تقاطعی در کافه نا کجا !

تمام راه دانشگاه تا کافه ی مورد علاقه ی من و پریا را پیاده آمده ایم.پیاده و در سکوت.در حین راه رفتن گاهی پاهایش را بلند می کرد و یکی در میان روی سنگ های رنگی کف پیاده رو می گذاشت. چیزی شبیه « لی لی کردن». من هم به او تنه می زدم و پاهایم را زودتر روی مربع ها رنگی می گذاشتم.بعد که حوصله مان سر رفت ، او سرش را انداخت پایین و من هم دستم را در جیب پالتو ام جا دادم و به چراغ راهنمایی و نور زرد مغازه ها خیره شدم. غروب شده بود و شهر شلوغ به نظر می آمد. به ذهنم رسید که چقدر از لی لی کردن، بدم می آید. مرا یاد همبازی های دوران کودکی ام می انداخت.هوس کردم پریا را که کمی جلوتر از من راه می رفت صدا بزنم و برایش بگویم که چون همبازی خوبی برایشان نبودم ، هرچه از من گیر می آوردند درون جوی آب می انداختند و بعد همین که خودم را برای گرفتنشان به آب و آتش می زدم ، مدام و بی هیچ مکثی می خندیدند. اما پشیمان شدم و پریا را صدا نزدم. به نظرم خوب نیامد که وقتی کسی را داری هرچه دم دستت می رسد را برایش تعریف کنی بلکه از تلخی آن خاطره ای که برای چند لحظه مهمانت شده کم شود.

«کافه نا کجا» در انتهای یک کوچه ی بلند قرار دارد.من و پریا اسمش را گذاشته بودیم «نا کجا». چون یک روز که باران تمام شهر را برداشته بود و رنگ ها را می شست ، ما خسته و خیس و شاکی از باران پی جایی در کوچه پس کوچه ها می گشتیم تا امانمان دهد. دیگر نه حوصله ی شاعر شدن بود و نه زیر باران ماندن و ذوق کردن از خیس شدن. به اولین جایی که رسیدیم ، واردش شدم. و چون سردرِ کافه را ندیده بودیم به پریا پیشنهاد کردم که دیگر اسمش را نگاه نکنیم که تا همیشه برایمان نا کجا بماند. او هم خندید و کلی سر به سرم گذاشت که بار دیگر که گذرمان به اینجا بیفتد می بینیم که اصلا کافه ای وجود نداشته ...و بعد هر دو می خندیدیم.

حالا دوباره در کافه ناکجا هستیم. میزهایش بی شباهت به میزهای باز جویی قدیمی نیست. لامپ زرد بزرگی از سقف آویزان است و تا نزدیک وسط میز وبالای سرمان رسیده است. طوری که می شود با دست لبه ی لامپ را گرفت و در هوا تابش داد. به چشم های پریا که رو به رویم نشسته نگاه می کنم. چشم هایی درشت و مشکی. خودش می گوید که خیلی دوست دارد دیگران آن رویش را هم ببینند. آن رویی که نه انسانیت می شناسد و نه رحم دارد. گاهی از من می خواهد طوری از او عکس بگیرم که نگاهش را به رخ دیگران بکشد. نگاهی که از همان روی دیگرش می آید. اما تلاش هایش بیهوده است. در ظاهر کار، زیادی خوب و مهربان و دوست داشتنی است.اصلا می شود پایش قسم خورد که تنها آدمی است که روی دیگر ندارد. تا اولین بخار قهوه هامان با ناز و کرشمه از سر فنجان بالا می رود، دست هایش را می مالد به هم و می گوید: « این دم غروب و اینم کافه ناکجا. اگه گفتی چی می چسبه ؟» سری تکان می دهم. در حالی که می خندد می گوید: « اعتراف به کارای بد» لبه ی لامپ را می گیرم و هل می دهم سمتش و می گویم : « خب اول تو! یکی تو. یکی من.» نور چراغ صورتش را روشن می کند و چشمانش در تاریکی کافه برق می زند. بلافاصله می گوید: «خب، تو دوران دبیرستان باعث شدم یکی دونفر از مدرسه اخراج بشن ولی نپرس چطوری.!» انگار که از یادآوری آن اتفاق خوشش آمده باشد، چیزی شبیه سایه ی یک لبخند روی لبش می افتد. لامپ را هل می دهد سمت من. سکوت می کنم.چون ذهنم یاری نمی کند. پریا قیافه ای مشتاق به خودش می گیرد و دوباره لامپ را هل می دهد سمتم. هنوز سکوت کرده ام و صورتم مدام تاریک و روشن می شود. احنمالا به این فکر می کند که می خواهم با وسواس چیزی را برای گفتن به او انتخاب کنم.اما اینگونه نیست. در واقع تنها آدمی است که هرچه به ذهنم می رسد را یکجا برایش رسوا می کنم. یادآوری صحنه ی لی لی کردن چند دقیقه ی پیش ، نجاتم می دهد. می گویم : «یه بار یکی از همبازی های دوران بچگیم که البته از من بزرگ تر بود، کتونی سفیدمو انداخت تو جوب آب. بعد از ظهرش با یه سطل اسباب بازی پر از آب رفتم دم خونشون و تا اومد دم در همه ی آب رو خالی کردم روی صورتش.» پریا می خندد. حس می کنم به این فکر می کند که ما چقدر لطیف کار بد کرده ایم...بی دردسر... بچگانه.

به چند چیز دیگر پشت هم اعتراف می کند. من اما مدام حواسم پرت می شود. بین گفتن و نگفتن چیزی مانده ام. وقتی که می بیند ما بین اعترافاتش واکنش درست و به موقع از خودم نشان نمی دهم ، لامپ را نگه می دارد و می گوید: «چی شد یهو؟ قرار شد فقط اعتراف کنیم و نگران چیزی نباشیم.» می دانستم صورتم که تغییر حالت بدهد دیگر هیچجوری نمی توانم شکل و فرمش را به حالت اول برگردانم برای همین همیشه از تغییر آنی و شدید حالت چهره ام لو می روم. بیشتر از همه پریا این حالتم را می شناسد یا شاید بیشتر از بقیه برایش اهمیت دارد. می گویم :«چیزی نیست »و او هم دیگر پیگیری نمی کند. فنجان دوم قهوه که روی میز قرار می گیرد، نگاهم می افتد به سایه ی در حال گذار آدم ها. بی هوا یاد سایه ی او می افتم بر قامت پنجره ی اتاقش. اویی که جز چهره ی ژولیده ی اول صبحی اش نه چیزی از او دیده ام و نه چیزی می دانم. جز اینکه همسایه ی خواب آلودی است که شب ها تا دیر وقت از نور اتاقش بیگاری می کشد و روز ها دم ظهر با حالی نزار جلوی پنجره اش هویدا می شود. اما کلی از او برای پریا قصه سازی کرده بودم ، که از دوستان پدر است...که موسیقی دان است... که اولین بار بعد از هم صحبت شدمان کل شب را گریه کردم... و ما بین تمام این قصه پردازی ها، بند دل پریا پاره شده بود و برایم غصه می خورد. سرم را بالا می گیرم و بی مقدمه از پریا می پرسم : « تو هنوزم بهش فکر می کنی؟» انگار انتظار این سوال را داشت. دستش را از کمر فنجان بر می دارد و زیر چانه اش می زند و می گوید: « چهارتا عکس ازش دارم...هر اتفاقی که برام میفته و هرکسی که می خواد بیاد تو زندگیم من باز همون چهارتا عکسو چک می کنم...اگه یه شب نرم سراغشون، یعنی حالم داره خوب میشه !» دلم می خواهد دوباره با آب و تاب از دردهای فراق خیالی و تردید های درغین عشق خودم ماجراهایی به هم ببافم و لا به لای جملاتی کوتاه تحویلش دهم، بلکه کمی آرام شود... ببیند که من هم شبیه اویم...

« خب تو بگو. از او چه خبر؟» تمام حواسم راجمع می کنم که داستان خراب نشود و طبیعی باشد با یک پایان تراژیک! می گویم:« خیلی وقت است که از او بی خبرم...انگاری از ایران رفته.» به پریا گفتم از ایران رفته. در حالی که من از او ظهرها هاله ای و شبها سایه ای می بینم. اصلا خدا را چه دیدی شاید گردش روزگار زد و ما را عاشق همان خمیازه های طویل اول ظهری اش کرد. آنوقت قصه هایم هم واقعی می شد.
پریا به سبک خودش کلی برایم دل سوزاند.
از کافه نا کجا می زنیم بیرون. پریا باز هم جلوتر از من راه می رود. بعد از چند دقیقه صدایش می پیچد: «راستی اون روز رو یادته؟ سرنگ اشتباهی رفت تو دستت؟ حس کردم چون می ترسی از اینکه تستت مثبت شه نمی خوای آزمایش بدی. » می گویم: «اره یادمه. تو هم همین اتفاق برات افتاده بود. » بدون اینکه برگردد و نگاهم کند گفت:«نه من چیزی تو دستم نرفته بود.فقط به این بهونه اومدم آزمایش بدم که تو هم دلتو بزنی به دریا...»
دلم می لرزد.نمیدانم رفاقت چیزی شبیه این است یا دل رحم ترین آدم دنیا باز هم محبتش را سر کسی خالی کرده. دلم می خواهد من هم چیزی بگویم، اما در سکوت دنبال قدم های پریا راه می افتم. احتمالا ترافیک این ساعت تهران باز یک عالم شلوغی مهمانمان کند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

16

فرزانه رازي ,مریم مقدسی ,فرزانه بارانی , ناصرباران دوست ,همایون طراح ,سبحان بامداد ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,شهره کبودوندپور ,ف. سکوت ,م.ماندگار ,علی غفاری دوست (مارتین) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,زهرابادره (آنا) , ツفریماه آرام فر ツ ,ترنم سرخسی ,الف . محمدی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسین شعیبی (25/9/1395),فرزانه رازي (25/9/1395),الف . محمدی (25/9/1395),عاطفه حجابی دخت ایمن (25/9/1395),روح انگیز ثبوتی (25/9/1395),محمدحسین عظیمی (25/9/1395),علی غفاری دوست (مارتین) (26/9/1395), ناصرباران دوست (26/9/1395),همایون طراح (26/9/1395),م.ماندگار (26/9/1395),ترنم سرخسی (26/9/1395),شیدا محجوب (26/9/1395),ف. سکوت (26/9/1395),سبحان بامداد (27/9/1395),شهره کبودوندپور (28/9/1395), ツفریماه آرام فر ツ (29/9/1395),سمیه خوشهوا (6/10/1395),زهرا بانو (11/10/1395),محمدباقر هاشمی (12/10/1395),فرزانه بارانی (12/10/1395),زهرابادره (آنا) (12/10/1395),پیام رنجبران(اکنون) (2/11/1395),

نقطه نظرات

نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 25 آذر 1395 - 12:14

نمایش مشخصات فرزانه رازي سلام شیدا خوبی میدونم .
باحال بود .
یه ذره صبر کن ...
شاد و عاشق دختر .
:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 16:15

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر فرزانه ی دوست داشتنی!

خانم ؟
شما در آستینتان باران دارید؟
در صدایتان چه ؟
هرچه فکر می کنم
شما خودتان هوای دو نفره اید....

فرزانه و یک عالم حس خوب ...

مچکرم


نام: علی غفاری دوست (مارتین) کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 07:25

نمایش مشخصات علی غفاری دوست (مارتین) سكوت ، چشم به راهي ، بغض ، باران سرد پاييزي و يافتن پناه گاهي براي آسودن ! انسان با همين ها زندگي مي كند ، با همين اشك ها به زندگي لبخند مي زند !
نمي دانم چه قصه اي دارد كه هميشه جاي خالي يك نفر در زندگي ، درد مي كند ! همان كه بايد باشد اما هرگز نيست !
و چه زيباست كه نيست ! كه اگر بود ، لذت چشم به راهي نبود ... لذت ادامه دادن نبود . گويي كه اين خيابان و اين پ1رسه ها و اين كافه هاي تنهايي و انتظار ، پاياني ندارند ...

داستان زيبايي بود . جملات به زيبايي پشت هم قطار شده بودند .
و البته اين كه ...
اين كه ، آدم مي ترسد در اين سكوت پا به اين صحراي بي آب و علف بگذارد ! هوا سرد شده است و هيچ كس پيدا نيست ...


@علی غفاری دوست (مارتین) توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 16:34

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر جناب مارتین!

گذر زندگی آدم ها را بزرگ می کند... جوری بزرگ می کند که میترسم زمانی برسد که تمام کافه های شهر خالی شوند... که آدم ها به درد نبودن ها عادت کنند...لذت انتظار فراموش شود...

میترسم زمانی برسد که این قصه های تکراری تنهایی دیگر خریداری نداشته باشند... کاش نشود شعر فروغ که گفت:

دیگر هیچ کس به عشق نیندیشید
دیگر هیچکس به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز
نیندیشید...!


کاش همیشه دوست داشته باشیم که تکه ای از پازل زندگیمان سر جایش نباشد...

سپاس گزارم از حضور شما و نگاه پر مهرتان به داستان و امیدوارم این داستانکِ سر به زیر ما در این یخبندان همیشه جایی برای گرم شدن باشد و بماند...


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 09:12

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سرکار خانم محجوب گرامی
سلام و عرض ادب و احترام
داستان تقاطعی در کافه ی ناکجا داستان تنهایی آدم ها و رفاقت های ناب بود چیزی که شاید این روزها دیگر هرگز متقاطع نمی شوند و شاید باید در ناکجا آباد پیدایش کرد .
مثل همیشه عالی بود و از خوانش آن لذت بردم
پاینده باشید
@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 16:48

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر استاد گرامی و عزیز.

سپاس گزارم بابت حضورتان و لطف همیشگیتان به این قلم...

می دانید استاد ! این روز ها در نا کجا آباد خیلی چیز ها پیدا می شود...

برایتان آرامش آرزو می کنم. بر قرار باشید.


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 11:11

نمایش مشخصات همایون طراح همیشه همین طور است. آدم می خواهد چیزی بگوید اما جز سکوت و خیره شدن به جایی کاری نمی کند. مات و مبهوت. از این ناکجاآبادها یا از این تنهایی ها و یا از این همراهی ها! از این تقاطع ها! و در آخر هم " خودش را در آغوش می گیرد. نه چندان با لطافت اما وفادار! "

لوکیشن داستان را دوست داشتم. سرد بود! می توانستم وقتی راوی دست در جیب پالتوش می کند گرمایش را حس کنم. یک سردی از بیرون و یک گرما از درون. شخصیت پریا هم جالب بود. برونگراتر از راوی بود. بیشتر می خندید ، مسخره می کرد ، اعتراف می کرد ، اما در عین حال مکمل خوبی برای راوی بود. دلسوز؟! شاید... در کل صحنه سازی و شخصیت پردازی داستان را دوست داشتم. نام داستان هم جالب و خوب و بجا بود. و دیگر اینکه : داستانک چقدر خلوت و سرد است! خوشحال شدم که داستانی از شما دیدم و خواندم و وقتی دیدم دوستان و همراهان قدیمی هم پیام گذاشته اند خوشحال تر هم شدم! کمی گرمم شد...

موفق باشید و قطعن سبز سبز!


@همایون طراح توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 17:19

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر همایون طراح!

این به خود وفا دار ماندن ها هم حسابی دل و جرئت می خواهد... اتفاقا یک بند از همین داستانم بود که در ویرایش حذفش کردم که راوی می گوید: همیشه از اینکه چیزی را تنها برای خودم نگه دارم ترسیده ام...این تنها دانستن ها برایم زیادی بزرگ اند...

تا باشد از این همراهی ها و تقاطع ها و نا کجا آباد ها...

بسیار سپاس گزارم بابت حضورتان و بسیار خوش حالم بابت حسن نظر نویسنده ی فرهیخته ای چون شما.


درباره ی شخصیت پریا هم بگویم که انعکاسی است از واقعیت یکی از آدم های زندگی ام ...

راستی مگر ما یک داستانک بیشتر داریم ؟؟ باشد که در سرمای هوا همه به راه گرم داستانک هدایت شوند...

راستی می دانید که : آبی باشید از نوع آسمانی اش!



نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 12:43

مختصات زندگی پر شده است از نقطه هایی که تقاطع ها بوجود آورده اند و وقتی نقطه ها را به یکدیگر وصل می کنیم به جغرافیای می رسیم که در آن کافه ناکجا قرار دارد. کافه ای دنج برای مکث ثانیه ها...
میز و نیمکتش چنان ما را می پذیرد که هوای اعتراف به سرمان می زند. به آغوشش پناه می آوریم و مانند کودکی هایمان دوباره صداقت را تجربه می کنیم. بوی خوش قهوه اسرار آمیزش، حجاب را از ملاحظه کردن هایمان کنار می زند و بی آنکه هوای اذیت کردن در سرمان باشد شروع به شیطنت می کنیم. همان جا است که لباس های نویی که برای رفاقت خریده ایم از آستین افکارمان بیرون می کشیم و تنش می کنیم تا هم خنده هایش را بشنویم و هم عمیق شدن آن حادثه را حس کنیم. حادثه ای که در آن در یکی از تقاطع ها ، با رفاقت آشنا شدیم.
روی دیوار کافه ناکجا تابلوی زیبایی وجود دارد که زندگی با خط خوش بر روی آن نوشته است:
قداست رفاقت، چنان زیاد است که باید آدمهای اشتباهی را که بی دلیل وارد زندگیمان می شوند، با دلیل از زندگی خارج کنیم تا رفاقت پاک و مقدس بماند.
وقتی از کافه بیرون می آییم دلمان قرص تر شده است به بودن هایمان در کنار هم همراه با رفاقتی که اکنون لباس هایش تازه تر شده است.


درود بر بانوی خوش قلم و دوست داشتنی شیدای عزیزم
بی نهایت داستانت را دوست داشتم. این داستانت کمی متفاوت تر از داستنهای پیشین شما بود. امیدوارم رفاقت های با صداقت همیشه پابرجا بمانند.
عزیز دلی

موفق باشی نازنین دوست بزرگوار و فرهیخته ام

@};-


@مریم مقدسی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 18:30

نمایش مشخصات شیدا محجوب قهوه و
شعر و
خیالِ تو و
این باد خنک
باز لبخند بزن...
قهوه
شکر می خواهد...



درود بر بودنِ خوش حال و هوای تو ! متین نازنین.

می دانی عزیز! یک وقت هایی با خودم فکر می کنم که چه خوب می شد ، مختصات و طول و عرض هیچ نقطه ای را در زندگی بلد نبودیم...آنگاه هر جا و هر لحظه هر تقاطعی شگفت زده مان می کرد...می شود همیشه کافه نا کجایی داشته باشیم برای ملاقات با تمام پیش آمده ها و نیامده ها ، برای دیدن به هم رسیدن آدم ها ، حرف ها ، دروغ ها و رفاقت ها...

بسیار ممنونم از تو دوست خوب و عزیز من. که با وجود مشغله های زیاد وقت گذاشتی و چنین هنرمندانه با قلمت ، جام را بالا نبرده ، مستمان کردی...

راستی گفته بودم که نباشی همه یک چیزی کم دارند؟؟

سایه ی رفاقتت کم نشود! مخلصیم.


پی نوشت: راجع به تفاوت این داستان با داستان های قبلی در پی اشاره ی به جای تو بگم که تصمیم گرفتم از این به بعد داستان هایی که در این دفتر قرار می گیرند برگرفته از شخصیت ها و حوادث زندگی خودم یا اطرافیانم باشد...به گمانم اینگونه واژه ها درست تر سر جایشان می نشینند!!!


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 16:32

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
عنوان داستان را دوست داشتم.
جملات زیبا و روان بود. از خواندنش لذت زیادی بردم. بعد از مدتها یک داستان خوب خواندم. سپاس برای این داستان عالی...@};-
پی نوشت: ما هم این کار را با دوستان دوران دانشجویی می کردیم: اعتراف به شیوه داستایوسکی...


@ف. سکوت توسط شیدا محجوب Members  ارسال در جمعه 26 آذر 1395 - 18:56

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر بانو سکوت نازنین.

بسیار مفتخر و خوش حالم که حضور ارزشمند شما را ذیل داستانم دارم. و بسیار خوش حال تر بابت نظر مساعد عزیز فرهیخته ای چون شما. شرمنده کردید بانو.


پی نوشت: دوران دانشجویی هم به همین چیز هایش خوش است! اعترافات تکان دهنده !

هر آدمی شبیه یه چیزه...
مثلا شاید اصغر فرهادی برای خیلیها
شبیه « درباره الی» باشه
یا شاملو شبیه «آیدا در آیینه»
یا خسرو شکیبایی شبیه « حال همه ی ما خوب است ، اما تو باور نکن»
از همه ی اینا که بگذریم میشه نوبت *تو*
تو شبیه آرامشی
شبیه آخرین بازمونده از دوست داشتنی های دنیا...

میم_پناهی.


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 20:37

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود بر خانم محجوب بزرگوار

داستان تقاطعی در کافه ناکجا رو خوندم.خوب بود همین.
صاف و صادقانه و بی ابهام جلو رفت و پایان گرفت . و شخصیت های داستان هم تقریبا چنین صفاتی داشتند البته کمی مبهم !!

امیدوارم همیشه شاد و سلامت و موفق باشین

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی ؟
می باشد و می باشد و می باشد و می
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی


@سبحان بامداد توسط شیدا محجوب Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 11:33

نمایش مشخصات شیدا محجوب هر بار پنهان می شوم
همبازی ام بزرگ می شود
و یادش می رود قرار بود کسی را پیدا کند
آن وقت
پای درد را وسط می کشم،
درد های من آنقدر بزرگند
که پشت هیچ پرده ای پنهان نمی شوند،
و چشم هایم را
می گذارم و گریه می کنم

لیلا کرد بچه


درود بر جناب بامداد. مچکرم از حضور شما. نگاهتان صاف و صادقانه است...

لحظه هایتان قرین آرامش.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 آذر 1395 - 23:16

اینقدر این جاده ، کلک جا نمی گذاشت
هرگز به این کافه ، کسی پا نمی گذاشت

ما را رفاقت به تقاطع رسانده است
لی لی کنان او تا در کافه خوانده است

فنجان خالی، معطل شد به انتظار
یک قهوه لطفا، دل ما گشته بی قرار

در شوق ما شد معطر لب به اعتراف
در لحظه ای نوبت رویا و انصراف...



م.یحیی زاده
تقدیم به بانوی زیبا و ادیب



@};-


@مریم مقدسی توسط شیدا محجوب Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 11:40

نمایش مشخصات شیدا محجوب برقص
پیش از آنکه پروانه ها
خاطره گل های پیراهنت را
برای شکوفه های پلاسیده
تعریف کنند و
حریر نازک دامنت را
دست های زبر زندگی نخ کش کند!

لیلا کردبچه


سپاس گزارم از تو متین نازنینم بابت اینهمه ابتکار و شاعرانگی های لطیف... قبلا بابت این شعرت کلی ذوق کرده بودم... حالا می ماند هزار بار تشکر که لا به لای تحسین ها تقدیمت شود...

ممنون دوست هنرمندم.
آرامش سهم لحظه های توست.


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 آذر 1395 - 08:54

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور درود بر تو ماهبانوی غایب
عجب داستانی بود؟! صبحم را دلپذیر کردی!
کافه! دوستی ناب! عاشق یه شخصیت خیالی شدن!!

تا قبل این داستان!گمان می کردم دیوانه ام! راستش را بخواهی همه ی ما یه داستان خیالی داریم از یه عشق ساختگی :) :( از یه عشق نافرجام خیالی
همه چیز وهم است و خیال اما نمی دانم غمها چرا واقعی اند؟!
می دانی؟! دنیای عشق روی کف آسفالتهای شهرمان نیست ...عشق عجیب تر از آن است که در واقعیت جهان لانه کند داخل کافه...پشت پنجره یا در خیابانها و پارکهای پاییزی
عشق یک اتفاق میان روح تو و آسمان است
اگر غیر از این باشد عاشق نبوده ای هرگز

ما كسى را نداشتيم برايش گريه كنيم
به خيابان زديم
كسى را پيدا كنيم
هيچ كس نبود
براى خيابان گريه كرديم
كه هيچ كس را نداشت
خيابان براى ما گريه كرد
كه هيچ كس را نداشتيم
گريه كرديم
گريه كرد
گريه كرديم
گريه كرد
گريه كرديم و همين طور خوابمان برد
صبح بيدار شديم
فراموش كرديم
هيج كس را نداريم برايش گريه كنيم
گريه كرديم
(آبا عابدین)

خوشحالم از رقص قلمت
تنور دلت گرم و روشن@};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط شیدا محجوب Members  ارسال در دوشنبه 29 آذر 1395 - 12:30

نمایش مشخصات شیدا محجوب درود بر شهره ی نازنین و دوست داشتنی!

نگاهتان بسی زیباست بانو...اتفاقی میان روح تو و آسمان...بانو ما هم اتفاقی هستیم که افتاده ایم...در میان تمام این شلوغی ها...نرسیدن ها و خیالی دوست داشتن ها... شاید بشود روی همین سنگفرش های شهر مان و در قاب همان پنجره ها به جایی رسید که *درد* داشت! درد داشتن بانو، چیزی است که خیلی ها ندارند...وقتی درد باشد آنوقت تو هستی و غم و تنهایی و یک فنجان قهوه...


مچکرم بانوی عزیز بات آمدنتان و قلمتان که عجیب سر ذوق می آورد...

سرباز که بودم
رو به اتاق تو
پست می دادم
دلم می خواست سمت شما
امن ترین نقطه در جهان باشد!

رسول ادهمی.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.