«تاریخ تبری»: چند ورق از زندگیِ دکتر حقیقت و بانو و دختری که شعر شد!

«بانو» توی خواب غلتی زد، دست‌اش چشم‌بسته دنبال دکتر «حقیقت» گشت، وقتی کنارش نبود، نفس‌اش بند آمد و یکباره روی تختخواب نیم‌خیز شد، هنوز بعد از عمری زندگی زناشویی به این غیب‌شدن‌های ناگهانیِ دکتر در بعضی نیمه‌شب‌ها عادت نکرده بود، زیرنورِ کم‌رمقِ چراغ‌خواب به بالشِ دکتر و سپس چندثانیه‌ای به دیوار روبرویش خیره ماند تا خودش را پیدا کند و بعد برخاست و با این سر و آن سر کردن از پنجره و لابه‌لای شاخه‌های‌ درختانِ خمیده‌ی باغ به اتاقی که در انتهای محوطه‌ی ویلا بود و دکتر حقیقت گاهی اوقات ساعت‌ها آنجا به تنهایی سر می‌کرد نگاهی انداخت، همان ساعت‌هایی که بدون اینکه دکتر چیزی گفته باشد بانو تصمیم گرفته بود هیچ‌وقت خلوتش بهم نزند، قرصِ کاملِ ماه دیوانه‌وار در سینه‌ی آسمان می‌درخشید اما چراغِ آن اتاق خاموش بود، بانو همان‌طور که انگشتان‌اش باهم کلنجار ‌‌می‌رفت گفت:«پس کجاست؟!» کف پاهاش یخ کرد، شب‌پوش‌های مخملی‌اش را پوشید و هنگامی که داشت از اتاق درمی‌آمد شبحی از خودش توی آینه لغزید تا زیرلب زمزمه کند:«شصت‌ساله‌ام...برای همین تا صبح کنارم آروم نمی‌گیره» سرزنش‌کنان طره‌ی پرپشت‌ موهای خاکستری‌اش تا روی کمرش تاب ورداشت و توی دلش نهیب زد:«نه! حقیقت از آن مردها نیست» بعد درآمد که:«دفعه‌ی اولش نیست که شب‌ها غیبش میزنه...» و تا می‌‌خواست چراغ‌های تالار بزرگ را روشن کند چشمش به منتهی‌الیه‌‌ آنجا افتاد، دکتر در آشپزخانه مقابل پنجره‌‌ای گشوده‌ کز کرده بود یا اینطور به نظر می‌رسید و صورتش توی تاریکی می‌درخشید. بانو ‌نرم‌نرم قدم برداشت، آنقدر آرام که خودش هم صدای پایش نمی‌شنید و آهسته رفت نزدیکش روی یک صندلی نشست و به چهره‌اش خیره شد، انگار تکه‌ای از ماه کنده و روی صورتِ مرد افتاده بود، با اینکه عمری از او می‌گذشت هنوز قوه‌‌ی زورمندی در چارچوب بدنش به چشم می‌آمد، چهره‌اش از آن‌هایی‌ بود که در گذرِ زمان تغییر نمی‌کند اما حالا مثل سنگ، نه، بهتر است بگویم مسخ‌شده و منجمد به آسمان خیره مانده بود، به ماه، به ژرفنای شب، یا به هر آنچه که موجب شد بانو دلش بخواهد جلو برود و در آغوشش بگیرد، چقدر دلش می‌خواست گرم ببوسدش و بگوید:«عزیزترینم» اما نرفت، حرفی نزد، شانه‌های خود را بغل کرد تا فقط توی دلش ملامت‌کنان بگوید:«من حتا نتونستم یه بچه واسش بیارم...من...من هیچ‌کاری براش نکردم...» بعد بازوهاش را محکم‌تر فشرد و گفت:«اگه...اگه یکی از اون بچه‌ها زنده به دنیا میامدن الان خیلی خوشحال بود» در همین حیص‌بیص دکتر متوجه‌ حضورش شده بود، به آهستگی سر چرخاند و لبخند محوی زد تا او از جایش برخیزد و برود پیشانی‌اش روی زانوان دکتر بگذارد و بگوید:«واقعاً متاسفم...حقیقت من خیلی متاسفم» دکتر حقیقت گیسوانِ خاکستریِ بانو را که نوازش می‌کرد دید پولک‌هایی روی گونه‌هاش برق می‌زند، اشک‌های بانو طاقت نیاورده بود...


نه! شوخی نیست، حالا هی مدام با هم جدل کنند، بانو بگوید:«سی‌و‌نُه ساله!» دکتر بخندد:«چهل سال...چهل ساله بیخِ ریشِ همیم!» تا بانو خاطرش یادِ گذشته‌ها بیفتد، ذهنش برود در «سی‌ونه» یا «چهل‌»سال پیش، حوالیِ سال 57، کمی قبل یا کمی بعدترش، بحبوحه‌ی شلوغی‌های دانشگاه، شهرها، مردم از هر دین و کیش و آیین و مرامی فریاد می‌زدند، همه حنجره شده بودند و مشت‌شان روبه آسمان فریاد بود، حتا یک‌نفر هم نمی‌توانستی بجویی که آن‌روزها ساکت باشد، طهران می‌غرید، شهر می‌غرید، ایران می‌غرید، لابه‌لای شعارها، سرودهای حماسی، لابه‌لای «ایران ایران ایران رگبار مسلسل‌ها»، لابه‌لای «فردا که بهار آید، آزاد و رها هستیم» که از بلندگوهای دانشگاه طهران توی خیابان انقلاب می‌ریخت، لابه‌لای یاران دبستانی که بر خیابان انقلاب می‌ریختند، دکتر «چپ‌گرا» بود! اما‌ این برای بانو مهم نبود، نه مهم نبود، حتا اگر امروز ازش بپرسی دکتر حقیقت آن ‌روزها ایدئولوژ‌ی‌اش چه بود، شاید خاطرش نیاید وقتی برای نخستین‌ بار از شلوغی‌های خیابان به منزل دکتر که آن روزها سالِ آخر دانشجوی‌اش بود گریختند، یک عکس از «مارکس» به آن دیوار، یکی از «لنین» به این دیوار، یک «داس و چکش» بر پس‌زمینه‌ی سرخ اینجا آویخته بود، نه هیچ کدام‌شان یادِ بانو نماند، فقط خاطرش هست تمام اتاق‌های دکتر، روی طاقچه‌ها، توی قفسه‌ها، مملو بود از بچه‌، جنین‌های زیادی که توی شیشه‌های الکل دانه‌‌‌دانه به مثابه‌ی زهدان غنوده بودند و بانو فقط همان‌ها به یادش ماند، چشمانِ ورم‌کرده‌ی بسته‌شان، شاید دلش نمی‌خواست چنین ببیند، شاید ناراحت شد یا دکتر گمان برد که ناراحت شده، پس بار بعدی که به آن خانه رفت، همان دفعه‌ی اول و آخری که آن‌روزها دکتر در آغوشش کشیده بود هیچ‌کدامِ آن بچه‌ها نبودند، نه خودشان نه شیشه‌های الکل‌شان، می‌گویم بارِ آخر تا چندماه بعد دکتر را ندید، نمی‌توانست ببیندش یا دکتر نمی‌خواست و بانو حتا درست نمی‌دانست او کجاست و تا چندین‌ماه نبودش، در همان چندماهی که رفقای دکتر هم یکی‌یکی درست مثل عکس‌های مارکس و لنین و آن نماد سرخِ روی دیوار ناپدید شدند و هیچ‌گاه پیدای‌شان نشد، انگار از ازل نبوده‌اند یا زاییده نشده‌اند. دکتر که بازگشت، بانو آنقدر ذوق‌زده شد که نپرسید حقیقت کجا بودی؟! حقیقت رفقایت کجایند؟! اهمیتی نداشت، فقط می‌خواست آن مرد، با آن هیکلِ ترکه‌ای اما محکمش، با آن موهای وزوزیِ همیشه کوتاه‌ و لبخند آرام‌بخش تا ابد برای خودش بماند. فقط و فقط برای خودش. نه! بانو چیزِ زیادی از آن ایام یادش نماند جز آن بچه‌ها، آن جنین‌های روی طاقچه‌ها فهمانده بودش دکتر دلبسته‌ی عالَم بچه‌هاست، بخاطر همین هربار حین مرور خاطراتش دمغ می‌شد، آخر هیچ‌وقت نتوانسته بود برای دکتر بچه بیاورد، یعنی چندتایی آورد، با اینکه دکتر بعدها خودش طبیبِ اطفال شد و متخصص زنان و زایمان، اما هیچ‌کدامِ بچه‌هایی که بانو حامله می‌شد زنده به دنیا نمی‌آمدند، همه‌شان می‌مردند، همه‌شان مرده! می‌خواست ببیندشان که در این ‌وقت‌ها دکتر او را بغل می‌گرفت و گرم می‌فشردش و می‌گفت «چقدر دوستش دارد» و بانو می‌دانست آن بچه‌ها مُردند و عاقبت دیگر هیچ‌گاه باردار نشد اما این مرد برایش ماند، هنوز هم مانده بود، هر روز صبح بعدِ اینکه دکمه‌های یقه‌ی پیراهن دکتر را برایش می‌بست و محاسن‌اش شانه می‌زد و همراهش از خانه درمی‌آمد تا راهی‌اش کند بیمارستان، می‌دید اهالی محل با چه نگاه ستایش‌آمیزی به‌‌شان سلام می‌دهند، ارادت داشتند و احترام می‌گذاشتند و هربار بانو را تنها توی محل می‌دیدند از دکتر می‌گفتند و مرامش، آخر گذرِ هر کدام‌شان به بیمارستانی می‌افتاد که دکتر رئیس‌اش بود برای‌شان کم نگذاشته بود، و بانو می‌دانست راست می‌گویند؛ همان گیرودارِ شلوغی‌های 57 یک‌‌شب همراه هم به بام طهران رفته‌ بودند، همان شب که طهران می‌سوخت و آسمانِ روی سرش زرد و سرخ خاموش روشن می‌شد و دکتر از آن بالا گستره‌ی شهر را با دست نشان داده و گفته بود:«ببین من دلم برای این مردم!...برای این مردم!...» حرف‌اش ناتمام ماند اما وقتی می‌گفت:«مردم...مردم...مردم» لب‌هاش می‌لرزید و اشک توی چشمانش خیمه می‌زد و نزدیک بود بزرگترین بغض عالم بترکد؛ بانو همیشه به‌ حس‌و‌حالش غبطه می‌خورد، آدم‌ها در حضور افراد بزرگتر از خودشان تسلیم و خجول‌اند‌‌ و او همیشه از دکتر شرم داشت، هیچ‌وقت ازش نپرسید پدر و مادرت کی هستند حقیقت؟ بانو بود و عکس مچاله‌ی زهواردرفته‌‌ای که یکبار اتفاقی دیده و حدس زده بود خانواده‌ی دکترند، آدم‌هایی که شبیه ما نبودند، دیگر بانو نپرسید آن‌ها کجایند؟ اصلاً شما اهل کجایید؟،، انگار این مرد از سیاره‌ی دیگری، یا از ستاره‌ا‌ی متروک در کهکشانی خیلی دور، بر زمین کوچ کرده بود تا دلِ زیباترین دختر طهران را ببرد، بانو هیچ‌وقت از او نپرسیده بود، پیش خودش شرمگین می‌شد و می‌گفت مبادا دلگیرش کند، می‌گفت اگر دلش بخواهد خودش می‌گوید، اما حقیقت ساکت ماند، همان‌طور که هیچ‌گاه نگفت در آن چندماه کجا بوده؟ آنقدر وجناتش سهمگین بود که پله‌های ترقی را دوتا یکی بالا بپرد و منصب‌های متعدد بگیرد، هیچ‌کس نمی‌توانست مقابلِ آن چشمانِ ریز اما نگاهِ تیز و نافذش مقاومت کند. همان سال‌ها که به همین‌جا نقل مکان کرده بودند، یکی از همان ویلاهای به جا مانده‌ی تخم‌ترکه‌های درباری که دکتر نمی‌خواست اقامت در آن‌جا را بپذیرد اما بانو اصرار کرد و می‌گفت:«حیف است، ببین همه‌ی گل‌های باغ خشکیده‌اند، بیا آبادش کنیم» باری همان‌سال‌ها، همان سال‌ها که دکتر خیلی زود در کنار طبابت مشاور عالی شده بود، هر کس دلش برای مردم، برای جوانان، برای آینده‌ی بچه‌های این خاکِ نجیب و باستانی می‌تپید مشاورش دکتر بود، ازش راه‌وچاه می‌جستند و او نیز دریغ نمی‌کرد...نه، مهم نیست این مرد فرزند که بود؟ از هر کجا که آمده مهم نبود، او دلش برای مردم می‌تپید و همه قبولش داشتند، و همین‌که دل دلیلت باشد کافی‌ست، همین‌که دل دلیلت باشد همه می‌فهمند چی به چیست، فقط کافی بود به چهره‌‌‌‌اش نگاه کنی، همین کفایت می‌کرد و بانو این‌ها را می‌دانست، حتا وقتی بهمراه هم به آلمان رفتند تا دکتر ادامه‌ی تخصصِ نمی‌دانم چه بدهد، همان‌جا که بعد از مدتی همکارانش در بیمارستان پرونده‌ای علیه‌اش ساخته و متهمش کرده بودند، اتهامی که بانو هیچ‌گاه وقتی آن نامه‌ را دور از چشم دکتر خوانده بود نپذیرفت، همان که توی آن نوشته بودند دکتر از نوعی بیماری روحی رنج می‌برد. بانو نپذیرفت و می‌دانست غربی‌ها ما را دیگر دوست ندارند، چون پای‌شان بریده بودیم، و بعدِ اخراج‌شان هر وقت یاد آلمان‌ها می‌افتاد و آن نامه‌‌ی پنهانی که دکتر هیچ‌گاه ندانست آن‌را دیده است، زیرلب می‌گفت:«ژرمن‌های فاشیست» و چقدر خوب که نپذیرفت، چرا که شوخی نیست، سی‌و‌نه سال، چهل‌سال گذشت و گذرانِ انواع و اقسام بحران‌های زندگی در کنارِ این مرد، ثابتش شد دکتر عاشق‌ترین مرد دنیاست. مردی که دلش برای انسان می‌تپد.


شاید به همین دلیل بود که بانو آن دختر را بدون اینکه چیزی به دکتر بگوید به خانه‌شان آورد؛ اما وقتی همان‌شب که دکتر توی تخت‌خواب نبود دست همدیگر را گرفتند و از توی آشپزخانه قدم‌زنان از تالار گذشتند تا به اتاق خواب بروند، بانو با خودش فکر کرد شاید کارش اشتباه بوده، شاید آمدن آن دختر به خانه‌شان باعث دلگیری و پریشانی‌ دکتر شده، شاید خاطراتی در او تداعی شده؛ آخر وقتی عصرهنگام دکتر به ویلا برگشته بود و داشت توی محوطه سمتِ عمارت می‌رفت چشم‌اش به دختری باردار افتاده بود که به ترانه‌ای غمین می‌مانست و کنار استخر نشسته بود و در حالی که گویی خودش نمی‌داند دستانش زردیِ برگ‌های پلاسیده‌ی روی آب استخر را نوازش می‌کرد و انگشتِ ‌اشاره‌اش بر آب حلقه‌های کوچکی می‌پیچاند؛ چشم‌اش که به دکتر افتاد سنگین از جا برخاسته و صورتِ رنگ‌پریده‌ی استخوانی‌اش آرام گفته بود:«سلام» دکتر هم با لبخندی جلو رفته و نگاهی به شکمِ دختر انداخته و گفته بود:«هفت ماهه‌ای؟» و دختر سری جنبانده بود یعنی آره، چشمانِ دکتر برقی زده و سری به ملایمت تکان داده و بعد نم‌نم سمتِ عمارت رفته بود، اما وقتی بانو مانند هر عصر که دکتر به خانه برمی‌گردد به استقبالش آمده بود چیزی نگفت تا بانو بپرسد:«دیدیش؟» دکتر با طمأنینه به جای دیگری نگاه کرد و بانو ادامه داد:«خیلی تنهاست...گفتم بیارمش اینجا...آخه شوهرش نیست» دکتر گفت:«کجاست؟» بانو در حالیکه کُت‌اش را می‌گرفت نگاه دزدید و گفت:«یک شب رفته و دیگه به خونه برنگشته». حین گفتن طوری پیشانی‌اش گره شد که دکتر نپرسید چرا؟ بانو هم نپرسیده بود چرا؟ من هم که راوی این ماجرا باشم حداقل توضیحی می‌بایست برای‌تان جفت‌وجور کنم اما باور کنید نمی‌دانم چرا؟ انگار دیری‌ست برای‌مان عادت شده، مردان‌مان یک‌شب از خانه‌هاشان درآیند و دیگر بازنگردند و ما نپرسیم چرا؟ بانو گاهی اوقات به کتابخانه‌ی شهر می‌رفت و همان‌جا با دختر آشنا شده بود، اوایل وقتی همدیگر را می‌دیدند چشمان‌شان بهم سلام می‌داد و لبخندی مابین‌شان ردوبدل می‌شد، آخر چهره‌ی بانو شبیه آن زنانِ پا به سن گذاشته‌ای‌ ست که شمایل‌شان مهر است، همین‌که نگاه‌شان می‌کنی دل‌ات می‌خواهد بگویی سلام بانو، به گمان‌ام بابت همین بود که در توالیِ دیدارها صدای دختری را شنید که می‌گفت سال‌هاست سکوت است، شاید به خاطر همین بود که بعدتر برای بانو گفت وقتی دختر‌بچه‌ای چندساله بوده یک شب‌ پدرومادرش نیز از خانه رفته‌اند و دیگر هیچ‌گاه بازنگشته‌اند، باری از آن سال به بعد تنها پُلی که رابط دختر با کلمات شد کتاب‌ها بودند و کتاب‌ها، و بعدِ آن «سالِ بد، سال باد، سال اشک، سال شک، سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم» فقط دل‌اش می‌خواست بشنود، یکی پیدا شود برایش بگوید، دل‌اش می‌خواست یکی پیدا شود و پاسخ هزار سوأل بی‌جواب‌اش بدهد، این‌که چرا پدر و مادرش یک‌شب رفته بودند و هیچ‌گاه بازنگشتند؟ حالا وقتی بانو داشت از کتابخانه درمی‌آمد دختر را دیده بود که گوشه‌ای از خیابان نگاهش به سکویی تماشا مانده. بانو جلوتر رفت و بازوی نحیف‌اش گرفته بود. دختر برگشته و به‌ش نگاهی انداخته و گفته بود دیگر نمی‌تواند به خانه‌ای برگردد که در آن مردش نیست. دیگر نمی‌توانست در آن خانه تاب بیاورد. اصلاً...اصلاً مگر می‌توانست به آنجا برگردد؟ این‌که نامش شمارشِ ثانیه‌های گداخته‌ی انتظار و تنهایی نیست. بانو پرسیده بود:«حالا می‌خوای چیکار کنی؟!» طره‌ای از گیسوانِ بلند و بافیده‌ی دختر روی پیشانی و شقیقه‌اش لغزید و گفت:«شعر! دلم شعر می‌خواد...» انگشتانِ بانو چیزی نامرئی را جلوی چشمان‌شان تاراند و گفت:«باید بیای پیش ما...خونه‌ی ما بزرگه...ده‌ها اتاق داره و یک طبقه‌ی بلااستفاده...باید بیای پیش ما» و منتظر پاسخ نمانده بود و دست دختر را گرفته و توی تاکسی نشانیده بود. در تمام طول مسیر دختر سر بر شیشه‌‌ی منجمد بغل گذاشته بود و به مردم نگاه می‌کرد. بانو هم روی شکمِ آبستنِ دختر دست‌ نهاده و نوازش‌کنان لبخندی زده بود. چندثانیه‌ای نگاه‌شان بهم گره خورد و دختر سر بر شانه‌‌‌ی بانو گذاشت. شاید می‌خواست بگوید:«عطر مادر همین است؟»


یک‌ماهی می‌شد دکتر حقیقت بیمارستان نمی‌رفت! بسط نشسته بود توی خانه، هرکه سراغ‌اش می‌‌گرفت پاسخ‌های بانو به سر می‌دواندش، دکتر خسته است، دکتر...دکتر...دکتر فلان و بهمان است، فقط راننده‌اش چندین بار به درِ ویلا آمده اما چیزی بهتر از همین پاسخ‌ها نشنیده بود؛ بانو هربار لای در اتاق خواب‌شان می‌گشود می‌دید‌ش که به شکلِ انتظار مقابل بوم نشسته‌ و هر‌ازگاهی نقشی برصفحه می‌زند. در این یک‌ماه گذشته روزگارِ دکتر همین بود. مقابل بوم می‌نشست و نقش می‌زد. او پیش‌ترها هم شکسته‌بسته دست به قلم و بوم می‌برد اما نقاشی‌هاش هیچ‌گاه رنگ نداشت، نقاشی‌های دکتر سیاه و سپید و همیشه طرحی از کودکان بود. بانو یک‌بار به خودش اجازه داد از دکتر بپرسد:«قضیه‌ی این بچه‌ها چیه؟ اینجا کجاست؟» انگار آن جهانی که حقیقت روی بوم متصور می‌شد واقعیت نداشت. یعنی جایی نبود که ما بخواهیم مثال‌اش بزنیم. کمون‌های فراانتزاعی. وعده داده شده. کسی چه می‌داند. شاید بهشت. دکتر خیره بر بوم بی‌آنکه سر بچرخاند به بانو گفته بود:«بچه‌ها بعد از مرگ میرن اینجا...زیباست نه؟». بانو گفت:«نگران زایمان این دختر هستم!...بی‌تابه!» دکتر از جایش برخاست و کشوی یکی از کمد‌ها را باز کرد و قوطیِ کوچکی درآورد و گفت:«دیشب اینو می‌خواستم براش ببرم که شروع به استفاده کنه، واسش خوبه...اما نبردم» بانو گفت:«چرا؟» دکتر حرفی نزد. بانو گفت:«چی هست؟» دکتر گفت:«واسش خوبه» بعد طوری جلوی بانو گرفتش که یعنی خواستم تو ببری. بانو قوطی را گرفت و هنگامی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت بازش کرد، چیزی به سنگینیِ بغض روی سینه‌اش نشست، یاد زایمان‌های خودش افتاد، چندماهه که شد دکتر حقیقت خودش هر روز داروهایش را می‌داد.


دختر پتوی سفریِ نازکی دور خودش پیچانده و روی بالکن خانه بر صندلی‌ نشسته بود و به باغ نگاهی طولانی می‌کرد. طوری به حجم شبح‌وارِ درختانِ خشکیده‌ خیره بود انگار منتظر باشد یکی از میان‌شان سربرآرد و برایش دست تکان دهد. یکی که مدت‌هاست منتظر دیدارش مانده. اما جز سایه‌های کوچکی که به چشم هیچ‌کس نمی‌آمدند و سکوتی سنگین هیچ‌ نبود. بانو وقتی کنارش نشست جوری به او لب‌خند زد که یعنی «خوبی؟» دختر با سادگیِ بهت‌آوری، سادگی‌‌ای در عمق، سادگیِ فِسرده‌ای گفت:«دیشب خواب می‌دیدم...» کلمات‌اش انگار در خلأِ سیاه‌چاله‌ای مابینِ ستاره‌‌های دورترین کهکشان رها شد و معلق ماند. بانو هم چشم به درختان باغ دوخت. می‌خواست بگوید من هم خواب می‌بینم. نیمی از زندگی‌ام در رویا سپری شده، اما گفت:«چه خوابی دیدی؟» دختر گفت:«خوابِ یک مرد» بعد سرش را روی شانه‌ی بانو گذاشت و آهسته‌تر از آرام گفت:«دیشب توی خواب و بیدار تصویر می‌دیدم، دیشب مردی در گندم‌زارها می‌دوید و خوشه‌های گندم روی پوست دستان‌اش می‌لغزید، تو خوشه‌های گندم را بوییده‌ای بانو؟ دیشب مردی مچاله میانِ تخت‌خواب خاطرات آخرین هم‌آغوشی‌اش را مرور می‌کرد، تو آغوش بر باد رفته‌ دیده‌ای؟ دیشب توی خواب و بیداری ترکش بود و موج‌های سرکشِ انفجار، آخر به جای نرمه‌های باران بمب می‌بارید از سینه‌ی آسمان، روی خانه‌ها، مدرسه‌ها، بچه‌های کوچک، هم‌کلاسی‌ها، جنازه‌های سوخته‌ی کوچکِ تکه‌تکه‌شان...دیشب توی خواب چهره‌ی امید را دیدم، چه معصومانه صورت‌اش متلاشی و سوخته بود، تو صورتِ متلاشی دیده‌ای بانو؟ دیشب مردی در اتاقی بی‌پنجره خفگی‌اش بر چهاردیوارِ سیمانی چنگ می‌کشید، تو قفس را دیده‌ای؟ تو اتاق‌های بی‌پنجره، ناخن‌های شکسته می‌دانی بانو؟ دیشب توی خواب دستِ جدایی بود در دستِ فراق، پدری به اسارت رفت و مادری به عزا نشست، بانو تو مردمان سوگوار دیده‌ای؟ دیشب توی خواب فرودگاه بود و مهاجرت و تبعید، مابینِ صدای برخاستنِ طیاره‌ها، همه را یکی‌یکی بدرقه می‌کردم، آیا تو هم دلتنگ عزیزانت می‌شوی؟...به من بگو بانو...بگو...». بانو دست روی شانه‌های دختر گذاشت و به خود فشردش و پیشانی‌اش بوسید، طوری بوسیدش انگار بخواهد بگوید: عزیزکم دیگر نمی‌گذارم تنها بمانی، دیگر نمی‌گذارم از پیش من بروی، نه، من دیگر تو را تنها نمی‌گذارم.


همان شب درد زایمان سراغ دختر آمد! او را به بیمارستان رساندند، اما بچه مرده به دنیا آمد یا همان میانِ راه مُرده شد!- صبح فردا وقتی دکتر به خانه برگشت، ابتدا به اتاقِ مخصوص خلوت‌اش در انتهای محوطه‌ی ویلا سری زد؛ بعد پشت میز صبحانه‌اش نشست، بانو هم مقابلش در سکوت بهمدیگر خیره ماندند. دکتر فنجانِ چای‌اش را کمی روی میز جابجا کرد. بانو همچنان هیچ نمی‌گفت و تنها امتدادِ خطِ ثابت یک نگاه بود. شاید شما هم می‌خواهید شرحِ واقعه و مرگ بدانید. می‌خواهید بدانید آن شب چه اتفاقی افتاد؟ آیا فرزند آن دختر نرسیده به بیمارستان مرده شد یا در آن‌جا؟ اصلا چطور این اتفاق حادث شد؟ آیا دکتر خودش دختر را به بیمارستان برد و وقتی بانو می‌خواست همراه‌شان برود مانع شد؟ یعنی بانو همراه‌شان نبود؟ چه می‌دانم، باور کنید نمی‌دانم، من فقط می‌دانم بچه‌ی دختر آن شب مُرد و به سایر بچه‌های مرده پیوست. بانو سکوت شکاند و از دکتر حقیقت پرسید:«الان حالش چطوره؟ جاش راحته؟» دکتر به صندلی‌اش تکیه زد و پرسید:«حالِ کی خوبه؟» بانو بریده‌بریده گفت:«حالِ دختر؟» ابروهای دکتر چه بی‌خبر رفت توی هم و گفت:«کدام دختر؟!» بانو چندثانیه‌ای مکث کرد، بعد از جایش برخاست و رفت آنسوی تالار سراغ تلفن و با بیمارستان تماس گرفت. تمامیِ خطوط اشغال بود یا هیچ‌کس پاسخ نمی‌داد. چندبار دیگر شماره را گرفت و منتظر ماند. عاقبت صدای مردی که انگار روزی صدبار عربده می‌شود با سعی به آرامش گفت:«فرمایش» بانو هم جویای حال دختر شد. مرد هم گفت هیچ بیماری با چنین مشخصاتی در بیمارستان بستری نشده و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند گوشی را گذاشت و تماس تمام شد. بانو نمی‌توانست از جایش تکان‌ بخورد، کلماتی به ذهنش هجوم می‌آورد که وجود نداشتند، توی گوشش صدای سوت می‌شنید و به درختی هزارساله می‌مانست که هزار سالی‌ست خشکیده. راستش حالا که من دقیق‌تر به موضوع نگاه می‌کنم حتا نمی‌توانم با یقین بگویم که آیا دکتر حقیقت واقعاً پزشک است؟! حقیقت را می‌گویم که حالا آمد و آمد و آمد و جلوتر آمد و پنجه بر شانه‌ی بانو گذارد و سپس او را نم‌نم به سمت اتاق خواب‌شان هدایت کرد. بعد از اینکه روی تخت‌خواب خوابانیدش دست روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت:«به نظر تب داری...استراحت کن». بعد بسراغِ کشویی دیواری رفت و چندقطره‌ای به گمان‌ام آرام‌بخش توی لیوانِ آب چکاند و هم زد و به بانو خوراند، سپس چندلحظه‌ای با پشت انگشتان‌اش گونه‌های بانو را با ملاطفت نوازش کرد و آنگاه خم شد و بوسیدشان تا بانو در حالیکه مردمک چشمان‌اش به نقطه‌ای ثابت در سقف خیره مانده بود خوابش ببرد. روز کم‌کَمک، نه نه، روز طوری جل و پلاس‌اش را از کف اتاق و سپس باغ جمع کرد و پر کشید که انگار هیچ‌گاه نوری بر این بوم نتابیده، انگار هر چه بوده و هست آنقدر زیر خیمه‌ی لایه‌‌های سنگین و خفقان‌آورِ تاریکی‌ خفه شده که انجمادی یخ‌زده دیری‌ست از فقدان خورشید خبر می‌دهد. پوستِ صورتِ بانو گُله‌به‌گُله می‌پرید و دانه‌های درشت عرق پس می‌داد و انگار در خواب و بیداری تصویرِ دختری می‌دید که در گندم‌زاری سوخته می‌دوید و می‌دوید و هجوم زوزه‌ی سگ‌های هار‌ و همهمه‌ و پچ‌پچه‌ی کفتارها در پی‌اش تا بانو پریشان غلتی زد، و دست‌اش چشم‌بسته دنبال دکتر «حقیقت» گشت، وقتی کنارش نبود، نفس‌اش بند آمد و یکباره روی تخت‌خواب نیم‌خیز شد، زیرنور کم‌رمق چراغ‌خواب به بالشِ دکتر و سپس چندثانیه‌ای به دیوار روبرویش خیره ماند تا خودش را پیدا کند و بعد با تنی کوفته برخاست و از پنجره و لابه‌لای شاخ‌وبرگ‌ درختانِ خمیده‌ی باغ به اتاقی که در انتهای محوطه‌ی ویلا بود نگاهی انداخت، قرص کاملِ ماه بزرگترین ماهِ کاملِ دیده شده بود و دیوانه‌وار در سینه‌ی آسمان به سرخی می‌زد و چراغ آن اتاق روشن بود. بانو بی‌آنکه شب‌پوش بپوشد به تالار گام نهاد و سپس از پله‌های عمارت پایین رفت و راهِ اتاق تهِ باغ در میانِ شب پیش گرفت. تا آن‌جا سرش گیج می‌رفت و انگار تنش گُر می‌گرفت، وقتی مقابل درِ اتاق ایستاد متعجب از اینکه نیمه‌باز است چندبار پیاپی گفت:«دکتر...دکتر...حقیقت...اینجایی؟» تیغه‌ای از تشعشعی سرخ از شکافِ دَر روی زمین پاشیده بود، وقتی پاسخی نشنید لای در را بیشتر گشود، پرتوی سرخ از دامن‌اش بالا رفت تا صورتش در بر گرفت، بانو در حالیکه پوست گونه‌اش می‌پرید چشمانش را جمع کرد تا ابتدا نگاهش روی هیبتِ پرچمی که چونان تابلویی عریضِ کلیسایی منتهی‌الیه اتاق بر دیوار آویخته بود مبهوت بماند- تلفیقی از «صلیب شکسته» و «داس و چکش»- بعد پایین‌ترش، چشم‌اش به دکتر افتاد که پشت‌میزی نشسته و سرش روی چیزی که با ولع و لذّتِ زیادی می‌خورد خمیده؛ حقیقت، حقیقتِ لُخم و عریان درنگی کرد و سپس سرش را کمی بالا آورد و نگاهی به او انداخت و با چشم اشاره کرد یعنی بیا جلوتر، بانو چند گام که برداشت نگاهش روی میز میخکوب ماند، صدای ضربان قلب‌اش را هرلحظه دام‌دام‌دام بلندتر می‌شنید و نمی‌توانست آنچه را که می‌بیند تشخیص دهد اما چیزی برای فهمیدن وجود نداشت، دکتر با اشتهای فراوان، در حالیکه آبِ چسبناکی از لب‌ولوچه‌‌اش کِش می‌آمد ملچ‌ملوچ‌کنان مشغول خوردنِ جنین یک انسان بود، یک بچه‌ی کوچولو که دکتر استخوان نحیفِ رانش در دهان می‌مکید و خِرپُ‌خِرپ می‌جوید و بعدِ بلعیدن هر لقمه انگشتان‌اش را انگشت به انگشت می‌لیسید...




مؤخره:

داستان را کنار می‌گذارم، بر پنجره‌ی بسته‌ی مقابلم خیره می‌مانم، نگاهم از آن عبور می‌کند، می‌رود روی بالکن مشرف به طهران می‌ایستد، بعد روی صندلی می‌نشیند و به کوچه‌ و خیابان‌ چشم می‌دوزد، دیگر تابِ این قصه‌ها ندارم، قصه‌هایی که این‌طور تمام می‌شوند، یا قصه‌ی آدم‌های پرس‌شده‌ای که در انتها می‌میرند، خودکشی می‌کنند، گم‌و‌گور می‌شوند یا در گوشه‌ای عزلت گزیده و خاموش نشسته و روزگارشان شده یک استکان چای و تلخ‌ترین دودِ سیگار و آه، قصه‌ی جسد‌های زنده، آدم‌های مدفون شده، قصه‌هایی که بوی مرگ می‌دهند...نه، حوصله‌ای نمانده، من عابد زندگی‌ام، من زندگی ‌‌پرستم، من به این جهان و شادی‌‌ مومن‌ام، و شیدای آن ملکوتی‌ام که نردبامش از موسیقی و سماع پله می‌گیرد؛ سر بر شانه‌ی صندلی می‌گذارم و حرفِ آن دختر در خاطرم مرور می‌شود:«دلم شعر می‌خواهد!». چشم بر هم می‌نهم. خواب مرا می‌رباید اما بیدارم. بیدارم و به پایان داستان فکر می‌کنم، یعنی فرجامش چنین بود؟ این‌گونه تمام شد؟ اصلاً داستانی داریم که هیچ‌گاه تمام نشود، یا پایانش شروع باشد؟ آغازی بر خاتمه‌ی داستانِ دیگری؟ اصلاً داستانی داریم با شعر تمام شود؟ باز همان پرسش همیشگیِ شعر چیست؟ رهایی‌ست؟ شعر...شعر...شعر یعنی...زمانی گمان می‌کردم شعر دیدنی و تماشایی‌‌ست، یعنی یک فرد، یا چیزی هست که خودش، نفس حضورش بی‌نیاز از کلماتْ، شعر باشد؟ شعر...شعر...شعر...صدایی می‌شنوم، یکباره صدایی از داستان به گوش می‌رسد، با خودم می‌گویم حتماً خواب می‌بینم، نکند خوابِ بیداری می‌بینم؟ صدای پا می‌شنوم، صدای پایی که انگار روی زمین کشیده می‌شود، بعد یک نفر که ابتدای داستان ایستاده- نمی‌توانم درست چهره‌اش را ببینم- روی نخستین کلمات داستان گام می‌گذارد، روی تاریخ تبری، روی این تاریخ تبری، تو گویی بارِ همه‌ی این تاریخ به دوش اوست، چیزی معادل سنگینیِ تمامیِ رنجِ سلسله‌ی انسان در سرزمینِ من، صدمه دیده است؟ آخر لنگ‌لنگان روی سطر نخست شروع به راه رفتن می‌کند، سپس روی سطرهای بعدی داستان، سطور داستان را رج‌به‌رج پشت‌سر گذارده و پایین می‌آید، حالا می‌توانم چهره‌اش را تشخیص بدهم، دختر است، دختر است که روی کلمات گام می‌گذارد، روی سطرها، روی کلمات گام می‌نهد تا می‌رسد مقابل آن سکوی جلوی کتاب‌خانه، به هر مشقّتی که شده خود را بر فرازش می‌کشاند و می‌ایستد، آن‌گاه پنجه بر لچک روی سرش می‌اندازد و بر چوبی خشکیده در دستش می‌آویزد و رو به آسمان می‌گیرد، بعد آن‌را درست به شکل دختری که لچکی بر چوب کرده و تکان می‌دهد، تکان می‌دهد- جهان چندثانیه‌ای از حرکت بازمی‌ایستد، پنداری با تعجب به او می‌نگرد- سپس انگار امواج موسیقی در فضا طنین می‌اندازد- به هادی یک ارکستر سمفونی می‌ماند- اما زنده‌ترین نُت‌ها و اکتاوها به مانند ریزشِ آبشاری از قامتِ اوست که فرومی‌ریزند، تو گویی طوفان به‌پا خاسته، گیسوانِ بافیده‌‌اش باز شده و در باد موج می‌زند، اوج می‌گیرد، موج می‌شود. پایان طور دیگری رقم می‌خورد، این پایانِ داستان است؛ این پایان، آغازِ داستان است، پایانش شروع شده، پایانی که خود آغاز است!


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



این داستان را خواندند (اعضا)

عاطفه حجابی دخت ایمن (23/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (23/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (23/2/1397),سارینامعالی (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (24/2/1397),ابوالحسن اکبری (25/2/1397), ک جعفری (25/2/1397),همایون طراح (25/2/1397),بهروزعامری (27/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (27/2/1397),بهروزعامری (27/2/1397),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 13:38

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن سلام جناب رنجبران:)
خوبید؟
عالی نه،فوق العاده بود
فکر میکردم عشق دکتر حقیقت به نی نی ها مثل عشق منه ولی
موخره رو نخوندم:D
ممنون@};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 21:08

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)














درود بر خانم «دخت ایمن» عزیز. «من» خوبم، اما «خود»م وقتی شما رو می‌بینه حالش خوب می‌شه. به گمان‌ام «موریس بلانشو» ست که می‌گه تا فردی یه متن رو که نویسنده‌ای نوشته نخواند اون متن حیات پیدا نمی‌کنه، پس از اینکه به این داستان زندگی بخشیدید سپاسگزارم. مؤخره؟؟ اگه دکتر حقیقت بود می‌گفت: کدوم مؤخره؟؟ ;)


بزرگترین آرزوهای من در آرامش و شادی و خوشحالی‌‌تان خلاصه شده. ممنون. :)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 18:14

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب رنجبران عزیز
خیلی خوشحالم که بار دیگر هم به خانه ی خودت آمده ای و داستان و روایت خیلی بلندی در سایت گذاشته ای .
راستش چند سطر ابتدایی را خواندم و خواندن کامل را به بعد می گذارم ولی شناختی که از شما و قلمتان دارم همه چیز را در مورد شما تمام شده و مورد تایید می دانم .
تا بعد .....
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در یکشنبه 23 ارديبهشت 1397 - 21:11

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)

















درود «صابر خوشبین‌صفت» عزیز. خانه...خانه...خانه...چه تعبیر زیبایی داشتی، من هم نگاه‌ام به داستانک همین است و به‌ش می‌گم خانه- من همچنان وقتی خواب خانه می‌بینم خوابِ نخستین خانه‌ای را می‌بینم که در آن زندگی کردم...حکایتِ داستانک است که به در و پنجره‌اش هم مدیونم، نه فقط از بابِ نوشتن، بلکه زندگی...


وقتی به داستانک سر می‌زنم و می‌بینم شما نیز هستید و می‌نویسید خیلی خوشحال می‌شم. از این بابت که هستی و می‌نویسی بسیار ازت سپاسگزارم و همچنین به‌خاطر لطفی که داری رئیس.

این روایت از اون نوشته‌هاست که خیلی جلوی خودمو گرفتم رمان نشه؛ قصه‌هایی که قصه‌های دیگه رو همراهش می‌آورد...قدمت همیشه بر دیده.


مخلصیم :)


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 23:43

سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد رنحبران .احسن . همیشه قلمتان را دوست دارم .؛ قلمی که مختص شماست .خیلی عالی بود مخصوصا نوشتن تاریخ تبری که مخاطب را به شوق وامی دارد که داستان را تا پایان بخواند ؛ پایانی که سرآغاز دیگری را رقم می زند.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در دوشنبه 24 ارديبهشت 1397 - 01:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












عالیجناب اکبری عزیز، خواهش می‌کنم درود و ارادت مرا پذیرا باشید؛ واقع این است نه این‌که فروتن یا متواضع باشم، خیر! چون بنا به شواهد و قرائن فراوانی که از خودم در خاطرم ثبت شده نه فروتنم نه متواضع، اما وقتی حضرتعالی به من می‌فرمایید «استاد» چار ستون تن‌ام می‌لرزد و شرمگین می‌شوم، خواستم بگویم من در ساحت شما و قلمِ منتقدتان «هیچی» نیستم.


خوشحال شدم که در ضمیمه‌ای درباره‌ی «تاریخ تبری» توضیحی ندادم، پیش از انتشار با خودم گفتم الان خواننده‌ای که شاید زیاد آشنا نیست می‌آید و می‌گوید فلان‌فلان شده تو که فرق «طبری» با «تبری» نمی‌دانی، اصلاً چرا داستان نوشته‌ای- بعد اگر توضیح هم بدهم که چون در جریانِ «تاریخ طبری» هستم نوشته‌ام «تبری»، فایده‌ای ندارد؛ در نهایت بزرگواران فاضلی چون شما در خاطرم آمد و نوشتن چنین ضمیمه‌ای را در حضورتان پراشکال دانستم.



بی‌اندازه از لطف‌ و مهرتان سپاسگزارم.
پاینده باشید.


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 12:43

نمایش مشخصات ک جعفری

هیتلر می گفت :« دیکتاتور به دنیا می آید که دیکتاتور شود. نه به لطف خدا و نه به یاری سرنوشت و نه از روی شانس و تصادف، او دیکتاتور می شود. »


در جایگاهی فراسوی نیک و بد ، می گویم: هیتلر یکی از شخصیت های مورد علاقه من است ! چرا که نمیتوانم آسان و راحت از کنار اصالت آهنینش عبور کنم. در برابر آن ایمان پولادین به آرمانهایش، آن اعتماد راسخ به خویشتن خویش و آن بلندپروازی جنون آسا ، مشکل بتوان خیره نشد.

از همین روست که یکی از معاونین اش ( که متاسفانه نامش را به خاطرم ندارم) در جریان محاکمه گفته بود :« حتی اگر هم اکنون، پیشوا از من بخواهد خودم را بکشم، تردید نخواهم کرد. »
و هم از این روست که پیشوا ، نه دچار فساد مالی شده بود و نه گرفتار زن بارگی و نه ژست های مقدس مآبانه!
او می خواست خدای زمین بشود و نه خدای آسمان و زمین!
و ازین منظر، و تنها ازین منظر ؛ میتوان کمونیسم استالین و نازیسم هیتلر را عتاب نکرد. چراکه بر در و دیوار آشویتس ها و اردوگاه های کار اجباری ، رنگ و لعابی قدسی نزدند!

آنان که به پای بیرق منحوسِ چرکین و سیاه شان که نام « الله » حک شده ؛ انسان می کشند . انسان می خورند و خون انسان می نوشند تا خدا را با عربده های الله اکبر ، گردن بزنند ،
آنان که به این جنون بی همتا یشان ، رنگ قدسی و ملکوتی می زنند ،
و سرکرده ی خونخوارشان را نماینده برحق خدا بر زمین می دانند، و بر توحش هولناکشان ، نام جهاد مقدس گزارده اند ؛
با وجود اینان ، در هیتلر و استالین ، هنوز شکلی از بربریت انسانی را میتوان یافت!!

به لطف دستاوردهای دیکتاتوران مقدس؛ خدا لوث شده ، دین رنگ باخته و انسان دچار تکاملی قهقهرایی در ذیل خط توحش !

داستایوسکی در یکی از رمانهایش نوشت : اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است.
و من مرگ خدا را در کوچه ها و خانه های سرزمینم فراوان می بینم! مگر کم می شنویم و کم می بینیم توحش و خشونت های خیابانی و خانوادگی را ؟!
و چه وحشتناک خواهد شد آن روزی که بر تکرار این نوع شنیدن ها و دیدن ها ، عادت کنیم !


@ ک جعفری توسط ک جعفری Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 13:06

نمایش مشخصات ک جعفری
درود بر شما ، آقای رنجبران

داستان را دوست دارم. سبک و زبان نوشته ، نسبت به نوشته های پیشین ، ساده تر شده و از آن آرایه های پرپیچ و خمِ مخصوص به خودتان را کمتر دیدم.

زیبا نوشتید. حرفی نیست جز اینکه ؛خیلی دوست داشتم واکنش بانو را در پلان نهایی ببینم ! بنظرم بد نمیشد اگر دکتر بیشتر از خودش می گفت . از دلایل جنونش به زبان خودش ! و حتی بد نمیشد که سخنرانی ای در دفاع از آرمان هایش سر می داد برای بانو و بانو را تحمیق می کرد ! چرا که بنظرم، شگرد و مهارت اصلی اینان، تحمیق نمودن اطرافیانشان هست !
به هر حال این فقط یک پیشنهاد بود که شاید پذیرای شما نباشد.


.... و پاره ایی از کتاب پاره یادداشت ها اثر اوژن یونسکو تقدیم به شما :

«.... خوشوقت بودم که خبردار شدم او بود که نمایشنامه مرا ترجمه می کرد. مغرور به اینکه او این انتخاب را کرده . متاسف از اینکه در همان زمان خبردار شدم که خیلی بیمار است،که دارد می میرد، که مرده !
شخصیتی تابناک بود، من درخشش او را حس می کردم اما هرگز واقعا به او نزدیک نشده بودم. بعلاوه ، آدم نمی تواند کسی را با گفتگو ، حتی با گرفتن دستش، حتی با شانه به شانه ی او قدم زدن بشناسد. از خلال یک متن، یعنی از خلال یک اقرار، یعنی با غوطه ور شدن در جهان، یعنی در مغاک های یک دیگری است که یگانگی می تواند صورت پذیر شود. به این ترتیب، این توجیهی برای ادبیات است.
خلوتی با یک اثر، خلوتی با دیگری، کس دیگری که حتی در جریان این تجربه ، این نزدیکی نیست ! که نمی داند که آشناست! حقیقتا و عمیقا : دنیای آن یکی ، دنیای این می شود. صمیمیت عمیق. تودار . کامل . »


و من با آثار شما ، خلوت کرده ام !



@ ک جعفری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 00:33

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












بانو «جعفری» عزیز، خواهش می‌کنم مراتب سپاس و ارادت مرا پذیرا باشید؛ اینکه نویسنده، منتقد و البته کتاب‌خوانی حرفه‌ای که با انواع و اقسام متن‌های مختلف و جور واجور مواجهه داشته گوشه‌ چشمی مهربانانه به نوشته‌های من داشته باشد، چیزی جز افتخار و شانس و خوش‌اقبالی نیست که شامل حالم شده است، همچنین خوشحالم که روال خوش‌اقبالی‌ام همچنان ادامه دارد. مستدام باد. نقل قولی دارم از فیلسوف محبوبم «ویتگنشتاین» که می‌گوید:« فیلسوف، شهروند هیچ‌یک از جوامع عقاید نیست. این نکته درست همان چیزی است که از او یک فیلسوف می‌سازد» با کسب اجازه‌ از حضورش در سخنش دست ببرم و بگویم« انسان، شهروند هیچ‌یک از جوامع عقاید نیست، این نکته درست همان چیزی است که از او یک انسان می‌سازد» آیا این به معنای این است که آدمی نباید عقیده‌ای داشته باشد؟ نباید اصولی برای خود داشته باشد؟ خیر، انسانی که برای خویش اصولی ندارد نیز ربطی به انسان ندارد! اینجاست که پای آن دسته‌‌بندی‌های نیچه از انسان به ماجرا کشیده می‌شود. فیلسوفی که در کشور ما با وجود شهرت هیچ‌گاه به درستی شناخته نشده، درست مثل شمس، مولانا، حافظ، سعدی...سال‌ها پیش نقد پیشکسوتی را می‌خواندم بر دسته‌بندی‌های نیچه از آدم‌ها که گفته بود حرف‌های نیچه تماماً انتزاعی‌ست و نمود واقعی ندارد!! او ما را پی نخود سیاه فرستاده است، دسته‌بندی‌های او قابل تعمیم نیست و ابرانسانی نیز در کار نیست، اما واقعیت این است که همین امروز کافی‌ست به پیرامون‌مان نگاهی بیندازیم تا «انسانی، بسیار انسانی»، «واپسین انسان»، «انسان والا» را ببینیم، دقیقاً با همان مشخصات ذکر شده، واقعیت این است بشر امروز شدیدا دچار انشقاق شده است، یعنی اینکه انسان‌ها به گونه‌های متفاوتی تقسیم شده‌اند، برخی به انسان نزدیک شده‌اند و برخی دیگر در همان حال و هوای جانوری باقی مانده‌اند!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 00:50

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)










حالا اگر درست‌تر بنگریم، به آن جمله‌ی مشهور نیچه می‌رسیم که در پیشگفتارِ «چنین گفت زرتشت‌»‌اش می‌گوید:«بو.زینه در برابر انسان چی ست؟ چیزی خنده‌آور یا چیزی مایه‌ی شرم دردناک. انسان در برابر ابرانسان همین‌گونه خواهد بود: چیزی خنده‌آور یا چیزی مایه‌ی شرم دردناک» مجدداً سربرمی‌گردانیم به آدم‌ها نگاه می‌‌کنیم، باری چیزی جز این نیست، آدم‌هایی را می‌بینیم که فاصله‌‌شان با دیگر گونه‌های تکامل‌یافته‌تر( اگر اینجا تکامل‌یافته‌ترها را ابرانسان بخوانیم) چیزی جز همان فاصله‌ی بو.زینه تا انسان نیست، و از قضا دقیقاً همین بو.زینگان به شدت متعصب به عقاید جزمی و موهوماتی هستند که حتا خودشان نیز نساخته‌اند و به آنان حقنه شده، یعنی اصولی را اصول خود می‌دانند که اصول آنها نیست، نبوده و نخواهد بود و جز فاجعه به هیچ‌کجا ختم نخواهد شد، اینان شعور شناخت چیزی با عنوان «اصول» را ندارند، از این رو بابتش به سادگی آدم می‌کشند!! پس اصول وجود دارد، اما این اصول چگونه ساخته می‌شود و این‌که کدام «انسان» در چه مرتبه‌ای از آن استفاده می‌کند مهم است. ابرانسان نیچه شاید یک مقصد آرمانی به نظر برسد که حتا خودش نیز رسیدن به آن را دشوار و گاهاً محال می‌داند، اما واقعیت این است که «ابرانسان» چیزی جز انسان کاملاً «خودآگاه» نیست، «یک هدف و یک مقصد»، انسانی که به همه‌ی جوانب انسان پی برده و تمامیِ استعدادهای خودش را به واقعیت مبدل نموده است، انسانی با قواعد خویشتن و البته کاملاً واجد شعور قاعده‌سازی برای خود، اینک انسانی که به مرور وارد فضای آگاهی می‌شود، انسانی که به مرور به ابرانسان نزدیک می‌شود، انسانی که در این به مرور نزدیک شدن‌اش و غوطه‌ور شدن در فضای آگاهی، ناخودآگاه و ناگزیر خود به اصولش پی می‌برد، اصولی که وقتی آن فرد در فضای آگاهی بدان پی می‌برد، و درست وقتی در همان حال به سایر ‌شبه‌انسان‌ها نگاه می‌کند چیزی جز مضحکه نمی‌بیند!


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 01:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












او آدم‌هایی را می‌بیند که به خاطر ابلهانه‌ترین موهومات همدیگر را قتل‌عام می‌کنند، و هر کدام داعیه‌ای دارند مبنی بر این‌که به حقیقت پی برده‌اند و حقیقتِ حقیقت، این واژه‌ی بی‌آبرو فقط نزد آنان است. انسان‌های خودآگاه خیلی خوب می‌دانند و می‌بینند که بسیاری به‌سان جانور مانده‌اند، چشمان‌شان کمترین بهره‌ای از هوش انسانی نبرده و تو گویی نگاه کردن به آن به خیره شدن به چشمان جانوران می‌ماند، آنان پی به یک شوخی بزرگ اما تلخ می‌برند، شوخی از دست دادن زندگی بابت احمقانه‌ترین پوچ‌ها! وقتی به شبه‌انسان‌ها می‌نگرند پی به یک حماقت، بیماری، روان‌پریشی بزرگ می‌برند که دامنگیرشان شده، و سردمدار و متوالیان این بلاهت، واعظان مرگ و سیاست‌چی‌هایی هستند که به واقع چیزی جز بیماری نیستند! بیماری که در طول تاریخ به انواع و اقسام اشکال درآمده و فاجعه به بار آورده است. امروز آدم‌هایی که به ابرانسان نزدیک شده‌اند کم نیستند، آنان جنگ طلب نیستند، آنان برای آزادی بی حد و حصر بیان(با درک اصولش) و حق زندگی انسان‌ها به شدت ارزش قائل‌اند، ولی واقعیت این است که شبه‌انسان‌ها دست بر نخواهند داشت! آنان برای عقایدشان، برای دفاع از بلاهت قاعدتاً جهان را به گند خواهند کشید! انسان آگاه به روشنی می‌داند جنگ‌ها از اذهان ایدئولوژیک و استبدادزده آغاز می‌گردد! جنگ‌های آرماگدون جنگ بلاهت با شعور است! حال به دقت بنگرید کجاهای دنیا بلاهت سردمدار است و حجم بیشعوری بیداد می‌کند؟ این‌ها دقیقاً لشکریان ظلم و تاریکی‌اند، با پیشرفت و خلاقیت و شادی و زیبایی راهی ندارند و آغازکنندگان و جنگ‌افروزان فردا هستند! بیشعوری و بلاهت رابطه‌ای با نور ندارد، هر چه هست تاریکی‌ست.

اگر توسط‌ بانیان تاریکی جهان به ورطه‌ی نابودی کشانیده نشود، اگر انسان‌های آگاه فکری به حال جهان بکنند و جلوی این گند بزرگ را بتوانند بگیرند که عمیقاً امیدوارم چنین شود، چه دنیای امروز و چه دنیای آینده، فرزندانِ آینده، زندگی در جهانی بی‌جنگ و قفس را خواهند دید! جهانی که از چنگ اقتدار و مغزهای ایدئولوژیک رهانیده شده. بقول مارتین لوتر کینگ در آن سخنرانی معروفش:«رویایی دارم».


@پیام رنجبران(اکنون) توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 01:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












چه می‌خواستم بگویم طبق معمول گفتن‌های من چه شد!! پوزش فراوان بانو بابت پرحرفی‌هام. فرمودی که داستان از دست آن پیچ‌وخم‌های همیشگی‌ام رسته، این نکته را از شما یاد گرفته‌ام. پیش‌ترها مابین‌ صحبت‌های خودتان خوانده‌ام که سعی شود حوصله‌ی خواننده‌ بابت بازی‌های نویسنده و حرافی‌هایش سر نرود حتا اگر نویسنده «هنری میلر» باشد و «شیطانی در بهشت» نوشته‌اش، پس فقط قصه‌ را باید گفت- حاصل کار چه شود و حین نوشتن چگونه شوم را نمی‌دانم- اما همیشه سعی دارم نسبتی برقرار باشد که در متن‌های طولانی‌تر، روان‌تر و روشن‌تر سخن بگویم.


و بسیار حرف‌ها که همچنان ماند...

سپاس بابت وقت و پیشنهادتان درباره‌ی داستان، از اندیشه‌های شما استقبال می‌کنم. سپاس فراوان و تعظیمم بابت آن متن شاهکار یونسکو. آرزویی که هست، شادی‌ شماست.


:)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 15:30

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودهای مجدد
خدمت دوست گرانقدرم جناب رنجبران عزیز
هر طوری بود توانستم این داستان زیبا و بلند را بخوانم و به پایان ببرم .
داستان از آن نوع داستانهایی است که با یک بار خواندن ، نمی شود پی به موضوع و شرح داستان برد و باید چند بار دیگر هم آن را خواند تا به حقیقت و ماجرای داستان پی برد .
بنظرم در این داستان نوعی ناتورالیسم آمیخته به اکسپرسیونیسم در پیدا و پنهان داستان نهفته بود و خواننده را با خود همراه می کرد .
به امید حضور همیشگی شما زیبا نویسان در کنار ما قلم به دستان نوپا و ضعیف
سبز باشید .@};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 26 ارديبهشت 1397 - 16:00

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)







جناب «صابر خوشبین‌صفت» گرامی، شکسته‌نفسی می‌فرمایی قربان، شخصاً به عنوان یکی از اعضای داستانک، از اینکه در کنار نویسندگان توانایی از جمله شما که دغدغه‌ی نوشتن دارند می‌نویسم بسیار خرسندم و همچنین برایم باعث افتخار است. بی‌نهایت بابت زحمتی که برای مطالعه‌ی داستان متقبل شده‌ای سپاسگزارم. همان‌طور که مستحضری اکثر مکاتب و ********‌های ادبی و هنری بر اساس واکنش‌هایی که هنرمندان و نویسندگان به وقایع و رویدادهای اجتماعی‌شان یا به سایر مکاتب و ********‌های پیش از خود نشان دادند بوجود آمدند، حالا من به شوخی عرض می‌کنم اما کاملاً جدی است، نویسندگان ایرانی همین‌که مصالح و عناصر داستانی‌شان را از تاریخ، فضا و جامعه‌ی پیرامون‌شان دریافت کنند و بدون کمترین دستکاری به رشته‌ی تحریر درآورند، پای به عرصه‌ی انواع و اقسام مکاتب و مولفه‌های‌شان از قبیل دگردیسی و جابجایی سوررئالیسمی، دفرمگی و فشردگی کارکترهای اکسپرسیونیسمی، روایات پادآرمانشهری و ادبیات پسارستاخیزی می‌گذارند.


درود بر شما و مخلصیم :)



پی‌نگار:

واژه‌‌ی ستاره‌دار: «ج ن ب ش» است!


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 ارديبهشت 1397 - 22:56

نمایش مشخصات همایون طراح درود بر پیام رنجبران عزیز...
نخست اینکه بسیتر غافلگیر و البته خوشحال شدم از دیدن نامت بر صفحه ی داستانک و بعد اینکه بسیار لذت بردم از خوانش داستان. یکدست ، روان و بکر! عالی بود. خسته نباشی پیام جان.
سبز باشی


@همایون طراح توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در چهار شنبه 26 ارديبهشت 1397 - 16:29

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












«رونق باغ می‌رسد چشم و چراغ می‌رسد»، ارادت فراوان عالیجناب «همایون»، چگونه‌ای قربان. خیلی خیلی ازت سپاسگزارم که این داستان را خوانده‌ای، لطف کردی. هر بار به داستانک می‌آیم و می‌بینم تو این‌جا هستی و می‌نویسی خیلی خیلی خوشحال می‌شوم و اینکه نعمت حضورت شامل حال‌مان می‌شود بسی سرافرازی‌ست برایم. امیدوارم که بیش‌تر و در فواصل زمانی کوتاه‌تری داستان‌های زیبایت را بخوانم.


آرزویی که هست از صمیم قلب و با تمام وجود، شادی و سلامتی‌ست برای شما.



مخلصیم :)


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 26 ارديبهشت 1397 - 02:41

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام گرامی
خوشحالم که دیدمتان و باعث شدید برخی دوستان قدیمی را ببینم و خوشحال شوم
وباز هم بیایید بازهم می آیم اگر باشم
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در پنجشنبه 27 ارديبهشت 1397 - 01:30

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












درود و عرض ارادت و احترام استاد «عامری» عزیز؛ منم از دیدارتون بسیار خوشحالم؛ امیدوارم همچنان سایه‌ی شما و سایر بزرگان و دوستان در داستانک مستدام و برقرار بماند؛ همیشه از زیارت شما و مطالعه‌ی آثارتون شاد می‌شوم. از صمیم قلب براتون نشاط و سلامتی آرزو دارم.


بی‌اندازه سپاسگزارم از لطف شما.
و
مخلصیم :)


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 ارديبهشت 1397 - 12:16

نمایش مشخصات علیرضافنائی ویرایش نیاز دارد. ویرایش!
دکتر هم طبیب اطفال بوده و هم متخصص زنان و زایمان؟ به گمانم نمی شود. شاید هم بوده. شاید.

خودت در موخره یک چیزهایی نوشته ای. از اینکه دچار سرویس شدگی حاد شده ایم از بس از این داستانهای سیاه و تاریک خواندیم و نوشتیم. یک چیزی بگویم. ناراحت میشوی اما میگویم. تو هم مثل من در نوشتن پیشرفتی نداشته ای. حالا میخواهی فحش بدهی، بده.
داستان سه سال پیشت با الان فرقی نداشته. شاید حتی قبلی ها بهتر بوده. اطلاعات زیادی داری اما به همان نسبت خوب نمی نویسی. هول هولکی نوشتی. صبور نبوده ای. خواستی تندی سر و تهش را هم بیاوری. حوصله سر بر بود. حوصله ام سر رفت! تو بیشتر یک منتقدی تا نویسنده. فکر کنم قرار است یک فراستی دیگر بشوی. یا حتی بالاتر!

بهتر بنویس برادر.
بهتر بنویس آفرین.
بهتر بنویس باریکلا.
بهتر بنویس لعنتی!


نام: علیرضافنائی کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 ارديبهشت 1397 - 12:17

نمایش مشخصات علیرضافنائی


راستی ...
سلام!



@علیرضافنائی توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 13:10

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











درود و ارادت فراوان عالیجناب «فنائی» قهرمان. یه چند وقتی‌ست کلا جز گلم، عزیزم، مهربانم، نازنینم، بزرگوار و گرامی نمی‌گم :) تازگی‌ها هم صبح‌ها وقتی از خواب بیدارم می‌شم یه چندتا از این متن‌های امیدبخش می‌خونم، یا از این سلام صبح‌بخیر‌ها هست که توی کانال‌ها کنار یه عکس از میز صبحانه یا طبیعت میذارن- روز قشنگتون دلپذیر و این‌ حرف‌ها- گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم آخه آدم چقدر می‌تونه مبتذل باشه، خلاصه حالمون خوبه تا اولین خبر که می‌خونیم، اولین تلفن، اولین مواجه با انسان‌ها ادامه دارد، چند وقت پیش یکی واسم هر روز صبح از این پیغام‌ها می‌فرستاد، صبح‌تون بخیر، چه روز زیبایی، لبخند بزنید تا همه‌ی انرژی‌های مثبت کائنات باهات هماهنگ بشه و جذب‌شون کنی و از این قضایا :) یه دوسه روزی طاقت آوردم و فقط تشکر کردم و گفتم:«به به، چه زیبا، درسته حق با شماست» اما نشد! دیدم ول کن نیست :-s آخرش مجبور شدم همون لحظه که بیدار شده‌ بودم که معمولاً یک ساعتی طول می‌کشه به این عالم برگردم بعدِ خوندنِ پیغامش جابجا بهش تلفن بزنم، و یه سری مسائل رو براش توضیح بدم :D اینجور وقت‌ها یادِ فیلم «دولتوف» می‌افتم که سردبیر مجله ازش می‌خواست لعاب شادتری به نوشته‌هاش بده -که یعنی حال ما خوب است- و دولتوف می‌گفت: «من هر روز با کابوس از خواب بیدار میشم» در نقدش نوشته بودم:«حالا اگه در کابوس زندگی کنی چه خواهی نوشت؟؟» کابوسی که بهت تحمیل شده!

جدا از مزاح، از خوندن نقد و نظرت خیلی خوشحال شدم و همچنین بابت اینکه بعد از مدت‌ها ازت خبردار شدم. چی می‌گن این هندی‌ها، انگار کارما به شدت درباره‌ی ما فعالیت‌ش موبه‌موست، اینم بهم ثابت شده، دیشب یه بزرگی که به شدت مخلصشم بهم عارض شده بود که این چه نقد مخالفی بود درباره‌ی اثرم نوشته بودی؟ و الان نوشته‌ی تو رو دیدم، خب، خوشبختانه حساب و کتاب دنیا در این زمینه‌ها فوق‌العاده باهام دقیق است، هر چی از این دست میدم از اون دست می‌گیرم.

راستش من چندماهی‌ست دیگه درباره‌ی چیزهایی که می‌نویسم توضیحی نمیدم، فقط سعی می‌کنم در حد توانم از پسش در خودِ متن بربیام:


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 ارديبهشت 1397 - 23:37

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












اما این نکاتی که تنداتند به بهانه‌ی تو درباره‌ی داستان می‌گم فقط حس و حال و منطقی‌ست که حین نوشتن داشتم یا وقتی قبل از انتشار اونو مجدداً مورد بررسی قرار داده بودم، نه تلاش برای توجیه، نه قانع کردن، و نه زاویه‌ یا موضعی که با نظر تو پیدا کرده باشم. همچنین ممکنه چیزهایی که می‌گم کاملاً به نظرت اشتباه باشه. به گمانم ویرایش رو از لحاظ منطق داستانی گفته‌ای- من زیاد از خواننده‌ انتظاری ندارم اما اینو از این لحاظ می‌گم که فکر نکنه سرکارش گذاشتم- این داستان فست‌فودی نیست و «دوبار» خوان است و البته بیشتر نیاز نیست، چون در خوانشِ دوم گره‌ها باز می‌شوند؛ و سعی کردم زیاد این مسئله ضروری نباشه، اما شاید تا حدی پیش‌زمینه و دانسته‌های فرامتنی که بیشتر تاریخی‌ست نیاز باشه که داستان داره درباره‌ی چی صحبت می‌کنه؟ معانی‌ای که بصورت صریح یا ضمنی(سطحی که اثر می‌بایست در ذهن برحسب پیش‌زمینه‌ها و ظرف زمانی که داستان در اون برهه نوشته شده یا به برهه‌هایی که اشاره داره تفسیر بشه تا خودشو نشون بده) در غیر این‌صورت وظیفه‌ی دیگر این داستان فقط خط و ردی بر ذهن خواننده انداختن‌ است. از اون ردهایی که دوسال سه‌سال چندسال دیگه که اکثر خواننده‌ها بر حسب ضرورت حیات براشون لازم میشه که بیشتر درباره‌ی زندگی و تاریخ‌شون بدانند یا در این اثنا با منابع صادق‌تر و دقیق‌تر تاریخی مواجه شدن دوزاری‌شون میوفته و یهوو لامپ‌شون روشن میشه. والتر بنیامین می‌گه تاریخ رو فاتحان نوشتن، اما لیوتار به درستی اشاره می‌کنه که تمامی کلان‌روایت‌ها توسط خرده‌روایاتِ رنج‌دیدگان متلاشی می‌شوند. شاید در حال حاضر فقط یه خواننده‌ی تحلیل‌گر و بی‌تعصب تاریخ معاصر که خودم خیلی خوب می‌دونم تعدادشون زیاد نیست مضامین این داستان رو مثل آب خوردن متوجه بشه، ازش لذت ببره و بینشون ارتباط برقرار کنه، یا با این خوانشِ نویسنده از تاریخ مخالف باشه، ولی برای خواننده‌ای که فقط می‌خواد قصه بخونه و چنین انتظاری از داستان داره من در حد وسع‌ام یه قصه نوشتم، داستان دکتر حقیقت که شاید بتونه سرگرمش کنه. شاید دوستش داشته باشه، شاید حالش بهم بخوره و خوشش نیاد که در هر دو صورت مخلصش هم هستم.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 ارديبهشت 1397 - 00:28

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)












وقتی تاریخ معاصر کشورمون رو می‌خونی، علی‌الخصوص کمی قبل از مشروطه به بعد، با یهجور اشتباهات فجیع مواجه میشی که درست به یک شکل مدام تکرار شده، آنقدر که تو رو بی‌حوصله می‌کنه، مضحک به نظر میاد، کلافه میشی، حسی از ملال بهت منتقل میشه، انگار یه کمدی‌ پوچ و بی‌معنی یا ابزورد است، از بسکه اشتباهات مدام تکرار میشه بدون اینکه از تجربه‌ها درسی گرفته بشه! شاید دو سه قطعه‌ی نخست خواننده رو بی‌حوصله کنه اما راستش رو بخوای جلوشو نگرفتم یا تغییرش ندادم، کمترین کاری که میشد کرد این بود که قطعه‌ی دوم را بذارم شروع داستان، اما انگار می‌خواستم دلم خنک بشه، شاید اینطوری سوالی هم ایجاد بشه و البته با این منطق که بذار فرم بر محتوا منطبق باشه، چون من دارم درباره‌ی تاریخی می‌نویسم که به شدت اشتباهات مکررش حوصله‌مو سر برده و این بر ناخودآگاه من تاثیر گذاشته و ترسیمش برای من این شکلی میشه و ناگزیر ملالش در بعضی قسمت‌های فرمیکِ داستان منعکس خواهد شد. همچنین اگه توجه کرده باشی، نمی‌خوام بگم بلاهت، اما یهجور ندانم‌کاری، یهجور تحت‌تاثیر قرار گرفتن بی‌منطق و بی‌پرسش، یهجور تصنع و سانتی‌مانتالیسم (احساسات‌گرایی) در رفتار بانو نسبت به دکتر حقیقت بخصوص در اوایل آشنایی‌شون و حتا بعدتر وجود داره، یهجور زیاده‌روی در عدم پرسش‌گری که حتا با معیارهای عشق و احترام هم جور درنمیاد؟ اون سوال نمیکنه، کنجکاو نیست، اونقدر که خواننده ممکنه با خودش بگه چرا بانو این‌طوریه؟ یا دنبال اشکال در شخصیت‌پردازیِ کارکتر داستانی بگرده، کلافه بشه و دچار ملال از رفتار بانو، اما اینجا نقطه‌ای است که باید گفت، بانو آیینه‌ی تمام نمای توست و اکثریت انسان در تاریخ ما، در ضمن عام و خاص هم نداره؛ اگه توجه کرده باشی راوی این داستان هم فرق زیادی با بانو نداره و مستثنا نیست. و از بُعدی دیگر، روایت بانو یکی از حیرت‌های زندگی من است. قصه‌ی آدم‌ دروغگویی که سالیان متمادی می‌توانند دروغ بگوید و بانویی هست که قبولش دارد و باورش می‌کند. به نظر خودم سعی کردم روی لبه‌ی گیرایی راه برم و امیدوارم به اون شدتی که تو میگی داستان دچار عدم جذابیت نشده باشه.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در جمعه 28 ارديبهشت 1397 - 00:39

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











تو همیشه منو بابت کارکتر و موضوع تکراری مورد مواخذه قرار می‌دادی، این داستان که کلا با همه چیزهایی که نوشتم فرق داره و اتفاقا یادت افتاده بودم و الان انتظار داشتم بعنوان یک امتیاز بهش اشاره کنی، من به حرف‌های شما توجه می‌کنم، خب شاید واقعاً این تغییرات به چشمت نیامده یا خوشت نیامده. در کل فدای سرت. قطعاً کار می‌تونست بهتر باشه، قطعاً اشکالاتی داره، قطعاً ویرایش‌هایی می‌خواد، اگر درنیامده فعلاً همین‌قدر بلدم، اما در نهایت از دریچه‌ی نویسندگی و وظیفه‌ی داستان، شخصاً نظرم این است که «تاریخ تبری، چند ورق از زندگی دکتر حقیقت و بانو و دختری که شعر شد» تنها داستانی‌ست که تا بحال نوشتم و باید می‌نوشتم. اینجا باز همان سوال معروف پیش میاد: نویسنده کیست؟


*
اساسا وقتی نظری میدم یا نقدی می‌نویسم اگه نویسنده‌اش وایسه باهام یکی به دو کردن و باهام بحث کنه، یا بره اون بالا بشینه و شروع به نطق کنه، میرم پشت سرمو دیگه نگاه نمی‌کنم، اینقدر خودخواهم و حالم بده. پس ببخشید و واقعا ببخشید که اینقدر پرحرفی کردم، میدونم که تو اینجوری نیستی و میدونی که همیشه از دیدنت خوشحال میشم، و البته این مشکل شماست، مشکلِ همه‌ی دوستان عزیزم که خودخواهی‌های منو ببخشن و البته من به‌شون میگم لطفاً منو ببخشید. چون میدونن علاقه‌ام به‌شون قلبی‌ست.


خیلی خیلی بابت وقتی که گذاشتی و نظرت ازت سپاسگزارم و به شدت مخلصیم علیرضا

:)


نام: شایسته   ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 23:29

درود بزرگوار
خوشحالم بعد از مدتها دوری دوباره قدیمیها را اینجا می بینم قلمتان همیشه سبز.


@شایسته توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 00:22

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











درود و عرض ارادت و احترام بانو، بسیار از دیدارتون خوشحالم و بی‌اندازه سپاسگزار از لطف شما.

:)


نام: مهتاب   ارسال در شنبه 29 ارديبهشت 1397 - 23:57

خب احتمالا هیچکی نمیدونه دکتر حقیقت آدم خوبه ی قصه است!

در واقع دکتر حقیقت هیبت حقیقتی هولناک و وحشت آور از نسلی رنج کشیده است از خانواده ی درد و تباهی و سوختن استعداد ها و فرار مغز ها و .....
دکتر حقیقتِ آدم خوار تنها گناهش شاید این باشه که نمی خواد شاهد تباهی های بیشتری باشه. تو اون خاک موطن دکتر احتمالا زاد و ولد جنایت بزرگتریه وقتی که چیزی جز چا پیدن و انتظار ها ی بیهوده و آینده ای گنگ و هدر شده وجود نداره...

چند وقت پیش توی باز خوانی یک سری داستان های کوتاه مجدد به داستان های شما سر زدم و خوندمشون. با خودم فکر کردم بعضی نویسنده ها با اینکه موفقند اما فاقد جهان داستانی اند. یک جور هایی توانایی تصویر کردن جریان های جدا از خودشون رو ندارند. این داستانتون نظرم رو عوض کرد. اتمسفر متفاوت اش باعث شده که قصه ای شکل بگیره با ادم هایی که نویسنده سعی کرده هر کدوم رو تا یه حدی تعریف کنه و بعد اندیشه هاش رو در گوش و کنار زندگی اونها و بالا و پایین رفت و امد هاشون بنویسه. من هم با شما موافقم که رمان خوبی می شد. اون هم به جهت ماندگار شدن اسم دکتر حقیقت . شاید با نوشتن داستان کوتاه بهش ظلم کردید!

اما داستان یک سری تاکیدات خیلی طولانی و مجدد داره بر مسئله ای که قبلا اشاره شده. دلیل اینهمه تکرار گرچه بر نویسنده مشخصه اما یک مقدار خواننده رو اذیت می کنه.

برای کوتاه کردن روایت از یک سری حیله ها و هوشمندی های داستان های شبه پست مدرن استفاده کردید که برام جذاب بود

اینکه دکتر یک جانی بالفطره است از همان بخش های ابتدایی داستان مشخصه و معلوم شده که یک بلایی سر بچه ها میاورده و این شاید از اون تاثیر گذاری تصویر زنده و پرحرارت اخر کم کنه

حضور دختر که به نظرم اتفاق مهمی در داستانه ( منطق حضورش برام حل شده) یک جور هایی بار معنایی و کاربردی کمی داره. تاثیر گذار نیست. به نظرم باید یه سری از ابعاد وجودی اش به گونه ای دیگه برای خواننده مجسم می شد شاید توی همون صحنه ی ملاقاتش با دکتر که فکر می کنم تصویر درخشانیه و پتانسیل بالاتری داره


تصویری رو که دکتر به همراه بانو در همان شلوغی ها رفته به بام طهران خیلی دوست دارم شاید مهم ترین تصویر داستان باشه ...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 00:42

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











چیزی که حذف می‌کنید از شکست مبّراست، «پی.جی.هاوودوس» رمان‌نویس آمریکایی می‌گه:«تصور می‌کنم راز نویسندگی این است که نوشته‌ی خود را آن‌قدر زیر و رو کنید، تا به چیزی برسید که فکر می‌کنید واقعاً خوب است، و بعد آن‌را دور بریزید» البته هاوودوس اینو به طنز گفته ولی واقعیت‌های عمیقی رو در خودش نهفته داره، که یکیش «ایجاز» است. وقتی داشتم پاسخ «علیرضا فنایی» درباره‌ی اینکه گفته بود «حوصله‌ام سر رفت» رو می‌دادم این حس بهم دست داد یه جای کار مشکل داره و من نتونستم ایده‌ام رو خوب اجرا کنم، چون دارم طوری براش توضیح میدم که انگار ازش می‌خوام یا بهش تلقین می‌کنم لطفاً حوصله‌ات سر نره، تصویری که من در ذهنم از این قصه داشتم و همچنین سیر سلسله‌ وقایع‌اش، حین اجرا بر صفحه دچار حشو شده و این به کار آسیب وارد کرده، گاردی که برای ابراز کلافگی‌ام از اشتباهات تاریخی اتخاذ کردم مهم‌ترین معیار شخصی‌ام رو در داستان ‌نوشتن و خواندن یعنی جذابیت رو رعایت نکرده و به نفع انتقال محتوایی که در ذهنم داشتم همونطور که فرمودی به تاکیدات بیش‌ از حد دست زده و این سرعت حرکت داستان رو پایین آورده؛ بهتر بود اینو طور دیگری نشون میدادم. راستش دلایلشو برای خودم جست‌وجو کردم: 1) در باب موضوعاتی که بیان کردم خیلی احساساتی شدم، حسی که به این داستان و آدم‌هاش دارم رو واقعاً نمی‌تونم با کلمات بیان کنم 2) احتمالا فاز همه چیز‌دانیم هم عود کرده بوده :D
3) هراس‌ها و خشمم از سرگذشتی که بر سرمون گذشته باعث شده یه مقدار از «نشان‌دادن» در قصه‌‌گویی فاصله بگیرم و انگار بخوام داد بزنم ملت خواهشاً حواستون رو بیشتر جمع کنید، واسه همین به سمت گزارش کردن رفتم که منجر به تاکید هم شده 4) این مدت بیشتر از قسمت‌های تحلیلی ذهنم جهت نقد نوشتن استفاده کردم، و فضای ذهنم بیشتر تحلیلی‌ست تا قصه‌گو. 5) این چندوقت به شدت ناخودآگاهم درگیر است، گاهی اوقات به دوستان می‌گم اگه یهوو صدای انفجار شنیدین نترسین چون ناخودآگاه من است که منفجر شده، چون من با ناخودآگاهم فکر می‌کنم و بر یک موضوع تمرکز نمی‌کنم بلکه موضوعات مختلف و گاهی کاملاً متمایزی رو بهش میدم و اون مشغول میشه و بعد یه مدت بهم پاسخ میده، و الان موضوعاتی رو که باهاش درگیرش کردم زیاده و ازش خیلی دارم کار می‌کشم...


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 00:47

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











جهان بدون نقد برام مفهومی نداره، به زعم من در اسلوب نقد همه چی باید نقد بشه، باید اعتراف کنم این ذهن استبدادزده و ذاتاًً دیکتاتورم شاید گاهی اوقات گارد زیاد مناسبی در مقابل نقد نمی‌گیره، اما به شدت به قدرت نقد معتقدم، همیشه به دوستانم میگم منو نقد کنید، خودمو، زندگیمو، خب بعدش اونا نقد می‌کنن و من واکنشم مناسب نیست، انگار تله کار گذاشته باشم، یهوو هارت و پورت راه میندازم، با تمام وجود بهشون می‌تازم، طفره میرم، پاسخ نمیدم، و هزار بازی دیگه، درست که بعدش ناراحت میشم که چرا اینطوری برخورد کردم- بخصوص وقتی اون مرضم عود کرده که همش فکر می‌کنم دارم مردمو ناراحت می‌کنم و آزار میدم- ولی بعد حتما به حرفاشون فکر می‌کنم و درست که اگه حرفش حساب بوده و دقیق و من در اشتباه بودم- البته به روش خودم حتما و قطعا فردا یا پس‌فردا یا چندوقت بعد بهش می‌گم حق با تو بود یا با رفتارم نشون میدم، چون واقعیت این است که حرفاشون بهم کمک کرده و تاثیرات نقد رو در زندگی‌ به چشم دیدم و می‌بینم، اما خب بعضی‌شون ممکنه بی‌خیال بشن دیگه، این چه‌کاریه آخه؟ :D
ولی بعضی‌هاشون محشرترند، آدم‌ها و اذهانِ فوق‌العاده‌ای‌اند، پدیده‌های خاص خلقت و آفرینش، وجودشون در هر کجای دنیا و زندگی ارزشمنده...این‌ها بلدند چطور بیاندیشند و چگونه نقدت کنن و من حس قلبی‌ام نسبت بهشون شادی و احترام و ستایش بی‌اندازه‌ است...درست مثل شما مهتاب.

نوشتن در داستانک برام یهجور خلوت کردن با خودمم بوده و هست، یهجور نوشتن برای مواجه با خودم، یهجور گردش تصاویر برای بهتر دیدنشون، یهجور نقد خودم و ممکنه‌ منتقد خوشش نیاد و بگه ول کن دیگه، ای بابا چرا مسئله رو می‌پیچیونم، بعضی از اون داستان‌ها رو باید بنویسم که خودمو به لوستر وسط اتاق آویزون نکنم :D اما سعی می‌کنم به فضاهای دیگر داستانی هم سری بزنم...ممنون از لطفت و اشاره‌ات. (احتمالا اینجا یه طفره‌ی کوچک توسط توجیهات همیشگی‌ و همیشه آماده‌ام رفتم :D ولی یقین دارم در آینده این حرف‌تون روی من تاثیر خواهد داشت، ممنون :) )


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 01:06

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











امیدوارم عاقبت به خیر بشم، امیدوارم این همه منیّت همش از نادانی نباشه، البته من به شدت برای فردیت ارزش قائلم، اما ببین در هفتصد کلمه متن، چند بار از «من» و «خودم» استفاده کردم...فاجعه است. :D


برای نویسنده و منتقد چیره‌دستی مثل شما این همه وقت گذاشتن برای خوندن و نوشتن درباره‌ی یک داستان لطف و محبت بزرگی‌ست به اون داستان و نویسنده‌اش، واقعاً لطف بزرگی‌ست، مثلاً می‌تونستید تو این زمان یه فیلم خوب ببینید، یا اون صفحاتی که همیشه از کتاب‌ها باقی‌ست مطالعه کنید...پس به نحوی که به ندرت برام اتفاق میوفته ازتون متشکرم خانم مهتاب جان.

:)


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 15:01

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-

گلباران ......
دوست من


@"صابرخوشبین صفت" توسط پیام رنجبران(اکنون) Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 15:56

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











بی‌اندازه سپاس صابر عزیز :) تقدیم



فراسوی نیک و بد

آسمان آبی است

آبی





عباس کیارستمی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.