" آخرین انسان روی زمین ! "

به نام خدا / وقتی کسی در زد ، آخرین بشر روی ِ زمین یکه خورد و به سرعت قوطی کنسروهای فاسد شده را قایم کرد ! (*) مرد از اینکه ممکن است آخرین انسانِ بازمانده ی روی زمین نباشد ، ناخود آگاه خندید ؛ بعد که لوله ی تفنگ را از لای درِ نیمه باز دید ، لرزید . نیمه ی یک صورت دود زده ، که در آن یک چشم درشت می درخشید ، از پشتِ در ، درون اتاقک را کاوید . نگاه در نگاه در هم تنید . نیم صورت به ناگاه به عقب خزید و لوله یِ آویزانِ تفنگ گم شد . صدای برخورد قدم ها بر آت و آشغال های متلاشی شده از انفجار، از پشت در به گوش می رسید . مرد در امواجِ بلاتکلیفیِ دشمن یا خودی بودن مردِ پشتِ در ، دست و پا می زد . گاه به گاه صدای انفجارهای پراکنده ای از دوردست ها، پرده ی گوش ، هوا و زمین را می لرزاند . پنجه ی دستی روی در نشست . سایه ی لوله ی تفنگ و مردِ پشتِ در ، روی خاک و خل های پشت در می لغزید. مردِ داخلِ اتاقک فقط می توانست منتظر بماند . صدای کوبیدنِ در با لگد او را از جا پراند . مردِ پشتِ در ، پریده بود توی چهارچوب . مسلسلش را رو به اوگرفته بود و با زبان بین المللی تفنگ ازش خواست که بلند شود . مرد قبلن از جا جسته و دست ها را روی سر گذاشته بود . مردِ مسلح پشت به نور بود و چهره اش وضوح نداشت و این ، هراس مردِ اتاقک را بیشتر می کرد . مرد مهاجم قدم به اتاقک گذاشت . داخل گنجه ی پشت سر مرد را گشت و زیر توده ی پارچه های در هم و بر هم ، قوطی های کنسرو را دید . نعره آسا خندید . از مرد خواست برود ته اتاقک . وقتی فهمید او مسلح نیست ، مسلسلش را پایین آورد . چند قدم جلوتر آمد ؛ حالا آخرین انسان روی زمین، چهره ی او را کاملن می دید . چهره ی خسته اش را ، تاول های آبکی درشتی، هراس انگیز کرده بود . آخرین انسان دوباره بر خود لرزید . مرد مهاجم روی پاشنه ی پا چرخید و رو به بیرون فریاد زد : « جوخه ! برپا ! » از قابِ در ، جا به جا ، سربازانی آش و لاش ، با سر و دست و پای باند پیچی شده ، با تفنگ و بی تفنگ ، با کلاه و بی کلاه ، از لای پشته هایِ بتن و آهن های در هم مچاله شده ، به پا خاستند . پشت سرشان ، آسمان ، در زیر چتری از دودی کبود و مواج و پاششِ نور و آتشِ انفجارهای پراکنده ، زمینه ی هولناکی را از قاب در نمایش می داد . سر جوخه دوباره رو به بیرون نعره زد : « بچه ها ! اینجا غذا هست ! » و قبل از رسیدن بقیه ی گروه ، خم شد و به سرعت چند قوطی کنسرو را توی جوراب و جیب های اورکتش پنهان کرد . سربازها ، قبل از آن که به درِ دهان گشوده ی مرموز نزدیک شوند ، صدای یک رگبار را از درون اتاقک شنیدند . آن ها به تجربه دریافته بودند ، سرجوخه باید یک نان خور اضافی بی فایده را کم کرده باشد !
حمیدرضا محدثی . شهریور 95
* این جمله را نمی دانم کجا دیدم ؛ به خاطرم نشست و وادارم کرد افتتاحیه ی یک داستان قرارش دهم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

18

ف. سکوت ,نرجس علیرضایی سروستانی ,الف.اندیشه ,شهره کبودوندپور , ناصرباران دوست ,فرزانه رازي ,پیام رنجبران(اکنون) ,زهرابادره (آنا) ,م.ماندگار ,فرزانه بارانی ,عباس پیرمرادی ,حمید جعفری (مسافر شب) ,وحید ادهمی ,شیدا محجوب ,آزاده اسلامی ,رضا فرازمند ,م.فرياد ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ف. سکوت (4/6/1395),الف.اندیشه (4/6/1395),شهره کبودوندپور (4/6/1395),حمیدرضا محدثی (4/6/1395), ناصرباران دوست (4/6/1395),فرزانه رازي (4/6/1395),رضا فرازمند (4/6/1395),پیام رنجبران(اکنون) (5/6/1395),زهرابادره (آنا) (5/6/1395),م.ماندگار (5/6/1395),عباس پیرمرادی (5/6/1395),حمیدرضا محدثی (6/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (6/6/1395),شیدا محجوب (6/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (6/6/1395),همایون به آیین (7/6/1395),آزاده اسلامی (7/6/1395),م.فرياد (8/6/1395),حمیدرضا محدثی (15/6/1395),حمیدرضا محدثی (15/6/1395),همایون به آیین (26/11/1395),ابوالحسن اکبری (27/7/1398),

نقطه نظرات

نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 11:48

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام، به واقعیت فعلی جهان خیلی نزدیک بود... شاید اگر به جای کنسرو، بطری آب بود، کاملاً واقعی می شد.;)
راستی اون جمله برای من هم آشناست. فکر کنم تو یکی از داستانهای فریاد بوده است.:-/


@ف. سکوت توسط ف. سکوت Members  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 12:44

نمایش مشخصات ف. سکوت نه مال فریاد نبود. شاید از داستان "در زدن" فردریک براون بود: آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند...


@ف. سکوت توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 12:49

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام
از مهر و لطف تان متشکرم.
فرمایش شما در مورد " آب " به جای " غذا" از جهت نیاز ابتدایی حیات و محتمل بودن قحطی آب ، به درستی نزدیک تر است ؛ با این حال می خواستم در آن یک جمله ای که این طور به یاد داشتم ، تغییری نیاورم.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 13:14

سلام و عرض ادب فراوان خدمت شما جناب استاد محدثی گرامی
خیلی خوشحالم دوستان قدیم داستانکی از جمله شما را زیارت می کنم
داستان کوتاه و بسیار تندی بود از زامبی ها ی انسان نما !
من هم یاد یه داستان خیلی کوتاه افتادم از یک نویسنده ی معروف به عنوان داستان ترسناک
"آخرین انسان روی زمین در خانه اش نشسته بود که ناگهان کسی در زد..."

@};- @};- @};-
تنور دلتان گرم@};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:12

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و وقت بخیر سرکار خانم کبودوندپور .
بزرگوارانه به این اثر لطف داشته اید. ممنون از همراهی و دلگرمی تان. و البته پوزش برای این پاسخ دیرشده.
ارادتمند شما هستم.


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 4 شهريور 1395 - 18:46

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب محدثی عزیز
سلام و عرض ارادت و احترام
"آخرین انسان روی زمین " داستانکی فرا واقعی بود هرچند بسیار نزدیک به واقعیت با فضاسازی استادانه و پرداختی عالی در حد اقل حجم ،حد اکثر بار معنی را منتقل می کرد. و آینده ی بشریت را که همه چیزش خلاصه شده در "منفعت طلبی اقتصادی " و همه چیز را و همه کس را در مسیر این منفعت طلب "نان خور اضافی " می داند و سعی در نابودی آن دارد به زیبایی به تصویر کشیده بود ! درود بر شما و قلم هنرمند و متعهدتان.
یلی خوشحال شدم از زیارت مجدد شما و خیلی محظوظ از خوانش داستان.
دست و قلمتان پرتوان
پلینده باشید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:19

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی دوست و سرور گرامی جناب آقای باران دوست .
سلام و احترام. از مهربانی های شما خرسندم و نیرو می گیرم.
بله ؛ اگر این همخوارگی (!) نبود، انسان چه زندگی شیرینی داشت ! همیاری بود و از سعادت هم لذت می بردیم. به امید ظهور .
ارادتمند همیشگی شما


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 11:51

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام و عرض ارادت حضور استاد عزیز و بزرگوار
داستان تخیلی جالبی بود که بعید نیست زمانی به واقعیت بپیوندد .
شاید هم وقتی آدمبه زمین هبوط کرد ایندم ضوع اتفاق افتاد و ما بقایای نسلی هستیم که روزگاری آخرین نسل بشر را از بین برد و خود خلیفه گشت
برایی قلم تان تحسین گفته و آرزوی موفقیت دارم


@زهرابادره (آنا) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:24

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر هنرمند گرامی سرکار خانم بادره.
برداشت تازه ی شما را جالب و شگفت دیدم. و بعد ، از همراهی و تشویق هماره ی شما بسیار سپاسگزارم. و پوزش بسیار برای این پاسخ دیرشده.
ارادتمند همیشگسی شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 شهريور 1395 - 18:44

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
و چنین بود که " خاتم " ...
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:27

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت سرکار خانم رازی .
سپاس از وقتی که گذاشتید.
به امید ظهور. به امید انسانی که بر پیشانی خواسته هایش ، پرچم نوعدوستی بدرخشد.
و البته پوزش برای این پاسخ دیرشده.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 6 شهريور 1395 - 11:03

سلام
خوشحالم از حضور و آثارتان.
‍‍پايدار باشيد و سلامت.@};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:30

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام آقای جعفری گرامی.
خوشحالم که اینجا هستید . از لطف تان سپاسگزارم. البته پوزش برای این پاسخ دیرشده.
ارادتمند


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 07:29

درود بر شما جناب محدثی عزیز
خیلی زیبا و تاثیرگذار بود! بعید نیست که عاقبت مان اینچنین شود!


@همایون به آیین توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:35

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب جناب آقای به آیین.
با افتخار خوشحالم که این داستان را پسندیدید. به امید ظهور و به امید نجات انسان از " همخوارگی " .
ارادتمند


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 11:51

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام و عرض ادب
ببخشید دیر عرض ادب شد. مسافرت و مهمان و ...
داستان جالبی بود. قابل تامل و با وجود اغراق زیبایی که داشت باورپذیر بود چه کسی می داند شاید اینطوز هم بشود در نهایت...
ممنونم از داستان زیبا و تفکر برانگیزتا. تلنگری بود .
موفق باشید


@آزاده اسلامی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:43

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم اسلامی.
تشکر می کنم از همدلی و لطف تان به این داستان. و بسیار بسیار پوزش می طلبم به پاسخ تاخیر شده برای سوالی که خیلی وقت پیش پرسیده بودید و متاسفانه به دلیل دوری ناخواسته از داستانک ، ندیدم و بی پاسخ ماند. می خواستم پاسخ را عرض کنم که گفتم شاید دیگر دیر شده باشد..
این کوچک همواره مدیون مهر و لطف شما به نوشته هایم هستم.


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 7 شهريور 1395 - 17:52

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

استاد محدثی عزیز

بعداز چند ماه باز خوشحالم از دفتر ادبتان داستان زیبا یی را خواندم

بله حوصله انسان ها کم شده

زندگی که نه- همه درهم می لولند
وگاهی چیزی می خوانند
تا شقایق هست زندگی باید

داستان زیبای از شما خواندم

دست مریزاد@};- @};- @};-


@رضا فرازمند توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 12 شهريور 1395 - 10:46

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و جناب آقای فرازمند.
امیدوارم این داستان توانسته باشد آرمان یک دنیای آرام و بی تجاوز را به عنوان اولین نیاز بشر نشان داده باشد.
ممنونم از همراهی شما



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.