شماست بگذارید بحساب مشغله زیاد .


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 08:27

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام
موضوع داستان بسیار خوب انتخاب و زیبا نگارش شده است.
گاهی بادیدن اطرافیان باید عبرت گرفت و اندکی نگران آینده شد.
لذت بردم.
خسته نباشید.@};-


@الف.اندیشه توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 14:48

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود به دوست خوبم ممنون از توجه شما.


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 08:54

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم دولتخواه عزيزم
از حضور دوباره شما خوشحالم و ممنونم كه ما را به داستان زيبا و تلخي مهمان كرديد
داستان اجتماعي و پند آموزي بود اميد كه هيچ جواني به سمت اين ويرانگر روح و جسم گرايش پيدا نكند
براي قلم تان موفقيت روزافزون آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شايسته دولتخواه   ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 20:51

سلام بانوی بزرگوار
خوبی؟ ممنون از حضور سبزتون .


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 09:19

سلام شایسته عزیز
چه عجب بانو ...دست به قلم شدی و اینچنین از افیون نوشتی و لرزه بر اندام انداختی
بسیار عالی بود...متاسفانه در جنگلها و بوستانها دیدن چنین جوانهایی که به دنبال افیون لحظه های زندگیشان را به باد فنا می فرستند دیگر عادی شده و انسان فقط می تواند متاسف باشد و دعا کند مانند امید داستان شما اراده کنند تا از این دیو رهایی یابند
فقط جسارتا زخم پاها و عفونت بیشتر ناشی از مصرف کراک است نه شیشه که بعد از مدتی آن قسمت که اصولا زیر کشاله ی ران است بر اثر عفونت زیاد گاها منجر به قطع عضو می شود
پیروز باشید @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شايسته دولتخواه   ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 20:54

سلام شهره جان خوبی؟ مثل همیشه افتخار دادی عزیز جان ببخشید اگر فرصت نمی کنم گل نوشته هایتان را بخوانم . سپاس.


@شهره کبودوندپور توسط بهروزعامری Members  ارسال در چهار شنبه 25 شهريور 1394 - 11:22

نمایش مشخصات بهروزعامری خانم کبودوند چند تا نقد خوب وصادقانه ازتون دیدم لئت بردم از ظرفیتهاتون استفاده کنید . موفق باشید
@};- @};- @};-


نام: مريم شيرازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 13:39

نمایش مشخصات مريم شيرازي سلام دوست عزیز
داستان خوبی بود فقط یکم زبان یکدست نبود که با بازنویسی درست میشود
ممنون از اشتراک داستانتان و موفق باشید


@مريم شيرازي توسط شايسته دولتخواه   ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 21:04

سلام مریم عزیزم ممنون از حضور شما لطفا در مورد نکته ای که اشاره کردید بیشتر توضیح بدبد. سپاس


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 17:50

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب بانو
بسیار زیبا به تصویر کشیده اید وضعیت مبتلایان به این بلای خانمان سوز را .

برقرار باشید


نام: حسین شعیبی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 مرداد 1394 - 18:20

نمایش مشخصات حسین شعیبی سلام خانم دولتخواه
توصیفاتتون خوب بود
راوی داستان "اول شخص" بود ولی در کل داستان هیچگونه دیالوگی نداشت.
تحول در افراد معتاد به سختی اتفاق می افتد ولی در داستان شما هر 5 نفر متحول میشوند که غیر عادیه! پایان خوش تا این حد؟!
موفق باشید


@حسین شعیبی توسط شايسته دولتخواه   ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 21:02

سلام برادر بزرگوارم . سپاس از خوانش داستان ، پیشنهادم این است که در فرصتی مناسب داستان را دوباره بخوانید . به تمام گفتگو هاو محاوره های بین شخصیت داستان توجه کنید سپس دیالوگها خودشان را نشان میدهند . بر روی غیر عادی بودن تحولات شخصیتهای داستان هم دوباره متمرکز خواهم شد . سپاس بیکران .


@حسین شعیبی توسط رضا فرازمند Members  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:12

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

آقای شفیعی عزیز

علت عدم برگشت افراد علی الخصوص شیشه و حشیش

چیست ؟؟؟علت آن لذت است ودر روان پزشکی بهر لذتی یک عدد را می دهند.مثلا خوردن ونوشیدن 1 و به شهوت و لذت جنسی عدد 10 را می دهند شما فکر می کنیدشیشه وحشیش چه عددی دارد؟؟بله درست است عدد 10000 را می دهند یعنی 1000 برابر لذت جنسی .واین علت عدم ترک است .پس تنها راه پیشگیری است@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 11:45

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه برادر بزرگوار آقاي فرازمند گرامي من هم در پاسخ به آقاي شعيبي عزيز بايد عرض كنم كه: براي خواندن يك داستان نبايد عجله كرد و همچنين به پيام و محتوي بايد بيشتر دقت كرد اگر آقاي شعيبي بزرگوار به اين جمله پاياني (آتش تب و تاب خودش را از دست داده و سرخي رخش رو به خاكستر مي گرايد و هر كداممان به اميد فرداهايي شايد بهتر به انتظار نشسته ايم تا زمان بگذرد و تصميمان را عملي كنيم ) دقت مي كردند هم اكنون براي سرانجام داستان چنين نظر نمي دادند چرا كه يك كلمه كليدي در اين پاراگراف وجود دارد كه مي تواند پاياني بسيار متفاوت به اندازه برداشت خوانندگان آن را رقم بزند و ايشان به كلمه (شايد) در اين پاراگراف توجه نكردند من هيچ پاياني براي داستان تعريف نكرده ام و اين اختيار را به خوانندگان عزيز داده ام تا خودشان برداشتشان را از پايان آن داشته باشند. با سپاس


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 11:29

لذت وقتی از بین رفت، تغییر احساس می شود. و وقتی تغییر احساس شد ، اراده شکل می گیرید. اما تا وقتی لذت باشد اراده ای هم در کار نخواهد بود!
مثلا ممکنه آدمی در ناخودآگاه خود از ترس و یا فقر لذت ببرد و تغییر را درک نکند و برای او غیر ممکن بیاید.
سلام
داستانتان را خواندم. راستش قبل خواندن خیلی به عنوان داستانتان فکر کردم " جنگل خمار"!
با خودم گفتم جنگل خمار یعنی چی ? درخت هم می تونه خمار بشه ? تا اینکه داستان را خواندم و از تشبیه آدمهای داستانتان به درخت داخل عنوان بسیار لذت بردم. هر چی باشه درخت ریشه دارد و به دنبال رشد و بالندگی است. گاهی وقتها خزان زده می شود اما باد بهاری دوباره زنده اش می کند. حالا اگر این درختان خمار هم باشند رشد ارزشی ندارد!!
ببینید نویسنده عزیز بهتر بود ابتدای داستان را با این جمله " اسد روی دبه آبی که با خودش به همراه دارد نشسته است ..."
شروع نمی کردید. کمی فضا را نشان می دادید و بعد این جمله را بکار می بردید. شروع داستان به این شکل به خواننده این حس را می دهد که انگار نصف داستان را از دست داده است. اما در ادامه داستان را خوب پیش برده اید و این عالی است. شخصیت های محمود و اسد را که انتظار داشتید دوستی بین این دو را نشان دهید خوب بود و تصویرسازیتان در این مورد بنظر خوب می آمد. اما شخصیت پردازی در کل ضعیف بود و بیشتر می توانستید رویش کار کنید. فضاسازیتان هم خوب و قابل درک بود که این امتیاز داستانتان است. احساس می کنم که شما قرار نبوده با داستانتان مخاطب را غافلگیر کنید و سر آخر ضربه نهایی را بزنید که داستان را از همان اول با موضوع اصلی آغاز کردید.
انتهای داستان بنظرم هدف اصلیتان بوده که خیلی خوب از آب درآمده.
داستان خوبی بود از قلم شما نویسنده عزیز و بنظرم قلمتان روز به روز بهتر می شه. باز هم بنویسید و موفق باشید.
تقدیم به شما :
@};- @};-
می خواهم خاموش باشم
مانند برگ درختان نقره ای دلت که بی صدا، پر می شوند از آهنگ فرود و جهان را نیز خاموش خواهم کرد.
تا در این خاموشی اضطراری به خود آیی!
نه خود ، بلکه جهان را نیز از این خاموشی دلگیر در آوری با امیدی که در دلت طلوع خواهد کرد.
م. مقدسی


@مریم مقدسی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 20:46

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام مریم جان خوبی؟ عزیز شرمنده چند وقتی هست کمی درگیرم . ممنون از خوانش دست نوشته ام و به نکاتی که اشاره کردی . سعادتمند باشی.


@مریم مقدسی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 23 مرداد 1394 - 20:46

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام مریم جان خوبی؟ عزیز شرمنده چند وقتی هست کمی درگیرم . ممنون از خوانش دست نوشته ام و به نکاتی که اشاره کردی . سعادتمند باشی.


نام: محمد حشمتی فر کاربر عضو  ارسال در شنبه 24 مرداد 1394 - 14:42

نمایش مشخصات محمد حشمتی فر سلام
داستان قشنگی بود فقط خیلی شخصیتها نسبت به کوتاهی داستان زیادی می اومد.
:) @};- @};-


@محمد حشمتی فر توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 25 مرداد 1394 - 08:51

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي حشمتي عزيز
ممنون كه خواندي و حق باشماست اما وقتي صحبت از داستانك كه به ميان مي آيد شما هم باشيد مجبور خواهيد شداز كوتاهترين جملات نهايت استفاده را ببريد و داستان را جمع بندي كنيد


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 مرداد 1394 - 20:16

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

خانم دولت خواه خواهرگرانمایه

داستان بسیار زیبایی را نگاشتید

لذت وبهره بردم. علت عدم توانایی

در ترک را از نظر روان پزشکی زیر

کامنت آقای شفیعی نوشتم

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در سه شنبه 27 مرداد 1394 - 11:31

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بزرگوار ممنون از لطف و حضور شما و همچنين توضيحات جامعي كه ارادئه داشتيد . موفق باشيد.


نام: م.فرياد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 شهريور 1394 - 14:22

نمایش مشخصات م.فرياد سلام خانوم دولتخواه عزيز@};-
خوشحالم از ديدن دوباره تون@};-
و سپاس به خاطر داستان زيباتون@};-
در پناه حق باشيد@};-


@م.فرياد توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در شنبه 7 شهريور 1394 - 09:23

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بزرگوار
ممنون از حضور شما
در پناه خدا باشيد


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 شهريور 1394 - 11:19

نمایش مشخصات بهروزعامری شایسته خانم کار خوبی کردی وارد این مقوله شدی میدونم که انسان بزرگی هستی نویسنده باید حساس و خیر خواه جامعه باشه
حدود 10 روزی رفتم تو این جماعت و الان زیر فشار نوشتنم اما فرصت ندارم

اینها خیلی سخت جان در ترک هستن عاشق موادن دست برداشتن تقریبا محاله

اما قصدم نا امید کردنتان نیست قصدم اینه که این موقعها نویسنده فقط یک گلوله داره باید خیلی با دقت شلیک کنه
طرح شما بد نبود
اما
1-از طرف بچه ها بدون اضطراب مسئله رو پذیرفته بودید

باید تردیدهارا در جوانها عمیقتر نشان میدادید و دعواهای درونشان را تا آمادگی برای درس گرفتن را داشته باشند . جوانها در داستان شما مثل نقل ونبات سرنگهارو گرفتند انگار در درونشون هیچ تردید و مقاومتی نبود!
اگر اراده ها رو متزلزل نشان میدادید آمادگی برای دور شدن ازین ضایعه واقعی تر بنظر میامد بچه ها بی هیچ کراهتی تن در داده بودند جوونها همیشه وجدانشون درگیره وراحت نیسن
2- طرف نکبت رو بایستی وحشناکتر یک بلحاظ جسمی مثل زخمهای مشمئز کننده و دوم صدمات روحی منگ بودن گیج بودن اینهارا مثل رعدو برق و انفجار توصیف میکردید که مثلا بعضی ازبچهها اصلا با دیدنش بلرزه بیفتن و فرار کنن تا عمق فاجعه معلوم بشه بعد هم همه باهم تصمیم بترک نمگیرند یکی یواشکی بدنبال راه این هپلی میره اگر اینکارو بکنیم داستان واقعیتر بنظر میاد وساده گرفته نمیشه
نقدها هم بیشتر احوال پرسی و رفع دلتنگی بود.

موفق باشید


اینجا اعتیاد خیلی عادی تصویر شده گمانم دوباره خیلی بهتر بشه بنویسید
از انساندوستیتون بخودم میبالم@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 11:07

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام آقاي عامري بزرگوار پوزش از تاخير در پاسخ شما .
از نقد ارزنده شما سپاسگزارم شما و ساير دوستا بسيار به من كمك نموديد با نظرات با ارزشتان و همچنين با ديدگاههاي جديدي كه در من ايجاد نموديد .
بديده منت حتما در بازنويسي اين داستان به نكات جديد و جهت داري اشاره خواهم نمود تا بيشتر واقعيت ها به تصوير كشيد شوند .
سپاس و احترام


نام: شايسته دولتخواه   ارسال در چهار شنبه 1 مهر 1394 - 11:14

سپاس از همه دوستاني كه قبول زحمت كردند و با نظرات ارزشمندشان من را ياري دادند
با احترام وافر


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 مهر 1394 - 22:26

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام چرا داستان جدید نمیذارید؟

@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.