سبیل گنده


سبیل گنده

نویسنده :
"لیلی شایق بروجنی"



داستانی برای گروه سنی کودک "9-13"



روز اولی که سبیل گنده را دیدم درست جلوی خانه ی ما ایستاده بود و جارو میزد . پشتش به من بود ولی سبیل های گنده اش از این طرف و آن طرف کله اش پیدا بود . تا چشمش به من افتاد از جارو زدن دست کشید . سلام کردم . گفت، سلام دختر خوشگل . بعد دستش را در جیبش کرد و گفت ، بیا اینجا ببینمت! من تا این جمله را شنیدم پا به فرار گذاشتم. چرا باید به من بگوید، بیا اینجا ببینم؟اصلا چه معنی داشت؟ من اصلا او را نمی شناختم. مامان همیشه می گفت توی کوچه و خیابان با غریبه ها حرف نزنم. فردای آن روز توی کوچه نبود. خیالم راحت شد . در را بستم.به سر کوچه رفتم درست سر پیچ بود که با جاروی بزرگش جلویم سبز شد. چشم تو چشم شدیم. سبیل های سیاه گنده اش نصف بیشتر صورتش را گرفته بودند .گفت ، پس چرا دیروز فرار کردی؟ من، که قلبم داشت مثل قلب جوجه کوچولو رنگی های چند روزه تندتند میزد ، دوباره پا به فرار گذاشتم. دیگر هر روز صبح کار من شده بود اینکه پشت در بایستم و گوش هایم را تیز کنم،اگر صدای جارویش را می شنیدم اینقدر منتظر می ماندم تا از جلوی خانه مان برود و وقتی رد می شد، آرام در را باز می کردم، زمانی که پشتش به من بود در را می بستم و به سمت مدرسه فرار می کردم . یادم به سبیل های گنده اش که می افتد موهای روی مچ دستم صاف کنار هم می ایستادند. دوباره یادم به خودمان افتاد که صبح ها همه مان یک دست و منظم کنار هم می ایستیم. از این فکر خنده ام می گرفت.بعضی وقت ها که از خانه بیرون می آمدم ناگهان به سمت من بر می گشت و بلند می گفت، فرار نکن. از او بدم می آمد. اصلا دلم نمی خواست محله مان را جارو بزند. یک بار صحبت مان با المیرا سر این بود که محله ی ما خیلی تمیز است . المیرا گفت بابام گفته اگر ماموران شهرداری خوب جارو نزنند از کارشان اخراج می شوند. با شنیدن این جمله انگار مغزم جرقه زد . روشن شد. نمی دانم شاید هم آتش گرفت. تصمیم خودم را گرفتم ، باید کاری می کردم که سبیل گنده از کارش اخراج شود . از همان روز شروع کردم. هر جایی از محله مان که می توانستم زباله می ریختم. توی کوچه، توی جوی آب، توی پارک ، همه ی جاهایی که دیده بودم سبیل گنده آنجاها را جارو می زند ، زباله ریختم. یک شب با بابا زباله ها را به سر کوچه بردیم. بابا می خواست کیسه ی زباله را داخل سطل بزرگ زرد رنگی که سر کوچه هست بیندازد از او خواستم که اجازه دهد من این کار را انجام دهم و او قبول کرد . بعد همان وقت آقای کرمی از راه رسید و با بابا مشغول صحبت شدند. بابا وقتی با یک نفر حرف می زند دیگر به هیچ چیز دیگری توجه ندارد . این را چند بار امتحان کردم. مثلا وقتی با تلفن صحبت می کند و من و شادن دعوایمان شود حتی اگر همه ی موهای شادن را هم بکنم او هیچ چیزی به من نمی گوید در صورتی که در حالت عادی دعوایم می کند . آن موقع هم دقیقا همان طور بود . انگار خدا ،آقای کرمی را برای من فرستاد که زودتر سبیل گنده را از محله بیرون کنیم . کیسه ی زباله را با دست پاره کردم و توی جوی آب ریختم. خوشبختانه آب جوی را باز کرده بودند تا درخت ها آب بخورند .آب همه ی زباله ها را برد . پوست هندوانه و نارنگی ، دستمال کاغذی های گلوله شده ای که شادن مصرف کرده بود.دستمال ها اینقدر زیاد بود که فکر کنم ویروس سرماخوردگی اش به همه ی مردم محله سرایت می کرد. بعد بابا را دیدم، اینقدر گرم صحبت با آقای کرمی بود که حتی اگر غیب هم می شدم ، متوجه نمی شد . ولی آن بار از این حالت بابا خوشم آمد.خلاصه که اوضاع جور بود من هم به سراغ سطل زرد رنگ رفتم، زباله ها روی سر هم بودند و آنقدر بالا آمده بودند که دستم به چند تای آنها برسد . دوکیسه ی دیگر برداشتم و و توی جوی خالی کردم. خیلی کار چندش برانگیزی بود . زباله ها خیلی بو می دادند.البته من سعی کردم لباسم را کثیف نکنم. حتم دارم اگر مامان می فهمید این کار را کردم اوضاع خیلی بد می شد. توی یکی از کیسه ها یک بشقاب شکسته بود اگر حواسم جمع نبود حتما دستم را می برید. ولی مگر همسایه ها نمی دانند بشقاب شکسته زباله ی پر خطراست و باید توی جعبه ی زباله مخصوص انداخته شود؟!خلاصه آن شب مامان من را کلی دعوا کرد نمی دانم حس بویایی مامان از چه نوعیه که همه ی بوهای دنیا را حس می کند ؟! مجبور شدم به حمام بروم و لباسم را عوض کنم.البته بعد هم به بابا گفت که دیگر کیسه ی زباله را به من ندهد. بابا هم همان طور که فوتبال رئال را می دید ، سرش را تکان داد . آن شب وقتی روی تختم دراز کشیدم یک عالم فکر های مختلف به سرم زد ، فکر اینکه زباله ها با آب کجا می روند ؟ بعد فکر کردم یک جایی زباله ها روی هم تلنبار می شوند و تبدیل به دیو زباله می شوند. بعد فکر کردم سبیل گنده پوتین پوشیده و با تفنگش که شبیه جاروست به جنگ دیو زباله ها می رود. آخرین فکرم این بود که سبیل گنده از کار اخراج شده و من لبخند پیروزمندانه ای به لب دارم و از کنارش با غرور رد می شوم ولی همان موقع بچه های سبیل گنده می آیند و من را می زنند.در همان موقع مامان وارد اتاقم شد و لامپ را خاموش کرد و گفت بخواب وگرنه صبح باید با جرثقیل از خواب بیدارت کنیم.من هم دیگرخوابیدم . صبح روز بعد کیسه ی پلاستیکی زرد رنگ بزرگی برداشتم و با همان روش هر روز کمی پشت در کمین کردم و وقتی دیدم صدای جارو نمی آید از خانه بیرون زدم. سبیل گنده توی پارک بود ، من را ندید. تصمیم جدیدی گرفته بودم آن روز زنگ تفریح رفتم و بلند به همه ی بچه ها گفتم که تصمیم دارم این چند روز همه ی زباله هایتان را خودم جمع کنم و شما زحمت رفتن تا پای سطل زباله را به خود ندهید. آن تنبل ها هم از خدا خواسته پوسته ی هر آنچه می خوردند به سمت من می انداختند. پوست پرتقال ، کیک ، شیر ، آبمیوه،بیسکوییت و..من همه را جمع می کردم و داخل کیسه ی زردرنگ می ریختم. ظهرها موقع برگشت به خانه به محله مان که می رسیدم همه ی زباله ها را در راه، روی زمین می انداختم.مثل قصه ی هانسل و گرتل که توی مسیر برگشتشان نان خرد می کردند.چند روز این کار را انجام دادم. صبح ها سبیل گنده جارو میزد، ظهر ها من تمام مسیر را با زباله ی بچه ها پر می کردم. ولی دوباره صبح که به مدرسه می رفتم همه جا تمیز بود . آنقدر تمیز که انگار همه چیز در خواب بوده است . انگار سبیل گنده فهمیده بود میخواهم از کار اخراجش کنم . او هم داشت تلاشش را می کرد که اخراج نشود . ولی من خستگی ناپذیر بودم باید سبیل گنده را شکست می دادم . عادت نداشتم با کسی حرف بزنم حتی با المیرا که صمیمی ترین دوستم بود. فقط باید تصمیمی را که گرفته بودم انجام میدادم. یک روز صبح وقتی داشتم بند کفشم را می بستم دیدم لای در باز است و صدای فیش فیش جاروی سبیل گنده را خیلی واضح می شنیدم. صبر کردم کمی از جلوی خانه مان آن طرف تر برود و بعد از لای در ، به بیرون نگاهی انداختم زمانی که پشتش به من بود در را بستم و شروع به دویدن کردم.ناگهان صدای بابا را شنیدم که بلند داد زد : شادی بیا ! به سمت صدا برگشتم سبیل گنده هم به سمت من برگشته بود و داشت بر و برو من را نگاه می کرد، انگار سبیل هایش را زده بود . جلوتر رفتم باورم نمیشد او سبیل گنده نبود! حیرت کرده بودم ، بابا بود . داشت جارو میزد. با جارو و لباس هایی شبیه سبیل گنده!سر جایم خشکم زد.نمی توانستم قدم از قدم بردارم. بابا به سمت من آمد به او خیره شده بودم بابا از حیرت من خنده اش گرفته بود.
_ چرا اینجوری نگاه می کنی شادی؟ بابا حالت خوبه؟ بهم میاد؟
_ بابا این لباس ها مال کیه؟
_ مال آقای پیراسته.
_تو چرا پوشیدی؟
_راستش امروز قرار است کمرش را عمل کند.قرار شده من و آقای کرمی نوبتی به جایش جارو بزنیم. البته فقط کوچه ی خودمان را.همسایه های بقیه ی کوچه ها هم همین تصمیم را گرفتند .
باورم نمیشد سبیل گنده توی بیمارستان بستری بود. لابد از بس زباله ها را از روی زمین جمع کرده بود کمرش درد گرفته بود .
بابا گفت، حالا نگفتی بهم میاد یا نه؟
لبخندی زدم و گفتم ، خوبه!
بابا گفت ، راستی چرا از آقای پیراسته فرار می کنی؟
من نمی دانستم چه جوابی بدهم. اصلا بابا از کجا فهمیده بود ؟! من که به او چیزی نگفته بودم .
بابا ادامه داد، آقای پیراسته گفت، میخواهم به دخترت آبنبات بدهم ولی او تا چشمش به من می افتد فرار می کند . من سرم را پایین انداختم. بابا گفت،تصمیم داریم بعد از ظهربا اقای کرمی به ملاقات اقای پیراسته برویم.
من حرفش را قطع کردم و گفتم،میشه منم بیام؟باید ازش عذرخواهی کنم؟
بابا لبخندی زد و گفت،بله عزیزم.با هم می ریم.
لبخندی زدم و با بابا خداحافظی کردم . از آن روز هر زباله ای سر راه مدرسه می بینم حتما آن را برمی دارم و به سطل زباله می اندازم و بعد حسابی دست هایم را با صابون می شویم. راستی سبیل گنده از بیمارستان مرخص و حالش کاملا خوب شد . لیلی شایق بروجنی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروز پورصفر بروجنی (18/7/1399),ابوالفضل ابطحی (22/7/1399),شیدا محجوب (23/7/1399),طراوت چراغی (25/7/1399),

نقطه نظرات

نام: بهروز پورصفر بروجنی کاربر عضو  ارسال در جمعه 18 مهر 1399 - 16:52

نمایش مشخصات بهروز پورصفر بروجنی پیراسته و کرمی:)


@بهروز پورصفر بروجنی توسط لیلی شایق Members  ارسال در جمعه 18 مهر 1399 - 23:01

نمایش مشخصات لیلی شایق ????????



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.