دیوار کاهگلی



عباس کلاس دوم دبستان بود . صبح ها با مینی بوس به شهر می رفت تا درس بخواند . روستای آنها مدرسه نداشت در واقع هیچ چیزی نداشت.
تمام زمین های آنان را شرکت نفت خریده بود و حفاری میکرد.
مردان که کشاورزی نداشتند برای کارگری به شهر میرفتند.
عباس هم مثل کارگران و زنان دستفروش منتظر مینی بوس بود , کتابهایش را که با کش ضربدری بسته بود , زیر بغلش آنها را جابجا کرد و به گلهای بابونه کنار جاده خیره شد . بوی بهار و گل بابونه به مشامش خورد .
خوشحال بود , قرار بود امروز به اتفاق دوست جدیدش سامان به خانه آنها برود. ذوق زده و بیقرار بود.
دوباره به مسیر مینی بوس نگاه کرد . از دور مینی بوس فیات رنگ و رو رفته حاج قاسم پیدا شد.
سوار شد و سلام کرد :" سلام عمی ...الله بالخیر " 1
حاج قاسم ته سیگارش را بیرون تف کرد و گفت " هله عمی ..چلب زین ماکو مکان " 2
حاج قاسم دوباره گلایه را ادامه داد :
"ماهی عیشه ولله ..گبل نفر یشتغل و ایعیش اربع ابیوت و هسه اربعین نفر ایکدون و مایلحگون .."3

همه جای ماشین پر بود حتی توی راهرو و روی موتور هم آدم نشسته بود. عمدتا کارگران بنایی و شهرداری بودند که به محل کار میرفتند. قیافه ها خواب الود و خسته بنظر می آمد .
عباس جرات نکرد چیزی بگوید نشست و توی دلش ذوق کرد .
تیرهای برق کنار جاده بسرعت از نگاه عباس فرار میکردند و خطوط سفید جاده با چشمانش مسابقه میدادند.
چشمش خسته شد نگاهش را به درون ماشین اورد و مگسی را دید که وزوز کنان آمد و روی کفشهای پلاستیکیش نشست.
کفش گلی و کهنه توجه مگس را جلب نکرد روی شلوار رنگ و رو رفته اش نشست ولی بازهم بالاتر رفت ..مگس را پراند و به صحبتهای کارگران گوش داد.
ماشین به شهر رسید .عباس پیاده شد و دوان دوان به مدرسه رفت .

از سامان شنیده بود که آنها تلویزیون و کولر گازی دارند, ماشین پدرش پیکان است و روی میز غذا می خورند.
برای او این چیزها تازگی داشت , تنها سرگرمی او و دو خواهر کوچکش تماشای دعوای خروس ها و برگشتن گاو و گوسفندان بود.


بعد از زنگ آخر با سامان به خانه آنها رفت . خانه نزدیک مدرسه بود , زود رسیدند از اینکه برای اولین بار به خانه کسی میرفت شدیدا خجالت میکشید ولی اشتیاق دیدن چیزهای تازه اورا مصمم کرد .
وقتی در زدند مادر سامان در را باز کرد , خانم نسبتا جوانی که پیراهن آستین کوتاه به تن داشت و روسریش به زحمت جلوی مواهیش را می پوشاند . زن لبخندی زده و دستش را دراز کرد و گفت :" به به آقا عباس ..خیلی خوش اومدی "
صورت عباس قرمز شده بود و رگهای شقیقه اش به شدت می تپید , پدربزرگش میگفت , ملا عظیم میگوید هرکسی با زن غریبه دست بدهد , جهنمی است .
ولی یادش آمد که در شب عروسی پسر شیخ جبار , ملا را دیده بود که با شیخ تریاک می کشد , پس با مادر سامان دست داد.
دستان زن سفید و نرم و خنک بود , به یاد دستان مادرش افتاد , مثل دیوار گلی خانه اشان زبر و خشن بود .
عباس چیزی نگفت , راستش را بخواهید از فارسی همان قدر که برای املاء گرفتن حفظ میکرد را بلد بود و اصلا از حرفهای دیگران محصوصا معلمش چیزی نمی فهمید .به همین خاطر وقتی یکبار معلمش به او گفت : "الدنگ بیشعور ... " آرام به سامان نگاه میکرد گویا ترجمه الدنگ را می خواست.
آنها در خانه نه رادیو داشتند و نه تلویزیون , در تمام عمرش کسی در روستایش فارسی حرف نمیزد . به نظرش آمد که تمام عمرش را در حباب کوچکی زندگی میکند.
مادر سامان تعارف کرد و کنار رفت , تمام خانه را از نگاه گذراند , درب کوچک آلومینیومی , کولر گازی , پیکان سفید , باغچه پر از گل و حیاط خانه که از پایین تا بالا با سنگ مرمر سفید ساخته بودند.


آنروز به عباس خیلی خوش گذشت , در واقع در تمام عمرش مثل امروز تفریح نداشت , هر چند دوست داشت خواهرانش هم آنجا بودند.
پدر سامان بعد از ظهر آنها را به پارک برد , بستنی خوردند , سرسره سوار شدند و خیلی کارهای دیگر.......
ولی عباس در تمام مدت دلشوره داشت از اینکه این ساعت های خوش , زود تمام خواهند شد .
زندگی اش عوض شده بود و تحمل اش را نداشت .
آنروز وقتی مینی بوس حاج قاسم او را به روستا می برد , به چهره زنهای دستفروش نگاه کرد , زن نگاهش را به تشت پر از مرغهای رنگی دوخته بود . صورتش سبزه و نسبتا سوخته بود . حالا دیگر هیچکدام از این زنها شباهتی با مادر سامان نداشتند.

بیرون از مینی بوس را نگاه کرد , هوا تاریک شده بود , دیگر پایه های برق عجله ای برای رفتن نداشتند , خطهای سفید روی جاده سیاه بودند .

اسفند 1393
سیدصالح علوی

ترجمه جمله های عربی

1. سلام عمو صبح بخیر

2. علیک السلام . جا نیست همینجا میله رو بچسب ..نیفتی !

3. عجب دنیایی شده..قبلا یکی کار میکرد چهارتا خونواده رو سیر میکرد.
الان هر چهار نفر کار میکنیم بازم هشتمون گرو نهمونه!


یاعلی

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 16 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,سیدصالح علوی ,احمد دولت آبادی ,ف. سکوت ,آزاده اسلامی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (3/1/1394),مریم مقدسی (3/1/1394),آرش پرتو (3/1/1394),شیدا پژمان (3/1/1394),احمد دولت آبادی (3/1/1394),علیرضا لطف دوست (3/1/1394),ابوالحسن اکبری (3/1/1394),آزاده اسلامی (4/1/1394),امین قربانی (4/1/1394),سید علی الحسینی (4/1/1394),سیدصالح علوی (5/1/1394),اذرمهرصداقت (5/1/1394),رضا فرازمند (5/1/1394),سیدصالح علوی (7/1/1394),شیدا محجوب (8/1/1394),ف. سکوت (9/1/1394),سیدصالح علوی (9/1/1394),سیدصالح علوی (18/1/1394),سیدصالح علوی (20/1/1394),سیدصالح علوی (22/1/1394),سیدصالح علوی (22/1/1394),سیدصالح علوی (23/1/1394),سیدصالح علوی (24/1/1394),سیدصالح علوی (20/3/1394),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 08:28

نمایش مشخصات زهرابادره @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 16:45

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر تو و سال نو مبارک.نازنین من داستان دردناکی بود.بله. من حقیر همیشه گفته ام ملتی که نفت دارد نیاز به دموکراسی ندارد.واین بار هم می گویم نفتی که برای همه طلاست برای ما بلاست.
حرف های زیادی در دل داستان نهفته بود.لذت بردم اما ..ببخشید قصد ندارم کار شما را بی ارزش کنم و کار خودم را حسن بپندارم اما کاش کمی تکنیکی تر می بود.
مثلا در پاراگراف دوم بنده اگر می بودم می گفتم. زمین های اطراف تا دور دست همه شان در انختیار- در انحصار- می گویند صنعت پرسودی ست. همه می توانند صاحب هرچه می خواهند بشوند.هر روز صدای مته ی حفار به صورت استوانه ای بر دل خاک حاصلخیزی که عمری پدرانمان از آن امرار معاش می نمودند گوش ها را می آزرد .صدای که برای مالکش گوش نواز بود.مالکی که نمی دانم.نمی دانیم که هست. فقط می دانیم قرار است بابت زمینهایمان چند برابر پول سهم مان شود.{با اجازه از شما} این همان پاراگراف دوم شماست.ببخشید که سرخود دست بردم به داستان شما بردم.


@احمد دولت آبادی توسط صالح علوی   ارسال در سه شنبه 4 فروردين 1394 - 02:55



اول از همه سال نو همگی مبارک
آقای دولت آبادی شما استاد و بزرگ بنده هستید

پاراگراف اصلاحی شما بسیار زیبا و بجا است
حتما مد نظر خواهم داشت

از اینکه قابل دونستین و خوندین
افتخار میکنم


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 17:53

سلام درود.سال نوبرشما مبارک باد.@};- @};- @};- @};- @};-


نام: سید علی الحسینی   ارسال در دوشنبه 3 فروردين 1394 - 19:54

با عرض پوزش. چند نکته 1- بچه کلاس دوم اشکالی ندارد با نا محرم دست بدهد . تازه برای دست دادن لازم نیست مانند داستانهای دهه 20و30 مانند صادقین _ (هدایت و چوبک) و.... برای توجیه این کارش بگردیم دنبال یک خلاف برای آخوند و یا ملای ده . داستان آن زمان تحت تاثیر فرهنگ ماتریالیستی . دایم و مدام . برای ت انجام کارهای خلاف می گشتن نسبتی به روحانیت بدهند و بزرگش کنند و. .. برایتان در سال جدید و سالهای آینده وموفقیت مدام آرزو دارم


نام: سید علی الحسینی   ارسال در سه شنبه 4 فروردين 1394 - 20:51

دو نکته 1- بچه کلاس دوم اشکالی ندارد با زن دست بدهد 2- لازم نیست برای توجیه این کار ملای ده یا آخوند ده را وادار به تریاک کشی کنی . 3- این بخش آدمو یاد داستانهای دهه 40 می اندازد که هر کی می خواست داستانهاش بیستر جذاب بسه گیر می داد به ملا و .... سال نو مبارک البته محاسنی نوشته ات داشت . موفق باشی


@سید علی الحسینی توسط سیدصالح علوی Members  ارسال در سه شنبه 4 فروردين 1394 - 02:19

نمایش مشخصات سیدصالح علوی با سلام و عرض تبریک سال ن به سید بزرگوار

از اینکه مرا با نظرات سازنده خودتون منور فرمودید
ممنونم و از خدا برای شما توفیق و سعادت خواهانم

ولی ابن عم گرامی
شخصیت داستان کوتاه من
واقعی یا چیزی بسیار شبیه واقعیت است
من اینها را لمس کردم
با اینها زندگی کردم
به خود من میگفتن
وقتی وارد خونه ای میشی با صدای بلند یاالله بگو مبادا سر خانمی برهنه باشه
دست دادن که جای خود داره
محیط عشایری خصلتهای خودش رو داره.

بیشتر از این توضیح رو طولانی نمیکنم
تامبادا فکر کنی که قصدم توجیه قضیه تریاک کشیدن ملای ده داستانه

قبول دارم میشد به گونه ای دیگر آنرا روایت کرد.

به بزرگی خودت و جدت مارا حلال
علی نگهدار همه باشه


نام: صالح علوی   ارسال در سه شنبه 4 فروردين 1394 - 02:53



اول از همه سال نو همگی مبارک
آقای دولت آبادی شما استاد و بزرگ بنده هستید

پاراگراف اصلاحی شما بسیار زیبا و بجا است
حتما مد نظر خواهم داشت

از اینکه قابل دونستین و خوندین
افتخار میکنم


نام: سید علیالحسینی   ارسال در چهار شنبه 5 فروردين 1394 - 13:56

عمو زاده عزیز همون روز اول نوشتهای را خواندم جسارتا نظر دادم مدتی گذشت. تکرار شد جدا از تکرار پوزش می‌طلبم سالی بابرکت. و قلمی توانا برایت آرزو دارم. موید باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.