قورباغه ها هم مي فهمند

در گذشته اي نچندان دور در روستايي خوش آب و هوا, زن و مرد خوشبختي در كنار ساير مردم با هم زندگي مي كردند, آنها بسيار به هم عشق مي ورزيدند و روزگار را به خوشي سر مي كردند, اما؛ از نعمت داشتن فرزند بي بهره بودند, فصل پاييز و خزان ميهمان طبيعت شده بود.
آنها گلدانهاي اطراف حوض را با خود به داخل خانه بردند تا از باران و سرمايي كه در راه بود, در امان باشند, در اين ميان قورباغه اي كه تمام فصل تابستان را در كنار حوض آب و زير سايه گلهاي باغچه زندگي كرده بود به حسب عادت در لابلاي برگهاي يكي از گلدانها در خواب نيم روزي بسر مي برد, ناگهان با تكان خوردن گلدان به خود آمد اما زماني كه چشمانش را باز كرد خود و گلدان را وسط زمين و آسمان در دستان مرد ديد, قورباغه كه حسابي ترسيده بود و راه فراري هم نداشت از ترس جانش چاره اي بجز سكوت نمي ديد.
مرد گلدان را به دست زن داد و زن آن را كنار پنجره گذاشت و كمي آب به صورت برگها پاشيد, قورباغه كه از مرطوب شدن پوستش حس خوبي پيدا كرده بود سرمست شده و ناخود آگاه آواز سر داد , زن در لابلاي برگها رد پاي صدا را دنبال كرد, چشمش به قورباغه افتاد, رو به مرد كرد و گفت: بيا ببين ميهمان داريم ,‌چقدر زيبا و كوچك است .
مرد گفت : چه صدايي دارد سكوت خانه را مي شكند ,‌ آنگاه قورباغه را در ميان دستانش گرفت و نوازش كرد و دوباره به گلدان باز گرداند ,‌آنها تصميم گرفتند كه قورباغه را نگهدارند و جايي براي او تدارك ديدند, قورباغه كه اين همه صميميت و خوشبختي را مي ديد, با خودش فكركرد : چقدر دنياي آدمها زيباست آنها به هم مهر مي ورزند, او از اين موضوع احساس خوشبختي مي كرد .
فرداي آن روز وقتي مرد به خانه بازگشت به همراهش زني زيبا و جوان بود كه بسيار خوشحال و صميمي بنظر مي رسيد , زن ميهمان كه يكي از خويشاوندان مرد بود ,از راه دوري به آنجا آمده بود, چند روزي از حضور آن زن مي گذشت، مرد روزها به سركار مي رفت و همسر او با زن مهمان تنها بودند. قورباغه تمام روز شاهد صحبتهاي دو زن بود و زن مهمان هرزگاهي جملاتي مي گفت كه باعث رنجش زن خانه مي شد, اما او از شرايط موجود اظهار رضايت مي كرد و عشق به همسرش را سرلوحه تمام خوشبختيهاي خود قرار مي داد , زن ميهمان از فرصت استفاده كرده و موقعي كه همسر مرد در آشپزخانه بود شروع به گفتن حرفهايي مي كرد كه باعث ناراحتي مرد مي شد ,‌ اين ماجرا كم كم به دلخوري و كدورت بين زن و مرد تبديل شده و اجاق گرم زندگيشان رو به سردي مي رفت .
قورباغه كه شاهد تمامي ماجرا بود با خودش گفت : بايد همه واقعيت را به آنها بگويم, آنها بايد بدانند كه در غياب يكديگر هيچ كدامشان حرفي بر عليه ديگري نمي زند, بلكه اين زن ميهمان است كه سرچشمه تمام دعواها و بدبختي آنهاست پس هر كدام از زن و مرد را مي ديد آواز سر مي داد و در ميان آوازهايش نيت هاي شوم زن ميهمان و واقعيتها را براي آنها بيان مي كرد , اما غافل از اينكه انسانها زبان قورباغه ها را نمي فهمند , تا اينكه آنها از صداي قورباغه خسته شده و تصميم گرفتند كه فرداي آن روز او را در جايي ديگر بيرون از خانه بگذارند , براي قورباغه كه جايگاه گرم و نرم خود را از دست مي داد اصلا خبر خوبي نبود ,بهر حال فرداي آن روز مرد قورباغه را از خانه بيرون برده و در جايي ديگر قرار داد و به سركار رفت , آفتاب كم جان به پشت كوهها پناه برده و شب از راه رسيد با سپري شدن يك شب نچندان خوب همه گي به رختخواب رفته و خواب خوشي را آرزو مي كردند , شب از نيمه گذشته بود كه ناگهان با فريادهاي زن ميهمان زن و مرد از جاي خود برخواستند , زن ميهمان دور حياط مي چرخيد و به موهايش چنگ مي انداخت و آنها را مي كند, بعد از مدت كوتاهي او شروع به كندن لباسهايش كرد و همچنان كه مي دويد فرياد مي زد و كمك مي خواست.
آنها كه متعجب شده بودند به طرف او رفته و علت را جويا شدند اما او كه حسابي ترسيده بود قادر به سخن گفتن نبود,. زن ميهمان از حضور روح در ميان لباسها و رختخواب سخن مي گفت, فرداي آن روز زن ميهمان آنجا را ترك كرد ,‌زن و مرد هنگام جستجوي خانه و اتاق زن ميهمان جسم بي جان قورباغه را در ميان رختخواب پيدا كردند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,فرزانه رازي ,مریم مقدسی , ناصرباران دوست ,بهروزعامری ,حمیدرضا محدثی ,زهرابادره ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,رضا فرازمند ,ف. سکوت ,الف.اندیشه ,ح شریفی ,حمید جعفری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (20/8/1394),احمد دولت آبادی (21/8/1394), ناصرباران دوست (21/8/1394),زهرابادره (21/8/1394),حمید جعفری (21/8/1394),بهروزعامری (21/8/1394),شهره کبودوندپور (21/8/1394),مریم مقدسی (21/8/1394),الف.اندیشه (21/8/1394),فرزانه رازي (21/8/1394),شايسته دولتخواه (21/8/1394),ح شریفی (21/8/1394),ف. سکوت (21/8/1394),م.ماندگار (21/8/1394), زینب ارونی (21/8/1394),شايسته دولتخواه (21/8/1394),حمید جعفری (21/8/1394),همایون طراح (21/8/1394),ابوالحسن اکبری (21/8/1394),پیام رنجبران(اکنون) (22/8/1394),رضا فرازمند (22/8/1394),اهورا جاوید (23/8/1394),سبحان بامداد (23/8/1394), ک جعفری (24/8/1394),آرمیتا مولوی (24/8/1394),ریحانه صادق زاده (27/8/1394),حمیدرضا محدثی (28/8/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (2/9/1394),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 آبان 1394 - 19:48

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام خانم دولتخواه@};-
از اینکه دوباره می بینمتون خیلی خوشحالم:x
تشکر بابت داستان خوبتون@};-
@};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 22:11

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام خانم حجابی دوخت عزیز
ممنون از حضور شما.


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 06:50

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. از بازگشت دوباره شما بسیار خرسندم و امتنان شما را به جان و دل به آغوش می کشیم.
داستان شما بسیار زیبا بود. زیبا، روان، نو ووو
اما این داستان کمی از گروه سنی ما پایین تر بنظر می آمد. در هر صورتی ایراد چندانی ندارد. شاید شما در آینده با این شیوه و با این گروه سنی قرار است مخاطب خود را پیدا کنی و این را به حالت تمرینی در این پست قرار داده ای. مایل بودم در ابتدا داخل پرانتز گروه سنی را کشخص می کردی.
ایام بکام


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 22:09

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بیکرای به آقای دولت ابادی گرامی
داستان تلفیقی و با قلمی ساده نوشته شده است اما بنظر شما آیا مخاظبان گروه سنی پایین متوجه درگیریها و کشمکشها موضوع داستان می شوند و یا اینکه از نظر سنی در شرایطی هستند که در چنین موقعیتی قرار بگیرند.
«‌ شاید شخصیتهای قورباغه ای بدلیل داشتن راون پاکشان و نیت صادقشان شما را به یاد کودکی می اندازد که از تمامی تجربیان دنیای ما بزرگترها بدور هستند « این یک گفتمان دوستانه است بزرگوار نه برداشت بد از پیغام شما.
با احترام وافر


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 09:10

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دولتخواه! سلام و عرض ادب
حکایتی ساده و روان بود قصه ی امروزتون . دلنشین و بی پیرایه . و از ادبیات خوبی بهره مند بود . لذت بردم از خوانش داستان.
وچه قورباغه ی فداکاری ؟!:-/ و چه خواهر شوهر بدجنسی :( خدا نصیب گرگ بیابان نکنه:D

تنور دلتون گرم
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:58

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام بزرگوار
ممنون از لطف و همراهی همیشگی شما.
همه ما در زندگیمان چنین میهمانانی را خواسته یا ناخواسته تجربه کرده ایم و یا شاید تجربه کنیم
اما آیا قورباغه ی فداکار همه جا هست؟.
روز و روزگارتان خوش .


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 09:26

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر خانم دولتخواه عزيزم
ازاينكه دوباره فعاليت خودتان را از سرگرفتيد خوشحالم
قصه بسيار زيبايي بود بي شك قصه ها در ايجاد روابط بين انسان ها از كودكي نقش بسيار مهمي دارد .
اين نوول خبر از قلم توانمند شما دارد
برايتان آرزوي موفقيت روزافزون را دارم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:49

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام خواهر خوبم
خوبین ؟ امیدوارم که همیشه زندگیتان پراز مهر و صمیمیت باشه خوشحالم که همچنان هستید و فعالیت می کنید امیدوارم که غیبتم را به حساب کم لطفیم نگذارید.
سپاس و احترام


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 09:44

سلام بر بانو محترم
در مذمت سخن چين همينبس كه خداوند در قرآن به او وعده عذاب و آتش داده است, كافيست.
گويا حتی قورباقه ها هم مطلع به اين نازيبا هستند و در راه ابطال آثارش تا پای حيات می ايستند.
پيامتون جای تحسين دارد.
روزهاتون بهاری


@حمید جعفری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:46

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بیکران
ممنون از همراهی شما و امیدوارم که همه انسانها از هر بدی بدور باشد.
زندگیتون سرشار از خوبیها.


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 09:55

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی

داستان آموزنده ی کلاسیک

وگمانم جایش در میان خواندگان جوان ونو جوان خالی باشد

روان و آموزنده وساده...


درود بر شما گرامی وعزیز


@بهروزعامری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:40

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بزرگوار
ممنون از همراهی شما
با احترام وافر


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 10:52

سلام بانو شایسته
چه داستان زیبایی !
بسیار عالی و لطیف بود
دست مریزاد@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:36

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام شهره جان
امیدوارم که خوب باشید و زندگیتان سرشار از مهر و خوشی باشد ممنون از همراهیتان.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 11:08


عالی

بسیار عالی
سلام. یک داستان عالی از شما خواندم. کلاس درسی راه انداخته بودید. کلاس درس اخلاق!!
آفرین بر شما دقیقا همین است. دنیای انسانها همین است. روزی خوشند روزی ناخوش!
روزی چنان مهربان اند که گویا دنیا سراسر مهربانیست و روزی دیگر ظالم و دشمن هرچه مهربانی!!
این دنیای انسانهاست و خب تنوع طلبیشان باعث این امر است.
انسان را مهربانی ، ظلم ، کمک کردن ، حسادت کردن ، بخشش، خسیس ، و ... می سازدش. مهم خصلت درونی آدم است که در ارزش گذاری کدام یک یا کدامینشان وقت می گذارد و پرورشش می دهد.
عالی بود و موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 11:13

راستی یادم رفت بگویم که اسم داستان فوق العاده بود.
" قورباغه ها هم می فهمند"
آره دوست من انرژی حرف‌های زده شده را همه موجودات می فهمند و چه هوشمندانه عنوان را برای داستان انتخاب کردی


@مریم مقدسی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:34

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام مریم عزیز خوبی ؟
با عرض پوزش از شما و همه دوستان که همیشه به من لطف داشته اید و من شرمنده این همه محتب های شما عزیزان هستم همچنان بدلیل مشغله قادر به همراهی دوستان نیستم. واقعا سپاسگزارم


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 15:01

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما شایسته بانو جان . خوبین میدونم .
خوشحالم که یه داستان دیگه از شما خوندم . یه داستان ساده اما خوش حرف ...
دمتون گرم .
دلتون به نشاط .
سرتون سلامت .
جف شیشتون آرزومه ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-
:x :x :x
:* :* :*


@فرزانه رازي توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:14

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام فرزانه جان
ممنونم مثل همیشه من را مورد لطف خود قرار دادی.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 16:46

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم شايسته دولتخواه
داست جالبی از شما خواندم ، خیلی خوب است که نویسنده بتواند داستانی بنویسد که محصور هیچ رده ی سنی نباشد .
داستانتان گرچه برای سنین پایین تر بود ، اما قابل تأمل و پند آموز بود
راستی ، کودک درون من خیلی دوست داشت بداند ، که آن زن میهمان چه چیزی به زن و شوهر میگفت ;)
شاد باشید@};-


@ح شریفی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:12

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود برادر بزرگوار
سپاس بی کران از خوانش داستان
شاید اگر داستانک نبود چنگی بر پیکر هزاران وازه خانمان سوز و فته انگیز می زدم تا پاسخی برای کودک درونتان باشد.


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 19:15

نمایش مشخصات م.ماندگار درود بر بانو دولتخواه
داستان زیبا و آموزنده ای بود و بسیار زیبا تمام شد
سبز باشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 21:05

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بیکران به شما بزرگوار
ممنون از خوانش داستان


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 23:25

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر شما. همه ما ادم بزرگا روزی کوچک بودیم و همه کوچک ها روزی بزرگ می شوند.مهم مکانیست که در ان منتشر کرده ای وگرنه برای سنسنی که عرض کردم بسیار زیباست


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 00:15

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه ممنون آقای دولت آبادی گرامی


@احمد دولت آبادی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 00:15

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه ممنون آقای دولت آبادی گرامی


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 23:57

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در پنجشنبه 21 آبان 1394 - 00:23

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود برادر بزرگوار
ممنون از حضور شما سرور گرامی


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 12:51

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم دولتخواه عزیز
داستان زیبا و جذابی بود.
لذت بردم.
شاد باشید بانو@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در جمعه 22 آبان 1394 - 23:34

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام دوست بزرگوار
ممنون از حضور شما.


@الف.اندیشه توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 11:01

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام دوست خوبم
ممنون كه خوانديد.


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 20:05

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود کاکو

داستان بسیار زیبایی از شما شاهد بودیم در مورد یک میهمان که با ابراز همدردی !!! و گفته های نابه جای اختلاف انداز ، چند روزی که میهمان خانواده ای شده است ، به خوبی برایش میگذرد.(اختلاف بیانداز و حکومت کن!! جمله مشهوری که در هر ابعادی قابل شهود هستش!!!)

قلم خوب و روانی دارین . ساده نوشتن خیلی خیلی زیبایی داره

شادمان و سلامت وموفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در شنبه 23 آبان 1394 - 20:53

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بیکران به شما دوست گرامی
فتنه هرکجا باشد تفرقه و نابسامانی ببار می آورد. خداوند همه ی ما را از بدیها بدور نگهدارد



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.