" موبایلم گم شده ! "

به نام خدا - موبایل نیست ؛ آب شده رفته زمین ؛ خوب یادم هست وقتی زنم صدایم کرد و برای چند دقیقه رفتم بیرون تا به تذکراتش گوش بدهم ، موبایل را گذاشتم روی میز عسلی کنار همین مبلی که نشسته ام ؛ حالا که برگشتم سرِ جایم ، نیست . برای اولین بار است که آمده ایم خواستگاری برای عباسِ شاخِ شمشادم . ناقلا چقدر توی این لباس رسمیِ خوشرنگ و خوش قواره ، زیبا شده است !
چشم می گردانم و روی میزهای دیگر را جستجو می کنم ، نه ! نیست . تهِ ذهنم را هر چه می کاوم کجا ممکن است گذاشته باشم ، باز می رسم به همان میز عسلیِ کنارِ مبلی که نشسته ام . اقتضای چنین مجلسی نیست که کسی قصد شوخی با منِ پیرمرد را داشته باشد ؛ یا زبانم لال فکر کنم یکی از این ریش و گیس سفیدهایی که سبیل به سبیل ، جدی و باوقار نشسته اند ، آن را دزدیده باشند . سرم را می برم نزدیک گوش عباس . رایحه ی دل انگیز عطری که به گونه هایش زده ، مشامم را پر می کند . نجواکنان سراغ گوشی را از او می گیرم ؛ بی خبر است . زنم روبرویم ، کنار مادر عروس آینده نشسته و گرم صحبت است ؛ لای وقفه ای که در مکالمه شان پیش می آید ، با اشاره ی دست ، می پرسم گوشی مرا ندیده است . به اشاره می گوید نه ! خواهرم که کنار زنم نشسته متوجـه می شود و گوشی اش را در می آورد تا با زنگ زدن به گوشی ام ، رد یابی اش کند . لحظه ای بعد سری تکان می دهد و نجوا کنان می گوید : « گوشی تان که خاموش است ؟ ! » هنوز حاضران متوجه مشکل نشده اند . اما لحظه ای بعد ، پدرِ عروس به حرکاتمان مشکوک شده ؛ می پرسد : « مشکلی پیش آمده ؟ » دل به دریا می زنم و می گویم : « نمی دانم گوشی ام را چه کار کرده ام . » رویم نمی شود بگویم اینجا ، روی میز عسلی بود و حالا نیست . می پرسد : « با خود آورده بودید ؟ نکند جای دیگری گذاشته اید ؟ » پدر عروس از دختر و زنش و بقیه ی همراهنش هم می پرسد ؛ آن ها هم بی اطلاعند . حالا همه ی حاضران موضوع را فهمیده اند و هر کس به فراخور تجربه ، می خواهد ثابت کند حتما آن را جای دیگری گذاشته ام و فعلن یادم نمی آید . من هم سعی می کنم ، با ملایمت و حفظ حرمتِ حاضران ، احتمالات آنان را رد کنم و قاطعانه بگویم اوّلن گوشی با من بوده و دوّمن آن را روی همین میز عسلی کنار دستم گذاشتم و بعد با عذر خواهی فراوان بگویم وقتی رفتم و برگشتم ، غیب شد . سِگِرمه های میهمان ها و خانواده ی عروس از پافشاری لجوجانه ام توی هم می رود . زنم با اشاره ی چشم و ابرو می خواهد موضوع را رها کنم . پسرم به آرامی دستم را فشار می دهد که یعنی دست بردار . خانمی ابرو نازک می کند و می گوید : « اگر گوشی تان از این گرانقیمت ها بوده ، پس ارزش گم شدن توی این خانه را داشته است ! » زنم دستپاچه می گوید : « خدا مرگم ! این چه حرفی است . این حواس ندارد ؛ معلوم نیست کجا گذاشته و یادش رفته . خدا کند یکی پیدا شود و ببرد ، بلکه برود یک بهترش را بخرد . » جوان خوش قیافه و خوش لباسی که کراوات فیروزه ای براقی به گردن دارد و تا الان او را ندیده بودم به مزاح می گوید : « پس لابد باباجان نگران علنی شدن " اس ام اس " هایشان هستند ! » نمی فهمم چرا گفت " باباجان " !
در دست و پنجه ی درماندگی بچگانه ای گرفتار شده ام : این که بخواهم پیگیر سرنوشت گوشی باشم و یا ادامه ی بحث خواستگاری . زنم درست می گفت ؛ گوشی از این معمولی ها بود و قیمت چندانی نداشت ؛ اما گم شدنش ، آن هم اینجا ، حواسم را به کلی پرت کرده است ؛ نه تنها حواس من ، حواس هر دو گروه عروس و داماد ، به نوعی درگیر این اتفاق شده و البته همه در این نتیجه گیری یک کلامند که من گوشی را جای دیگری گذاشته ام . صدای زنگ موبایل خواهرم بلند می شود . دست می کند توی کیف و موبایلش را در می آورد و با تعجب می گوید : « بفرمایید این هم گوشی شما ! » صفحه ی گنده ی گوشی اش را می آورد مقابلم می گیرد تا شماره و نام خودم را ببینم . خب پس معلوم است درست می گفتند و گوشی را جای دیگری جا گذاشته ام و حالا یابنده دارد خبر می دهد . حاضران متوجه موضوع می شوند و در جاهایشان کمی وول می خورند و الحمدللهی می گویند و کنجکاوانه منتظر نتیجه اند . خودش گوشی را جواب می دهد ؛ چند لحظه فقط گوش می کند و لبخند می زند ؛ بعد گوشی را می دهد دست من و می گوید : « داداش ! با شما کار دارند . » :«بله بفرمایید ! » صدای بغض کرده و عصبی دخترم فاطمه است : « بابا ! تو را به خدا از این مسخره بازی ها دست بردار ! مثلن خبر مرگم آمده اند خواستگاری من ! بابا ، داداش عباس ، بیست و پنج سال است که شهید شده ؛ می فهمی ؟ ! این ها موضوع عباس را می دانند . تو را خدا وقت این ها را با تعریف از عباس نگیر ! مگر رفته ای خواستگاری برای عباس که یکسره داری تعریفش را می کنی ! بابا ! تو را به خدا دیگر این قدر خجالتمان نده ! ... » ناخود آگاه چشمم به همان جوان کراوات زده با موهای براق می افتد که چند دقیقه قبل مرا بابا خطاب کرد ؛ به سرعت نگاه شرمگینانه اش را از من می دزدد . طاقت شنیدن ندارم و گوشی را می دهم به عباس و آرام می گویم : « می بینی ! هنوز باور ندارند که تو برگشته ای ! خُب باید به آن ها حق بدهی ! آخر خیلی دیر کرده بودی ! ... بیا خودت جواب خواهرت را بده ! » لبخندی می زند و دوباره همان موجِ رایحه ی عطرِ دلپذیرِ گونه هایش مشامم را پر می کند ؛ گوشی را می گیرد و دست دیگرش را جلوی دهانش می گذارد و خیلی آهسته به فاطمه می گوید : « خاطرت جمع همشیره ! از بابا قول می گیرم در مورد من دیگر صحبت نکند . مطمئن باش نمی گذارم مجلس خواستگاریت خراب شود . داداشی هوایت را دارد ! » گوشی را می دهد به من . می بینید ؟ ! حتی عباس هم شوخی اش گرفته و مرا دست می اندازد ! به قدّ و بالای رعنایش نگاه می کنم ؛ غلط کرده اند ! مگر می شود این قدّ و قامت چون سرو و این چهره ی چون ماه ، زیر شنی تانک له شده و قابل تشخیص نباشد ؟ !
: حمیدرضا محدثی فروردین 94

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,کیمیا مرادی ,زهرابادره ,آرمیتا مولوی ,پیام رنجبران(اکنون) ,اذرمهرصداقت ,احمد دولت آبادی ,علیرضا لطف دوست ,شهره کبودوندپور ,فاطمه مددی ,عباس پیرمرادی ,حسین کاظمی فر ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

شهره کبودوندپور (6/2/1394),اذرمهرصداقت (6/2/1394),علیرضا لطف دوست (6/2/1394),زهرابادره (6/2/1394),آزاده اسلامی (6/2/1394),آرمیتا مولوی (6/2/1394),ب-اسدی (6/2/1394),رضا فرازمند (6/2/1394),محمود لچی نانی (6/2/1394),فرزانه رازي (6/2/1394),فاطمه مددی (6/2/1394),آرش پرتو (6/2/1394),شهره کبودوندپور (6/2/1394),پیام رنجبران(اکنون) (6/2/1394),ف. سکوت (6/2/1394),سید علی الحسینی (6/2/1394),شهره کبودوندپور (6/2/1394),عبدالله عمیدی (6/2/1394),احمد دولت آبادی (6/2/1394), ناصرباران دوست (6/2/1394),عباس پیرمرادی (6/2/1394),محمود لچی نانی (6/2/1394),ف. سکوت (6/2/1394),حمیدرضا محدثی (6/2/1394),سیده ساجده شهریاری (7/2/1394),امین کریمی (7/2/1394),شیدا محجوب (7/2/1394), ک جعفری (7/2/1394),شهره کبودوندپور (7/2/1394),فرزانه بارانی (7/2/1394),مریم مقدسی (8/2/1394),میثم زارع (8/2/1394),حمیدرضا محدثی (9/2/1394),شهره کبودوندپور (9/2/1394),حسین کاظمی فر (9/2/1394),آرمیتا مولوی (9/2/1394),حمیدرضا محدثی (12/2/1394),سارینا معالی (20/7/1394),فرزانه رازي (13/9/1394),حمیدرضا محدثی (3/6/1395),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 09:39

سلام بر استاد گرانقدر سایت
بسیار عالی و پرمعنا
قلمتان سرافراز همچون نام و یاد شهیدان
@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:40

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام محضر سرکار خانم کبودوندپور.
ممنونم و خوشحال از این که افتخار دریافت اولین نظر را از آن نویسنده ی گرامی داشته ام.
... بله ، وقتی که می بینیم به ناگهان سی و چند کشور ، مستقیم و غیر مستقیم ، به قصد تجزیه ی این کشور ، به کمک صدام می آیند ، آن وقت ارزش از جان گذشتگی این شهدا و صبوری خانواده ی آنان برایمان روشن می شوند.
با احترام به بزرگواری شما.


نام: اذرمهرصداقت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 09:52

نمایش مشخصات اذرمهرصداقت فوق العاده بود نویسنده عزیز
@};-


@اذرمهرصداقت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:42

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام . خانم آذرمهرصداقت ،خوشحالم که مورد توجه هنرمند و صاحب قلمی چون جنابعالی قرار گرفته است .


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 10:09

نمایش مشخصات زهرابادره سلام بر استاد عزیز و گرامی
خیلی عالی بود و خیلی عجیب بر دلم نشست شاید از دل نوشته بودید و یا شایدهایی دیگر ...
برای قلم تان موفقیت آرزومندم
«شهیدان زنده اند الله اکبر »
شاداب و تندرست باشید @};- @};- @};-


@زهرابادره توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:49

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی با عرض سلام و ادب محضر سرکار خانم بادره .
از تایید و تشویق آن عزیز بسیار سپاسگزارم .
بله ؛ آنهایی که فرزند دارند ، متوجه میزان عظمت و ایمان و صبوری والدین شهدا هستند . ممنون که وقت گذاشتید.


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 12:28

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلامها و عرض ادبها و احترامها استاد بزرگوار و هنرمند
عالی بود، عالی بود، عالی بود؛ فرم، نثر، محتوا
دست مریزاد
دست مریزاد
دست مریزاد
@};-
@};-
@};-


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:53

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ارادت محضر هنرمند گرامی ، خانم اسلامی .
از تایید و تشویق صاحب قلمی چون آن عزیز به خود می بالم . از وقتی که برای خواندن نوشته های این کوچک می گذارید ، سپاسگزارم .


نام: ب-اسدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 12:34

نمایش مشخصات ب-اسدی سلام
عالی بود.


@ب-اسدی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:55

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم اسدی ، از توجه شما به نوشته ی این حقیر ، ممنونم .


نام: محمود لچی نانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 14:13

نمایش مشخصات محمود لچی نانی و سلام بر حمیدرضا محدثی

برای خوندن داستان های شما ، شک نمی کنم ، هیچوقت ، چون می دونم ارزش خوندن دارن ،

این داستان ، ساده س ، ساده نوشته شده ،و با تمام غیر واقعی بودن ، آره ، ساده پذیرفته میشه و ، ساده به دل میشینه


@محمود لچی نانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 08:59

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب محضر دوست هنرمند جناب لچی نانی .
این افتخاری است که تایید و تشویق نویسنده ی نکته سنج و خوش ذوقی چون جنابعالی نصیبم می شود . بسیار از حضورتان ممنونم . زنده و پیروز باشید .


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 14:19

نمایش مشخصات فرزانه رازي درود بر شما جناب محدثی عزیز...خوبین؟؟؟
هیسسسسسسسسس...فرزانه حتی یه کلمه صحبت نکن...فقط سوکوت...
یاد داستانای قبلی تون افتادم عاقا...
دستتون طلا.
شاد باشین.
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:02

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت نویسنده ی گرامی خانم رازي .
چون همیشه به نوشته های ناقابل این کوچک لطف داشته اید . از تشویق و لطف شما باید بسیار ممنون باشم. زنده و سربلند باشید .


نام: فاطمه مددی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 14:34

نمایش مشخصات فاطمه مددی سلام
خیلی خوب بود...


@فاطمه مددی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:04

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خانم مددی . از اظهار لطفتان سپاسگزارم .


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 16:58

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام
عالی بود مثل همیشه@};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب خدمت سرکار خانم مولوی.
از مِهر و تایید و تشویق همیشگی شما باید بسیار سپاسگزار باشم . این برایم افتخاری است .


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 17:16

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، ممنون که یادی از شهدا کردید و درباره آنها نوشتید. @};-
خیلی زیبا و ساده و تأثیرگذار بود. :x


@ف. سکوت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:10

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام محضر سرکار خانم ف. سکوت .
از حضورتان ، از بذل مهر و لطف همیشگی تان به این حقیر ، به خود می بالم . انشااله هماره سالم و سربلند باشید .


نام: سید علی الحسینی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 18:11

نمایش مشخصات سید علی الحسینی لذت بردم . دست مریزاد . موفق باشید .


@سید علی الحسینی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در دوشنبه 7 ارديبهشت 1394 - 09:12

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام خدمت دوست کرانمایه آقای سید علی الحسینی .
از تایید و اظهار لطف شما ممنونم .


نام: عبدالله عمیدی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 18:27

نمایش مشخصات عبدالله عمیدی سلام بر جناب محدثی عزیز
استفاده بردم
هم از نوع حرکت داستان که از موضوعی دم دستی آغاز و به تعلیق خوب می انجامد و هم از حرکت رو به جلو و متراکم شدن قدرت داستان در بخش پایانی
همواره سلامت و سر بلند و نویسا باشید


@عبدالله عمیدی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 09:40

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر جناب عمیدی . از نظر بزرگوارانه و موجز و بلیغ جنابعالی سپاسگزارم . لطف کردید .


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 18:51

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی سلام. شیوه رئال را من می پسندم و از شما نیز رئال زیبایی خواندم و حظ بردم .ممنون هم استانی دوست داشتنی.


@احمد دولت آبادی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 09:45

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر دوست و همولایتی گرانقدر جناب دولت آبادی . با پوزش از تاخیر در تشکر و عرض ادب . از این که نوشته ی ناقابل بنده مورد توجه صاحب نظری چون جنابعالی قرار گرفته ، خرسندم . ممنون از حضورتان .


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 6 ارديبهشت 1394 - 19:31

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام و عرض ادب و ارادت و احترام فراوان خدمت سرور گرامی جناب محدثس عزیز

هر چند دیر به دیر تشریف می آورید اما هر بار آنقدر موثر و هنرمندانه می نویسید که تامدتها عطر خوش قلمتان در فضای سایت شامه نوازی می کند کلماتتان بر دل می نشیند روح و جدان آدم را به بیداری می خواند

ممنون ومتشکرم از حظ وافری که دادید
خداوند پشت و پناه شما باشد
برقرار باشید


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 09:56

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلامی پر مهر و جانانه محضر سرور و استاد گرامی جناب آقای باران دوست . مرا ببخشید از تاخیر در عرض ادب و تشکر. این افتخار بزرگی است که مورد تفقد و تشویق آن عزیز قرار می گیرم.
... در ضمن وقتی دیدم عکس پروفایلتان را برگردانیدید ، علاوه بر یک آخ که از نهادم بر آمد ، دانستم که خواهش دوستدارانتان را علیرغم میل باطنی پذیرفته بودید ؛ به هر حال آنچه شما صلاح بدانید ، مقرون به صواب است .
ممنون دوست گرانقدر.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 12:51

سلام مجدد و عرض ادب خدمت شما جناب آقای محدثی
روز آموزگار، باغبان شکوفه های بشریت را به شما معلم دلسوز تبریک عرض می کنم
همیشه سبز باشید@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 21:32

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی با سلام و احترام . چقدر خوشحالم که شما مرا به روزهایی بردید که غرق شور و شوق معلمی بودم . شیرین ترین روز عمرم ، روز اولی بود که برای اولین بار رفتم سر کلاس و تلخترین ، روزی که بازنشسته شدم... سرکارخانم کبودوندپور ، واقعا مرا شرمنده کردید. بسیار ممنونم از اظهار مهر و لطفتان . برقرار و تندرست باشید .


نام: حسین کاشفی   ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 15:29

سلام بر استاد محدثی
داستان بسیار گیرا و تاثیر گذار و زیبایی است .
لذت وافی بردم.
قلمتان جاری باد @};-


نام: حسین کاظمی فر کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 15:47

نمایش مشخصات حسین کاظمی فر جناب محدثی
داستان خوب شما باز هم ما رو مثل بقیه ی داستان هایتان غافلگیر کرد...
قطعا نباید از لذت خواندن داستان های شما غافل شد .
پیروز و نویسا باشید همیشه @};- @};- @};-


@حسین کاظمی فر توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 21:37

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر جناب کاظمی فر . از بزرگواری و نظرِ پر مهر شما سپاسگزارم . افتخاری است که مورد پسند صاحب نظری چون شما قرار گرفته است .


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 22:39

سلام استاد عزیز خوشحالم دوباره تو سایت می بینیمتون.
حضور شما در این سایت برای همه ارزشمنده. داستان زیبایی بود و موفق باشید.


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در چهار شنبه 9 ارديبهشت 1394 - 23:41

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر خانم مقدسی . شما خیلی لطف دارید . از توجه و مهر شما بسیار سپاسگزارم. خیلی خوشحال می شدم اگر معایب این نوشته ی ناقابل را تذکر می دادید .
زتده و تندرست باشید انشااله .



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.