يك بوس كوچولو

تمام بچه هاي اش دور تا دورش نشسته بودند و گريه ميكردند.
چشم هاي خشك و بيجان "كال" اش را روي بچه ها چرخاند و با نفس هاي بريده و ناتمام،چند كلمه حرف زد.
....
داشت راحت ميشد و بعد از هشتاد و سه سال با يتيمي بزرگ شدن و چهل و هفت سال ،به تنهايي بچه هاي بزرگ اش را بزرگ كردن،ميتوانست براي ابد ،راحت بخوابد....
"شيرم حلالتان"......
آخرين جمله اي بود كه به بچه هاي اش گفت...


مرگ واسه اونايي كه وجدان آسوده اي دارن مث يه "بوس كوچولو ميمونه"....


*براي مادر بزرگم كه ديگر نيست.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

شهرزاد مهرآبادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عباس عابد (2/11/1390),سعید پرمشکانی زاده (2/11/1390),احسان مرادی (3/11/1390),سيد ميثم رمضاني (3/11/1390),ابوالحسن اکبری (3/11/1390),طیبه اجدانی فیض اباد (4/11/1390),شهرزاد مهرآبادی (6/11/1390),کلثوم یوسفی (11/11/1390),محمد يونس (14/4/1391),طه طهمورث (18/4/1391),

نقطه نظرات

نام: عباس عابد   ارسال در یکشنبه 2 بهمن 1390 - 13:00

@};-


نام: سعید پرمشکانی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 بهمن 1390 - 18:54

نمایش مشخصات سعید پرمشکانی زاده
@};-


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 3 بهمن 1390 - 19:52

سلام زیبا بود .@};- @};-


نام: شهرزاد مهرآبادی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 5 بهمن 1390 - 01:36

نمایش مشخصات شهرزاد مهرآبادی درود
خدایش بیامرزد. دست مریزاد .
سپاس@};-


نام: کلثوم یوسفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 بهمن 1390 - 10:03

سلام
مرگ آنقدر مظلوم اس كه نوشته اي از اون هم غربت ما رو به رخمون ميكشه و اشك رو به پهناي قريبي اون جاري ميكنه، ياد مادربزگتان هم گرامي@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.