قاتل دزد

خبر آن روز صبح زود در شهر پیچیده بود.«قاتل دزد رو اعدام می کنن». این خبر پیش از آنکه خورشید بالا بیاید، ابتدا به وسیله پیرزنها ی محله پخش و سپس توسط بچه های شیطان مهر تایید خورده بود. هنگامی که من به پل رسیدم، قاتل دزد را به طناب آویزان کرده بودند و او دیگر مرده بود.مردم اما همچنان همهمه و شلوغی به پا کرده بودند که گویی حالا حالاها قصد رفتن ندارند.منظره مردن دیگران ناراحت کننده بود.ناراحت کننده تر اما خوشحالی آدمهایی بود که شاید بعضی شان دست کمی از آن قاتل دزد نداشتند. هرچند حق آن قاتل دزد چیزی غیر از این نبود و هرچند این برای سلامت جامعه مسئله ای لازم و غیرقابل انکار بود.
باری مغازه های اطراف و روبروی پل همه بسته بودند.تنها مغازه باز، داروخانه ای بود که درست روبروی پل واقع شده بود و از صدقه سر این شلوغی پر مشتری، دکتر داروخانه هم از این قضیه آن قدر ها ناراضی نبود و شاید خیلی هم راضی بود.
برادر من از دو روز پیش به شدت مریض بود.دو شبانه روز بود که او حتی برای یک لحظه هم نخوابیده بود.ابتدا سرش درد گرفت، بعد تب کرد و تهوع و سرانجام شروع به هذیان گفتن کرد. بالا و پایین می پرید و چارچوب در را با مادرم عوضی می گرفت. به هر حال از دو روز پیش وی تمام خانواده ما را از زندگی انداخته بود.مادرم که دیگر اصلا در خودش نبود. پیش چند دکتر رفتیم و همه آنها برای او پنی سیلین هشتصد هزار و چرک خشک کن نوشتند. چیزی که اینها اما نکرد اثر بود. پدرم دست آخر او را به یک بیمارستان برد و آنجا تشخیص دادند که مرض مننژیت است و اگر تا چند ساعت دیگر دارو برایش تهیه نشود، زبانم لال خواهد مرد.نسخه را من که برادر بزرگتر بودم به همراه سفارش از پدرم گرفتم و به داروخانه های مختلف بردم.جواب همه نداریم و چیزهایی از این قبیل بود.آخر از همه آن را به داروخانه لوکس جلوی پل بردم .دکتر داروخانه که لباسی تمیز و موهایی شانه کرده داشت با گفتن کلمه نداریم، ما را پی نخود سیاه فرستاد.سفارش پدرم را که اما شنید، ابروهایش در هم رفت مدتی با خودکارش بازی کرد و سپس گوشی تلفن را برداشت و شماره ای را گرفت.صدای پدرم را از آن سوی تلفن در حالیکه اضطراب و ناراحتی از
آن می بارید شنیدم.متوجه حرفهایی که با دکتر زدند نشدم. خواهش و التماس و تمنا را اما میشد از تن صدا دریافت و سرانجام نمی دانم چه گفت که لبهای دکتر تا نزدیک گوشهایش باز شدند و بعد او، یعنی آقای دکتر قبول کرد که اگه در گوشه انبارش دارو را یافت کوتاهی نکند و از این حرفها و پدرم بقیه حرف را با همان سخنهای رضایت آمیز تمام کرد و تلفن قطع شد. من در این حین با انگشتانم روی میز ضرب گرفته بودم و به پیرمردی که لباس پاکستانی ها را به تن داشت و با موهایی آشفته و قیافه ای بسیار درهم وارد مغازه شده بود نگاه می کردم. او هم نسخه ای مانند نسخه من از همان بیمارستان که برادر من بستری بود در دست داشت.نسخه او اما مچاله شده و چشمانش به شکلی عجیب خسته و قرمز بودند. دستها و دندانهایش به شدت می لرزیدند و همراه ضرب منظم دست من آهنگی نامنظم و خسته را تکرار می ردند.سرم را که پایین آوردم چند وصله رابر روی لباس بلندش دیدم.دکتر گوشی را که گذاشت به آن سوی مغازه رفت، چند آمپول و قرص برداشت و نزد من آورد. پیرمرد پاکستانی داروهای مرا که دید خوشحال شد آن قدر که رنگ چهره اش عوض شد و با لهجه مخصوص خود به دکتر گفت که از همان داروها او هم می خواهد، بچه اش مننژیت دارد و اگر از این داروها برایش نبرد خواهد مرد.پاهای من به سوزش افتاده بودند و دکتر هم دستپاچه مدتی متحیر ایستاد.بعد به پیرمرد گفت که دیگر از این داروها ندارد.از مابقی این ماجرا تنها اینقدر در یادم هست که پیرمرد به شدت گریه کرد.از آقای دکتر درخواست کرد، به او التماس کرد، دست او را گرفت و بوسید و بعد عصبانی شد و به او و به همه دکترهای داروخانه بد و بیراه گفت و سپس از وی معذرت خواست و از دکتر تقاضای کمک کرد.دکتر اما هنگامی که من از مغازه با داروها بیرون می رفتم دست او را گرفته بود و کشان کشان از مغازه بیرون می انداخت.بعد یک مامور را صدا زد و چیزهایی به او گفت و پیرمرد را به دست او سپرد. هنگامی که من می خواستم به ماشین سوار شوم و خودم را زود تر به بیمارستان برسانم، پیرمرد را مامور به زور با خود برده بود و من نسخه او را در جوی آب کنار خیابان دیدم که با چروکهایش روی آب بازی می کرد و در حالیکه گوشه اش به لبه پل گیر کرده بود بالا و پایین می رفت.
یک هفته بعد که برادر من حالش خوب شده و بهبودی نسبی پیدا کرده بود من داشتم از جلوی داروخانه مذکور رد می شدم . هوا صاف و نسبتا سرد بود، آنچنانکه مجبور شده بودم گوشه کلاهم را تا گوشها پایین بکشم.هنوز چند قدمی از داروخانه دور نشده بودم که صدای شکستن شیشه ای توجه مردم را به خود جلب کرد.جمعیت ناگهان در نقطه ای پشت سر من متمرکز شدند. ومن هنگامی که به زحمت از لابلای مردم خودم را جلو کشیدم، شیشه بزرگ شکسته شده ی داروخانه را دیدم.آنسو تر چند نفر دست و پای کسی ار گرفته بودند و کتک می زدند، وی اما بی توجه به اینها بد و بیراه می گفت و فریادهایی عجیب و غریب می کشید.وقتی او را دیدم و شناختم دست و پایم بی اختیار به سوزش افتادند.پیرمرد پاکستان بسیار شکسته شده بود و موهای سرش همه سفید.ماشین آمبولانس در همین حین رسید، پیرمرد را به درون آن انداختند و بردند.خوب که دقت کردم موزائیکی را دیدم که از شیشه بزرگ جلوی مغازه رد شده آن را خرد کرد و به داخل ویترین افتاده بود.آقای دکتر را هم دیدم که دست به کمر ایستاده و مامور شهرداری که با جارو و خاک انداز آمپولهای خرد شده و شیشه خرده ها را جمع می کرد.بعد از اینها بی اختیار نمی دانم چرا چشمم به جوی آب جلوی داروخانه افتاد.گوشه ای از جوی ، کنار خرده ریزهای داخل آب بقایای نسخه پیرمرد را دیدم که هنوز با چروکهای فراوان رویش با کلمات شسته شده، روی آب بازی می کرد و بالا و پایین می رفت.نوک انگشتان پاهایم دوباره به سوزش افتادند.
آن روز عصر خبری نقل شده از پیرزنها و مهر تایید خورده بچه ها، در محل پیچیده بود:«امروز دو تا قاتل دزد رو اعدام می کنن.»این دفعه نمی دانم چرا من دیگر رغبتی به تماشای قاتلهای دزد نداشتم.با این وجود اما تا پل رفتم و جمعیت را که این بار دو برابر دفعه قبل بود دیدم.نمی دانم چرا نگاه من این بار مدام به جای قاتلها ی دزد به سوی داروخانه ای بود که شیشه های نو به آن انداخته بودند و آقای دکتر که سرش از قبل به مراتب شلوغ تر بود، همچنین نمی دانم چرا با دیدن آقای دکتر دست و پایم به سوزش می افتادند و دلم می خواست که خودم به جای آن قاتل دزد به دار زده می شدم.نمی دانم شاید من هم مریض شده بودم.شاید این هم از آثار مننژیت بود.دست و پایم هنوز به شدت مورمور می شدند و می سوختند....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

رضا فرازمند ,م.فرياد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (18/11/1396),علی نوری مطلق (21/11/1396),رضا فرازمند (22/11/1396),زهرا میرزایی (24/11/1396),حسین شعیبی (27/11/1396),هلیا حسنلو (25/12/1396),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 بهمن 1396 - 07:58

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.