یلدای ما

مردبا شور و شوق وسائل پذیرائی شب یلدا را خریداری کرد آجیل گرفت با انار وهندوانه آورد منزل وگوشه ای گذاشت به امید اینکه شب هنگام دو دختر ونوهایش با پسرش وهمسرش بیایند برای مراسم شب یلدا او فکرهائی در سر داشت وبرنامه ریزی هائی کرده بود میخواست به هر کدام یکحرفی بزند چون علاقه به شعر خوانی داشت برایشان شعر حافظ وسعدی بخواند وحکایاتی تعریف کند تا ساعاتی را در کنار هم خوش باشند او مادر خود را هم دعوت کرده بود که بیاید با آنها باشد اواز برادرش که او هم اهل شعر و ادب بود خواست در آن مجلس باشد مرد شغلش طوری بود که عصرها سر کار میرفت شب ساعت هشت ونیم بخانه می آمد واغلب شبها در خانه او فرزندانش بودند ولی آنها بفکر کار خود بودند وبامادرشان گرم میگرفتند مرد بیشتر اوقات تنهایی تلوزیون تماشا میکرد
یا چیزی را مطالعه مینمود آن شب وقتی مرد وارد خانه شد بر خلاف انتظارش دید خانه سرد است وسکوت همه جا را فراگرفته است همسرش را دید که تنها یک گوشه ای نشسته وقصد دارد بخوابد مرد گفت امشب کسی اینجا نمیاید زن گفت بیایند برای چه مرد گفت برای شب یلدا اوگفت هیچکس حوصله این کارها ندارد مرد گفت مهری دخترم نماید زن گفت مهری با حمید همسرش دعوا کرده واز خانه بیرون نمیاید
مرد گفت زری چطور او هم نمیاید زن گفت خبر او ندارم مرد به زری دخترش تلفن کرد گفت امشب اینجا نیامدی زری گفت مگر امشب چه خبر است مرد گفت شب یلداست زری گفت امشب شب یلداست اصلاً حواسم نبود مرد در حالیکه بغض گلویش را گرفت گفت بله اگر متوانید بیائید او گفت مهری وفرهاد آمده اند مرد گفت نه زری گفت ولش کن باشه برای فردا شب مرد ناراحت از کنار تلفن برخاست سراغ فرهاد پسر تازه دامادش را گرفت وبه او زنگ زد فرهاد گفت ما امشب منزل پدرزنم دعوتیم و نسرین هم اصلاً تمایلی ندارد به آنجا بیاید ومیخواهد به خانه پدرش برود اتفاقاً درهمان موقع باران شروع کرد بباریدن مرد زنگی به برادرش زد او هم گفت الان که دارد باران میاید ماهم با موتور هستیم نمیتوانیم بیائیم مرد آمد جلوی تلویزیون نشست رفت وسائل شب یلدا را که با شور وشوق خریداری کرده بود آورد جلوی خود گذاشت همسرش انگار نه انگار وبا او همکاری نکرد وبلند نشد خب البته او بیشتر میخواست در کنار دامادها ودخترانش باشد وبا وجود آنها به شور و شعف در میامد مرد مدتی به چیزهایی که خریداری کرده بود نگاه کرد وبه آن چیزهایی فکر کرد که موقع خرید این اجناس در ذهن خود داشت که با چه شور وشوقی آنها راخواهند خورد
مرد گفت بروم مادرم را بیاورم واینکارا کرد ومادرش را آورد مادر وقتی آمد گفت پس بقیه کجا هستند مرد جریان را گفت مادرهم گفت منهم اگر میدانستم نمیامدم توی این هوای بارانی مرد گفت بیا بنشین این هندوانه را بخوریم بعد هندوانه را قاش کرد از بد روز گار هندوانه هم چندان تعریفی نبود ولی خوب برای شب یلدا بد نبود مقداری را خودش برداشت ومقداری را به مادرش داد همسر مرد هم از جا برخاست ولی سر حال نبود مرد دیوان حافظ را برداشت و آنرا ورق زد خواست غزلی بخواند شنونده نداشت مادرش بیشتر اهل قران ودعا بود وبه شعر اهمیتی نمی داد همسرش را هم که گاهی موقعها برایش شعر میخواند روی خوش نشان نمیداد مرد بغض گلویش را گرفت وباخود خواند ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می انگاشتیم ....
اما مادرش هندوانه و اناررا خورد ومرد با دلسردی همراه مادرش وزنش به تماشای تلوزیون پرداختند بیشتر چیزها دست نخورده باقی ماند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (7/10/1396),مجتبی صمدیار (8/10/1396),آرمیتا مولوی (9/10/1396),فاطمه خجسته (10/10/1396),زهرابادره (آنا) (12/10/1396),فاطمه رنجبر (13/10/1396),عباس کارگر (19/10/1396),

نقطه نظرات

نام: فاطمه خجسته کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 10 دي 1396 - 10:55

نمایش مشخصات فاطمه خجسته @};- @};- @};-


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 دي 1396 - 12:18

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقای کارگر عزیز
داستان عالی از پسرفت سنت ها و آداب و رسوم نوشتی
وضع خیلی از خونه ها امسال همینطور بود در شب یلدا
و مردم دیگر دل و دماغ درستی ندارند چرایش را باید جستجو کرد
لذت بردم از این داستان
شاید بعضی ها به خود آیند
سپاس از قلم تان



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.