سگ

سنگ آخر را كه زد،خون از سرش فوران كرد و فورا مثل يك تكه كارتون پاره روي شانه چپ اش افتاد.
بالاي چشم راستش درست به اندازه يك انگشت شكافته بود و خون سرخي از لاي پشم چرك ،سفيد و زردش به روي خاك نرم و گرم بعد از ظهر فرو مي رفت.
اول خيلي ترسيده بود اما وقتي كه به پهلو افتاد و پاي شل اش را به حالت جفتك ،چند بار در هوا پراند،كمي آرام شد. شكم پر پشم اش مثل توپ سوراخي كه با تلمبه بادش ميكردند،بالا و پايين مرفت ، زبان صورتي رنگش مثل يك قاچ هندوانه از لاي دندانهاي سفيدش بيرون افتاده بود و خون چشم چپ اش را پوشانده بود و چكه چكه روي زمين مي افتاد و زمين هم بي درنگ آن را ميبلعيد.
بچه ها دور و بر سگ ميچرخيدند و بالا و پايين ميپريدند و فرياد ميكشيدند و روي پشم هاي كثيف اش كه از ضرب سنگ ها كبود شده بود و بعضي جاهايش را لكه هاي خون پوشانده بود تف ميكردند.
چند مگس سمج هم روي خوني كه طرف گوش بي حركت اش دلمه بسته بود،نشسته بودند.
چشم هاي بي تكان و نيمه باز سگ روي صورت سبزه و چرك و خاك آلود ،پسر سنگ انداز ،كه در دو سه قدمي اش ايستاده بود خشك مانده بود.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

احسان مرادی (2/10/1390),حشمت اله کرمی نژاد (3/10/1390),مهتاب مهدوی (3/10/1390),ارميا شاه محمدي (8/10/1390),

نقطه نظرات

نام: احسان مرادی کاربر عضو  ارسال در جمعه 2 دي 1390 - 15:08

با سلام به شما داستان نویس گرامی

ابتدا برایت بگویم که عنوان داستانت از همان اول همه چیز را لو می دهد و غافلگیری داستان را بر ملا می کند. طرح خوبی را برای داستانت در دستور کارت قرار داده ای و زیبا هم نوشته ای با توصیفاتی خوب. اما اوج داستانت را هم زود به ‍اتمام رسانده ای. اگر امکان دارد نام داستانت را تغییر بده و تا آخر داستان هیچ اسمی از موضوع مورد نظرت نیاور و فقط در یک یا دو جمله آخر آنرا بازگو کن و خواننده را غافلگیر کن.به امید داستان های بهتر از شما سربلندی و شادکامی را برایتان آرزو دارم.


@احسان مرادی توسط محمد يونس   ارسال در شنبه 3 دي 1390 - 18:58

ممنونم از راهنماييت احسان عزيز.
اتفاقا بنا بر پيشنهاد يكي ديگه اسمشو عوض كرده بودم و داستان اصليش بلند تره.
ممنون كه نظر دادي.


نام: مهتاب مهدوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 3 دي 1390 - 21:30

نمایش مشخصات مهتاب مهدوی میزان مدنیت هر جامعه ای را از رفتار مردم آن جامعه با حیوانات می توان تشخیص داد. گاندی
خیلی خوب بود و با نظر آقای احسان هم عقیده ام .


نام: ارميا شاه محمدي   ارسال در پنجشنبه 8 دي 1390 - 14:19

با اقای مرادی موافقم
و اینکه داستان کوتاه باید حرفی برای زدن داشته باشد و نتیجه ای رو برسونه شما یه داستان کوتاه خوب نوشتید اما نتیجه ای رو که میخواستید به مخاطب برسونید کمی گنگه


@ارميا شاه محمدي توسط محمد يونس مرادي Members  ارسال در سه شنبه 13 دي 1390 - 22:25

نمایش مشخصات محمد يونس مرادي سلام جناب آقای شاه محمدی گرامی.
کاملا حق با شماست و اشتباه بنده در این بود که تمام داستانو تو سایت نگذاشتم....
ممنون که تشریف فرما شدید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.