" ماشین تنبیه آموزگار کلاس سوم دبستان ! "

به نام خدا / مبصر که فریاد می زد: « بر پا ! » ، تمام غم های عالم می نشست روی شانه های کوچک ولاغرم . هر " بر پا " فقط همین مفهوم را برایم داشت ؛ فرقی نمی کرد زنگ نحسِ ریاضی باشد ، زنگ علوم باشد و یا حتّا املا که همیشه بیست می گرفتم . هم این صدا برایم تلخ بود و هم معلمی که از چارچوب در می گذشت و با هیکل لاغر و کوتاهش لحظه ای همان وسط می ایستاد تا ببیند همه به احترام بلند شده اند یا نه . مگر کسی جرات داشت نشسته باشد . در حقیقت صدای " برپای " این مبصرِ هیکل مند ، زرنگ و درسخوان ، که چند سال بزرگ تر از ما به نظر می رسید و به گمانم با شناسنامه ی برادرِ مرده اش ثبت نام کرده بود ، اعلام آغاز یک روز سیاه و تلخ بود ؛ هرچند که همه جا آفتابی و روشن باشد .
آموزگارهمان طور که آرام آرام می آمد سمت میز و صندلی آهنی کوچکش ، با چشم های ریزِ در قهقرایِ کاسه یِ سر فرو رفته اش ، توی تک تک چهره های بر پا ایستاده یِ هنوز ننشسته ، ترس را می نشاند . ترکه های تُرد و سرد و آبدار بیدِ توی دستش را روی میز می گذاشت . ترکه ها کمتر از دو تا نبود ؛ وگاهی شاید ده تا ، وقتی که درس آن ساعت ریاضی بود ! البته حضوراین ترکه ها همیشه به راه بود ؛ جزئی از معلمی اش بود ؛ چند آجر از بنای شخصیتش بود ؛ نمی شد بَرَش داشت ، چون بقیه اش فرو می ریخت ! بدون آن ها ، یک وسیله ی کمک آموزشی کم داشت ! هیچ وقت لبخند نداشت ؛ چوب داشت . محبت نداشت ؛ تهدید داشت . اما سخت کار می کرد . تا ته ساعت مشغول بود . لااقل نصف کلاس را می برد پای تخته . چشم هایش می گشت. بیشتر تنبل ها و بعد متوسط ها را به دام می انداخت . اما فاجعه ای که آن قدر روز مرا سیاه می کرد ، چیز دیگری بود ؛ جز املا که بیست می گرفتم ، برای بقیه ، کتک برقراربود ! در معماری ذهن او نمره ای جز بیست ، جرم محسوب می شد ! برای عملکرد و پاسخ هر که پای تخته می رفت ، شفاهی نمره ای تعیین و اعلام می کرد . برای همین ، آن که ده می گرفت ، باید ده ضربه چوب می خورد ؛ آن که پانزده ، پنج تا ؛ آن که هجده ، دو تا و آن که نوزده یکی و حیرت آور، نوزده و نیم ، یک ضربه ی نصفه نیمه ! بیست تشویق نداشت ، فقط کتک نمی خورد ! بدبخت کسی که زیر ده می شد ! سر و کارش با مبصر بود ؛ مبصر ماشینِ تنبیه معلم بود . همین که معلم نمره ی زیر ده را اعلام می کرد و چشم می گرداند طرف مبصر ، او هم وظیفه اش را می دانست ؛ مثل یک ماشین کوکی از جا پا می شد ( به خاطر هیکل درشت و قدّ بلندش ، جایش نیمکت ته کلاس بود . ) تا می رسید روبروی دانش آموزِ محکومِ مثلن هفت گرفته ؛ نه تنها دنیای آن بخت برگشته ، بلکه روحِ نازک اما زخمی و کبودِ منِ همیشه اندوه زده ، له می شد . شَتَرَق می گذاشت بیخ گوشِ آن بدبخت و مثل یک فاتح برمی گشت و سرجایش می تمرگید . طرفه آن که ساعتی بعد ، وقت تفریح ، یا توی حیاط ، انگار نه انگار که همین یک ساعت قبل کوبانده توی صورتت ؛ می آمد و کاری اگر داشت و یا حرفی ، می زد و می رفت ؛ با آن که دلت ازش چرکین بود ، او اصلن چنین تصوّری را نداشت و نمی فهمید چه داغی را به جگرت گذاشته ، لجن مالت کرده و تا آستانه ی یک خودکشیِ کودکانه ، تحقیرت کرده است .
اولین زنگِ کلاسِ آن روز ، ریاضی بود . معلم چشم هایش را گرداند تا رسید روی میز ما ؛ چرخش از نگاهش افتاد ؛ ماندم که مرا انتخاب کرده یا بغل دستی ام ؛ فرقی نمی کرد دلم ریخته بود پایین . انگشت اشاره را گذاشتم روی سینه ام و پرسیدم : « من ؟ ! » تایید کرد . جنازه ام رفت پای تخته . آن روز باید تمرین ها را حل می کردیم . اولین تمرین را کسی خواند و من باید روی تخته جوابش را می نوشتم . جواب درست و کامل جور نمی شد . هر چه بالا و پایین کردم ، نوشتم و پاک کردم ، نشد . معلم گفت : « پنج ! » چشم های ریز در کاسه فرو رفته را چرخاند طرفِ مبصر . چکش مکانیکی آمد جلو ؛ مقابلم ایستاد . حالا دیگر تماشاچی نیستم . خودِ قربانی ام ؛ منِ درونی ام ، مثل گنجشکی که بالش شکسته باشد ، از درون بال بال می زد . چشمم را از نگاه عروسکی اش گرفتم و دوختم به دست راستش که قرار بود سیلی را روانه کند . تا حالا به دست بزرگ و گوشت آلودش این طور با دقت نگاه نکرده بودم . دست از جا در رفت و سنگین و چسب ناک ، روی صورت کوچک و استخوانی ام فرود آمد . تمام هستی ام را لرزاند . هر اعتباری که به عنوان یک موجود زنده برای خودم قائل بودم ، به یک باره دود شد و رفت هوا . صدای سیلی اش گوش هایم را به ویز ویز انداخت . بی اختیار به چشم هایش نگاه کردم ؛ رنگی از خجالت و یا درماندگی نداشت . کارش را کرده بود . برگشت و رفت و سرِ جایش نشست ؛ اما گویا هنوز دستش روی صورتم جا مانده بود . از گردن به بالا آتش گرفته بودم . معلم رو به من گفت : « برو بتمرگ ! » فقط می فهمیدم که دارم می روم سمت نیمکتم . بدون آن که چیزی همراهم باشد ؛ مثلن بدن یا اندامی ؛ وزنی نداشتم . گویا یک قایق کاغذی داشت با یک فوت روی آب به پیش رانده می شد . در دنیای کودکانه ام گمان می کردم مظلوم ترین کودکِ روی زمین ام که به تاراج رفته است ! همان جا ، در قلب کوچک و ساده ام ، کینه ای تجربه نشده ، اما جدی و بزرگِ یک مرد نشست !


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

17

ترنم سرخسی ,م.فرياد ,حمید جعفری (مسافر شب) ,پیام رنجبران(اکنون) ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,رضا فرازمند ,مهدی دارویی , ناصرباران دوست ,نرجس علیرضایی سروستانی ,لیلا حسن زاده ,شیدا محجوب ,زهرابادره (آنا) ,مریم مقدسی ,همایون طراح ,فرزانه بارانی ,فرزانه رازي ,شهره کبودوندپور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمیدرضا محدثی (19/6/1395),حمیدرضا محدثی (19/6/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (19/6/1395),مریم مقدسی (19/6/1395),مهدی دارویی (19/6/1395),شیدا محجوب (19/6/1395),سارینامعالی (19/6/1395),حمیدرضا میرمعزی (19/6/1395),اميرمحمد نائيجيان (19/6/1395),همایون به آیین (20/6/1395),شهره کبودوندپور (20/6/1395),حمیدرضا محدثی (20/6/1395),حمید جعفری (مسافر شب) (20/6/1395),علی رضوی (20/6/1395),زهرابادره (آنا) (20/6/1395),فرزانه رازي (20/6/1395),مهدی دارویی (20/6/1395),رضا فرازمند (22/6/1395),لیلا حسن زاده (23/6/1395),تینا قدسی (26/6/1395),فرزانه رازي (27/6/1395),داريوش فتاحي (31/6/1395),مهدی و بخشی (19/9/1395),روح انگیز ثبوتی (20/9/1395),ترنم سرخسی (20/9/1395),ترنم سرخسی (20/9/1395),حمیدرضا محدثی (26/9/1395),همایون به آیین (26/11/1395),

نقطه نظرات

نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 شهريور 1395 - 00:40

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی یک نکته :
باید بگویم که این داستان متاسفانه حقیقت و برشی از زندگی من است. خاطره ی دردناکی است از دورانی که هیچ آموزش پیش از خدمت ، یا آزمونی برای ورود افراد شایسته و دوره دیده ی این شغل حساس نبود. آموزگار کلاس سومم ، در دنیای ذهنی خود یک آموزگار موفق بود و در دنیای واقعیت ، یک اشتباه ! ...


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 18 شهريور 1395 - 03:19

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــــــــــلام
و عرض ارادت بی نهایت به استاد محدثی ارجمند:)

چه داستان غم انگیزی بود .. با خوندنش سیل خاطره منو توی خودش غرق کرد :( البته بیشتر خاطره های دردناک دوره تحصیل
چقدر توصیفات توی داستان زنده و قابل لمس بودن .. و البته فضا سازی بسیار هنرمندانه داشت
چندتا خط اخر داستان ک نگفتنیه ........

خیلی جالبه ک منم بیشترین خاطرات بدم مربوطه به معلم کلاس سوم هست .. اسمش ستاره بود و جالب تر اینک من همیشه برای املاء کتک میخوردم ... وسط های سال مریض شده بودم عمدا غلط مینوشتم .. مثل غذا خوردن ک حتما باید بخوری ..اگه کتک نمیخوردم خونه نمیرفتم ... البته ناگفته نماند ک وقتی مامانم فهمید ک توی مدرسه کتک میخورم .. مدرسه رو تبدیل کرد به جهنم ... اومد همه ی اتاقی ک معروف بود به دفتر مدرسه ریخت به هم و با صدای بلند گفت ..هیشگی حق نداره به دختر من از گل نازک تر بگه .. دلم میخواد دخترم صفر بگیره و رفوزه بشه به هیشگی ربط نداره ... با معلم کلاسمون هم تا حد مو کشیدن پیش رفتن :D :D :D خنده اش برای الانه ..ولی ترس و ناراحتی و گریه اش توی همون سال ها موند.. بماند ک از اون به بعد مدرسه برای منم جهنم شدک چرا به مامانم گفتم کف دستی میخورم سر کلاس ..تا بعد از خرداد ک کارنامه دادن بهم معلم فکر میکرد ارث باباش ازم طلب داره با غضب بهم نگاه میکرد .. کلی کف دستی نخورده طلب داشتم ازش :D :D
ببخشید ...با خوندن داستانتون سر درد دلم باز شد :"> :">
شخصیت پردازی معلم خیلی واقعی بود ..و پایان بندی داستان ک بنظرم با نوشتن بهترین و احساسی ترین کلمه ها و جمله ها به پایان رسید
ولی اسم داستان میگه .. مقصر همه این ناراحتی ها ماشین تنبیه معلم (مبصر کلاس ) بوده .. شخصیت داستان اینطور حس میکرده ک مبصر میتونسته خیلی اروم تر این کار رو انجام بده .. ولی واقعا شخصیت مبصر هم خیلی شخصیت خاصی بوده .. بدون هیچ گونه عذاب وجدان و ناراحتی .. مثل ماشین
دلم میخواد بزرگ شده ی این مبصر رو میدیدم :-s :-s
داستان توی انتقال احساسات خیلی قوی بود .. من ک صد درصد همزاد پنداری داشتم ..ولی مطمئنا اگه این اتفاقات رو خودم لمس نکرده بودم ..بازم با شخصیت داستان هم احساس میشدم
خلاصه اینکه .. خیلی خوب بود .. به واقع عالی بود عالی

دم قلمتون همیشه خدا گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 07:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام نویسنده ی گرامی ، سرکار خانم علیرضایی.
باعث افتخار است که این داستان را پسندیده اید. شما هم این تجربه ی تلخ را داشته اید و می دانید برای یک کودک، چه تحمل سیاه و ننگینی بوده است این مدرسه رفتن ها .
شرح ماجرای مشابه شما هم شنیدنی بود. از تذکر خوبتان برای انتخاب نام داستان سپاسگزارم. با این حال باید عرض کنم نخواسته ام در جایگاه روایت کننده ی امروزی - از پس سال ها گذشته - بنشینم و دریافت امروزی ام را بیاورم؛ در باور آن روزهای سیاه من، مبصر هم تقصیر داشت، ولی شخصیت عجیبش هنوز هم برایم قابل حل نیست. و به قول شما - که چه جالب گفته اید- کاش می شد امروز آن مبصر را دید ! حتا همین حالا هم نمیدانم این چه جور موجودی بوده است. به نظرم شخصیت او ، با توجه به زرنگ بودنش، هنوز هم یک معمای حل نشدنی است. وشاید سعادتی است که آن "ماشین" را دیگر نمی بینم و نمیدانم روزگار او را کجا برده است !
...از دلگرمی و لطف تان به این حقیر ممنونم. زنده باشید انشااله.


نام: ناصرباران دوست   ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 08:17

دوست و سرور گرامی جناب آقای محدثی عزیز
سلام و عرض ارادت و احترام

داستان اگرچه به فرموده ی شما برشی از زندگی و بر مبنای واقعیت نوشته شده بود اما کاملا زیبا و پرکشش و روان و یکدست بود فضا سازی در حد عاااالی و شخصیت پردازی وتوصیفات نیز بجا و کامل و فنی بود صد البته از قلم هنرمند شما امثال بنده باید حالا حالاها بیاموزند فنون داستان نویسی را .
و اما اصل ماجرا برای بنده که تمام اون لحظات را در 4سال اول تحصیلم زندگی کرده ام کاملا قابل درک بود بلک لحظه ای گمان کردم داستان خودم را می خوانم وقتی آموزگار کلاس چهارم حکم کرده بود دو به دو روبروی هم بایستیم و جدول ضرب را باسرعت بپرسیم و پاسخ بدهیم و در هر مکث یا اشتباه کشیده ای به گوش همدیگر بنوازیم و اگر این کشیده آرام بود خودش می آمد و ضارب و مضروب را متنبه می کرد . هنوز موقع ضرب کردن اعداد ضربان قلبم بالا می رود و حتمن چند بار اشتباه می کنم . خدا خیر بدهد به همه ی معلمانمان و بیامرزد گذشتگانشان را . آن روزها تنها فن معلمی که لازم بود همان ترکه ها بود و شیوه ی استفاده از آن و اغلب در این فن استاد بودند .
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 08:17

نمایش مشخصات ناصرباران دوست دوست و سرور گرامی جناب آقای محدثی عزیز
سلام و عرض ارادت و احترام

داستان اگرچه به فرموده ی شما برشی از زندگی و بر مبنای واقعیت نوشته شده بود اما کاملا زیبا و پرکشش و روان و یکدست بود فضا سازی در حد عاااالی و شخصیت پردازی وتوصیفات نیز بجا و کامل و فنی بود صد البته از قلم هنرمند شما امثال بنده باید حالا حالاها بیاموزند فنون داستان نویسی را .
و اما اصل ماجرا برای بنده که تمام اون لحظات را در 4سال اول تحصیلم زندگی کرده ام کاملا قابل درک بود بلک لحظه ای گمان کردم داستان خودم را می خوانم وقتی آموزگار کلاس چهارم حکم کرده بود دو به دو روبروی هم بایستیم و جدول ضرب را باسرعت بپرسیم و پاسخ بدهیم و در هر مکث یا اشتباه کشیده ای به گوش همدیگر بنوازیم و اگر این کشیده آرام بود خودش می آمد و ضارب و مضروب را متنبه می کرد . هنوز موقع ضرب کردن اعداد ضربان قلبم بالا می رود و حتمن چند بار اشتباه می کنم . خدا خیر بدهد به همه ی معلمانمان و بیامرزد گذشتگانشان را . آن روزها تنها فن معلمی که لازم بود همان ترکه ها بود و شیوه ی استفاده از آن و اغلب در این فن استاد بودند .
پاینده باشید @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 10:55

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام محضر سرور و دوست گرامی جناب آقای باران دوست.
خوشحالم که این افتخار نصیبم شده و این داستان مورد نظر آن عزیز واقع شده است. ما بچه های آن دوره ، محصول بی لیاقتی و و لنگاری یک آموزش کپی شده اما بومی شده ی مزخرف بوده ایم ! واقعن درس خواندن با آن شیوه های عجیب و دلبخواه معلم، یک کابوس بود. من که جز تلخی و نکبت، چیزی از دبستان آن روزگار به خاطر ندارم. جالب آنکه این ماجرا هنوز دنباله دارد و سر دراز ! اما شک دارم که خاطراتی را که با این معلم دارم ، ادامه دهم یا نه .ترفندهای دیگر او خود ... بگذریم...برای این همه مهر و دلگرمی و لطف شما بسیار سپاسگزارم. انشااله در پناه حضرت حق ، زنده باشید و تندرست.
ارادتمند همیشگی شما.


نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 09:21

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن وای من چرا برعکسم؟کلیییییی خندیدم:"> :D
ســــــــــــــــــلام بر استاد بزرگوارم جناب محدثی عزیز:)
منم کل دوران تحصیلم خصوصا ابتدایی،همه معلم هام مهربون بودن،جز یکی که به خاطر ننوشتن مشقم کتکم زد
ولی من عقده ای نشدم نتیجه ش تو بچگی درسخون شدنم بود و تو بزرگسالی،معلم مهربون شدنم:x اصلا ذات بچه لطیف و شکننده هستش و هرکسی به خودش اجازه بده اونو بشکنه حالا چه با کتک چه با تحقیر و توهین،به نظرم رذل ترین آدم دنیاست:(
آتش جهنم خریدن چه آسونه و بهشت خریدن از اون هم آسون تر...
ممنونم از داستان زیباتون


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 10:57

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام بر سرکار خانم حجابی.
از اینکه این داستان مورد نظر شما قرار گرفته خوشحالم. ممنون از دلگرمی و پشتیبانی آن عزیز.
ارادتمند شما هستم.


نام: مرتضی عسکری دستجردی   ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 09:46

سلام اقای نویسند داستان شما مرا به دوران کودکیم برد متشکرم زیبا بود


@مرتضی عسکری دستجردی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 10:58

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای عسکری .
ممنون از محبت شما. خوشحالم که این داستان، دوستان را به گذشته برده و دوری داده و هوایی تازه داده !
زنده باشید و برقرار.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 10:15

سلام استاد عزیز@};-
مثل همیشه با قلمتان جادو کرده اید. واقعا یک لحظه فکر کردم مبصر داره میاد بالای سرم و سایه هیکلش تمام نور فضا گرفته
خیلی جالبه من این اتفاق برعکس برام افتاده
عاشق زنگ های ریاضی بودم اما از املا فراری :-s هنوزم املا کلمات از مادر گرامی و بزرگوارم می پرسم :D یبار یادمه که از بس غلط املایی داشتم معلم دیگه حتی تصحیح هم نکردش
سپاسگزارم از داستانتان که با قلم خوب و زیبایتان به نمایشش درآوردید
موفق باشید @};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 11:01

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام نویسنده ی گرامی سرکار خانم مقدسی.
بزرگوارانه به این داستان ناقابل نظر داشته اید. متشکرم. همتم طور که در بالا گفته ام ، واقعن دبستانی های آن روزگار ، روزگار نکبت و سیاهی داشته اند؛ خوش به حال شما که آن روزگار را ندیده اید !
باز هم ممنون از دلگرمی های همیشگی شما.


@حمیدرضا محدثی توسط مریم مقدسی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 01:03

استاد وقتی خاطرات بابامو میشنوم میبینم واقعا چقدر جنایت پنهان اتفاق افتاده که بی هیج محاکمه ای تاریخ ازش رد شد
درود برشما استاد خوش قلم @};-


@مریم مقدسی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 23:47

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی کاش تا می توانیم، ظلم نکنیم. همواره گمان می کنیم ظلم کردن فقط منسوب به حاکمان است، اما می بینیم که همین آدم هایی که قدرت های کوچولویی تو دستشان است، تا وقتی همان یک ذره قدرت را دارند، بدشان نمی آید که دیگران را آزار دهند! بورژواهای کوچک کوچک ! متشکرم خانم مقدسی


نام: حمیدرضا میرمعزی کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 15:19

نمایش مشخصات حمیدرضا میرمعزی با درود بسيار بابت داستان پركشش و گيرايي كه نوشته‌ايد.
روان، خالص و بي‌پيرايه مي‌نويسيد كه نشانگر توانمندي شما دراين مقوله است.
تنها چند نكته:
نخست، تركيب «بنام خدا» درابتداي داستان ابدا معني ندارد. درواقع آنرا مبدل به يك نامه اداري ميكند. شايد بهتر است بگويم، در داستان مدرن اگر بنا باشد نويسنده اعتقادات شخصي خودرا چنين واضح و آشكارا به نمايش بگذارد، خواننده امروزي كه از منظر هنر و درك دست كمي از خود نويسنده اثر ندارد، دچار نوعي پس‌زدگي و عقب‌نشيني ميگردد. البته اين موضوع هيچ ارتباطي به باورهاي وي ندارد و نه اينكه مخالف ايده يا باور نويسنده باشد، بلكه چون حس ميكند كه داستان قصد تحميل يك باور يا ديدگاه يا اعتقاد را به وي دارد، از كليت داستان رويگردان ميشود. لذا نويسنده امروز چنين برملا باورهايش را بيان نميكند.
نكته ديگر، رعايت اصول نوشتن، ازجمله دقت در املا واژگان و همچنين تقيد به اصول دستوري بيانگر اهميتي است كه نويسنده براي اثر خود و نيز شعور و سليقه مخاطبش قائل است. متاسفانه در داستان شما به اين مهم قدري بي‌توجهي شده است و در جاي‌جاي اثز شاهد اشتباهات املايي و دستوري هستيم. بهره‌گيري از نشانه‌هاي نوشتاري، مثل ويرگول، كاما، علامت پرسش و يا تعجب به فهم روايت و منطق داستان شما كمك چشمگيري ميكند كه عليرغم بكارگيري اين علائم، در جاي مناسب و تعريف شده نيستند.
تركيب «هيكل مند» نادرست است و اسم تعريف را با اضافه قيدي نميتوان جمع بست.
با سپاس بابت داستان روان و گيرايي كه آفريديد.
همچنين آنچه بيان گرديد، ديدگاه شخصي بنده است و اصراري ندارم كه مطلقا درست باشد....


@حمیدرضا میرمعزی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:06

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب جناب آقای میرمعزی. با افتخار خوشحالم که زحمت خواندن و اظهار نظر را برای این داستان ناقابل، بر خود هموار کرده اید. و البته از آشنایی با دوستی تازه و صاحب نظر هم بسیار خرسندم.

آنچه شما فرموده اید پاسخی طولانی و مشروح می طلبد . با این حال به قدر حوصله و حتا اگر شده در چند بخش و نوبت، پاسخ خواهم داد.
1- الف ) در آموزه های دینی آمده که، بهتر است هر کاری را با نام خدا شروع کرد. به چند دلیل. یکی همین حدیث معروف از رسول اکرم :
«هر کار مهمی که بدون نام خدا شروع شود بی فرجام است.»
به طور معمول مردم هر کار مهم و پر ارزشی را به نام بزرگی از بزرگان آغاز می‌کنند ، و نخستین کلنگ هر ساختمانی را به نام کسی که مورد علاقه آن‌ها است بر زمین می‌زنند ، یعنی آن کار را با آن شخصیت مورد نظر از آغاز ارتباط می‌دهند .
حتا خداوند متعال کلام خود را با «نام» خود که عزیزترین نام است آغاز کرده ، تا آن چه که در کلامش هست نشانه ی او را داشته باشد، و نیز ادبی باشد تا بندگان خود را به آن ادب ،بیارایند و بیاموزد.
در تایید این سخن حدیثی از امام باقر (علیه‌السلام) نقل می‌کنم : «سزاوار است هنگامی که کاری را شروع می‌کنیم ، چه بزرگ باشد چه کوچک ، بسم الله بگوییم تا پر برکت و میمون باشد» .
گفتن« بسم الله» در آغاز هر کار به معنی کمک خواستن از اوست. خلاصه این که هم با نام او شروع می‌کنیم و هم از ذات پاکش استمداد می‌طلبیم .
به هر حال هنگامی که کارها را با تکیه بر قدرت خداوند آغاز می‌کنیم خداوندی که قدرتش مافوق همه قدرت‌ها است ، سبب می‌شود که از نظر روانی نیرو و توان بیشتری در خود احساس کنیم.
پس هدف از ياد خداوند درآغاز هر كار اين است كه اين حقيقت را به خود يادآوري كنيم كه استعداد و توانايي مان از خداوند است و با تكيه و وابستگي به او است كه وجود داريم و با نيروي او است كه مي توانيم كاري انجام دهيم و با توفيق اوست كه مي توانيم كار را به پايان برسانيم. ...( ادامه دارد )


@حمیدرضا محدثی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:07

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی ب) گفته اید : " تركيب «بنام خدا» درابتداي داستان ابدا معني ندارد. درواقع آنرا مبدل به يك نامه اداري ميكند. شايد بهتر است بگويم، در داستان مدرن اگر بنا باشد نويسنده اعتقادات شخصي خودرا چنين واضح و آشكارا به نمايش بگذارد، خواننده امروزي كه از منظر هنر و درك دست كمي از خود نويسنده اثر ندارد، دچار نوعي پس‌زدگي و عقب‌نشيني ميگردد. "
به نام خدا ( بنام...درست نیست) معنی ندارد؟! چرا معنی نداشته باشد؟! من چندین سال است این جا داستان می گذارم و بدون استثنا ، داستانم را با نام او شروع کرده ام و هیچ یک از خوانندگان احساس "بی معنی بودن" این کلام به آن ها دست نداده است ! از سوی دیگر، این احترام به هستی بخش جهان، مثل سلامی است که هنگام مواجه شدن با یک آشنا داریم . سلام می کنیم و بعد کاری و حرفی که داریم می زنیم و او هرگز نمی پرسد این سلام تو چه ربطی به کارَت داشت !به نام خدا آوردن هم مثلن قبل از آغاز یک نوشته، به معنی مربوط بودن به مطالب بعدی نیست. وقتی به یک کارمند اداره ای مراجعه می کنیم و ابتدا سلام و سپس خواسته ی خود را ابراز می کنم ، هرگز آن سلام و احترام را القا و تحمیل یک عقیده نیز نمی داند.
جالب آن که این " به نام خدا " با گذاشتن نشانه ( / ) به کلی از متن اصلی تفکیک شده است .
ج- بحث گذاشتن اعتقادات شخصی در داستان، بحث مطولی است که در حوصله ی این مقال نمی گنجد ؛ با این حال کدام داستان است که نخواهد القای عقیده ای را نکند؟ در "بینوایان" می بینیم که کشیش در مقابل ماموری که برای جلب ژان والژان آمده، می گوید من این چراغدان ها را به او بخشیده ام... این تصویر جز تبلیغ صریح و بی پرده از روحانیت مسیح نیست ؟! چرا آن را می پذیریم و ایرادی هم از نظر فنی بر آن نداریم؟! طرفه آن که تمسخر دین و آموزه های آن در داستان امروز، تبلیغ عقیده نیست اما آوردن تمایلات دینی تحمیل و القای عقیده است! ... ( ادامه دارد )


@حمیدرضا محدثی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:10

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی 2- در ادامه فرموده اید: « رعايت اصول نوشتن، ازجمله دقت در املا واژگان و همچنين تقيد به اصول دستوري بيانگر اهميتي است كه نويسنده براي اثر خود و نيز شعور و سليقه مخاطبش قائل است. متاسفانه در داستان شما به اين مهم قدري بي‌توجهي شده است و در جاي‌جاي اثز شاهد اشتباهات املايي و دستوري هستيم. بهره‌گيري از نشانه‌هاي نوشتاري، مثل ويرگول، كاما، علامت پرسش و يا تعجب به فهم روايت و منطق داستان شما كمك چشمگيري ميكند كه عليرغم بكارگيري اين علائم، در جاي مناسب و تعريف شده نيستند.
تركيب «هيكل مند» نادرست است و اسم تعريف را با اضافه قيدي نميتوان جمع بست. »
1- من هرچه دقت کردم غلط املایی در این داستان ندیدم.( حتا سرهم نوشتن "می" استمراری را که دیگر امروزه کسی مرتکبش نمی شود، در هیچ جا نیاورده ام ولی خودتان آن افعال را سرِهم نوشته اید.) بااین حال کاش اشاره می کردید.گفته اید داشتن این غلط ها املایی و یا دستوری توهین به شعور مخاطب است! این طور نیست! بر عکس ، توهین به خودش هست که ارج و مقدارش را نزد خواننده ی هوشمند و باسواد تنزل می دهد. بعلاوه این همه آثار سخیف و کم ارزش هست، خب حداکثر خواننده ی مطلع با خواندن چند سطر آن را به کناری می گذارد و از خیرش می گذرد؛ کجای آن اثر توهین به آن خواننده است ؟! ... ( ادامه دارد )


@حمیدرضا محدثی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 22:12

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی 2-غلط های دستوری را هم نیاورد ه اید جزاشاره به واژه ی « هیکل مند»که آن را نادرست دانسته اید. و به آن اطلاقِ " اسم تعریف " داده اید. ( این حقیر تاکنون چیزی به نام اسم تعریف ندیده ام . اسم معنی ، اسم ذات...هست ولی اسم تعریف گمان نکنم. )
3-در ضمن "هیکل مند" ترکیب نیست وکلمه ای مشتق است . " ترکیب " وقتی است که که هر دو جزء ، معنی مستقلی داشته باشند مثل سربازخانه. این واژه به همین شکل در گویش عوام رایج است و ایرادی ندارد.در ضمن ، " مند" اضافه ی قیدی نیست. اضافه ی قیدی یک ترکیب اضافی است. " مند"، جزء بی معنی یک واژه ی مشتق است.
2- در مورد استفاده ی نابجا از " علایم نگارشی " ، من این طور گمان نمی کنم؛ به عکس با وسواسی که در این مورد دارم، به نظرم درست و به جا به کار گرفته شده اند. البته ادعای قطعی هم نمی کنم و باز هم می گویم ای کاش نمونه ای ذکر می کردید.
3- بسیار ممنونم که زحمت بررسی را بر خود هموار کردید و با نقد خود بر این حقیر منت نهادید. ارادتمند همیشگی شما می مانم. زنده باشید و برقرار.





نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در جمعه 19 شهريور 1395 - 15:46

درود بر استاد محدثی عزیز
« بهانه ای برای گپ!»
نام کامنتم را اینگونه انتخاب کردم تا فقط حرف بزنم، شما زیاد جدی نگیرید! ازینکه داستان های شما با قلم زیبا و روانی که دارید،خواندنی و لذت بخشه ، شکی در آن نیست و این داستان هم مثه بقیه داستانتان با یه روایت جالب و بازی زیر پوستی شخصیت هاش، خیلی دلنشین و همراه کننده بود! جسارتن از آنجا که من عادت دارم مته به خشخاش بذارم و انتقادی بکنم و ترک این عادت زیاد برام راحت نیست با امید به بخشش شما بزرگوار، کمی در باره عنوان داستان حرف می زنم:
-هرچند انتخاب نام داستان یکی از متزلزلترین کارهاست ولی شاید اهمیتی به اندازه طرح داستان هم داشته باشد! می شود نامی انتخاب کرد که گمراه کننده باشد ولی با خواندن داستان،خواننده هدایت می شود به معنی و منظور اصلی نام داستان و ان را می پذیرد! می توان نامی انتخاب کرد لبالب از انتزاع،تشبیه،استعاره و حتی توجیه! اما حتی برای ویژگی برشمره اخیر،نام برگزیده شده خصوصیتی دارد که راه را برای توجیه باز میگذارد. شاید این مثال مناسب باشد که آقای سامرست موام کتابی را در باره زندگی (پل گوگن) نقاش فرانسوی نوشت و نام این کتاب را(ماه و شش پنی ) گذاشت! شاید بالای نود درصد کسانیکه که این کتاب را خواندند،معنی و مفهوم این عنوان را درنیافتند ولی این عنوان، یک (چندکلمه ای) منعطف و دوست داشتنی بود که با هر تفسیر برخاسته از طرح داستان همخوانی پیدا می کرد و به دل می نشست! اینگونه بود که می گویند همه خوانندگان این کتاب، این عنوان را دوست داشتند! زیباترین تفسیری که برای این عنوان منعطف و هوشمندانه، دست و پا کردند این بود:«دست گشودن به سوی ماه، به بهای گم شدن شش پنی در زیر پاهاست» این داستان،حکایت آدم هایی همانند (پل گوگن) است که هدف و آرزوهایشان را شناخته اند و هیچ چیز مانعی برای دستیابی انها به ارزوهایشان نیست. الغرض! نام داستان شما از اون (چندکلمه ای) های منعطف و دوست داشتنی نبود که بتوان ان را تفسیر و توجیه کرد و در دم پذیرفت و از انجا که برگرفته از طرح و یکی از شخصیت های داستان یعنی مبصر بود، پس نقش مبصر می بایست براساس نام داستان پررنگ تر باشد و نقش معلم کمرنگ تر!


@همایون به آیین توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:05

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام جناب آقای به آیین.
این افتخاری است که صاحب نظر و نویسنده ای چون جنابعالی برای داستانی وقت بگذارند و نظر بدهند.
نام داستان ، ویترین داستان است و همان طور که فرموده اید نام نامتناسب و غیر هنری ، جلوه ی داستان را کاهش می دهد. با شما موافقم؛ نام را خودم هم خیلی نمی پسندم؛ با این حال تا حدودی قابل دفاع می دانم. از این نظر که به نظرم و نیز چند خواننده ی محترم دیگر ، از قضا شخصیت مهم و پیچیده ی مبصر، هم موثر تر از دو شخصیت دیگر و هم جذاب تر است. چرا که معلم و دانش آموز اعمالشان متناسب با فطرت و احساسشان است ولی مبصر خلاف قاعده حرکت می کند. آن چه او بروز می دهد، نه تنها قابل پیش بینی نیست بلکه چرایی آن کنش هم برای ما عجیب و غیر قابل هضم است. او با آن که پر قدرت می کوبد و سیلی می زند، اما با قربانی خود هیچ خصومتی ندارد. از سوی دیگر او در شدت فرو آوردن سیلی ها بین دوست و غیر دوست هیچ تبعیضی قائل نمی شود. عجیب تر آن که او هیچ تصوری از رنجش و دل شکستن قربانی خود احساس نمی کند.
این شخصیت را به نظرم باید شخصیت اصلی و سربسته ی این داستان بشناسیم. از قضا چند تن از خوانندگان گرامی این داستان هم اشاره هایی به این موضوع داشته اند :
- دلم می خواهد بزرگ شده ی این مبصر را ببینم !
- مبصره شبیه اون پسر کک و مکی های سیاه بود که شبیه مکعب مستطیل های چاقن ... موهاشون هم کمه ... ایش ... نفرت انگیز .
- واقعا شخصیت مبصر! از نظر بنده ،ماشین تنبیه آموزگار است چون سیلی ای که روانه ی صورت همشاگردیها می کرد نه از سرکین و دشمنی که از سر وظیفه شناسی بوده بی آنکه تاثیری شگرف بر خود او داشته باشد
...به هر روی از نظر بایسته ی شما و نیز محبت و ادب شما به این حقیر، سپاسگزارم و اشارت های نفیس شما را مغتنم و عزیز می دارم. ارادتمند همیشگی شما.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 08:02

سلام و عرض ادب فراوان استاد گرامی
جناب آقای محدثی
داستان واقعی و تلخ شما به دلمان نشست و دردمندمان کرد چرا که این قصه همچنان ادامه دارد :
قصه ی تلخ معلمانی که به جای درس آدمیت! وظیفه شان پر کردن دفاتر نمره و بالا بردن اشل معلمیشان بوده و هست!
سالهای زیادی از 12 سال دوران مدرسه ام می گذرد! آنچه در یاد و ذهن تک تک ما باقی است عشق معلمان و صدای گرم همشاگردیان است! شاید از تمام این 12 سال چهره ی آن معلمی یادم باشد که برایمان قصه می گفت خاطره تعریف می کرد و عاشقانه چشم در چشممان می دوخت تا تاثیر داستانش را بر چهره مان به یاد بسپارد! می دانم او هم همینها را به یاد دارد وگرنه چه اهمیتی دارد قضیه فیثاغورث چه بود یا کودتای 28 مرداد به چه علت اتفاق افتاد یا اصول دین چندتاست!!!
معلمی همچون مادری! سراسر عشق است و معلم یکی از شخصیتهای بسیار تاثیرگذار در زندگی هر کودکی است
کاش این داستان شما در کتابهای مدارس منتشر می شد چرا که تلنگری است بس عظیم بر رفتار معلمان
با توجه به توصیفات خوب شما واقعا شخصیت مبصر! از نظر بنده ،ماشین تنبیه آموزگار است چون سیلی ای که روانه ی صورت همشاگردیها می کرد نه از سرکین و دشمنی که از سر وظیفه شناسی بوده بی آنکه تاثیری شگرف بر خود او داشته باشد
داستانتان به دلمان نشست
نویسا باشید و سبز @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:16

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و ارادت خدمت سرکار خانم کبودوندپور.
از توجه شما به این داستان ناقابل سپاسگزارم.
همان طور که گفتم دوران دبستان برایم دورانی تلخ و هولناک بود. روز خوشی را ندیدم! اما راهنمایی که آمدم، فرشته ای دبیر فارسی و املا و انشایمان شد که هرگز فراموشش نمی کنم. یک آقای جنتلمن خوش پوش و تر و تمیز که با یک عالمه کتاب داستان می آمد سر کلاس و با یک سبد سرشار از اخلاق و مهربانی و متانت. دلم می تپید برای روزی که با او درس داشتیم. معنای کلاس و مدرسه با او برایم عوض شد. احساس آدم بودن کردم و غرق تماشای لب و دهن شیرینش می شدم ! آقای مفیدی ... کاش ببینمش و دستش را ببوسم.
پس از آن باز هم معلم های خوبی زیادی دیدم ولی هرگز کسی جای او را برایم پر نکرد. وقتی هم که معلم شدم، سعی می کردم ادای او را در بیاورم !...
و بالاخره باید از همدلی و تشویق جنابعالی تشکر و قدردانی کنم. زنده باشید انشااله و سرحال.


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 10:12

سلام بر دوست گرامی@};-
برايم تداعی خاطرات ديرين بود كه با قلمی صمیمی و روان شما عزيز در تار و ‍‍پودش ازليمان رسوخ كرد و محظوظ شديم.
سلامت باشيد


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:17

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام دوست گرامی و همراه ، جناب آقای جعفری.
از اینکه حضور دارید و این داستان ناقابل را پسندیده اید، خوشحالم. در پناه خدا باشید.


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 14:18

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام. برای من دو تفریح بزرگ در جهان وجود دارد. فیلم دیدن و داستان خواندن. وقتی فیلم و داستان را دوست داشته باشم دلم نمی خواهد تمام شود. داستان شما همینطور بود. دلم می خواست تمام نشود! از بس که زیبا نوشته بودید. من هیچ وقت چنین تجربه ای نداشتم. بچه درسخوانی بودم و معلم های مهربانی داشتم. ولی قدرت قلم شما آنقدر بالا بود که حس تحقیر شدن را کاملا به من منتقل کرد و این نشان دهنده توانایی بالای شما در داستان نویسی است. غبطه می خورم به این قدرت و توانایی. موفق باشید. بسیار لذت بردم


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:19

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و احترام خدمت سرکار خانم پهلوان.
از قضا من هم دقیقن همین علایق شما را دارم. و خوشحالم که این داستان مورد توجه شما قرار گرفته است. سپاس از لطف و مهرتان به این داستان.
ارادتمند شما.


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 14:22

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام بر استاد گرامی
داستان از معلمان خشک و عبوس زمان تحصیل ما که انگار ماموریت داشتند تا روح وجسم کودکان بی پناه را سرکوب کنند . چه سرنوشت هایی که با این رفتارها عاقبتی تلخ و غم الود نوشته شد .
درس معلم ار بود زمزمه محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را
سپاس از داستان روان شناسانه و عبرت آموز شما
بریتان موفقیت ها آرزومندم
از بابت تاخیرم پوزش می طلبم


@زهرابادره (آنا) توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:21

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم بادره، نویسنده ی گرامی.
از حضور آن هنرمند گرامی و مهرتان به این حقیر ، سپاسگزارم.
از نظر خوبتان تشکر می کنم. ارادتمند شما.


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 19:41

نمایش مشخصات فرزانه رازي :)
درود بر جناب محدثی عزیز . خوبین میدونم .
داستان شما منو برد به چند وخت پیش که داشتم با یکی از نزدیکانم در مورد تنبیه بچه ها توسط معلم صحبت میکردم . نام نبرده ، با یک سری ماده و تبصره موافق تنبیه معلم بود ! :D ولی من کاملا مخالف بودم . اما حقیقتا بعد از کمی فکر ... به یه نتیجه ی دیگه ای رسیدم .
به نظر من ، یک معلم هرگز حق نداره شاگرداشو سر " درس نخوندن " کتک بزنه ! x-( اصن بچه خوب کرده درس نخونده ... جای اینکه معلم شخصا خودش وارد عمل بشه ، زنگ بزنه به پدر مادر بچه بگه ... به نظرم تنها و فقط در شرایطی یک معلم میتونه یه کشیده آب نکشیده تو گوش بچه بکشه که ببینه به لحاظ " اخلاقی " داره کج قدم ورمیداره . که شاید همون یه کشیده ، نجات بده اینده اون بچه رو ...( با تمام احترامی که به معلم و مسئولینی که تو سایت داریم که البته با عاقا معاون هاشون قهرم ،) اما سر درس نخوندن ، من شخصا اون مدرسه که توش بچه رو کتک زدن خراب میکنم رو سرشون ... بچه مگه صاحاب نداره سر درس نخوندن و بلد نشدن یه تعریف علوم و چارتا جم منها و یه نهاد و گزاره شترق بزنن تو گوش بچه ؟! x-( حقیقتا من نمیتونم تحمل کنم بچه سر درس نخوندن کتک بخوره ...
این بود دیدگاه من ... :D


اما داستان شما عاقای محدثی عزیز ؛
چسبید عاقا ... چسبید .
مبصره شبیه اون پسر کک و مکی های سیاه بود که شبیه مکعب مستطیل های چاقن ... موهاشون هم کمه ... ایش ... نفرت انگیز . x-(
خسته نباشین عاقا ...
ما بسیار حرص خوردیم ! :)
دم عالی گرم .
شاد و سلامت و عاشق باشین .
ایام بکام/رونالدو !
کد : 341
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط حمیدرضا محدثی Members  ارسال در شنبه 20 شهريور 1395 - 00:26

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام سرکار خانم رازي.
خوشحالم که داستان را خوانده اید و مورد توجه شما قرار گرفته است. همان طورکه گفتم، دوران تحصیل دبستان من و هم دوره های من، روزگار سیاه و تلخی بود. الان که ماشااله بچه ها آن قدر تخص و قدرند که گمان نکنم هیچ معلمی بتواند یک هزارم آن کارها را سرشان بیاورد!
این دوسال آخر کاری ام، به قدری کنترل کلاس برایم سخت شده بود که واقعن از بی ملاحظگی و جسارت بچه های این دوران حیرت زده می شدم!
خیلی لطف کردید. ممنون


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 22 شهريور 1395 - 23:12

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

جناب آقای محدثی عزیز

جانا سخن از دل ما می گویی

من از تمام معلمان ودبیران دوران مدرسه وحتی بیشتر اساتید
دوره دانشگاه خود بیزارم-چون مدرک داشتند ولی درک نداشتند-

کلا" حالا که خودم در جایگاه آموزش دهنده قرار گرفته ام

سعی می کنم - با دانشجو - و....رابطه صحیح وصمیمی

بر قرار کنم - این در آموزش معجزه به پا می کند-

واینچین من از خصوصی ومحرمانه ترین اسرار آنها مطلع و در حد توان به آنها کمک میکنم

متاسفانه در ایران هنوز جایگاه آموزش - تعریف نشده باقی مانده

برای آموزش دادن -باید هم مدرک کار در دست باشد- هم سواد کار

از بابت پر گویی ودرد دل و نوشتن این دلنوشته معذرت می خواهم

نویسا وپایدار باشید@};- @};- @};- @};-


نام: حمیدرضا محدثی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 8 مهر 1395 - 10:26

نمایش مشخصات حمیدرضا محدثی سلام و عرض ادب. و پوزش بسیار برای تاخیر .
افسوس برای این درد مشترک ؛ کاش آنقدر کتک نمی خوردم ، تحقیر نمی شدم ( نمی شدیم و نمی خوردیم ! ) و البته سلام و یاددشان بخیر برای معلمانی که عشق بودند و شیرین و به یاد ماندنی!
از شما برای مهرورزی همیشه سپاسگزارم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.