لبخند سفيد

آقاي مدير مرد فهميده و با وقاري است او معمولا براي هر چيزي عصباني نمي شود .
او هر روز كه وارد اتاقش مي شود , چند برگي از كتاب مقدس را مي خواند و چيزهايي را با خودش زمزمه مي كند, بعد شروع به كارهاي روزمره مي كند.
خانم منشی سعی می کند کارهایش را در سكوتي خاص انجام مي دهد.
امروز از آن روزهاي متفاوت است , آقاي مدير وارد اتاقش مي شود و كمي قدم مي زند و خانم منشي را فرا مي خواند , كمي اخمهايش را در هم مي كشد و مثل يك نظامي شق و رق مي ايستد و مي گويد: از يكماه پيش تاكنون اتاقم را زير نظر دارم, اينجا خوب نظافت نمي شود و انگشتش را به ميز , كمد و صندلي مي كشد و رگه هاي خاك را به او نشان مي دهد سپس مي گويد : به بخش اداري بگوييد كه سريعا پيگيري كنند ,‌ بله آقاي مدير ‌حتما .
سه روز بعد از تذكر آقاي مدير او به خانم منشي مي گويد : به مدير اداري بگوييد نظافتچي بايد عوض بشود ,‌ تندي و عصبانيت در كلامش ديده مي شود, خانم منشي كه شگفت زده است مي گويد :
آقاي مدير! بدستور بخش اداري آقا سبحان هر روز عصر وقتي كه تشريف نداريد اتاقتان را نظافت مي كنند.
‌آقاي مدير نگاه مشكوكي به او مي اندازد و مي گويد , لطفا پيگيري كنيد , ظاهرا از موضع خود كوتاه نمي آيد.
خانم منشي در نبود آقاي مدير اتاق را كاملا وارسي مي كند, بعد متوجه تجمع گرد و خاك در جاهايي مي شود كه دور از چشم مانده است , او آقا سبحان را فرا مي خواند .
آقا سبحان جوان خوش سيمايي است كه بدليل مشكلات مالي مجبور به ترك دانشگاه شده و در آنجا مشغول بكار شده است , با اينكه لبخند به لب دارد اما كمتر صحبت مي كند, او اكثر اوقات يك دستمال گردگيري در دست دارد كه بحسب عادت همه جا را با آن پاك مي كند , بوي تند عرقش زبان زد همه است .
وقتي وارد اتاق مي شود به خانم منشي مي گويد : راضي هستيد خانم , همه جا را مثل دسته گل تميز كرده ام , خانم منشي بي مقدمه مي گويد : آقا سبحان با من بياييد, لطفا“, بعد جاهايي را كه بنظرش كثيف است به او نشان مي دهد،
آقا سبحان عصباني مي شود اما سعي مي كند كه خشمش را كنترل كند, با اين حال لحن عصبانيت ,تن صدايش را تغيير مي دهد و مي گويد: اما من ديگر نمي فهمم كه چطور بايد اين اتاق را تميز كنم, بنظرم اينها همه بهانه است كه من را از كار بيكار كنيد .
خانم منشي او را به آرامش دعوت مي كند و مي گويد: تا زمان بازگشت آقاي مدير از جلسه, دوساعت وقت داريد كه كارتان را درست انجام دهيد و در اين زمان من هم اتاق را ترك مي كنم .
با بازگشت خانم منشي به اتاق, اين بار همه جا واقعا تميز و كفپوشها سفيد شده است, با اينكه بوي عرق هنوز قالب است اما او الحق كه كارش را درست انجام داده است .
خانم منشي با ديدن اين صحنه با خودش فكر مي كند براي جبران زحمات آقا سبحان بايد از آقاي مدير پاداش خوبي براي او درخواست كنم ,‌ با آمدن آقاي مدير لبخند رضايت بر لبانش شكوفا مي شود,‌ همه چيز ختم به خير مي شود.
عصر از راه مي رسد و يك روز كاري به سرانجام مي رسد , خانم منشي كيف و پالتويش را بر مي دارد و از آقاي مدير خداحافظي مي كند, هواي عصر پاييز به سردي صبحهايش نيست ,‌ او نيازي به پوشيدن پالتو ندارد .
صبح فردا خانم منشي با پوشيدن پالتويش با صحنه عجيبي روبرو مي شود ,‌ قسمتي از جلوي پالتوي مشكي رنگش گل مالي شده است او هرچه فكر مي كند چيزي به ذهنش نمي رسد , قسمت گل آلود را با آب مي شويد , اما آنها پاك نمي شوند لكه ي بزرگ و زرد رنگ همچنان باقي مي ماند, خانم منشي با تعجب پالتو را بو مي كشد و بوي تند سفيد كننده لباس به مشامش مي رسد , او پالتو را با خود به اداره مي برد و از آقا سبحان مي خواهد كه در اتاقش حضور پيدا كند.
آقا سبحان وقتي وارد اتاق مي شود, چشمش به پالتو مي افتد , خانم منشي از او توضيح مي خواهد.
او در پاسخ مي گويد : همانطوري كه شما گفته بوديد سعي كردم همه جا را تميز كنم تا سفيد شده و برق بزند, بعد با همان لبخند هميشگي اتاق را ترك مي كند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

ح شریفی ,سبحان بامداد ,حمیدرضا محدثی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,الف.اندیشه ,ابوالحسن اکبری ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سحر ذاکری (16/9/1394),شهره کبودوندپور (16/9/1394),الف.اندیشه (16/9/1394),زهرابادره (16/9/1394),نرجس علیرضایی سروستانی (16/9/1394),زهرا بانو (16/9/1394),احمد دولت آبادی (16/9/1394),اهورا جاوید (16/9/1394),همایون به آیین (16/9/1394),حسین روحانی (16/9/1394),فرزانه رازي (16/9/1394),رضا فرازمند (16/9/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (16/9/1394),ابوالحسن اکبری (17/9/1394),آرمیتا مولوی (17/9/1394),حمیدرضا محدثی (19/9/1394),همایون طراح (19/9/1394),سبحان بامداد (19/9/1394),کریم پورکرم (20/9/1394),شايسته دولتخواه (24/9/1394),شايسته دولتخواه (26/9/1394), ناصرباران دوست (26/9/1394),زهرابادره (آنا) (27/2/1395),شايسته دولتخواه (12/7/1396),پروين خواجه دهي (20/9/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 09:15

سلام شایسته عزیز
چه عجب این ورا
تعلیق داستانت رو دوست داشتم هرچند می توانست پایان بندی بهتری داشته باشد
نویسا باشی
تنور دلت گرم و روشن:x @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 12:01

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درودي از صميم قلب به شهره ي عزيز خوبي ؟ اميدوارم هر جاي اين جهان پهناور كه هستي سلامت باشي , شاد باشي و ايام بكام.
ممنون كه خواندي , در ارتباط با پايان داستان برادر خوبم آقاي احمد آبادي هم اشاره كردند كه قطعا بازنويسي خواهم كرد و سپاس از توجه تون .


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 10:44

نمایش مشخصات زهرابادره سلام خانم دولتخواه عزيز م
داستاني يا نگارشي زيبا و مضموني اجتماعي بود كه كشش لازم را داشت اما ناراحت شدم چرا آقا سبحان روي پالتو منشي مهربان سفيدكننده ريخت كاش از خصوصيات سبحان بيشتر مي نوشتيد .
برايتان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 11:50

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه سلام به خواهر بزرگوارم
خوبين ؟
در جامعه افراد زيادي هستند كه متاسفانه صورت زيبا اما سيرت خوبي ندارند بسياري از اين رفتارها ناشي از يك اختلال روانيه و مربوط به قشر خاصي نيست متاسفانه بعضي از آنها بسيار ماهرانه رفتار مي كنند و بعضي هم بسيار ساده لوحانه , اين افراد را بايد در شرايط خاص ديد و قضاوت كرد اين داستان يك ماجراي واقعيست و چون شخصيت سبحان مربوط به يك شفل و حرفه ي خاصي مي شد سعي كردم كه با اشاره اي هر چند مختصر به انتقال پيامي بپردازم كه بيانگر يك صفت و نماد زشت هست صفتي انتقام گير و قرض ورزانه كه بقيه برداشتها را به خواننده گرامي مي سپارم
شاد باشيد , و آرزوهايي رنگي داشته باشيد.
با احترام وافر


@زهرابادره توسط سبحان بامداد Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 23:18

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام کاکو خصوصیات سبحان هر چی خواستین خودوم میگم:D :D :D :D :D


@زهرابادره توسط سبحان بامداد Members  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 23:32

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

یه داستان اجتماعی بود که کاکو سبحان به خاطر مشکلات مالی درس و زندگیشو کنار گذاشته و شده حمال یه شرکت...البته ناگفته نمامند که اونا که میرن دانشگاه و 4 سال یا 6 سال یا 10 سال میخونن هم دنبال همین کرسی جناب آغا سبحان داستان شما هستن!!!

عرض ادب خلاصه خانم دولتخواه بزرگوار. ببخشید دیر اومدم ولی دیر رسیدن بهتر از ...
آغا دمتون گرم ما رو به درجه رفیع نظافتچی اداره رسوندین ، ایشاللو اداره ای پیدا بشه که دستمالی بکشیم:D :D :D :D


@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


********************************
دلم خیلی گرفته ، کاش زنگی میزدی امشب
الو میگفتی و حرف ِ قشنگی میزدی امشب

به دیدارم شبیه ِ پیش از این می آمدی ای کاش
به سوی ِ پنجره آهسته سنگی میزدی امشب

خودم شکل ِ دری را میکشیدم باز بر دیوار
تو هم با بوسه آن را آب و رنگی میزدی امشب

اتاقم دره میشد میشدی ماه ِ تمام من
دم از دیوانگی های ِ پلنگی میزدی امشب

کنارم راه میرفتی برایم شعر میخاندی
قدم با چشمهای ِ شوخ و شنگی میزدی امشب

سرانگشتت مرا می برد تا انگور و موسیقی
لبالب از پیاله تار و چنگی میزدی امشب

پرستارم ! چه می گویم ؟ به هذیانم نخند این قدر ..
چه میشد بی هوا حرف از سرنگی میزدی امشب

از اقیانوس می آیم به سوی ِ ساحل امنت
سری ای کاش تا نعش ِ نهنگی میزدی فردا ..



شهراد میدری



بسی شاد شدیم .خوشم اومد هم نامم تو داستانه!!!
شادمان و سلامت و موفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:24

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود برادر خوبم آقا سبحان گرامي
ممنون كه مثل هميشه همراهيم مي كنيد , خودتان هم بهتر مي دانيد كه اين يك تشابه اسمي هست و الا قصد جسارت نداشتم . از شعر زيباتون هم ممنون.


نام: ح شریفی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 14:58

نمایش مشخصات ح شریفی سلام خانم دولتخواه
در ابتدا مدیر را سختگیر نشان دادید و منشی را دلسوز ، جوان را خوش سیما بیان کردید ، سپس او را آرام با لحن تندش به ما نشان دادید ، در نهایت منشی دلسوز از همان جوان خوش سیما ضربه خورد ، شاید جوان فکر کرد که منشی به او سخت می گرفت تا خود را جلوی مدیر خوب نشان دهد و به همین ترتیب از او تقاص گرفت .
به شما خسته نباشید عرض میکنم ، اما داستان شما ریتم گزارشی داشت ، در برخی جاها دیالوگ های منشی و مدیر را با هم ادغام کردید .

موفق باشید @};- @};-


@ح شریفی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:46

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود آقاي شريفي گرامي قبل هر چيز سپاس از حضور سبزتان .
متاسفانه برخي از رفتارهاي جامعه ما بر اصول واقع گرايي استوار نيست به همين خاطر رفتارها صرفا با برداشتها و قضاوت هاي فردي تجزيه و تحليل مي گردد.
عرفها و عادتهاي بداجتماعي , بحرانهاي روحي و كاستيهاي شخصيتي همه و همه يكي از بزرگترين معضل در جامعه كنوني بحساب مي آيد بنظر من مدير , منشي و سبحان هر سه بطور مشترك نقابي از دو شخصيتي بودن بر چهره دارند كه اگر اينگونه نباشند به صراحت افرادي ساده لوح و آسيب پذير خطاب مي گردند هر كدامشان به نوبه خود با خصوصيات فردي و كاستيهاي رواني دچار نوعي از اختلال شخصيت هستنداگر بصورت گسترده به آنها پرداخته مي شد داستان بسيار طولاني تر مي شد، نمونه هاي بارز آن را هر روز در اطرافمان مي بينيم و غير قابل انكار است با اين توصيف با نظر شما موافق هستم اما متاسفانه اين گريزي كوتاه و بسيار گذرا بود بر فرهنگ حاكم در جامعه كنوني. شاد باشيد و موفق


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 16 آذر 1394 - 20:30

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا

ودل انگیز

دست مریزاد@};- @};- @};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:28

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود استاد ارجمند
سپاس از دلگرميتان و اميدوارم كه هميشه مهر و خوبيها همراهتان باشد.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 22:27

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:27

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بيكران بر شما برادر بزرگوار
ممنون از حضور شما.


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 17 آذر 1394 - 00:26

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در چهار شنبه 18 آذر 1394 - 08:51

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بيكران
آرميتاي عزيز ممنون كه خواندي


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 آذر 1394 - 09:42

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب .
خوشحالم بعد از خیلی دیر ، داستان شما را می خوانم. داستان دوست داشتنی بود . تظر جناب شریفی قابل توجه است . امیدوارم حالتان هماره خوب باشد و دست به قلم .


@حمیدرضا محدثی توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در یکشنبه 22 آذر 1394 - 07:26

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود بيكران بزرگوار
ممنون كه خوانديد , و از لطف بيكران شما سپاس.
در پناه خداوند مهربان باشيد


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 26 آذر 1394 - 13:00

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم دولت خواه گرامی ! سلام و عرض ادب
داستان زیبایی بود . از خوانش ان لذت بردم .
ممنونم از لطف شما
و تشکر بخاطر اینکه برایمان می نویسید .
دلتون بنشاط
روزگارتون سرشار از سلامتی و سعادت
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شايسته دولتخواه Members  ارسال در دوشنبه 30 آذر 1394 - 15:07

نمایش مشخصات شايسته دولتخواه درود دوست بزرگوار
ممنون كه خوانديد خوشحالم كه حضور پيدا كردين .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.