”دیگر هیچ وقت ماهی نخواهم خرید"


دور حوض قدم می زدم. آب شیر روی حوض، قندیل بسته بود و قندیل ها توی حوض فرو رفته بودند. با خودم گفتم دیگر هیچ وقت ماهی نخواهم خرید و چشم دوختم به اتاق های خالی و دیوار ها که صدا پس می دادند، داد زدم: کریم؟ صدا خورد کنج دیوار ها و باز همه جا را صدای کریم؟ کریم؟ کری؟ پر کرد.
ظرف ها را که آب کشیدم دست هام سرخ و بی حس شده بودند. فوری دویدم توی اتاق و در را بستم. در انگار که در زندان یا قفس باشد چند بار کوبیده شد و بعد بسته شد. . سرما از گوشه و کنار پنجره ها داخل می شد و چروک های پوستم کش می آمدند و آبی رگ هام را می پوشاندند. ملافه را دور خودم پیچیدم. چمباتمه روی صندلی نشستم. دست هام را دور پاهام حلقه کردم انگار که خودم را بغل کرده باشم. بافتنی ها را برداشتم میل را از نخ های به هم تنیده بیرون کشیدم. رج ها از هم باز شدند و بافتنی توی خودش وا رفت. دوباره شروع به بافتن کردم. به زهره گفته بودم که کلاه برایش نخرند خودم برای نوه ام کلاه می بافم. حالا که کلاه خریده اند دیگر چه اهمیتی دارد که من کلاهش را تمام کرده ام؟ نخ ها را که دور کلاف پیچیدم می توانم دستکشی برایش ببافم. اینطوری بهتر است، سرگرم هم می شوم.
گفتم کاش مثل زن فرعون بودم و همراه شوهرم خاکم می کردند. اصلا اگر مرا خاک می کردند چه ازشان کم می شد؟ من مال کریم بودم و باید با او به گور می رفتم. مثل لنگه کفش شده بودم. لنگ می زدم. نگاهم به کفش هایی بود که فاتحه می خواندند و از کنار تختم دور می شدند و گودی تخت بیشتر می شد و هر بار بیشتر تویش فرو می رفتم.
خانه خیلی سوت و کور بود. توی کوچه هم صدایی نمی آمد. از وقتی که برف یکریز می بارید خبری از بچه های توی کوچه نبود. پرده ی اتاق بالا را انداختم و از پله ها پایین آمدم. مثل همیشه شمردمشان یازده پله که پشت هم ردیف شده بودند. به عدد یازده فکر می کردم. سیامک توی کتابش دور اعداد فرد خط کشیده بود و یازده را هم توی دایره انداخته بود.
گفت: خان جون کمک کن عدد های فرد رو پیدا کنم. عینکم را به چشمم زدم و گفتم: سیامک جان من که بلد نیستم، تو بگو فرد یعنی چه بعد من هم کمکت کنم. مدادش را دستش گرفت و گفت: خانم معلممون گفته هر عددی که همه ی عدد های توش دو تایی باهم دوست شدن و یکیش تنها موند اون عدد می شه فرد.
به پله ی یازدهم که رسیدم با خودم گفتم من که همیشه تنها نیستم، هر وقت بخواهم همه ی بچه هام را دعوت می کنم تازه اگر طبقه دوم یک وجب بالاتر بود یک پله ی دیگر تنگ یازدهمین پله می خورد آن وقت پله ها هم زوج می شدند.
یادم نمی آمد کی نذر کرده بودم سفره حضرت ابوالفظل پهن کنم به سرم زد نذرم را ادا کنم نیت کرده بودم همه توی یک خانه جمع شویم و برای شادی روح کریم سفره پهن کنیم در های بین اتاق ها را هم از لولا ها جدا کنیم و از بالا سر خانه تا سرسراش پر آدم کنیم و روضه خوان بیاوریم تا روضه عباس (ع) بخواند.
نیت کردم آخر هفته سفره را پهن کنم دلم برای شلوغی اتاق ها تنگ شده بود. دلم می خواست یک لشکر آدم همیشه توی خانه رژه بروند و توی اتاق ها جا برای سوزن انداختن نباشد. دلم می خواست آنقدر سروصدا باشد که آدم توی صدا ها گم بشود و فکرش مشغول باشد. توی مغزش هم حتی آنقدر شلوغ باشد که فرصت فکر کردن پیدا نکند. کاموا ها را از دستم جدا کردم انداختمشان توی نایلون و روی فرش دراز کشیدم. نگاهم به سقف بود به نقطه ی سیاهی که اینطرف و آنطرف می رفت. خوب نگاهش کردم عنکبوتی بود که تار می بافت. توی راز بقا دیده بودم که عنکبوت ها تنهایی زندگی می کنند یا مجبورند که تنها باشند. عنکبوت تار می بافت تا مشغول بشود. وقتی هم مگسی توی دامش افتاد کلی با او ور برود و آخر سر هم بخورد یا نخوردش و باز تاری دیگری ببافد و خودش را سرگرم کند. توی همین فکر ها بودم که نقطه سیاه گم شد. کمرم تیرکشید، لباس هام از فرش نم کشیده بودند. روی فرش دست کشیدم انگار که خیس باشد و تنم، تنم شبیه چوبی خشکیده و موریانه زده بود که از خیسی زمین آماس کرده باشد. برخاستم و روی صندلی نشستم و دوباره دست توی نایلون کردم. کلاف ها را از توش در آوردم و شروع به بافتن کردم. نگاهم به مو هام بود به مو های ژولیده و سفیدی که بعد از کریم هیچ وقت شانه نخورد. به مو هایی که بی هدف روی کله ام سبز شده بودند. وقتی که هیچ کس نباشد که نگاهشان کند، به جهنم که حنایی باشند یا زیر نور خورشید به خرمایی بزنند اصلا کچل هم که باشم هیچ فرقی نمی کند.
حسن گفت: مادر تو رو خدا بلند شید هوا سرده، مریض می شید ها. و دخترم و عروس هام دستم را گرفته بودند و میخواستند بلندم کنند اما مگر می شد؟ مگر می شد زنی که شوهرش را، پاره ی تنش را از دست داده، به این راحتی ها دست از سر قبرستان بردارد؟ چادرم را دور خودم پیچیده بودم و به قعر چاله ای چشم دوخته بودم که قرار بود تا چند دقیقه دیگر قبر شوهرم باشد. باد از کنار پاهام توی چادرم می خزید و چادرم را می رقصاند و هر چه خاک روی قبر مرده ها بود به هوا می برد و روی سرم خالی می کرد. صدای لااله الى الله که فرو نشست کریم را آوردند . دورش کفنی پیچیده بودند و لای کفن باز بود و مهر روی پیشانی اش گذاشته بودند. پرسیدم گفتند تربت کربلاست. نزدیکتر که شدم بوی کافور می داد. آنقدر شیون و زاری کرده بودم که صدام گرفته بود. تاب و توان گریه هم نداشتم. صورتم را چنگ انداختم. از لای کفن بوی خاک پیچید توی دماغم و ته گلوم چسبید. بوی مرده، بوی آدمی که به اصل خودش برگردد، به خاک بودنش و از بین آن همه کافور باز بوی خاک بدهد. دماغم پر گرد و خاک شده بود. چشم هام سیاهی می رفتند و نفس هام به شماره افتاده بودند. بین آن همه صدا هیچ نمی شنیدم انگار که کر مادرزاد باشم و هیچ نمی دیدم جز کریم را. صدایش کردم: کریم؟ کریم؟ بلند شو! مگه با تو نیستم؟ چرا بوی خاک گرفتی؟ من هم بوی خاک گرفتم، تنهایی که نمی شه، نه نمی شه، تنهات نمی گذارم
همین را که گفتم خودم را انداختم توی قبر. کریم دیگر نمی خندید، دهانش کج شده و چشم هاش نیمه باز بودند. جوری سفیدی چشم هاش را رو کرده بود که گویی صد سال پیش مرده و حالا دارند خاکش می کنند. چند زن درشت هیکل به زور بیرونم آوردند. عروس ها محکم نگه ام داشته بودند. حوصله هیچ چیز را نداشتم، گویی دنیا به آخر رسیده باشد هر جا را که بو می کردم بوی خاک می داد، بوی کریم را. دستانم بیشتر بو می دادند و تمام تنم را خاک گرفته بود. دخترم و عروس ها که زورشان بهم نرسید حسن خودش جلو آمد و کولم کرد و توی ماشین انداخت درست شبیه مرده ها. چشم هام را که بستم بدنم یکباره به سوزش و گرمای عجیبی فرو رفت. خواب دیدم مشتی خاک شده ام در دستان کوزه گری. کوزه گر کوزه ای از من می ساخت و کوره ای گرم که توش می سوختم و آخر سرهم، آخر سر هم شبیه زیر خاکی هایی شده بودم که توی دل خاک پنهانش می کنند و توی دل خاک بودم انگار و هیچ تکان نمی خوردم. هیچ کس به سراغم نمی آمد گویی که خود کوزه گر هم یادش رفته باشد کجا پنهانم کرده. کاغذی می دیدم که فقط رویش خاک نوشته بود و زل زده بودم به نقطه ی خاک خوب که نگاه می کردم، نقطه ی روی کاغذ عنکبوتی بود که به تنهایی تار می بافت.
مهمان ها یک به یک وارد خانه می شدند. به هیئت هم سفارش کرده بودم که حتما بیایند. تمام اتاق ها پر شده بودند. دخترم چای می ریخت و عروس ها پخش می کردند. گوشه ای نشسته بودم و با خدیجه خانم صحبت می کردم. زهره آمد جلو و سینی چای را پایین تر گرفت.
: بفرمایید حاج خانم.
خدیجه خانم چای را برداشت و گفت: خوش به حالت وحیده خانم، احسنت به این عروس ها، اجرتون با خدا باشه دخترم.
همین را که گفت کیف کردم خنده ای آرام روی لبانم دوید. بوی آش رشته ی نذری همه جای خانه را برداشته بود. عروس ها اما خسته به نظر می رسیدند و هر کار می کردند غر می زدند. توی این همه سال حتی لحظه ای بوی خاک دست از سرم برنداشته بود. بویی که بر همه ی بو ها می چربید، بویی که نفسم را تنگ می کرد و مرا توی حفره ی تنهایی هام فرو می برد. وقتی که روضه شروع شد بوی خاک دیگر نمی آمد بوی گلاب خانه را برداشته بود. از تعجب چند بار دیگر بو کردم. دخترم با تعجب به من نگاه می کرد خندیدم و بغلش کردم. بوش کردم و بوش کردم. او همچنان با تعجب چشم دوخته بود به من. وقتی همه ی مهمان ها رفتند، پسر ها هم آمده بودند توی آشپزخانه. گفتم، همانجا پیش همه گفتم که چقدر خوب می شود که همه باهم زندگی کنیم توی این خانه. گفتم که چقدر برای من این روز خوش گذشته و چقدر قشنگ می شود که هر کدامشان توی یکی از اتاق ها بمانند. تا هر وقت که دوست داشتند. عروس ها خندیدند، حسن گفت که درباره اش فکر می کند و محمد هم گفت که شاید بماند. از نگاه هاشان معلوم بود که دوست دارند بمانند. هر بار که نگاهشان می کردم قند توی دلم آب می شد.
سارا گفت: (کابوس می دیدین مادر جان، نترسین دکتر خبر کردیم )
گفتم: (بوی خاک می دم؟ من بوی خاک می دم؟)
هیچ کس جوابم را نداد نگاه هاشان سمت هم دیگر سر خورد و سری تکان دادند و باز به من نگاه کردند. سمت حسن برگشتم و گفت: تو من رو کول کردی؟ و به همشان نگاه کردم : چی از جونم می خواید هان؟ بزارید به حال خودم باشم و داد زدم:آی کریم؟ کریم؟ کری؟
اوایل همشان بودند بعد ها که کمی بهتر شدم فقط سارا به من سر می زد و او هم نشسته ننشسته می رفت. زمین گیر شده بودم، حتی نمی توانستم از تخت پایین بیایم. به خورشید نگاه می کردم وقتی که ظهر می شد و می تابید به همه اتاق ها و به اتاق من که می رسید گویی که نورش کش آمده باشد توی چشم می زد. دنبال سایه ام می گشتم دنبال چیزی که سرگرمم کند. سایه ام درست پشت سرم می افتاد گویی که تمام لحظه هایی که من می زیستم را او هم با قدری اختلاف دوباره می زیسته است و تمام چیز هایی که من تجربه کرده بودم را او تجربه کرده. دلم برایش سوخت حتما باید تنها می بوده، میان این همه سایه و تا حالا صد ها بار حوصله اش سر رفته. بوش نکردم اما مطمعنم بوی خاک می داده. ابرها جلوی خورشید صف کشیدند و سایه ناپدید شد.
روی تختم که دراز می کشیدم گویی که قعر چاله ای افتاده باشی و حصار های تخت بالا می آمدند و بلند و بلند تر می شدند. آدم توی چیزی شبیه به زندان گیر می افتاد. خانه به آن بزرگی بعد از مرگ کریم خیلی سوت و کور شد. دلم برای بچه ها تنگ شده بود. چند باری سارا را فرستادند برای ارث و میراث، گفته بودند تا من اجازه ندهم کاری نمی کنند. خودم از پشت پنجره ها دیدم وکیل آوردند و خانه را نشانش می دادند.
یاد آن موقع ها افتادم که همه توی یک خانه زندگی می کردیم. آن موقع که نه دخترم پر کشیده بود و نه پسرهام زن گرفته بودند. یاد سارا هم افتادم وقتی که شوهر کرد و رفت که دیگر برنگردد و من مثل کوزه ای شدم که آب توش را خالی شده و توی گذر ایام خاک خورده باشد و لانه ی عنکبوت ها شود.
زنگ زدم به سارا گفتم: جمعه می خواهم سفره آقام ابوالفضل رو پهن کنم برای شادی روح بابات هم که شده خودت و همه ی بچه ها رو راضی کن که بیان. اولش گفت وقت نداریم، گرفتاریم و من گوش نکردم و باز حرف خودم را زدم تا اینکه عصری زنگ زد و گفت: بخاری اتاق ها رو روشن کن هممون جمعه صبح اونجا هستیم. از خوشحالیم بی خداحافظی تلفن را قطع کردم و خنده کنان دویدم اتاق بالا و رو به قاب عکس کریم کردم و گفتم: پاشو کریم مهمان داریم. هنوز می خندیدم و کریم اما بوی خاک می داد انگار.
جارو و خاک انداز را برداشتم و افتادم به جان گرد و خاک. همه ی اتاق ها را جارو کشیدم و تمام عنکبوت های خانه را تکاندم. شیر آب را باز کردم و سمت حوض گرفتم. آنقدر دور حوض چرخیدم تا حوض پر آب شد. خورشید افتاده بود کنج حیاط و برف های آنجا را آب کرده بود. سر راهم یک نایلون بزرگ، ماهی قرمز خریدم. نایلون را توی حوض پاره کردم و ماهی ها توی آب غوطه ور شدند. ابر ها کنار رفته و آبی آسمان توی حوض افتاده بود.
صدای در آمد. از روی پاشویه بلند شدم و در را باز کردم. کریم گلدان به دست داخل شد.
گفتم: مگه توی اون خیاطخانه ات چقد درمی آوری که هر روز یک گلدان گل زیر بغلت می گیری؟ تو خودت گلی والا.
و داوودی ها را از دستش گرفتم و او لبخند می زد. نزدیک حوض که شدیم ماهی ها روی آب آمده بودند و دهان هاشان را باز و بسته می کردند.
گفتم: می بینی تورو خدا؟ نیم ساعته کنار حوض نشسته ام ماهی ها از جاشون جم نمی خورند، اما تو رو که دیدند رنگ به رخسارشون دوید. چیزی نمی گفت فقط نگاه می کرد من هم چشم دوخته بودم به او. اول او گفت: به چی نگاه می کنی؟
گفتم: به تو کریم خان به گلی که برام آوردی نگاه می کنم. خستگیم در رفت جان خودم. من تورو نداشتم چه خاکی به سرم می کردم ها؟
گفت: نمی دانم، راحت می شدی لابد و پشت هم خندید و نگذاشت که حرفم را ادامه دهم. چند بار نگاهش کردم، نم نمک می خندید. گفتم من مال تو هستم، گفتم اگر بمیری من هم صبح تا شب گریه می کنم تا بمیرم، نه این ها را نگفتم یعنی گفتم همه را توی دلم گفتم و تا چشم باز کنم او پاهاش را شسته و رفته بود توی اتاق.
کاسه ها را از آش ته مانده دیگ پر کردم و برای هر اتاق یکی بردم. در خانه حسن را که زدم صدای سرفه ی سیامک می آمد، یک کاسه اضافه به آنها دادم.
آستین هام را بالا زدم تا ظرف های تلنبار شده کنار حوض را بشویم. در زدم و زهره را صدا کردم. گفتم دست تنها هستم بیاید ظرف ها را بشوییم، چشم هاش را از نگاهم دزدید و گفت: خانم جون تو این سرما که نمی شه ظرف شست. تازشم به هر کی دو تا دو تا کاسه آش می دی بگو بیاد دیگه، به عزیز دردونه هات. به سارا بگو، به حسن. از من دیوار کوتاه تر گیر نیاوردی خان جون؟
یاد تخت افتادم وقتی که دراز می کشیدم و مثل زندان می شد و دست هایم را هم گویی بسته باشند به میله ها گفتم: شما هم دوس داشتید؟ کاسه رو بده یکی دیگه برا شما هم بریزم بیارم.
منتظر کاسه آوردنش نشدم، فوری سمت اتاق برگشتم. کاسه ای پر آش کردم. کنار پله ها که رسیدم صدای زهره بلند شده بود با حمیده می گفت: همش تقصیر خان جونه، تبعیض آتیش می زنه به همه چیز.
حمیده می خندید و دستش را بالا و پایین می کرد و می گفت: یکم آرام تر زهره! می شنوه ها و خودش بلند تر می گفت: خیر سرش می گه دوس داره هممون تو یه خونه بمونیم. عقب عقب رفتم. زانوم خم شد و روی یازدهمین پله نشستم. انگشت هام را توی گوش هام فرو کردم، انگار که کر مادرزاد باشم و دیگر هیچ نشنیدم.
حوض چشمهام توی صورتم خالی شد. یاد حوض و ماهی هاش افتادم. توی دلم گفتم حیف آن همه ماهی که توی این هوای سرد و یخبندان درون حوض ریختم و حیف آن عنکبوت ها که تکاندم. اشک هام را پاک کردم و سمت تختم رفتم.
صبح که بیدار شدم، همه جا سوت و کور بود. توی فکر و خیال هام غرق شده بودم و خوابم گرفته بود. دیشب حسابی برف و بوران بوده و برف تا تنه درخت ها بالا آمده بود. پالتوم را تنم کردم و توی حیاط قدم زدم. از کنار تمام اتاق ها گذشتم. هیچ صدایی به گوش نمی رسید انگار که سال ها بود کسی توی این اتاق ها زندگی نمی کرده. کنار حوض که رسیدم پام به ظرف های تلنبار شده ی کنار حوض خورد. توی حیاط که داد زدم: کریم؟ نگاهم روی حوض آب سر خورد که از سرمای دیشب یخ زده و ماهی های توش وارونه، وارونه زیر یخ ها خوابشان گرفته بود.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,آرمیتا مولوی ,ب-اسدی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,امین قربانی ,احمد دولت آبادی ,سوگند طلوعی ,پیام رنجبران(اکنون) ,رضا فرازمند ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زینب ارونی (17/12/1393),شهره کبودوندپور (17/12/1393),آرش پرتو (17/12/1393),آرمیتا مولوی (17/12/1393),شیدا محجوب (17/12/1393), ک جعفری (17/12/1393),اذرمهرصداقت (17/12/1393),ب-اسدی (17/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (17/12/1393),پیام رنجبران(اکنون) (18/12/1393),محمد شاهکان (18/12/1393),سحر ذاکری (18/12/1393),ف. سکوت (18/12/1393),آزاده اسلامی (18/12/1393),بهناز باران خواه (18/12/1393),امین قربانی (18/12/1393),احمد دولت آبادی (19/12/1393),رضا فرازمند (19/12/1393),عباس پیرمرادی (19/12/1393),سلمان ارژن (20/12/1393),احسان رضايي (24/12/1393),پیام رنجبران(اکنون) (29/12/1393),احمد دولت آبادی (29/12/1393),حسین خسروجردی خسرو (24/1/1394),سید حسین (25/1/1394),محمد شاهکان (18/5/1394),سارینا معالی (7/8/1394),آزاده اسلامی (6/3/1395),نادیابزرگی نژاد (7/3/1395),رضا فرازمند (7/3/1395),محمد شاهکان (9/3/1395),همایون به آیین (6/5/1395),گلنوش دهقانپور (7/9/1395),

نقطه نظرات

نام: مهشید سلیمی نبی   ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 07:42

خوب بود.


@مهشید سلیمی نبی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 09:01

نمایش مشخصات محمد شاهکان ممنون


نام: زینب ارونی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 08:48

نمایش مشخصات زینب ارونی با سلام
اسامی توی داستان زیاد بود اما مثل همیشه ادبیات داستانی خوب بود و از خوندن اون لذت بردم سپاس @};- @};- @};- @};-


@ زینب ارونی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 09:01

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام
ممنونم که خوندینش
حتما به این نکته توجه خواهم کرد.
مانا و نویسا باشید


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 09:28

یکی از بهترین داستانهایی بود که خواندم
تنهایی یک پیرزن را بسیار زیبا قلم زدید


@شهره کبودوندپور توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 09:00

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام
از نظر لطفتون بسیار ممنونم
سپاس از اینکه تشریف آوردین و خوندینش
مانا و نیسا باشید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 11:16

سلام تصویرسازی فوق العاده بود احسنت @};- @};-


@مریم مقدسی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 09:00

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام خانم مقدسی عزیز
ممنون که تشریف آوردین و وقتتون رو صرف داستان من کردین
مانا و نویسا باشید


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 15:13

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بسیار عالی
موفق باشید.....@};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط محمد شاهکان Members  ارسال در پنجشنبه 21 اسفند 1393 - 08:58

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام بسیار ممنون.
شما هم موفق باشین
از وقتی که صرف کردین ممنونم


نام: نشریه ادبیات معاصر   ارسال در یکشنبه 17 اسفند 1393 - 21:47

با سلام و خسته نباشید؛
پیامی که دریافت کرده‌اید از نشریه ادبیات معاصر برای شما ارسال شده است. این نشریه در نظر دارد، مجله‌ای با نام « ادبیات معاصر » منتشر کند. این نشریه پس از بررسی‌های متعدد آثار شما قصد دارد شما را دعوت به نویسندگی در این مجله کند و آثار شما را در مجله خود منتشر کند. این هم به نفع شما خواهد بود و هم به نفع ما! چنانچه دعوت ما را می‌پذیرید، توسط ایمیل به ما اطلاع دهید.
ایمیل: oss.register@gmail.com ، نشریه ادبی، فرهنگی و اطلاع‌رسانی ادبیات معاصر


نام: احسان رضايي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 24 اسفند 1393 - 18:23

نمایش مشخصات احسان رضايي محمد پدرم درومد تا تهشو خوندم.
خيلي اضافات داره. چقدر بافتي واسه اين داستان ساده. بزرگترين ايراد اثر اول شخص نوشتنشه. آخه پسر خوب نه تو پيرزني نه پيرزنا اين شكلين. بگذريم. اين داستان با درونمايه تكراريش فقط با تكنيك بيان درست قابل نجات دادن هستش. يك جاهايي هم خوب ميايا بعد دلت نمياد دوباره توضيح ميدي. به نظر من اين كارو اگر با تكنيك سيال ذهن و يا رئاليست جادويي بنويسي محشر ميشه. البته نياز به قدرت قلم خيلي بيشتري داره. اما مطمئنم با تلاش تو و مطالعه و تمرين و ممارست و عدم دلسردي يروز اين قلمو پيدا ميكني.


@احسان رضايي توسط محمد شاهکان Members  ارسال در یکشنبه 24 اسفند 1393 - 01:11

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام ممنونم که خوندی و یک دنیا سپاس که با وجود اینکه خسته کننده بوده شاید.
با نقد ها و نظراتت موافقم اما من این رو به نیت سیال ذهن نوشته بودم اما فقط یک روایت غیر خطی شده بود. درباره اینکه یه جاهایی خوب میام ولی بعد خرابش می کنم یه مصداق بزنید :) تا اونطوری بنویسم .
در ضمن ممنونم از لطفی که به من دارید به هر حال ببخشید از اینکه وقت با ارزشتون رو گرفتم :)


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 29 اسفند 1393 - 19:24

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون) انصافن داستان بسیار خوبی نوشتی شاهکان عزیز.
برام بسیار جالب بود که اینقدر ماهرانه قالب پیرزن رو ارائه کردی.
از خوانش کارت لذت بردم بی تعارف.
با نگاه به دور از سلیقه چیزه عجیبی که اذیت کنه در پیکره ی داستانت ندیدم والا حتمن بهت می گفتم. این داستان عالی بود. همین.
یه داستان خوب دقیقن همینه که تو نوشتی. پشتک بالانس هم نیاز نیست زده بشه.همینه.
در ضمن شخصیتهای این داستانت با اینکه بازم زیاد بود ولی مثل داستان قبلیت گیج کننده نبود، چون داستان دروومده بود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط محمد شاهکان Members  ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 02:10

نمایش مشخصات محمد شاهکان سلام علیکم آقای رنجبران عزیز ممنونم از لطف بی نهایتتون و وقتی که صرف خوندن داستان من کردین.
خوشحالم که خوشتون اومده و ایشالا توی نوشته های بعدیم هم بتونم انتظار هارو براورده کنم. ممنون از شما و عیدتون هم با کمی تاخیر مبارک باشه :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.