" نکند وقتش باشد؟! "



بی لحاف و پتو کنار رادیو خوابش برده بود، از خستگی چین-های صورتش فرصت نکرده بودند در پس چهره اش پنهان شوند. زیر سرش بالش هم نگذاشته بود. کسی هم نبود که اینکار را بکند. جزوه های روی میز بوی نم باران گرفته بودند از بس که امروز باران باریده بود. خیس شدن جزوه های درس تقصیر نرگس نبود اصلا تازگی ها بچه توی شکمش زیادی وول می خورد و وقت و بی وقت لگد پرانی می کرد. یکی باید به این ور پریده می گفت وسط آرزوی های مادرت چرا بی خبر سبز شده ای؟مگر علف هرزی تو ؟نرگس از همان اول دلش می خواست معلم شود، توی بچگی هایش هم حتی، آن موقع ها که حجاب توی مدرسه باب نبود؛ دزدکی توی کوچه پس کوچه های ذهنش به معلم شدن فکر کرده و در خیالاتش چندین بار سر شاگرد هایش داد کشیده بود و ته دلش کلی به نگاه های متعجب شاگرد ها خندیده بود. همیشه عاشق بچه ها بود، مگر می شود بچه را دوست نداشت یا دست رد به سینه ی توی راهی زد که بی اختیار به شکم مادرش پناه برده است. این فکر ها حتی در خواب هم دست از سر نرگس ور نمی داشتند. دلش را به کدامین رویا خوش می کرد ؟تنهایی هایش یا ذوق و شوق بی پایانش به درس دادن و معلم شدن که تا هفت ماهگی جنینش هم باز ول کن کلاس های درس نبود. دیپلم را می گرفت همه چیز تمام می شد، می توانست به فرزند توی راهیش بگوید که نترس بچه! مادرت معلم است، نترس که بیوه شده، مرگ نیست که چاره نداشته باشد، همراه تو با تمام تنهایی ها می سازم. چشم هایش تازه گرم خواب شده بودند که در منزل به صدا در آمد.
همان بار اولی که زنگ را زدند بیدار شده بود، چه کسی می توانست پشت در باشد؟ چهار دست و پا از روی فرش ماشینی گل قرمز پا شد. چادر نقش شبش را از روی گل های قالی برداشت. نور کم سویی از گوشه ی پنجره روی فرش پاشید. باران دیگر بند آمده بود. تا دم در برسد چشم هایش حسابی باد کرده بودند.
دمپایی های نیمه خیس روی پله های حیاط را پوشید.نزدیک بود پایش یکسره سر بخورد. دست به کمر شد و مثل پنگوئن ها تا دم در رفت: کیه؟ کیه؟ کسی از آن سوی دیوار گفت: باز کن دختر جان منم. صدای حاج ابراهیم بود انگار. چادر را کیپ تر گرفت.
چه عجب یادش افتاده بود به عروس حامله هم سر می زنند. در را که باز کرد، مهری مادر شوهرش رویش را آنطرفی گرفته بود: بفرمایید تو خاله جان، خوش آمدید، چرا در می زنید خانه خودتان است دیگر کلید هم که دارید، چه عجب از این طرفا حاج ابراهیم؟ نرگس همان دم در تیکه اش را انداخته بود. مهری هم خاله اش بود هم مادر شوهرش اما چرا باید خاله جان صدایش می کرد؟ مهری در پس چشم های نرگس بد جور به فکر رفته بود. شاید این حرف یعنی نمی گذارم بچه ام را به اسم مادربزرگ از دستم در بیاوری. شاید هم می خواست بگوید تسلیم، حوصله دعوا های عروس مادر شوهری را ندارم اصلا . نرگس بعد از همه وارد اتاق شد حتی بعد تر از بچه ی توی شکمش. بفرما نرگس خانم، مهری برایت ترشی بار گذاشته بود. حاج ابراهیم این را گفت و دبه را همان جا زمین گذاشت. نرگس تشکر کرد و دبه را برداشت و به آشپزخانه برد. همان جا آب روی اجاق گذاشت که جوش بیاید. دردی هر بار آرام آرام از بیخ گردن نرگس تا لگنش می خزید. زمین نمدار بدن نرگس را به کلی خشک کرده بود. سرما خورده بود انگار.
برگشت و لبخند زنان به گوشه ای از اتاق خزید. مهری هنوز فکر می کرد که در شهید شدن پسرش نرگس مقصر بوده. همین الانش هم دلش حسابی آشوب بود: اولش مهر و محبتش را از من گرفت بعد خودش را، اما ته دلش کلی برای نرگس عشق و محبت کنار گذاشته بود، ناسلامتی خواهر زاده اش بود غریبه که نبود. دنبال حرف اول می گشت تا شاید جرقه ای باشد برای ارتباط دوباره. حاج ابراهیم همین طور الکی نگاهی به ساعت خود کرد و گفت: نرگس خانم حال نوه ما چطوره؟ نرگس فوری جواب داد: به مرحمت شما عالیه حاجی.
حاج ابراهیم دست در ریش هایش کرد و ادامه داد: چی بگم والا؟ این چند ماهی که نبودیم سرمون بد جوری گرم بود. من به کار و مغازه، مهری هم که خودت بهتر می دونی، روحیه براش نمونده.
نرگس خم شد و میوه های توی بشقاب را به حاجی و مهری نزدیک تر کرد: بفرمایید همین امروز خریدمشان.
مهری خم شد و سیب قرمز درشتی برداشت و با یک حرکت دو قاچش کرد: حاجی سیب می خوری؟
ابراهیم خودش را جمع کرد: نه مهری جان و دندان هایش را نشانش داد.
مهری نفسش را صاف کرد حالا دیگر حرف زدن راحت تر شده بود: روحیه من سر جاشه. اگه به من بود صد سال سیاه...
ابراهیم وسط حرف هایش پرید: زن، ول کن اون حرفا رو، دخترم خودت می دونی که هیچی ته دلش نیست. نرگس چشم هایش را گرد تر کرد: نه حاجی بگذارید حرفشو بزنه، مهری خانم انگار یه چیزی هم طلب کاری! توی همین چند جمله هم کلی نفس کم آورده بود. درد کمرش هربار بیشتر و بیشتر می شد. توی خودش جمع شده بود و نفسش خیلی عمیق نمی شد. نکند وقتش باشد؟!
صدای چس چس کردن کتری بی اختیار نرگس را از جا کند. آب تازه جوش آمده بود. زیر کتری را خاموش کرد. مهره های کمرش به هم ساییده می شدند و فقط نرگس بود که صدای گیژ گیژ شان را خوب می شنید. برگشت سر جایش.
مهری همین که چشمش به نرگس افتاد صدایش را بلند تر کرد: پسرم را چند بار فرستادی مرگ بر آمریکا بگه، داد بزنه مرگ بر شاه هان ور پریده؟ شاه گور به گور شد رفت خب چی عایدت شد؟ تنهایی لیاقت توه، زبون دراز، محمدمو به کشتن دادی که راحت تر معلم شی هان؟ هفت خط، تو یکی رو خوب می شناسم. ابراهیم هاج و واج مانده بود که چه بگوید. فقط گاهی سرخ می شد و بعضا رنگ می باخت. نرگس را یکسره درد در خودش پیچیده بود، دلش می خواست زبان باز کند و بگوید که هنوز مثل بچگی هایش، که بعد از فوت پدر و مادرش در آغوش خاله مهری اش پناه یافته بود دوستش دارد اما درد به کلی سردرگمش کرده بود.
: مهری خانم، من پسرتو نکشتم، خودش مرد بود پای حرفاش جونشو داد. من فقط مانعش نشدم، همین الانش که من تک و تنها نزدیک 7 ماهه تو این خراب شده شبمو صبح می کنم همش از قطره قطره خون محمده. اون خودش هم با درس خوندن من مشکلی نداشت. این شمایی که تحمل پیشرفت منو نداری .واه واه خدا به دادت برسه حاج ابراهیم.
همین را که گفت انگار جگر مهری را چنگ زده باشند مهری مثل پیاز داغ در جایش جلز ولز کنان گفت: هاپ و هاپ و هاپ بیا منو بقاپ، دختره چش سفید. از خون پسر من ببین چه خیرات می کنه، خیر سرش.
حاج ابراهیم یکهو از روی گل های قرمز قالی¬ که با تاریک شدن هوا پژمرده شده بودند بر خواست، همین که مهری هم پا شد، ته دل نرگس بد جوری ضعف رفت. دلش می خواست بگوید کجا می روی خاله؟ من یتیم را کجا تنها می گذاری؟ ببین چقدر دوستت دارم، کج خلقیم را نبین نمی بینی آبستن شده ام؟ بنشین که از درد دارم می میرم. بیا دوباره مثل کودکی هایم به من عروسم، عروسم بگو، کجا داری دور می شوی از من و از خودت.
اما کی حرف زدن هایمان حرف دلمان بوده که این دومیش باشد. به زور از جایش بلند شد و به سختی شروع به حرف زدن کرد: حلالت نمی کنم زن، فردا روز قیامت همان پسرت را هم واسطه بیاندازی نگاهت هم نمی کنم برو عیبی نداره اصلا بری دیگه برنگردی.
مهری دم در حیاط منتظر ابراهیم بود. ابراهیم با دلهره گفت: مثلا آمده بودیم که ببریمت خانه خودمان، آنجا باشید همدیگر را می کشید. خودم هر هفته بهت سر می زنم نرگس جان.
مهری جلو تر آمد با حرص و عصبانیت به پشت در شیشه ای اتاق زد: دِ مرد بیا دیگه و ابراهیم سراسیمه خانه را ترک کرد و هر دو از کنار حوضی که ماه رویش تازه جا خوش کرده بود رد شدند و توی حوض اما وارونه وارونه دیده می شدند که گویی بر می گردند و اصلا فکر رفتن را هم نکرده بودند هیچ وقت.
در حیاط را که بست ترس تمام اتاق را فرا گرفت. دردش بیشتر شده بود و نمی توانست خم بشود.
کلید را که زد. چراغ روشن شد نور روی فرش خانه پاشید و تاریکی تا آستانه در عقب نشست. مهره های کمرش یک به یک جدا می شدند انگار. درد تا مغز استخوان هایش نفوذ کرده بود. نکند وقتش باشد ؟!
به متکی چسبید و آرام آرام روی زمین دراز کشید. درد چشمانش را به سنگینی برده بود. هی به شکم وامانده اش چنگ می زد و کمرش را بالا می داد. حدس می زد که صورتش حسابی سرخ شده باشد. دهانش از درد وا مانده بود. یک لحظه چشمانش را بست.
: فلزات قلیایی با از دست دادن یک الکترون به آرایش گاز نجیب می رسند.
حواسش کجا بود؟ به شوهرش محمد که شهید شد و او شاید یک چیزی شبیه همان الکترون از دست داد. همان جا سر کلاس بود که بدنش به لرزه افتاد. ترسید که نجیب نباشد ترسید که فرموش کند چه عهدی با محمد کرده یا که در حرف های مهری غرق شود و خود را قاتل محمد بداند. یکباره معلم داد زد: خانم حواستون کجاس؟
چشمانش را دوباره باز کرد آب دهانش از گوشه ی لبانش روی گل های رنگ باخته¬ی قالی ریخته بود. زود دور لبش را پاک کرد. گزگز کمرش سرما و گرما را به کلی از یادش برده بود. درست مثل همان روز های تظاهرات که چادر گل¬گلی ¬اش را به کمر می بست. بی خیال از همه چیز با محمد به تظاهرات می رفت. شنیده بودند شاه مراسم عزاداری امام حسین را به خون خواهد کشید برای همین از اول محرم با دسته های عزاداری به خیابان ها آمده بودند.نرگس از توی حیاط صدایی شنید. نیم خیز شد. لای در باز بود و محمد لنگ لنگان در را هل داد و خونین و مالین از جایش بلند شد:خاک به سرم شد محمد جان چت شده؟ محمد شال سیاهش از گردنش در آورد و روی تاقچه گذاشت :چیزیم نیس نگران نباش، وحشی ها اسلحه دادن دست ارتش، همینطور جوون هارو بستن به گوله، من که مسلح نبودم باتومم زدند. نرگس پنبه و بتادین به دست جلو آمد: خدا نابودشون بکنه، الهی دستشون بشکنه، اینهمه آدم توی این شهر هست تو نری چیزی می شه ؟نه، والا نه بلا نه، از فردا تظاهرات بی تظاهرات. شوهرم رو از سرراه پیداش نکردم که می شینی ور دست خودم فرش می بافی. محمد خندید، از زیر شکمش اعلامیه ای درآورد: شاه گفته خیابون کالج رو دشت کربلا می کنه واسه عزادارا، بازم می گی نرم؟ می دونی چرا امام حسین تنها موند؟ چون مردم همه می گفتن چرا ما بریم؟اینهمه آدم ما نباشیم که چیزی نمی شه.نرگس جواب را از قبل ازبر بود، خنده ی کوچکی روی لبش نشست: هرچی شما بگی آقا، دیشب داشتم فکر می کردم اگه یکیمون تو تظاهرات شهید شد اونیکی چیکار می خواد بکنه. من که تا آخر عمرم تنهای تنهای تنها می مونم این از من. اما یکی رو واسه تو نشون کردم، همین دختر همسایه بغل عالیه خانم اینا، دختر خوبیه. محمد کلاه را از سرش برداشت و سرش را خاراند: واقعا؟ خوبه والا گفتی همسایه بغلمون دیگه، آره راس می گی به روی چشم و خنده کنان اعلامیه را زمین می زاشت. نرگس عصبانی شد، ابرو هایش روی هم تاب خوردند و چشمانش را جمع کرد با تقلا گفت: من یک چیزی گفتم، تو چرا تایید می کنی؟ اصلا هم دختر خوبی نیس.زود باش بگو که تو هم بعد من زن نمی گیری.محمد دست نرگس را گرفت و تا زانو خم شد، چشم نرگس بانو،قول می دم قول، قول. نرگس یکهو به هوش آمد دستش گرم بود کمی تب داشت.
چشمش به قاب عکس روی دیوار قفل شده بود. به عکس محمد که جای روبان سیاه کنارش خالی بود. چه روبانی؟ چه سیاه بازی؟ مگر شهید نشده؟ مگر همین جا ها نیست، او که نمرده است اصلا. خبرش هست که زنش چطور سر زا درد می کشد. شاید دست در دست بی حس نرگس گذاشته است. این فکر ها کمی دردش را التیام می داد. آن طرف مغزش کسی سر به فریاد گرفته بود: مرد ستون خانه است، پایه و اساس است. مرد نباشد خانه سقفش هم سست و بی روح است. عنقریب است که روی آدم خراب شود. چشمش به سقف بود. احساس کرد دارد می ریزد روی سرش داد زد یا خدا¬ ! و دستش را روی سرش گذاشت. دیگر داشت از حال می رفت. توی گوشش آرام صدای آشنایی پیچید: من همین جا هستم.
گوش هایش سوت کشیدند اما ته قلبش فانوس امیدی روشن شد. تمام تنش له شده بود اما دست از تلاش بر نمی داشت. دست هایش را تکیه گاه کرد. باید کمک خبر می کرد. پاهایش را به زمین فشرد. دستش را به متکی نزدیک کرد. شنیده بود از همسایه هایش زنی تازگی ها ماما شده است. دستش را به دیوار چسباند. دیگر کمرش را حس نمی کرد. انگار همه ی بدنش خواب رفته بود. چشمانش یک لحظه سیاهی رفت، صدای من همین جا هستم تازه توی دهانش مزه کرده بود. سرش سنگین تر شد. سایه ی گربه ی روی دیوار حیاط بی خودی ترساندش. بدنش به لرزه افتاد، دستش روی رنگ روغنی دیوار لیز خورد. اول آرنجش به زمین خورد بعد سرش. چیزی از هم وا شد. درد او این بار بیشتر و بیشتر شده بود. چشمانش را بست.
: بمیرم خاله چیزیت که نشد؟
: نه خاله جان پایم از لبه ی حوض سر خورد. بیچاره ماهی ها ترسیدند.
: خاله قربانت شود، مادرت را خدا رحمت کند جانم. مواظب باش او تو را به من سپرده است.
: چشم خاله، فقط محمد را بی خودی سر دعوا با من نزن.
چشمانش را باز کرد. قطره ی عرق از روی پیشانیش سر خورد و لای موهایش آرام گرفت. استخوان های کمرش خورد می شدند و نمی شدند و او نفس های آخرش را می کشید و نمی کشید. به کدامین گناه چنان دردی را باید تحمل می کرد؟ چه اشتباهی کرده بود؟ کجا پا کج گذاشته بود؟
یک لحظه درد توی سرش پیچید. توی حوض شکمش ماهی کوچک او همچو موج کوتاه بی خبر از غم و عشق یا جدایی ها قطعا می غلتید و شنا می کرد. کله اش داغ کرده بود نفسش تنگ شده بود. نرگس کوچک خاله توی حوض وسط خانه پی ماهی می گشت.
ماهی قرمزکی لب آب آمده بود. نرگس یک لحظه سرش را سمت خانه چرخاند. ماهی کوچک قرمز یکهو از آب پرید بالا و دوباره به آب افتاد. آب روی صورت نرگس پاشید.
ناگهان به هوش آمد. توی شکمش هر بار دردی تازه را معنی می کرد. از غلت زدن های یکهویی چندشش می شد: بچه ی چابک بس است دیگر آرام بگیر مادر، حال من خوش نیست. یکدفعه پلک هایش روی هم سر خورد.
توی حوض شفاف حیاط نقش وارونه ی محمد افتاده بود.
: اینقدر خاک بازی نکن، مریض می شوی ها! ماهی هوایی با تو هم هستم شلوغی نکن دیگر. بار دیگر از ته تهای حوض به هوا برخاست شالاپ، دیدی افتادی به آب؟ چشم خود را گرد کرد. ماهی آرام به او چشمک زد و این بار بی خبر از نرگس پرید.
: داد و فریاد، محمد جان ماهی افتاد لب حوض، ماهی افتاد لب حوض.
نرگس از ترس به یک گوشه گریزان بود، ماهی هم که لب حوض جان می داد.
روی گونه ی چپش مگسی نشست، نرگس سر زا به مگس هم فحش داد. کیسه ی آب بچه سر ضربه ی زمین خوردن بی صدا پاره شده بود. درد آخر کار او را می ساخت. بچه تقلا می کرد.
شالاپ شولوپ ماهی لب حوض بالا و پایین می پرید، محمد خنده کنان از جایش برخاست. دستانش را به هم چسباند و ماهی را دو دستی به آب انداخت.
کلید توی قفل خانه چرخید، دری باز شد، نرگس از پشت شیشه ها عکس مهری را توی حوض خانه دید. از دور زنی سوی نرگس شتابان بود.
ماهی دوباره توی حوض جان گرفته بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.4 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

علیرضا لطف دوست , ک جعفری ,شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,بنفشه تقوی ,عباس پیرمرادی ,لیلا حسن زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضا لطف دوست (25/9/1393), ک جعفری (25/9/1393),شهره کبودوندپور (25/9/1393),زهرابادره (25/9/1393),افسانه پورکریم (25/9/1393),عباس پیرمرادی (25/9/1393),آرمیتا مولوی (25/9/1393),فاطمه گتویی (25/9/1393),فاطمه گتویی (25/9/1393),علی ولی زاده (25/9/1393),ساناز پیری (25/9/1393),ابوالحسن اکبری (25/9/1393),حسین خسروجردی خسرو (25/9/1393),شهره کبودوندپور (25/9/1393),آریامنتقد (25/9/1393),احمد دولت آبادی (25/9/1393),محمد شاهکان (26/9/1393),آریامنتقد (26/9/1393),احمد دولت آبادی (26/9/1393),شايسته دولتخواه (27/9/1393),محمد شاهکان (30/9/1393),صفاقاسمی (1/10/1393),عباس پیرمرادی (5/10/1393),سعیده طهماسبی (6/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (8/10/1393),محسن رحیمی جونقانی (8/10/1393),اذرمهرصداقت (9/10/1393),محمد شاهکان (22/10/1393),اذرمهرصداقت (27/10/1393),حسین خسروجردی خسرو (1/11/1393),حسین خسروجردی خسرو (19/11/1393),امین قربانی (21/12/1393),محمد شاهکان (27/4/1394),همایون به آیین (6/5/1395),آزاده اسلامی (17/6/1395),گلنوش دهقانپور (7/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره   ارسال در سه شنبه 25 آذر 1393 - 13:18

سلام
الحمدالله ختم به خیر شد
خسته نباشید
موفق و مانا باشید @};- @};-


@زهرابادره توسط محمد شاهکان Members  ارسال در سه شنبه 25 آذر 1393 - 01:42

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام فاطمه خانوم
ممنون که وقت گذاشتین و خوندین من خیلی مشتاق بودم نقدتون رو هم بشنوم :) اگه دوس داشتین نقد هم بکنید خوشحال می شم :)


نام: صفاقاسمی   ارسال در دوشنبه 1 دي 1393 - 22:27

سلام .ارزوهاودردهای نرگسوخیلی عالی توصیف کردید.تاثیرگذاربودداستانتون.تبریک میگم.موفق باشید@};-


@صفاقاسمی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 04:02

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام ممنونم از لطفتون
و تشکر از وقتی که گذاشتین کاش نقد هم می کردین :)


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 3 دي 1393 - 14:03

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی سلام
در داستانتان راوی نقش دانای کل را دارد. به اسرار همه واقف است و همه‌چیز را یک‌تنه بیان می‌کند و به قضاوت می‌پردازد.
کاش سعی کرده بودید با گنجاندن بعضی از این حالات در کنش و واکنش‌های کاراکترها (شخصیت‌پردازی)خوانندگان خود از بعضی مسائل رمزگشایی کنند. در بسیاری از جاهای داستان رد پای عقاید نویسنده و حتی خود نویسنده به چشم می‌خورد. مثلاً در آن قسمتی که عقاید را راجع به مردان و نقش ستون خانه و .. اشاره نموده بودید. سعی کنید این نازک‌کاری‌ها را طوری در نوشته بگنجانید که خواننده برایش باورپذیرتر گردد.
تشبیه تقلای ماهی و بچه به داستان پایانی دلپذیر داده بود.
لحن داستان صمیمی و خودمانی داستان با موضوع داستان همخوانی دارد و این به جذب مخاطبان کمک می‌کند.
احساسات یک زن باردار را به زیبایی در داستان به تصویر کشیده‌اید.
توانایی‌تان را در نوشتن داستان‌های بلند بیشتر است. تصمیمتان را بگیرید.
شاد و پیروز باشید.


@عباس پیرمرادی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 4 دي 1393 - 08:00

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام
مممنون از نقدتون
با نظرتون موافقم نیت خوانی کار مخاطب هستش اما همیشه موقع نوشتن این بیم رو دارم نکنه متوجه نشن ؟!
سپاس از وقتی گذاشتین


نام: سعیده طهماسبی   ارسال در شنبه 6 دي 1393 - 13:01

زیبا بود.یه بازنویسی کنید قشنگ تر و یک دست ترهم میشه


@سعیده طهماسبی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در شنبه 6 دي 1393 - 14:47

نمایش مشخصات محمد شاهکان ممنون و سپاس گذارم از اینکه وقت گذاشتین و خوندین


نام: لیلا حسن زاده   ارسال در شنبه 15 خرداد 1395 - 12:17

سلام محمد جان، خیلی خوب می نویسی پسرم؛ من واقعا از خوندن داستانت لذت بردم؛ پیش بینی من اینه که تو در آینده ی نه چندان دور، یکی از داستان نویسان بزرگ میشی؛ البته در صورتی که ادامه بدی و بنویسی. توصیفاتت عالی و بکر هستن و می تونم بگم بی نظیرن، موفق باشی محمد جان، داستان "دیگر هیچ وقت ماهی..." رو هم خوندم؛ اون هم عالی بود، دست مریزاد؛ نویسا باشی و پاینده و موفق و موید به تاییدات الهی
@};- @};- @};- @};- @};- @};-



@لیلا حسن زاده توسط محمد شاهکان Members  ارسال در یکشنبه 16 خرداد 1395 - 00:00

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام
خوبید؟ ممنونم از لطفتون خانم حسن زاده عزیز. بی نهایت سپاس گزارم که وقت ارزشمندتون رو صرف داستان های من کردین. از حسن توجه تون هم خیلی خیلی ممنونم. ایشالا شمام موفق باشید.
مانا و نویسا باشید :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.